ترس از روانکاو به اندازهی ترس از جن
میگویند اجنه از دنیایی هستند ورای ذهنیت ما. داستانهای زیادی دربارهی آنها شنیدهایم. همسایهی کوتاهقدی داشتیم با صدای خیلی زیر که شبهای بیکار تابستان سالهای کودکیام را با داستانهایش شکل داد. داستانهایی سرشار از دلهره و هراس و تعلیق که همیشه ناتمام میماند و ما در شبهای بعد منتظر ادامهاش بودیم گو اینکه داستانهای او هیچوقت پایان نداشت بلکه همیشه شروع ماجرایی ترسناک بود، ماجرایی که چون قصهگو پایانبندی داستان نمیدانست،همیشه ناتمام بود. او فقط در شتاب بخشیدن و حرکت وایجاد تعلیقهای دلهرهآور مهارت داشت. با چشم و دهان باز دوزانو روبرویش مینشستیم و او خیلی ساده انگار که اتفاقی عادی را روایت میکند میگفت: “راستی دیشب جنّا پشت خونهتون عروسی داشتن. صداشونو نشنیدین؟” پشت خانهی ما زمینی بود که ساختمانی در آن ساخته نشدهبود اما اهالی محل اسم آنجا را گذاشتهبودند خرابه. “دیشب تو خرابه غوغایی داشتن… هوووووم چه برنجی دم کردن. هنوز دونههای برنجی رو که رو زمین ریختن هست اگه برین نگاه کنین میبینین” و چه کسی جرات داشت که قدم به خرابهی پشت خانه بگذارد چه برسد به اینکه دانهها را لگد کند و ادامه میداد که “مواظب باشین بچههاشونو لگد نکنین. جنا عادت دارن نوزاداشونو رو زمین می خوابونن و اگه کسی بچهاشونه لگد کنه تا آخر عمر باهاش دشمن میشن و چه داستانهایی داشت از دشمنیهای اجنه با انسان. وخیالهای کودکیام چه فرّار بود وقتی که موجودی را با سر و شکل انسان اما از آتش در ذهن میساختم و هی خراب میکردم تا جزیی به آن بیفزایم یا کم کنم و هیچوقت هم کامل نمیشد.
سالها بعد در تبوتاب اندیشههای فیزیکی این موجودات را فراموش کردم تا بعد به شکلی دیگر دوباره پروندهی داستانیشان برایم گشودهشد. چیزی که از نقل احوال اینوآن دستگیرم شد این بود که علت ترس ما از آنها این است که آنها آگاه به ماورای ذهن ما هستند، به عبارت سادهتر ما از چیزی دچار هراس میشویم که از ذهنیت ما آگاه است و همین ترسی است که نامش را ترس از ناشناختهها گذاشتهایم. کاری به این ندارم که اصلا چنین چیزی وجود دارد یا نه یا منطقی است و غیرآن بلکه از نوعی ترس سخن میگویم. ترس اینکه دیگری ِ داناتر از ورای ما به ما نگاه کند و چیزی را ببیند که خودمان نمیبینیم و این دانایی چیزی نباشد جز آگاهی به ذهنیت ما. او میداند که من به چه میاندیشم و میتواند افکارم را هدایت کند درست مثل یک روانکاو. همیشه به کسانی که به روانکاو مراجعه میکنند با دیدی عجیب نگاه میکنم که چطور میشود به کسی چنین اطمینان کرد و درونت را برایش فاش کرد درحالی که میدانی در همان فاش کردن هم صادق نیستی چون دقیقا همان چیزی را میگویی که او میخواهد، به عبارت دیگر دربارهی خودت همان چیزی را بیان میکنی که او هدایتت می کند در حالی که اصلا آن چیز وجود ندارد یا حداقل به آنشکل وجود ندارد. چون هر کدام از ما هنگام بیان ماجرایی ناخودآگاه یک راوی داستانی هستیم که خاطرات و حوادث ایجادشده را تغییر شکل میدهیم آن را جرح و تعدیل میکنیم و بعد طوری که دلخواهمان باشد – و دراینجا دلخواه روانکاو- به زبان میآوریم یا حتی در خاطرهی خود نگه میداریم. حالا کسی روبرویت نشستهباشد و جرح و تعدیلها با ظرافت و زیرکی او انجام شود و تو خیال کنی که خودت داری اینکار را می کنی. او کسی نیست جز همان جنی که درون یک روانکاو پنهان است. کسی که اغلب بسیار به خود متکی است و با توجه به علمی که از روان انسان به دست آورده انسانها را درقالبهای از پیش دستهبندی خودش میشناسد(عامل دومی که باعث نفرت من از روانکاوها میشود،آنها کسانی هستند که هرگز نمیتوانند انسان تازهای را کشف و تجربه کنند) او هرگز نمیتواند از دایرهی دانستههایش فراتر برود چون به علمش ایمانی خرافی دارد و این علم هم به نظر خودش و هم به نظر بیمار، کافی میرسد. بیمار بیچاره روبرویش نشسته و دارد به خیالات او جان میبخشد در حالی که تصور میکند اینها خیالات خودش هستند.
دریک خانهی قدیمی زندگی میکنیم. شیر آب حیاط چکه میکند. میروم از زیرزمین آچارفرانسه را برمیدارم میگذارم روی اولین پلهی مشرف به حیاط، شیر آب را وارسی میکنم و برمیگردم تا آچار را بردارم و شیر آب را محکم کنم. آچار رفته روی بالاترین پله، گیج به حواسپرتی خود پوزخندی میزنم و میروم آچار را برمیدارم، شیر آب را سفت میکنم اینبار دقت میکنم که حتما روی پلهی اول بگذارم تا بعد در فرصت مناسب ان را سرجایش برگردانم. از پله ها بالا میروم، نیم ساعت بعد پایین میآیم، آچار همچنان روی بالاترین پله است و من دیوانه نیستم، کسی خواسته من فکر کنم که آچار را از همان اول آنجا گذاشتهام. چه کسی در ته ذهن من نشسته؟
سنگ قضاوت
هر کدام ما ردیف به ردیف نشسته ایم با سنگی در مشت بعضی آن را پرتاب کرده ایم به سمت زنی که سمبل زنانگی و شاید رویاهای برخی مردان باشد و برخی یگر اما سنگ را در مشت می فشاریم بی آنکه قصد پرت کردنش را داشته باشیم اما به خود این حق را داده ایم که بهرحال سنگی برداریم و بدن عریان گلشیفته را زیر نگاه های قضاوت گر خودمان سبک و سنگین کنیم.
برخی اقدام او را مبارزه جویانه و برخی خلاف عفت خواندند. گروهی از شئونات فرهنگ ایرانی که نمی دانم با اینکه خورده است توی سرمان اما از آن دست برنمی داریم حرف زدند. گروهی به دنبال پدر رفتند که به انکار برخاسته بود که این عکس،متعلق به او نیست، دختر او نیست. اما کسی یادش نیامد که ما این سنگ را بارها و بارها در طول تاریخ به سمت زن نشانه گرفته ایم. حرف بر سر این نیست که چرا برهنگی مردی مثل رادان این قدر عادی است و برهنگی گلشیفته نه چون تفاوت را همه می دانند، حرف بر سر محق دانستن خودمان در قضاوت است و مگر این چیزی جز همان سنگ تاریخی نشانه رفته به سوی زن نیست؟
تلویزون را باز میکنم یک نفر دارد با مجری حرف میزند. می گوید اینکه می گویند به خودش مربوط است را نمی پسندم ما این عکس را که از اتاق خوابش برنداشته ایم که بگوییم به خودش مربوط است این عکسی است که منتشر شده. و من فکر میکنم چه راحت است فکر دستبرد زدن به اتاق خواب زنی، راحت تر از اندیشیدن به اینکه این عکس هر چه که بود سنگهای گرفته در مشت هایمان را برایمان گشود. این سنگها می توانست مبارزه برای جنبش سبز باشد، می توانست فرهنگ ایرانی باشد و پاسداشت آن ، می توانست حتی توجیه کننده باشد که زیبا ست و حق دارد اما سنگ ،سنگ است بهرحال و حالا حالاها خیلی فاصله داریم که دندان قضاوت را زود تیز نکنیم و راحت از کنار دیگران بگذریم.
دختر پشت کرده بود به جمعیتی که شاهد بدن عریانش بودند،برگشت و نگاه کرد کوهی از سنگ را تلنبار شده مقابل خود دید، آن ها را که فرود آمده بودند وب تنش نشسته بودند حس میکرد اما آن هایی را همان جا گذاشته بودند یا سنگ به دست ایستاده بودند و تماشایش می کردند نمی فهمید.دختر خم شد، یکی از سنگ های کپه شده را برداشت با آن به آرامی به سنگهای دیگر ضربه زد. کپه فرو نریخت. دهان ها، باز نگاهش می کردند. لبخند زد. پشت کرد و از کادر محو شد.
دشت وسیع
خواب می بینم در جاده ای با چشم انداز وسیع موتور سیکلت می رانم. اطرافم را دشت های پهناور نیمه خشکی گرفته است که تا چشم کار می کند گسترش یافته و جاده باز باز. بی هیچ کوه یا گردنه ای. آسفالت را هم به خاطر دارم که جا به جا فرو رفتگی های و برآمدگی هایی دارد اما من خوشحالم و خودم را از زاویه ای می بینم که دارم دور می شوم اما ناگهان به یاد می آورم که من از دشت های خشک رفته ام. حالا در سرزمین سبز شمال زندگی می کنم که چشم اندازش اگر چه زیباست اما وسیع نیست. در هر جاده ای کوهی است که قامت به سبزنا اراسته است و هر راهی پیچشی را در خود نهان دارد پشت کوه یا گردنه ای که نمی دانی به کجا می رسد . اندوهگنانه فکر میکنم که من که دیگر اینجاها را نخواهم دید . من که از ازین چشم اندازهای باز رفته ام، من که اجازه ی راندن موتور سیکلت ندارم. هزار اما در ذهنم خوابی ام رژه می روند و من بی هیچ سرخوشی از خوابی بیدار می شوم که همان جا اندوهش را دریافته بودم و نگذاشت حداقل در رویا طعم چنان ازادیی را بچشم.
فکر می کنم من کجا بودم؟ من کجا هستم؟ به کجا می رفتم؟ از کجا می آمدم؟ از کجا آمده ام و به کجا می روم؟ هنوز در فکر آن جاده ی گسترده هستم.
سیرسه
برای کودکی که شیفته تصاویر و نقوش است، دنیا معادل وسعت اشتهای اوست.
وه که جهان در روشنی چراغ چه بزرگ است و بچشم خاطرات چه حقیر مینماید
… گروهی شادمانند که از وطنی ننگین میگریزند و گروهی بدین دلخوش که از دهشت زاد و بوم خویش میرهند. گروهی نیز مانند منجمان مستغرق چشم زنی هستند که میکوشند تا از سیرسه* و عطرهای خطرناک او جانی بدر برند
دیگر، دیگر چه دیده اید؟
سفر.شارل بودلر.ترجمه پرویز ناتل خانلری
این فرهنگ تکهپاره، این مهاجرین به سرزمینهای دوردست، این ادبیات و شعر و موسیقی و ترانه هر کدام پراکنده در گوشهای از جهان اگر کوچکترین تاثیری بر جهان غریبه نگذاشتند، همین که خود را سرپا نگه داشتند، بزرگترین موهبت بود که توانستند در فرهنگ غالب محو نشوند و ردپایی از خود بر آن فرهنگ داشته باشند هر چند که این ردپا هنوز در آن فرهنگ بیگانه کم رنگ باشد، اما دیری نخواهد پایید که رنگها به هم آمیزند چون فرهنگها از هم گریزان نیستند و با این روش خود را پویا نگه میدارند.
نازنین دوستی چندی پیش خواست تا کار مشترکی را آغاز کنیم درباره ادبیات مهاجرت و من مشتاق بودم تا اینکه یکی از رمانهای داخلی را به دست گرفتم و مشغول خواندن شدم فکر کردم که ادبیات مهاجرت دارد راه خودش را میرود، هر طوری هست خودش را سرپا نگه داشته، با ذهنیت ایرانی که حالا در فراسوی مرزهاست و دغدغههایش آمیزهای از غربت و وطن است اما بر سر ادبیاتی که در وطن هست چه میگذرد؟
” سمبولیسم در قرن نوزدهم ظهور کرد و پس از آن در کشورهایی که اغلب زیر فشار و سلطهی سانسور بودند به اشکال مختلفی بروز یافت. در این مکتب از همه سو روح عصیان نمودار بود: عصیان نسل جوان و یا قسمتی از این نسل که در اجتماع زندگی راحتی برای خود نمییافت. در نظر بودلر دنیا جنگلی است از علائم مالامال از علائم و اشارات. حقیقت از چشم مردم عادی پنهان است و فقط شاعر با قدرت ادراکی که دارد با تفسیر و تعبیر این علائم میتواند آن را احساس کند. عوالم جداگانهای روی حواس ما تاثیر میگذارند، بین خودشان ارتباطات دقیقی دارند که شاعر باید آنها را کشف کند و برای بیان خود به زبان جدیدتری از آن استفاده کند و بالاخره مالارمه که عمر خود را صرف پیدا کردن صورت تازه ای در شعر کرد توانست اشعاری بسراید که در آن نه شادی وجود داشت، نه غم،نه کینه و نه هیچ حس بشری دیگر. او شعر را از زندگی دور میکرد و از دسترس مردم به دور میداشت تا فقط عدهی معدودی از خواص بتوانند آن را درک کنند. و درست در این آستانه بود که گروهی شاعر جوان که از این بازیها خسته شده بودند، حلقهای راتشکیل دادند و نام خود را گروه منحط گذاردند. مشخصات منحط ،داشتن روح مبهم و بیحسی و عدم توجه به اخلاق و بالاخره عدم انطباق اشعارشان با همدیگر است. موضوع این اشعار عبارت بود از بدبینی استهزا آمیز و حالت مرضی عمومی و رویای فرار و دلتنگی و غصه تسکین ناپذیر و ناراحتی درونی.”**

طبیعتا سمبولیسم در زمانه و با تفکری رسوخ مییافت که در آن آینده مبهم بود یا آیندهای تیره و تار حباب یاس را بر سر همه گسترانیده بود اما در قرن بیستم و پس از آن مکاتب ادبی به هم ریخت. حالا ما در زمانه ای نیستیم که روح ادبیات خود را در قالب مکتب ها پیدا کنیم اما این روح را میتوان در میراثی جزیی از مکاتب گوناگون و سطر به سطر یک شعر با تلفیقی از خشم پسامدرنی و ابهام سمبولیسم و چه و چه مشاهده کرد. شعر نو ، داستان کوتاه و بلند، کتابهای خاطره – به هر شکلی که باشند سرشار از دروغ و ریا و تظاهر- و مگر بین شعر و داستان در این مورد تفاوتی با کتابهای خاطره هست؟ نویسندهای که در لابهلای سطور گم شده و هویتی جعلی را برای خود دست و پا میکند. زنی که در آشپزخانه نیست و از آشپزخانه مینویسد. مردی که هرگز با جسد خونالودی مواجه نشده و از جنگ مینویسد و صمیمانه، طوری که انگار خودش تجربه کرده باشد، هم نمینویسد. او به شکلی تصنعی از خود و خیالهایش مینویسد و کتاب خاطرات ذهن یک ملت را مخدوش میکند آن قدر که وقتی بعدها بخوانند نام انحطاط را بر این دور ه بگذرند یا نام گم گشتگی. مهم نیست چه نامی بر تاریخ ادبی هر دورهای گذاشته شود مهم این است که این روح زمانه ماست. زمانهای که در تصاویر کتابهای کودکش ناگهان صحنهای از دار زدن هویدا میشود و فریاد و فغان از همه در میآورد؛ آخر نقاش بیانصاف چرا برای بچهها این تصویر را کشیدهای؟ اما چارهای نیست. از دست ناشر در رفته است یا نکتهی عجیبی در آن ندیدهاست، دار زدن عادیترین اتفاق ممکن است در این زمانه. نقاش دست به قلم برده و تصویر جان گرفته در ذهنش از مجازات همان است که مصور شده. نشر افق چندی پیش کتاب حسن کچل را با نقاشیهای سعید رزاقی منتشر کرد که در آن تصاویر دار زدن نقاشی شده بود، تصاویری که آه از نهاد همه درآورد. این همان روح زمانهی ماست. خالص همان چیزی که در شعرهای بسیار نو، در داستانهای کوتاه فشرده، در سطر به سطر هر متنی که میخوانیم شاهدیم و حالا تصویرگری، ناشیانه به آن وضوح بخشیده. بله ما ترسیدهایم. از این همه وضوح دچار وحشت شدهایم پس باید کاری بکنیم باید به خود بجنبیم تا ازین زمانهی مخوف فاصله بگیریم. چه تا زمانی که در آن مستغرق باشیم خود بخشی از دستهای همان تصویرگری هستیم که بر کتاب کودک نقش مرگ میزند حالا با هزار کلمه بیاییم این روح نفرین زدهی زمانه را در لابهلای سطور داستانها و شعرهایمان پنهان کنیم، هزار حرف بیربط و غیرواقعی را دنبال هم بیاوریم تا غرق در آن روح نباشیم در حالی که در آن نفس میکشیم از آن تغذیه میکنیم و تا فاصلهی ذهنی خود را با آن میزان نکنیم همچنان سرنوشت هنرمان همین خواهد بود؛ دروغ و ریاکاری یا وحشت عریان شدن این روح نفرین زده. ما در زمانهای هرز گرفتار شدهایم و شاید حرف خوبی نباشد اما چه خوب که بالاخره این زشتی فجیع در قالب کلمات و لغات گم نشد و یکبار عریان جلوی چشممان قرار گرفت و چه بد که در قالب کتابی برای معصومترینها.
————————————-
* سیرسه Circe نام جادوگری افسانه ای قدیم است که با دارویی معطر و جاودانه اشخاص را بصورت خوک مسخ میکرد.
** با نگاهی آزاد به کتاب مکتبهای ادبی- رضا سید حسینی
روسپیکان بینام شهر من
حاشیهای بر مستند ” و عنکبوت آمد” کاری از مازیار بهاری
شاید هر زنی از همان زمانی که هنوز دخترکی بوده و ذرهذره با دنیای بزرگسالی و کلماتش آشنا میشده به محض شنیدن واژه روسپی و تعریف آن، در ذهن بخشی از خود را یک روسپی بداند. ترس از روسپی شدن،خودبهخود بیان میلی مبهم به تجربهی واژه است. روسپی همیشه جایی در ذهن دختر بچه دارد. او زنی ست که ماتیک غلیظ میزند، موهایش را بور میکند و به روی مردهای بیگانه میخندد. اما کمتر دختر بچهای با یک روسپی به شکل کلاسیکی که در ذهن دارد مواجه میشود پس در اندیشه است که مباد او بزرگ که شد روسپی شود و این ترس تا به بلوغ برسد با او هست. بعد از آن هم به او فکر میکند. دربارهی دیگران و گاه خودش قضاوت میکند. هر چه هست این واژه بیشتر از خود روسپی در ذهن او نقش بسته.
حالا شهری را در نظر بگیرید که یکدفعه خیابانی بهخاطر جنازههای روسپیان یافت شده در آنجا بر سر زبانها میافتد. دخترک ناخودآگاه از آن خیابان میترسد. نه فقط از مرد قاتل که از خود روسپیان هم. از دیدن اینکه جنازهی زنی را ببیند گوشهی بیابانی که بعد قرار است خیابان بشود و آن زن، تصویر کلاسیک ذهن او نباشد، یکی باشد مثل خودش یا کسی باشد بسیار ژولیده. نام آن خیابان، به یادبود بوعلی سینا و درمانگاه روان_درمانی آنجا، شفا بود اما آن خیابان هم، معنای کلاسیک شفا را نداشت. دختر وقتی به جلد کودکانهاش میرود از مرد یا مردهای قاتل هم میترسد؛ از کجا معلوم که او را با روسپیبان اشتباه نگیرند و اینکه مرد چطور میتوانسته آنهار ا بشناسد اگر به خانهاش نمیبرده؟ و باز ترس کودکی است که به سراغش میآید. ترسهایی که در حرفهای درگوشی مادر با خالههایش شنیده وقتی که دور هم بودند و میخواستند از آرایش غلیظ زنی که بین آنها نبود غیبت کنند میگفتند “چون روسپیان خودش را درست کرده بود” و ترسی دیگر با قدمتی کمتر؛” از کجا معلوم که همه روسپیان آنطور باشند و آنها را با دیگران اشتباه نگیرند؟”
دختر بچهی دیروز حالا میدانست که واژه مهم نیست مهم اصل کاری است که یک زن را از دیگر زنان متفاوت میکند اما وقتی هر صدای خندهای، هر سر بلند کردنی برای نگاه به دیگری هر رنگ پر رنگی بر چهره، ممکن بود دیگران را به اشتباه بیندازد بیآنکه بیندیشد خودبهخود سرش پایین افتاد، لبخندهایش محو شد و رنگها از صورتش کنار رفتند اما حالا میدانست فقط این هم نیست. مردی که به دنبال زنان راه میافتاد از قضا شامهی تیزی در شناخت شکارش داشت که اشتباه نمیکرد و این کار هر کسی نیست مگر کسی که شکارش را بو میکند اما چه کسی گفته هیچ گرگی شامهاش اشتباه نمیکند؟ واژهی شکار در اینجا لزوما به معنای این نیست که آن زنان حتما باید کشته میشدهاند، کشتهشدن امری ثانوی است این واژه هشداری است به دیگر زنان که از شکارچی پنهان در شب بگریزند. قاتلی که مقتولانش را نزدیک درمانگاه روانی جا میگذاشت در هر جا گداشتنی حس سیریناپذیر خود را از مرگ ضعیف به یاد میآورد. هر کدام از آن زنان یادآور ضعف بزرگ او بودهاند، ضعف انسان بودن و عدم مقاومتشان در مقابل مرگ و کینهشان را به دل میگرفت.
مهم نیست که او در توجیه کار خودش دلایل مذهبی بیاورد -که با انطباق بر آموزههای مذهبی چندان هم روشش غلط نبوده که در این آموزهها ظاهرا راه بر این کار باز گذاشته شده- اما مهم این است که او تا لحظهی مرگ حتی ضعف خود را پنهان میکند آن قدر که برمیگردد و به خانم خبرنگار میگوید “راستی خانم کریمی! میدانی اولین زنی را که کشتم هم نام تو بود؟” زن خبرنگار آن لحظه بهخود میلرزد از توهین بزرگ مرد و دختربچهی دیروز فکر میکند که مرد حتی در همان مکان مصاحبه هم به ضعفش میاندیشیده و در تمام طول مصاحبه قتل او را در ذهن پیاده میکرده. به زن فکر میکرده عنوان یک روسپی بالقوه و اگر انجا نبود با دستهای بسته مقابل خبرنگار شاید او هم یکی از قربیانیانش بود و لبخندی کیفور بر صورتش مینشیند وقتی که لحظهی جان کندن را مجسم میکند و دختربچه فکر میکند که حدسش درست بوده، هر زنی در نظر او و هزاران قاتل خاموش چون او یک روسپی بالقوه است و حذفش ممکن و باز همان ترس لعنتی به سراغش میآید.
مرد البته پیش ازین ماشین کشتار بوده. شاید این حرف درستی باشد که جنگ خصوصیات پنهان انسانها رو میکند و مردی که در جنگ میکشته بعد از جنگ با خاموش شدن ماشین کشتارش، مغزش مختل شده اما اینها ارتباطی به آن دختربچهی دیروز ندارد که همچنان از پانهادن به محلهی قتلگاه زنان میترسد چرا که میترسد در میان آن چهرهها، چهرهی خودش یا آشنایی را بیابد. او حتی ازین فکر خود هم میترسد،از چهرهاش، از زن بودنش، از زیبایی- اگر زیبایی یکی از مشخصههای شناخت قاتلها باشد- از فاش شدن خودش و به هزارتوی درون میخزد. چون او همیشه یک مقتول بالقوه است و در ذهن کسی که از کنارش میگذرد و حرفی را در هوا میپراند که میتواند قاتل بالقوهای باشد، حتی اگر او هیچ نشانهی کلاسیکی نداشته باشد، حتی اگر حالا دیگر نشانههای کلاسیک بیرمق شدهباشند و حتی اگر او در ذهن خود گاهبه گاهی به آن واژه اندیشیده باشد، واژهی شلاقزن که سعی میکنیم کمتر بر زبانش آوریم چون از کلمه وحشت داریم بس که واژهی روسپی ،بار سنگین اتهام را بر خود حمل میکند و دختربچه میاندیشد کاش زن بودن چنین گناه بزرگی نبود و این واژه نه چنان مهیب و غیرمعمول.
دوازده کوتوله ساکت
غیر از اینکه مدتهاست پیرزن خواب نمیبیند، حالا عروسکهایش را هم ندارد و از آن مرد جلوی هتل که همیشه با دسته گلی در دست، مضطربانه قدم میزد خبری نیست. از وقتی آخرین دسته گلش را به پیرزن فروخت و پیرزن شرمنده از اشتباه خود شد، دیگر خبری از مرد نشده. تا مدتها، هفتهها و ماهها کار پیرزن این بود که بنشیند پشت پنجره و ببیند که مرد کی برمیگردد تا گلهایش را بفروشد. حالا میدانست که گلها را برای تقدیم کردن به او دست نمیگرفته اما دلش میخواست مرد باشد همانجا، همان گوشه و مشغول فروختن گلهایش و پیرزن بداند که هست اما مرد رفته بود و در کادر پنجرهی او نبود. شاید در خیابانی، زیر پنجره یا پلی دیگر داشت گلهایش را میفروخت یا از این شغل دست کشیده بود. پیرزن هیچ نمیدانست اما کمکم داشت عادت میکرد که خودش را پشت پنجره، زیاد معطل نکند. در همان مدت کوتاهی که مرد بود پیرزن تغییرات زیادی کرده بود. لباس پوشیدنش فرق کرده بود و سرزندهتر بود، حالا هم که مرد نبود، به گذشته برنگشته بود، نیروی تازهای که در خودش احساس میکرد، همچنان بود هر چند اوایل، انتظار کشنده بود تا بالاخره به انتظار کشیدن عادت کرد و بعد یاد گرفت که یادش باشد باید منتظر باشد اما منتظر چهکس یا چه چیزی را نمیدانست و برایش مهم هم نبود تا به آن فکر کند. حالا سرگرمی دیگری داشت. مدتی بود که متوجه پاییز شدهبود. یادش نبود، آخرین پاییزی را که دیده، چه زمانی بوده ولی حالا داشت رنگها را میدید و زرد شدن رشک برانگیز درختان سبز را که خم به ابرو نمیآوردند و پیری باشکوهشان را جشن میگرفتند و چون عادت کردهبود پشت پنجره بنشیند، مدام نگاهش به درختان چنار جلوی ساختمان بود که روز به روز کم برگتر و زردتر میشدند و خیال میکرد نگاه پرسشگرشان به اوست. از اتاق روبرویی صدای ترانهی ضعیفی میآمد که کسی غمگین و آرام درباره مهتاب میخواند. پیرزن گوش خواباند. آن لحظه، آن صدای ضعیف زیباترین ترانهای بود که به عمرش میشنید و میخواست زمان همانجا متوقف شود و همسایهی اتاق بغلی هرگز آن صدا را خاموش نکند تا راه به صداهای دیگری باز شود اما صدا قطع شد و صدای صحبت کردن مردی با گوشی تلفن شنیده میشد. مرد بلند بلند حرف میزد و تمام حواس آرام پیرزن را آشفته میکرد. دوباره رفت پشت پنجره و بیدلیل بیرون را نگاه کرد. فکر کرد که “هنوز منتظر است؟” میدانست باید از آنجا برود. یا خانهای برای خودش اجاره کند یا به مسافرخانهی دیگری برود. ماندنش در اینجا زیاد شدهبود و زمان رفتن رسیده بود. اما خوب میدانست که نمیتواند از آنجا برود، حداقل نمیتواند خیلی دور شود باید همان نزدیکیها باشد با اتاقی که پنجرهای رو به خیابان داشته باشد برای مرد گلفروشی که دیگر نیست.
میترسید دراز بکشد. ترس که نه، تجربهی تازهای به سراغش آمدهبود که تا سرش را میگذاشت روی بالشت و منتظر میشد تا خواب سراغش بیاید،درست وقتی که نزدیک بود به دنیای خواب فرو رود، هزاران تصویر ریز و ابتدا لغزان شکل میگرفتند که مدتی ورجه ورجه میکردند و بعد هر کدام حالتی به خود میگرفت. دوازده کوتوله بودند. شبیه ماکتهای چوبی با همان رنگ چوب و هر کدام به شکلی. یکی سرش بزرگ بود یکی دستهایش و هر کدام به شکلی و همه با هم اما متشخص از هم. میآمدند و بعد که ورجهورجه کردنشان تمام میشد ثابت میایستادند و به نوبت نگاهش میکردند. گاه سر و گردنی کج میکردند یا لبخند و شکلکی هم در میآوردند. هنوز زبانشان را نمیدانست و آنها هم زیاد حرف نمیزدند اما بودند همانجا تا خود صبح بودند تا پیرزن حضورشان را نادیده میگرفت و به خواب میرفت. یکبار فکر کرد شاید این شکل دیگری از همان عروسکهای به خواب رفتهاش باشند که به زور از خود جداشان کرد. دوست نداشت اینطور باشد آنها فقط عروسک بودند و از آن مهمتر تا وقتی که بودند زندگیاش نه رنگ داشت نه صدا و نه انتظار. غلتی زد و شانه به شانه شد. صورتها باز روبرویش بودند و اینبار لبخندی مصنوعی میزدند.
———————————————————–
پ ن : از مجموعه پیرزن و عروسک ها. ش14
برخورد از نوع نزدیک
نگاهی به اینترنت به عنوان رسانه جدید
نقل است که چون از دنیا و مافیها خلاص شد،صفحهی مجازیاش را گشود. دمی به لایکهای دوستانش خندید. بعد برای خودش فنجانی قهوه ریخت و وانمود کرد کسی اهل اندیشیدن نیست، و جوگیر شدنهای همه آنان را به ریشخند گرفت. بعد استاتوسی نبشت به این مضمون که در دنیا فقط دو روشنفکر وجود دارد؛ یکی صادق هدایت و دیگری(؟) بماند. یارانش البته نیک دریافتند که دیگری، کسی جز خودش نیست. بعد از سرِ آسودگی نفس راحتی کشید و نوشابهای برای خودش باز کرد.
از این طنز که بگذریم، ما ایرانیها در هر کجای دنیا که باشیم یک ویژگی داریم که نمیدانم منحصر به فرد است یا ملتهای دیگر هم این ویژگی را دارند و آن عبارت است از عنصر مقاومت. مقاومت برای ما همیشه دستاوردهای مثبت و منفی به همراه داشته پس نمیتوان گفت که ذاتا این عنصر نیروی مخربی است. مثلا وقتی که اعراب تا آفریقا و حتی اسپانیا رسیده بودند، مدتها از فتح ایران میگذشت با این وجود ما ملتی بودیم که در مقابل زبان عرب مقاومت کردیم و توانستیم زبان فارسی را نگه داریم، کاری که مصریها و لیبیاییها و خیلی دیگر ازمردمان مغلوب نتوانستند و درنهایت هم عرب شده و در فرهنگ غالب حل شدند. حالا هم اغلب ازین گلهمندیم که کلمات عربی در زبان ما زیاد است و زبان پالودهای نداریم غافل از اینکه هر زبانی در مقابل تهاجم یا تبادل فرهنگی ذره ذره کلماتی اززبان غالب را به خود میگیرد همانطور که الان ناگزیر از کلمات انگلیسی در زبان هستیم و این نه برای ما که برای تمام کشورهای دنیا اتفاق میافتد مثلا زبان هندی سرشار از لغات پارسی و انگلیسی با هم است. اما پالوده نبودن زبان یکی از مسائلی است که معمولا در گپ و گفتهای دوستانهی محافل اهل اندیشه هم مطرح میشود.
بگذریم، موضوع بر سر مقاومت بود. همانطور که مقاومت جنبههای مثبتی برای ما داشته گاه ما را از دیدن و شنیدن آنچه تازه و نو است باز داشته. فرقی ندارد که بر چه دین و مسلکی باشیم مهم این است که همواره حالتی تدافعی در مقابل چیزهای تازه به خود میگیریم والبته هرکس به طریق ِ خود. وقتی هم که به ناچار یا به دلخواه عنصر تازه را میپذیریم، برای این که از انگ خوردن پرهیز کنیم، به شکلی نشان میدهیم که با برخی ریزهکاریهای آن دچار مشکلیم و نمیپذیریم.
تازهترین موردی که در این زمانه، ناخودآگاه در مقابلش عکسالعمل نشان میدهیم، رسانه و همهگیر شدن آن است. ما ایرانیها اغلب اهل مطالعه نیستیم. نه فقط اینکه کتاب نمیخوانیم بلکه زیاد سری به تورق مجلات هم نداریم. حالا محدودیت و سانسور هم مضاف بر علت شده و بهانهمان جور است که چیزی برای خواندن نیست. اما با ورود اینترنت به خانهها معلوم شد که ما میتوانیم اهل ورق زدن مجلات باشیم همانطور که وبگردی میکنیم اما حاضر نیستیم برای چیزی که میخواهیم بخوانیم پول پرداخت کنیم اگر برای اینترنت پول پرداخت میکنیم به این دلیل است که از آن استفادههای متنوع و گوناگون میبریم که سرگرمی هم مثل مطالعه یکی از آنهاست. اگر وب را مجله ای بزرگ در نظر بگیریم، میتوان گفت مجلهای است که می توان همه نوع مطلب را با یک بار پرداخت هزینه داشت. اینترنت مجلهای است که از مطالب زرد تا جدی را درهر زمینهای دربرمیگیرد و برای کسی که دلمشغولیهای زیادی دارد و از قضا زیاد هم اهل مطالعهی مجلات کاغذی نیست، برای تورق کافی است.
اما موضوع به همین جا ختم نمی شود، تمامی اهالی اینترنت در مقابل فضای وب و بهخصوص صفحات اجتماعی مجازی موضعگیری می کنند. مثلا کسی که خودش هم از مطالب زرد و یا بهتر بگویم سرگرمکننده و تفریحات توخالی و طنزهای آبکی اینجور صفحات گاه به گاه استقبال میکند، اما در مقابل استقبال دیگران، منفینگر میشود و خود را مجزا از سایرین میکند و چون بعضی صفحات مجازی به طرز ابلهانهای سطحی است، از آن طریق نتیجه میگیرد که جوانها و اغلب کاربران اینترنت سطحیاند و البته بدون اینکه خودش را در قلمرو آنان به حساب آورد. من نام این نوع عکسالعمل را مقاومت در مقابل پدیدهی تازه میگذارم. مقاومت همیشه در مقابل چیزهای جدید بوده است و همچنین چیزهایی که طرفدار زیادی دارد درست مثل داستانهای سرگرم کننده یا مجلات زرد که خوانندگان جوان بیشتری به خود جذب میکند ونه قشر فرهیخته را و چون تعداد زیادی از افراد را دربرمیگیرد بیشتر هم به چشم میخورد. اگر ما در کشوری بودیم که رشد مطبوعاتش به شکل عادی بود و محدودیتهای سیاسی و عرفی بر آن حاکم نبود، بازهم همین عکس العملها را از سوی افراد مختلفی شاهد بودیم همچنان که درکشورهایی با رشد مناسب مطبوعات، چنین عکسالعملی هست با این تفاوت که در آنجا کسی که خوانندهی آن گونه مجلات نیست درباره ی محتوا و خوانندگان آنها اظهارنظر نمیکند و درصدد هدایت کسی به راه راست نیست، چون به مرور یاد گرفتهاند که هر چیزی در جای خود پاسخ گوی نیازافرادی است.
حالا ما که از چنین رشد عادی در مجلات محروم بوده، با پدیدهای به نام اینترنت مواجه شده ایم. بعد از جریانات سیاسی ناگهان تعداد کاربرانی که از صفحات اجتماعی استفاده میکردند افزایش یافت و این افزایش به معنای دستیابی به اخبار بود. کمکم این صفحات به پاتوقهای کوچک سیاسی تبدیل شدند و مکانی برای غرولندهای خودمانی درباره سیاست اما همچنان کارکرد قدیم خود را از دست ندادهبود و بنابراین کاربران جدید ازین کاربردها هم بنا به سلیقه و علایق خود استفاده نمودند. نتیجه این شد که صفحات اجتماعی و دنیای مجازی به طور کلی آمیزهای از جهان رسانه شد که نه تنها در آن همهگونه مطالب جدی و طنز وجود دارد که هر خواننده خود میتواند یک خبررسان هم باشد و طبیعی است خبری که او دارد از طریق تحقیق و پروژهی روزنامهنگاری به دست نیاورده است بلکه از سایتهای خبری دیگر یا اشتراکگذاریهای دوستانش به آن رسیده است و ممکن است خبری که منتشر میشود یا موردی را که یک کاربر علاقه مندیاش را به آن ابراز میکند از اساس غلط باشد. این کاربر بیچاره توسط گروهی از کاربران دیگر متهم به سطحی نگری میشود، از سوی کسانی که خود اهل هو و جنجالند و همین اتهام را به دیگران هم میزنند. منتقدین فراموش میکنند معمولا که نه خودشان و نه کسانی که مورد انتقاد آنها هستند، هیچکدام اهل خبر رسانی نیستند، بلکه با اینکار از دلمشغولیهای خود حرف میزنند و وقتی با این هجمه مواجه شوند کمکم به پوست خود میخزند و همان ذره قدرت ابراز نظری را که در اینترنت به آن دست یافتهبودند این بار بهخاطر فشار عرفی خاص چنین فضایی محدود و محدودتر میکنند و از آن مهمتر دوباره همان روحیهی بدبینی تاریخی به سراغشان خواهد آمد که هر چیزی را بشنو و راه بر حرف زدن خودت ببند به عبارتی سرت را بگیر و برو. منتقدینی که دیگران را به سطحی نگری متهم میکنند و از قضا جایگاه بالایی برای خود قائلند از نظر اندیشهورزی،فراموش میکنند که آنها هم به با اینکار به مجریان مخفی سانسور پیوستهاند و بیآنکه خود بدانند در مقابل رسانه موضع میگیرند.
در جریان آزاد رسانهای همهچیز جای خودنمایی دارد از صفحات زرد تا تحلیلهای سیاسی و … اما خوانندگان به آزادی هم ارج مینهند همانطور که یاد گرفتهاند دربارهی چیزی که نمیدانند دیگران را هنما نباشند و در مقابل دیگران بر عقاید خود پای نفشرند که خطرناکترین دشمنان آزادی انسانهای معتقد هستند، اعتقاد در معنای کلی آن.
رسانه و رواج آن الان تبدیل به معضل کاربرانی شده که با نگاهی خودبینانه و مطمئن از عقل کل بودن خود درصدند تا به دیگران بیاموزند کدام مطالب را باید خواند و از چه چیز باید صرف نظر کرد. این همان مقاومت منفیایی است که در طول تاریخ به اشکال مختلف در مقابل پدیدههای جدید از خود نشان دادهایم غافل از اینکه هر عنصر تازهای به شکل خاص خود، راهش را باز میکند.
عذر خواهم اگر این نوشته طولانی شما را خسته کرد.
نقل است که…
نقل است که بی پاتاوه چنان رفت در راه حق تا به خرابه ای رسید در بیابانی لم یزرع. در آنجا بومی را دید خفته بر بلندای بامی و ماری خفته بر خاک. پس چون نظر به اطراف افکند دید سایه دارترین مکان، همان است که بوم و مار بر آنند. پس با سنگی بوم را پراند و مار را با پاره آجری به دونیم کرد. بعد رخت خویش را زیر درخت گسترد تا به خلوت خویش فرو رود. در همان حالت یادش آمد که تشنه است اما آن جا آبی نبود پس دمی نشست تا جانوری سر برسد تا از طریق آن رد آب را بیابد. گویند چهل شبانه روز در همان حالت بماند و بعد آیندگان جسم غبار گرفته اش را زیر تلی از خاک یافتند که در یک دستش پاره آجری بود برای کشتن و در دیگری سنگی برای تاراندن.
خیال کاتب
کاتب در خیال خود سه بار عبارتی را نوشت و هر بار عبارت خط خورد. خط خوردگی امانش را بریده بود پس باز به نوشتن آغاز کرد.
دو خواهر بودند. خواهران همزاد که صبحگاهان بار و بندیل بسته و راهی کوهپایههای اطراف میشدند تا در خلوت خودخواسته شان دمی به کار خود برسند. یکی نقاش بود پس قلم مو و رنگ برمیداشت و سهپایهاش را بر دوش میگرفت و راهی میشد. دیگری که کاتب بود تنها قلمی و مشتی کاغذ لوله شده را در جیب کوله پشتی جا میداد و تا برسند به مقصد هزار کلمه را ذهن مرور کردهبود. نقاش، چون قلممو بر رنگ میزد جهان ساکت میشد. طبیعت به احترام او حتی هوای نرمه بادی را که می وزید داشت تا مباد لکهای بر رنگ او بنشیند یا خیال نقاش را اشفته کند، فکرهای درهم ذهنش، روی هم میخوابیدند در تمام لحظاتی که او رنگ بر رنگ میزد و به دورنمای منظره چشم میدوخت. او منظره را هم نمیدید، حالتی بود میان خودی و بیخودی و تنها و تنها دست و چشم بود در خیالی که آرام گرفته بود. کاتب اما تا سفرهی سفید کاغذ را پهن میکرد و قلم بر آن مینهاد، هزاران خیال رمیده از راه میرسیدند و پچپچهای را در گوش او آغاز میکردند. هزاران کلام بود،هزاران نجوا که ذهنش توان انسجام آنها را نداشت، پس به میان حرف هم میدویدند یکدیگر ار لگدمال میکردند تا صدایشان را به گوش کاتب برسانند و کاتب همانطور که مینوشت مراقب بود تا کلامی ،نجوایی را نشنیده نگذارد،اما باز هم همه را نمیشنید در آن همهمهی ذهن. گاه صداها از سالیان سال پیش، شاید صدها سال پیش سر بلند میکردند و به نجوای هیاهو مانند میخواستند رازشان را بشنود. کاتب دمی سربلند نمیکرد و نجواها را تصویر میکرد با حروفی که قرنهای متمادی اجدادش برای صداهای درون و بیرون خود یافته بودند. کاتب گوش به صداهای درون و چشمی به نواهای بیرون مینوشت بیآنکه لحظهای بتواند یک صدا را واضح و روشن بشنود.
نقاش چون قلم مو را بر زیمن می گذارد خیره در کار خود به جلوه های زیبای رنگ خیره می شود، صداهای درون هنوز جرات برخاستن ندارند، کار نقاش هنوز تمام نشده او او غرق در نور و رنگها به چیزی می اندیشد که دمی دیگر است تا در تابلو جان بگیرد. کاتب هم دمی قلم به زیمن می گذارد. لیوانی چای برای خود می ریزد تا چون نقاش بنشیند و بیاندیشد به کار خویش اما صداها در ذهن او قطار شده اند، هر چند حالا که قلم را بر زمین گذاشته چندان عجله ندارند و به یکدیگر راه میدهندف گاه یک نجوا چنان طولانی سخن می گوید که کاتب را هراس از دست دادن دیگر نواها فرامی گیرد پس چای نیمخورده و سیگار نیمه کشیده را به کناری مینهد و دست به قلم میبردف ترسهای کاتب ترس از دست دادن خیال است، ترس از دست دادن واقعیت بیرون است، ترس تلفیق درست انچه است که می شنود که نجوایی دروغین در ذهنش ننشیند که زمان که ….
غروب که فرا میرسد نقاش هم تابلویش را تمام کرده و رنگها را میشوید. کاتب به کارش نگاه میکند، آنچه بر تابلو نقش بسته نه منظرهی روبرو و نقاش اضافه میکند و نه آنچه در دیده ی ذهن میدیدم این چیز دیگری است. نقاش به خلق خود نگاه میکند که گویی تازه می بیندش، چیزی است تازه شناخته . کاتب نیز به سطورش خیره می شود. نقاش سیگاری میگیراند و میپرسد: خوب پیش رفتی؟ کاتب به روی کاغذهای سیاه شده سر خم می کند نمی دانم، نمی دانم هنوز نجواهای زیادی هست که نیامده اند و ان ها که بودهاند همه را ننوشتهام و این آن چیزی که نبود که میخواستم . نقاش سر تکان میدهد: من هم در فکر این نبودم اما حال می بینم ازین کاملتر نمی شود. صداها حالا اجازه دارند در گوش نقاش بیدار شوند آن هم به آهستگی و بی هیاهو . کاتب کاغذها را لوله میکند تا صداها دمی آرام بگیرند و خود اختیار نجواهایش را به دست گیرد. میپرسد: فردا هم میآییم؟ و نقاش به موافقت سر تکان میدهد. کاتب میاندیشد هزار اندیشهی خفته را هنوز ندیده ام و آنها را که شنیدم آیا در جای خود نشستهاند؟ در راه هزار خیال در سرش دور میزند. کاتب اما میدانست چون نقطهی پایان را بگذارد، نجواهای درون آرام میگیرند و کرنشش میکنند تا آن وقت همچنان با صداها راه میرفت.
یکی گفت: آن زن کاتب ویرجینیا نبود که جیبهای بارانیاش را پر سنگ کرد و داخل رودخانه شد؟ خواهرِکاتب – نقاش- اما گفت: هیچ کاتبی، چه زن یا مرد تا وقتی نجواهایی داشته باشد سر درون آب نخواهد برد، ویرجینیا شاید از نشنیدن صداهایش در رنج بود.
پیرمرد در قاب
دارد باران میبارد و من دومین روز اقامتم را در شهری که دوست دارم نام آن را رفتن به سوی یکی از رویاها بگذارم، میگذرانم. من این باران را به فال نیک میگیرم هرچند بگویند که اینجا همیشه بارانی است. امروز فهمیدم وقتی باران میبارد، پیرمرد در قاب نیست. پیرمرد زیر شمایل علی در قاب رو به پنجرهی ما مینشیند و نمیدانم به چه چیز فکر میکند. واقعا نمیدانم گذشتهی او چه رنگ و بویی داشته، به مزرعهی برنجش فکر میکند و آفتهایی که در طول سالها دیده؟ به زحمتهایش؟ به عشقهایش؟ اگر عشقی بوده. نمیدانم. اینها مهم نیست. من از او فقط و فقط یک تصویر قاب گرفتهشده دارم. مهم این است که او یک منظرهی ازلی برای خودش دارد. انگار تمام زندگیاش تلاشی بوده برای خلق آن تابلو . تابلویی که خودش آفریده که حالا بنشیند در کادر و بالای سرش شمایل علی باشد در تابلویی فرشبافت و روبرو، حیاط سبزه زارش، سمت چپ نمای دور مزارع برنج و سمت راست خانهی ماها باشد که من از پنجرهی طبقهی دوم او را ببینم که نشسته در آنجا و نگاه میکند، درست به روبرو شاید گاهی نگاهمان به هم تداخل کند اما در فاصلهای که هستیم، متوجه تلاقی نشویم.
دارم به قابی فکر میکنم، به تابلویی که هر کدام از ما زندگیمان را وقف آن میکنیم. شکل پیری من، قاب من در چشم دیگران چگونه خواهد بود؟ این تابلو فشردهی تمام زندگی است، با رویاها و کابوسهایش، با خیالهای خوش و سر به هواییها و اندوههایش. اما هست چنان شخصی که کسی را توان دسترسی به آن نیست. هیچکس نمیتواند مثل آن تابلو را بیافریند، هر تابلو یک امضای منحصر به فرد دارد و به شدت شخصی است.
دوست ندارم به شیوهی نوشتههایی با تهمایهی عرفان شرقی در هر چیز به دنبال رمز و رازی باشم، شاید سکوت اینجاست که این فکر را در من پدیدار کرده اما پیرمرد واقعا هست، اینجا در قاب خودش و ذرهای هم جابهجا نمیشود. گاهی میشود که از پنجره نگاه کنم و او در قابش نباشد و از ایوان به خانه رفته باشد اما مهم این است که یاد پیرمرد در ذهن من همیشه با این تصویر انگار از ازل نقش- بسته پیدا میشود. پس فکر میکنم من هم قابی دارم در ذهن او. هر کدام از ما در ذهن دیگری با قابی ظاهر میشویم که لابد در طول زندگی به زحمت یا شادمانه آن را ساختهایم. این تصویر ازلی- ابدی از کجا میآید؟
قابی که تصویر من در آن حک شده در چشم دیگران چه شکلی دارد یا خواهد داشت؟ هر کدام از ما یک طرحی داریم که فریم به فریم یا بهتر بگویم جز به جز آن را در طول سالیان طولانی زندگی میسازیم و بعد آن را قاب میگیریم و به دیوار میزنیم. مهم نیست چند ساله باشیم تا قابمان کاملتر و شکیلتر باشد، مهم این است که این قاب دارای خاصیت ارتجاعی گستردهای است و مدام شکل عوض میکند و شکل عوض میکند تا به طرح ثابت خود برسد، گاه شاید خرابیها و عیب و نقصهایش را تر میم کند،گاهی هم ممکن است به آنها بیفزاید، اما ما هرگز قاب خودمان را نمیبینم. مانند کوری هستیم در حال ساختن با این تفاوت که نظر دیگران نمیتواند راهنمایمان باشد و در این کار، چندان کارساز باشد چون این خود ما هستیم که باید تصویر خود را باید بر اساس شناخت خود بنا نهیم. بعد ار عرضهی این تصویر، مثل هر اثر هنری دیگری در چشمهای هر کس به شکلی می نشیند اما خودمان تصوری از آن نداریم و حتی همواره فراموش میکنیم که تمام رویاها و افکار ما، کارهایمان، رفتارها و صحبت هایمان جز به جز در ساختن این قاب دخیلند. قابی که نمیدانیم چه شکلی خواهد داشت اما میتوانیم قابهای دیگران را ببینیم و در موردشان نظر دهیم. این قابها معمولا در یک مرحله از زندگی به سکون میرسند و از جنب و جوش و ساختن میافتند، شاید همان وقتهایی که دوران سالخوردگی را میگذرانیم و ساعتها بیکار زیر ساعت دیواری سنگین اتاق پذیرایی یا جایی دیگر مینشینیم و وقت را میشماریم تا زمان بگذرد. آنجا زمانی است که من میتوانم بگویم این قاب کامل شده و دیگر اگر دستی هم در آن برده شود کمی تزیینات جزیی است. آن قاب همان تصویری است که برای همیشه در ذهن دیگران خواهد ماند اما تا قبل از آن باز هم ما در هندسهی ذهن دیگری در قاب هستیم و این قاب خود ساخته تمام تصویر ماست در ذهن کسی که به ما میاندیشد یا دمی از ما یاد میکند. من فکر میکنم تمامی رویاها و کابوسهای ما دست به دست هم میدهند و تصویر نهایی ما را با قاب شخصی آن میسازند. فقط ای کاش میشد شکل عینی تصویر نهایی رویاها و کابوسها را در قاب خودمان ببینیم، کاری که در مورد دیگران انجام میدهیم اما در مورد خود از دیدن آن عاجزیم. کار هنر شاید کشف همین تصویرهای درونی باشد،شاید هم گاه کاملا به خطا رود و تصویری معکوس از قاب ما ارائه کند. خود درین باره هیچ نمیدانیم.
—————————————————-
پ ن: همزمان نوشته های این وبلاگ در اینجا هم منتشر میشود برای دوستانی که دسترسی به وردپرس برایشان مقدور نیست.

