از ستارگی تا تنها یک نام بر دفتر قتل‌ها

17-11-20-103216photo_2017-11-20_10-31-05

ویکی‌پدیا نوشته:
«در دههٔ ۱۹۶۰ میلادی و قبل از آن‌که وارد صنعت سینما شود در چند سریال تلویزیونی تعدادی نقش فرعی ایفا کرده بود. پس از آن‌که به خاطر مهارت‌اش در ایفای نقش‌های کمدی نقدهای مساعدی دریافت کرد، به‌عنوان یکی از افراد جدید هالیوود معرفی شد و برای بازی‌اش در فیلم «درهٔ عروسک‌ها» (۱۹۶۷) نامزد دریافت جایزهٔ گلدن گلوب شد. او همچنین در نشریه‌های مُد به عنوان مدل یا مدل روی جلد حضوری مداوم داشت.»
حرف بر سر شارون تیت است؛ همسر رومن پولانسکی که امروز قاتلش بعد از پنجاه سال تحمل حبس در سن هشتاد و پنج سالگی درگذشت.
«تیت در سال ۱۹۶۸ و پس از نقش‌آفرینی در فیلم قاتلان بی‌باک خون‌آشام رومن پولانسکی با او ازدواج کرد. در تاریخ ۹ آگوست ۱۹۶۹، زمانی که تیت ۸/۵ ماهه باردار بود به‌همراه ۳ نفر از دوستان‌اش که در منزل او حضور داشتند توسط ۴ عضو خانوادهٔ منسن به قتل رسید.» نوشته یکی از قاتلان گفته تیت آخرین نفری بود که کشته شد و خونش گرم و چسبناک بود. چارلز منسن رهبر فرقه‌ای متخاصم (- ناراحت؟-) بود که پیروانش را دعوت به کشتار میکرد. بعد از قتل تیت، سراغ زوج ثروتمندی در لس‌آنجلس رفتند و آنها را نیز کشتند. «منسن به ایجاد جنگی داخلی در امریکا اعتقاد داشت, که نتیجه آن به وجود آمدن یک نظم نوین اجتماعی, در نهایت رسیدن خودش به قدرت به عنوان رهبر ابن نظام بود. چارلز امیدوار بود که سیاه پوستان به خاطر افزایش تنش های نژادی و نیز قتل های تیت-لابیانکا محکوم شوند.» او در هیچ یک از قتلها بطور مستقیم دست نداشت اما در نهایت به عنوان آمر قتلها به اعدام محکوم شد و بعد با تغییر قانون اعدام ایالت، حکمش به حبس ابد تغییر کرد. میگویند 14 بار تقاضای عفو کرده و به در بسته خورده. فرقه منسن معتقد بود که «با وقوع جنگ نژادی بین سیاهان و سفیدها دوره آخرزمان فرا خواهد رسید و طی آن ایالات متحده نابود خواهد شد. منسن پیش تر گفته بود که نام تئوریش را از یکی از ترانه های بیتلز به عاریت گرفته است.» پیروان او جوانان و اغلب زنان جوانی بودند که بعد از قتل زوج لس‌انجلسی با خون آنها بر دیوار کافه‌شان «مرگ بر خوک‌ها» نوشتند. دادستان‌های پرونده، پروژۀ انها را بزرگتر از قتل برشمردند و معتقد بودند که انها به دنبال جنگ نژادی بوده‌اند. شارون تیت، همسر محبوب آقای کارگردان که به گفته خودش زندگی‌اش هرگز شبیه زمانی نشد که او را داشت با ضربات چاقو به قتل رسید. تنها دو هفته دیگر مانده بود تا فرزندش متولد شود و مرگ بعد از پنجاه سال برای قاتلش رسید. اگر منسن همان موقع اعدام میشد خاطره قتل‌عامش هم به مرور فراموش میشد اما با هر بار درز خبری از او از زندان -(مثل تقاضای ازدواجش که نهایتا با مخالفت دادگاه رد شد)- و سر آخر، خبر مرگش در زندان باعث تازه شدن خبر قتل‌عامش در دهه شصت ، مثل هشداری در گوشهای زنگ‌زده تازه شد تا تاریخی به نام تاریخ عجیب خشونتهای ادمی به یاد بیاورد که هستند کسانی که مریدان چنین خشونهایی میشوند. نمی‌دانم او اخبار داعش را از زندان می‌شنیده یا نه؟ ولی هر چه هست گویا خوی وحشی آدمیزاد، جنگ نژادی، مذهبی، قومی، قبیله‌ای و… با تاریخ مرگبار انسان درآمیخته. کریس هچز سوئدی در کتابی با همین عنوان گفته بود: «جنگ نیرویی که به ما معنا میدهد.» و منظورش از معنا، همان جنگ با بی‌معنایی عظیم زندگی است که خود جنگ بر سر معنا، بر بی‌معناتر کردنش کمک میکند. عجب چرخ و فلکی!

Advertisements

دربارۀ سانسور

(با احترام به 134 نویسنده کانون نویسندگان ایران درنامه معروف «ما نویسنده‌ایم» در سال 73.)
نوشتن جغرافیا نمی‌شناسد. می‌خواهم به شکل بیانیۀ معروف کانون نویسندگان شروع کنم: «ما نویسنده‌ایم.» فرقی ندارد این طرف مرز یا آن طرف مرز. زبان و ادبیات برای ما که به این هنر- نفرین آغشته‌ایم مرزکشی مرسوم را نمی‌پذیرد. ما نویسنده‌ایم، چه در داخل ایران باشیم و چه با بخت‌یاری از جهنم بلا گذر کرده باشیم. این که کجای این جغرافیا هستیم به امکانات مالی خانواده و تلاش یا خواستن و نخواستن خودمان برمی‌گردد و موضوعی کاملا شخصی است. اما این وسط موضوع «ژن خوب» هم هست، ژن خوب در اینجا یعنی هوش؛ قدرت سازگاری با محیط در تعریف پیاژه. این قدرت سازگاری یا هوش البته گاهی هم دردسرساز می‌شود به آن معنا که در جاهایی که نباید با محیط سازگار شد مثلا در موضوع سانسور، سین سانسور از لابه‌لای حروف سازگاری بیرون می‌زند. بیرون زدن اگر در خارج از مرزها باشد – که سانسور مسألۀ آن‌جا نیست، به زدن برق روی چشم می‌ماند که از فرط زرق وبرق، چشم ناتوان از نگاه می‌شود.
موضوع این نیست که ما که نویسنده ایم مهاجریم یا داخل‌نشین. این اصلاً مسأله ادبیات نیست، بلکه مسأله بالادستی‌هاست که چرخ‌دنده‌های دستگاه عریض و طویل سانسور دستشان است. لااقل تاریخ پرتاخت و تاز ما نشان داده که مهاجرت برای ما، امر تازه‌ای نیست. خیل ادیبان به هند رفته در ادبیات ما گواه این مسأله است. بزرگترین شاعر ما و معروف‌ترینشان در جهان امروز، مولاناست که خود مهاجر است به قونیه و باز بزرگ‌ترین شاعر ما که معروفیتش درجهان کم از او نیست حافظ است که گویا چسبیده بوده به شیراز با تمام خوب و بدش. -«این خاک فارس عجب سفله پرور است یا خوشا شیراز و وضع بی مثالش و…»- شاعر هم آدم است. دلگیر می‌شود و به ذوق میاید. هر چه هست و نیست تا حالا کسی برای مطالعه ادبیات قرون ماقبل نیامده مکان را در نظر بگیرد، بلکه انچه مهم است زبان است و آنچه گفته شده. کسی نپرسیده بوسعید این شعر را در میهنه گفته یا در نِشابور. خیام وقتی چنین شعری می‌سروده دقیقاً در کجا بوده. تمام نثر فاخر سعدی در شیراز نوشته شده یا روزهایی که در بغداد بوده و… پس رودررو قرار دادن نویسنده داخل مرزها با آنکه از مرزها بیرون رفته، نه تنها هیچ محلی از اعراب ندارد که بوی بدی هم به مشام می‌رساند. این بو که چه کسی از جلای وطن کردن نویسندگان سود می‌برد؟ نویسندگان داخل مرز یا قلم سانسور؟ اگر نویسنده خارج از مرزی گمان می‌کند که نویسندگان داخل مرز تن به سانسور سپرده‌اند، گرچه کاملا بیراه نمی‌گوید (چون طبیعتاً هستند کسانی که ادیبان دولتی‌اند یا ترسویند یا نان به نرخ روز خورند و به دنبال نام و نانند از بازار گل‌آلوده سانسور) اما جمع بستن همه نویسندگان درون مرز در انجام یک عمل، یعنی تن دادن به سانسور، ناشی از خطای دید اوست. این خطای دید مشکل اوست که باید اصلاح کند و نقص اوست و از هیچ کس دیگر هم کاری برنمی‌آید. چه، هر کس قدمی در اصلاح نگاه او بردارد به معنای اثبات خودش است و کدام نویسنده‌ای از اثبات خود سود میبرد؟ و اگر نمی‌خواهد این نقص نگاه را بپذیرد، باز هم خطای دید اوست و برقی که از فرط روشنایی چشمهایش را بسته و ناچار است چیزهایی را حدس بزند**. آن نویسنده داخل مرزی هم که فکر می‌کند نویسنده خارج مرزی خوشی زده زیر دلش و کتاب‌هایش لاغر و بی بو و بخار است و حرفی و دردی برای گفتن ندارد، گرچه او هم لابد با مثالهایی عینی به این نتیجه‌گیری رسیده، ولی باز به همان کار جمع بستن متوسل شده و بنابراین بازهم مشکل از خطای دید اوست. از دایرۀ بسته جغرافیایش و سانسور که راه ورود کتاب‌های آن سوی مرز را به روی او می بندد. همان‌طور که تنبلی و عدم ذوق و شوق و عطش خواندن، دسترسی کتابهای این سوی مرز را برای نویسنده آن سوی مرز ناممکن می‌کند. هر چه نباشد، فصل مشترک تمام نویسندگان در تمام دنیا عطش خواندن است؛ طبیعی‌ترین میل در بین نویسندگان. اگر نویسنده‌ای کتاب نخوان است نمی‌تواند در سرپوش گذاشتن بر ضعف خود یا سیستم، تمام اهالی درون یا برون یک مرز را در یک صف دسته‌بندی کند. مشکل از گسترۀ دید اوست که نتوانسته به طیف وسیع‌تری از آثار دست یابد و در این ویژگی درون مرزی و برون مرزی یکسانند.
واقعیت این است که هیچ کس تا حالا نتوانسته اهالی این زبان را به صرف مرزکشی از هم جدا کند و جنگ حیدری نعمتی بینشان راه بیندازد و در این جنگ حیدری نعمتی آن چیز که فراموش می‌شود، البته که سانسور است. چاقویی که بر تن همه ما که نویسنده‌ایم زخم زده. بخشی از کاغذهای همه ما را که نویسنده‌ایم به درون کشوها و گنجه‌ها تپانده (می‌خواهد کسی باور کند، می‌خواهد نکند. حتی اگر یک نفر پیدا شود که کاغذهایش درون کشویی مخفی مانده باشد، برای درستی این مدعا کافی است). و از همه مهم‌تر زبان همۀ ما را الکن کرده. ما شب و روز داریم از ادبیات نادرست، از ادبیات رکیک، از غلط‌های املایی و انشایی می‌نالیم، بدون این‌که به روی خود بیارویم این همه مشکل سانسوراست نه صرفا مشکل یک فرد و دو فرد. مشکل قهر کردن مردم با کتاب، نسلی را بی‌کتاب خواندن بزرگ کرده و ذره ذره از زبانش دور و دورتر شده. نسلی که حالا خودش می‌خواهد بنویسد اما همان زبان الکن دست و پا شکسته را دارد . ما در صفحات مجازی آموزش درست‌نویسی راه می‌اندازیم و هر کس برای خود استادی است و دلش برای زبان فارسی می‌تپد اما دل هیچ‌یک از این اساتید بر این نمی‌تپد که سانسور روح زندگی و زبان و اندیشه را ذره‌ذره از ما سلب کرده. هیچ‌یک از این اساتید نمی‌گویند اگر نوجوانی در نوجوانی رمان بخواند، خارج از آموزش مدارس و تأثیر تلویزیون و رسانه‌های اجتماعی، شکل کلمات در ذهنش حک خواهد شد و بعد این همه معضل غلط‌نویسی نداریم.***
ما نویسنده ایم. سانسور را بر نمی‌تابیم. اگر در داخل کشوریم، هرجا در نوشته‌هایمان با قلم سرخ سانسور مواجه می‌شویم یا آن را در لفافه فرومی‌بریم و اگر بتوانیم بیانمان را رمزی می‌کنیم، یا سانسور را دور می‌زنیم (در رمانی، بندی را ارشاد ایراد گرفت. غمگین شدم و برافروخته. بند دیگری به جایش نوشتم هر چند راضی نبودم که این اصل نیست، اما از آنچه قبلا نوشته شده بود تندتر بود. دوباره ارشاد ایراد گرفت که این بدتر است. این‌بار همان بند اولیه را که ایراد گرفته بود به جایش برگرداندم. مجوز گرفت. به همین راحتی و با خنگی سانسورچی. همین رمان شش سال پیش کلا مجوز نگرفته بود. سی مورد اصلاحیه که خب آن را درون همان کشو و گنجۀ معروف حبس کرده بود). و اگر نتوانیم دور بزنیم، به کشوها و گنجه‌ها پناه می‌بریم و اگر ترس جان نداشته باشیم در فضای مجازی منتشر می‌کنیم.
ما نویسنده‌ایم و اگر در خارج از مرزهاییم، که گرچه به ظاهر سانسور نیست که بر نوشته‌مان قلم قرمز کشد، اما سانسور، از پیش، وجودمان را حذف کرده. پرت کرده به جغرافیایی که از آن ما نیست و برای نوشتن آنچه از خودمان است باید راه درازی را رنج بکشیم و تازه بعد از آن همه مشقت، خوانندگان ما، هر کدام از ایرانی‌های تبعیدی یا خودتبعید، در قاره‌ای جا خوش کرده‌اند و رساندن کتاب به دست آن‌ها خود همان چیزی است که فاجعه سانسور آن را رقم زده. ما نویسنده‌ایم. همه زخم‌خوردگان سانسور. سانسور را تاب نمی‌آوریم چرا که حیات هنری و روحی ما را نشانه گرفته. گرچه در سیطرۀ آنیم اما در هوایش دم نمی‌زنیم و اگر با خروج از مرز مفری به رهایی یافته‌ایم، تیغ تیز سانسور ما را شرحه‌شرحه کرده است.
________________________________
پانویس‌ها:
*«متن ۱۳۴ و گزارش جمع هشت نفرهٔ اعضای کانون (منصور کوشان، هوشنگ گلشیری، سیما کوبان، محمد مختاری، رضا براهنی، محمد خلیلی، فرج سرکوهی و محمد محمد علی) که از چگونگی نگارش متن و جمع کردن امضاها گزارش داده بود در آخرین شماره مجله تکاپو و در نشریه گردون منتشر شدند. پس از انتشار متن فشار جمهوری اسلامی بر کانون نویسندگان افزایش بافته و در نشریات دولتی روزنامه کیهان، کیهان هوایی، جمهوری اسلامی (روزنامه)، روزنامه رسالت و غیره مقاله‌هایی علیه نامه و امضاکنندگان منتشر شدند. بسیاری از فعالان کانون و امضاکنندگان دستگیر شده و مورد فشار قرار گرفتند. برخی بر این نظرند که قتل‌های زنجیره‌ای با انتشار متن ۱۳۴ مرتبط‌ند. محمد مختاری، محمد جعفر پوینده، احمد میرعلائی و غفار حسینی از قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای و فرج سرکوهی که از مرگ جان سالم به در برد از فعالان کانون نویسندگان و امضا کنندگان متن ۱۳۴ بودند.»(نقل از ویکی‌پدیا)
** (مثلا چندی پیش دیدم و شنیدم که آقای نوش‌آذر در برنامه‌ای با موضوع راههای جهانی شدن ادبیات ایران از رمان «دا» حرف زدند و گفتند که رمان دا را مردم واقعا دوست دارند و میخوانند و اینطور نیست که ما خیال میکنیم به‌زور پرفروش شده. این همان برق کورکننده است که از فرط وضوح به‌چشم نمیاید و باعث می‌شود در ندیدن چیزهایی را حدس زد. حدسی مثل اینکه لابد مردم ایران واقعا هنوز در سالهای مش کاظم آژانس شیشه ای زندگی میکنند و نمی توانند یک رمان فرمایشی را از غیر آن تشخیص دهند و همین که موضوع جنگ باشد کافی است که آن را بخوانند. بحث ما فعلا درباره موضوع این حرف نیست.
*** دوست روزنامه‌نگاری میگفت که یکی از ویراستاران روزنامه به او زنگ زده و پرسیده که آیا مغلطه با غ یک نقطه است یا دو نقطه. این دوست ویراستار که اصلا تلفط غین و قاف را بلد نبوده و از روی نقطه این دو حرف را دسته بندی می‌کرده، خود استاد دانشگاه هم هست.

تجسم اسطوره/ Incarnate myth

برای اینکه اسطوره تا حدودی تجسم یابد حداقل هایی باید باشد. برای درک تشنگی، گرمای هوا لازم است و اگر نه، لااقل خشکی هوا میتواند پاسخگوی روح جمعی مستغرق در عزا باشد. خشکی هوا چیزهای دیگری را هم به دنبال دارد، نمایش خیابانی تعزیه، دسته‌های زنجیرزن با سنج و دهل و بلندگوهای نوحه خوان و در کنارۀ جمعیت، دسته‌ای پیر و جوان به تماشا آمده با مردان سیاه جامه و زنان چادر مشکی که هر کدام به دلایلی مثل تفریح، شرکت در تغذیه‌ای جمعی و حتا اندکی سبکباری با گریستن که تمام سال را مجال گریستن در خیابان نبوده.
اما اگر به جای هوای خشک و بی باران، ار هفت روز پیش از هفت پردۀ آسمان، باران سیل آسا ببارد، اسطوره دیگر تجسم خودش را از دست می دهد. کسی با چتر زیر باران دستۀ زنجیر زنی راه نمیندازد و کمتر کسی چشمش می بیند که از خانه قدم به کوچه های آب گرفته بگذارد. نمیشود شمر را در باران دنبال امام حسین دواند و یا تیری به نوزاد کوچکش پرتاب کرد در شبیه‌خوانی و سنج و دهل زیر شرشر باران به دست نوازنده می چسبد.__________________________
بعد از تحریر: کتاب منشآ اگاهی در فروپاشی ذهن دوساحتی به بخش مورد علاقه‌ام نزدیک شده. ولی موضوع مورد علاقه از همین فصل آخر از کتاب دوم شروع شده است. بعداً بیشتر درباره این کتاب و ضرورت مطالعه آن بیشتر خواهم نوشت.
یادداشت بالا، بریده یادداشتی است از سه سال پیش.
****

«سلطان قلبم» با رگه‌ی تباهی

هر سه‌شنبه میاید. کسی نمی‌داند سه‌شنبه‌ها- خوب یا بد- برای من روز خاصی است. همیشه بوده و معلوم نیست چرا. بدترین اتفاقات زندگی و خوبترینشان در همین سه‌شنبه‌ها پیش آمده. میاید زیر پنجره می‌ایستد و سلطان قلبم را میخواند با صدایی خش‌دار و اندوهیگن و سازی ناکوک. گاه به گاهی بارش پول سیاه را از پنجره‌ی اپارتمانهای دو طرف کوچه به سویش میدیدم. یکی از دستهایی که پول سیاه می‌انداخت، دست من بود؟ چیزی یادم نیست تا اینکه یک روز در حیاط را باز کردم تا از نزدیک به حزن ترانه کهنش گوش دهم و لابد پولی سیاه… روی برگرداند. پول را گرفت. سازش را حمایل شانه کرد و قدم‌هایش را تند کشید و رفت. رنگ رخ زردش حکایت از حال درونش داشت. حکایت از نرسیدن پولهای سیاه در آن روز. داروی سیاه در آن روز. درد سیاه و مرهم سیاه. یک لحظه بیشتر نماند. افسوس خوردم که صدای ساز را قطع کرده‌ام. افسوس خوردم که تباهی بر جسم و جانش نشسته بود. سلطان قلبها برای یک پاپاسی پول سیاه بود که صرف سیاهی درون شود. لعنت به همه چیز که دیگر اثری از زیبایی باقی نمانده. در جست‌وجوی آن بودن به همان اندازه بیهده است که انتظار دیدنش را داشتن. اندوه گم گشته در لابه‌لای آن حزن صدا، نه از سر عشق، نه حتی از سر حسرت، نه از سر ایمان یا بی‌ایمانی، تنها و تنها از سر نرسیدن آن سیاه لعنتی به خون بود و پول سیاهی که قدمها را به آن میرساند علاج گم کردن آن صدا، خاموش کردن آن صدا.

رگه های زیبایی

خب گویا اینجا دیگر خواننده ای ندارد و با خیال راحت و بدون ترس از عدم رعایت نیم فاصله که واقعا کار سختی است گرفتن همزمان  کنترل+ شیفت+ 2 برای خودم مینویسم. مینویسم تا بعدها که شاید به خودم مراجعه کردم بدانم چه در سر این قطره محال اندیش میگذشته و چه چیزهایش همچون پر کاهی پودر شده به هوا رفته و اثری از آن در هیچ گوشه کائنات نیست نه حتی یادی به سینه ای که سینه صاحبش باشد.
به حضور خودم عارضم که گفت و گویی بحث انگیز و سرزنش کننده خودم با خودم داشتم. اینکه چرا نمیتوانم رگه های زیبایی را در حیات بیابم. چرا داستانها همیشه در تلخ ترین حالت خودش است. یعنی من آنقدر ناتوان شده ام از دیدن زیبایی که فقط تلخی ها توجهم را جلب میکند و فقط همانها هست که ارزش بیان و نوشتن دارد و در ذهنم چنین رنگ میگیرد و ته نشین میشود؟ پیش خودم فکر کردم به لحظات زیبا. خب باز هم دیدم یکی دو خواب و خیال بیشتر یادم نمیاید. یعنی من لحظات زیبا در زندگی ام نداشته ام؟ به خودم جواب دادم که خب چرا، در زندگی خودم که بوده. زیاد هم بوده ولی مگر این تلخی هایی که مینویسم از زندگی خودم است که زیبایی ها و شادیها را نیز از انجا انتخاب کنم؟ ان یکی خودم جواب داد خب راست میگویی که نه. ولی در همان زشتی ها و تلخی ها هم که می بینی حتما وقتهای خوبی هم بوده پس چرا بر انها کور میشوی؟ این یکی دیگر جوابی نداشت. غلت زد و رو به پنجره خوابید و همچنان که پرده طلایی زل زده بود گفت مابقی عمرم را صرف این میکنم که رگه های زیبایی، هر چند نازک و کم، را بیابم و و دریابم. شاید وضعیت سلامت روحی – جسمی خودم هم کمی بهتر شود و اینقدر از درد همه جسم و جان ننالم. مدام سردرد نگیرم و هی سرماخوردگی هایم تجدید نشود. خدا را چه دیدی شاید ما هم آدم شدیم. مگر نه اینست که کار هنر کشف زیبایی است؟ پس چشمهایت را بشوی دختر و زیبایی را در نگاهت بجوی.
آمین.

مارگارت اتوود و جایزه صلح ناشران آلمان

«حساسیت بالا برای تحولات و جریان‌های «نامحسوس و خطرناک» از دلایل اهدای این جایزه معتبر به خانم اتوود عنوان شده است.»
نقل از دویچه‌وله
جایزه صلح ناشران آلمان امسال به مارگارت اتوود تعلق گرفت. بار عجیبی بر دوش عبارت «جریان‌های نامحسوس و خطرناک» است که جز معنایی سیاسی نمی‌توان برایش یافت. نمیدانم این ترجمه چه عبارتی است اما خوب که نگاه می‌کنیم می‌بینیم کار رمان‌نویس در واقع سرک کشیدن به همین جریان‌های نامحسوس و خطرناک است، قدم زدن در وادی‌های ترسناک ناشناخته. حالا ترسناک را در هر معنایی که فرض کنیم. اما از دیدگاه سیاسی – که قاعدتا منظور بانیان جایزه بوده است- چه تفاوتی است بین سرک کشیدن نویسنده‌ای جهان سومی به وادی‌های خطرناک و بخصوص نامحسوس با نویسنده‌ای کانادایی که در امنیت سیاسی زندگی می‌کند؟ قطعا آن دسته از نویسندگان جهان سومی که به چنین وادی‌هایی گام گذاشته‌اند یا زنده از ان بیرون نیامده‌اند و یا چنان خود را قیچی کرده‌اند که اثری از خودشان باقی نماند.
با این‌همه اتوود نویسنده‌ خوبی است و قصدم از این نوشته، زیر سوال بردن کار او نیست.

خواب بهشت

خواب می دیدم به خانه ام برگشته ام در آن شهر شمالی. رفتم توی حیاط بزرگ و از در رو به شالیزار به منظره شالیزارِ سر خم کرده به باران نگاه میکردم. دو گاو هم بود؛ یکی کوچک و یکی بزرگ که کنار هم لمیده بودند. از در سمت شالیزار که بسته بود فاصله گرفتم و خواستم از دیوار کوتاه انبار سیلو بالا بروم تا گربه ام را آن سوی دیوار ببینم. نردبانی که همیشه به دیوار بود در گل و لای دیوار فرورفته بود و تنها چند پله اولش دیده میشد. با این همه هنوز قابل استفاده بود. دستم را به دیوار گرفتم و یک پله را بالا رفتم اما پشت بام را پر از گل یافتم و از بالا رفتن منصرف شدم. فکر کردم گربه اگر هم باشد دیگر مرا نخواهد شناخت. همین که پایین آمدم زنی، در خواب آشنا، را دیدم که از اهالی همان خانه بود یا مهمانشان و گفت دارد دنبال خرخاکی میگردد. پرسیدم خرخاکی برای چی؟ اسم غذایی را آورد و من در خواب حیرت نکردم. از میان گل و شل رد شدم و خرده گوشتی را که برای گربه به دست گرفته بودم همانجاها رها کردم. بعد رسیدم جلوی ساختمان و صاحب باغ و خانه را دیدم که در جمع مردانی ناآشنا ایستاده. به دیدنم از جمعشان جدا شد و مرا برد بالا. همان جایی که قبلا خانه مان بود و از روی بهارخواب بزرگ، چشم انداز حیاط را نشانم داد. داشت می گفت چقدر زحمت کشیده که اینها را ساخته. و تازه آنجا دیدم. نهری بزرگ از وسط حیاط میگذشت و پله پله پایین می آمد. سطح زمین را مثل باغهای معلق بابل چند طبقه ساخته بود و در هر طبقه درخت و سبزه و باغچه و گل کاشته بود و باغچه ها هنوز نیمقد بود. از آن همه زیبایی زبانم بند آمده بود. صاحبخانه توضیح میداد که از وقتی باغ- حیاطش را دیگر وراث گرفته اند و با این دیوارکشی کوچکتر شده به فکر افتاده که زمینش را چند طبقه کند و من داشتم فکر میکردم که چقدر زیباتر شده و راستی چطور آن نهر را منحرف کرده تا از حیاطش بگذرد؟ حیرت مرا دید و کیفور میشد از شگفت زدگی ام در مقابل این همه زیبایی. بعد رفت به اتاق کوچک روی بهارخواب و روی رختخوابی نشست و همینطور که پتو را روی خودش می کشید تا بخوابد گفت حالا باز هم تصمیم دارید اینجا نمانید. نمیدانستم چه بگویم. میدانستم که رفتنم قطعی است اما دل از آنجا نمی کندم. رفتم توی خانه خودمان. اهل خانه خواب بودند و من هنوز در فکر آن باغهای معلق بودم که ایا میشود دلیل ماندنمان باشد؟ در فکر  آن بهشت.

نه

خستگی و بیحوصلگی و استیصال و کلا هیچی. در یک هفته، یعنی در روز یک هفته و آن هم پشت سر هم «نه» شنیدن برای چیزهایی که واقعا تمام انرژی مادی و معنویت را صرفش کرده ای تا به ان برسی. خسته کننده است. هفته ای که از شنبه اش نه بشنوی دارد به تو میگوید تو عضوی زاید در اجتماع همگن انسانهایی. بیرون برو تا توازن مجموعه بهم نخورد و تو سعی میکنی روی الاکلنگی که یک نفره وسطش ایستاده ای تعادلت را نگه داری، مراقبی زمین نخوری و در همین حین، یک چرخش کوچک کافی است که تو  و الاکلنگ معلق هر دو با هم نقش زمین شوید، شاید برای همیشه. از این بازی تعادل خسته ام.

گربه ها

دیشب مثل موراکامی خواب گربه ها را می دیدم. با یکی شان حتی حرف میزدم. دنیای عجیب گربه ها که مدتی است برایم جالب شده حالا تبدیل به نوعی نوستالژی میشود. دیگر گربه ام را نمی بینم. او را در شهر خودش گذاشتم و خودم رفتم به شهری دورتر. آخرین تصویری که از او دارم داشت با بچه هایش روی دیوار حرف میزد. در این مدت زبان گربه ای را هم تا حدی یاد گرفته بودم و حتی می دانستم که گربه ها با بچه هایشان مهربانتر از آدمها رفتار میکنند. لحن و تن صدایش  هنگام حرف زدن با آدمها تا حدی عشوه گرانه و زیر بود ولی موقع حرف زدن با بچه ها یا دیگر گربه ها معمولی بود و تن مهربانه ای داشت و جدی. آخرین بار که دیدمش روی دیوار بود و دنبال یکی از شیطانکهایش میگشت که رفته بود توی بلوکهای سیمانی دیوار و صدایش میزد. بچه سرش را از لای بلوک سیمانی بیرون آورد و مادر میو میو کنان پیشانی بچه را می لیسید. فکر کردم آدمیزاد وقتی بچه اش چنین کاری میکند اول از همه تشرش میزند اگر تو سری به او نزند و تازه اگر خواست ببوسدش، خوب که جیغ و گریه بچه را دراورد اینکار را میکند.

شاید از دلتنگی برای شاپشال بود که دیشب خواب چهار پنج گربه دیدم که به خانه ام امده بودند و توی حیاط بزرگی به خواب رفته بودند. هیچکدامشان به زیبایی او نبود. در رنگهای مختلف بودند و کمی مریض حال و کثیف به نظر می رسیدند. همه به پهلو خوابیده بودند، چفت در چفت هم. جز یکی شان که گربه سیاه و سفیدی با دست و پای نسبتا بلند بود که شلنگ تخته می انداخت توی اتاقها و حیاط و پاهایش را گلی کرده بود. من شلنگ آب را زیر پایش باز کردم، با اینکه می دانستم آب را دوست ندارد، خودش فقط ناله میکرد ولی از جایش تکان نمیخورد. بعد دیدمش که لاستکیش کرده اند؛ درست مثل کاری که با بچه ها میکنند. تعجب کردم و در خواب گویا که این کار خودش باشد از او علت را پرسیدم. گفت تا بدانی که من خانه را کثیف نمیکنم. این را می دانستم. به او گفتم ولی من فقط گربه های ماده را به خانه راه می دهم. متاسفم که اینجور است و ترفندت نگرفت ولی نمیتوانم تو را به خانه بیاورم. به نظرم انهایی که انجا خوابند ماده باشند. با طمأنینه گفت: نر و ماده اند. بعد مکث کرد و پرسید: تا کجا میتوانم به خانه ات نزدیک شوم؟ سعی میکنم فقط از کوچه تان بگذرم یا نهایتا شاید آمدم روی دیوارها و از دور دیدمت. اصلا فکرش را نمیکردم که آدمها برای گربه ها مهم باشند. از شکستن دلش هم ملول بودم. گفتم نه میتوانی همه جا بیایی. حتی توی حیاط هم. فقط نه توی هال و روی فرشها. گربه پذیرفت و آمد که برود. گفتمش آن لاستیکی را از خودت باز کن. چیزی نگفت. چیز ترسناکی به نظرم رسید. بلایی که شاید ادمها سرش آورده باشند- این موضوع عقیم سازی حیوانات خانگی مدتی است که در بیداری فکرم را مشغول کرده و این شکنجه را نمیتوانم هضم کنم، شاید تجلی اش در خواب این بود-. گربه خرامان رفت. بقیه هنوز خواب بودند. یکی شان بچه گربه بود. سفید چرک. من هنوز در فکر گربه خودم بودم که جایی روی دیوار خانه ای در شهری دور جا گذاشتمش. و روز آخر قبل از رفتم آمد سراغم و دل سیر خز نرمش شانه شد. آیا در دنیای گربه ها، یادی از آدمها هست؟ در هر صورت همیشه فکر میکنم گربه ها در مواجهه با ادمها از آنها خردمندترند.

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: