نامتقارن

تقریبا یک ماهی میشود. یک روز صبح از خواب بیدار شدم و متوجه ورم چشم راستم شدم. خیلی عادی گمان کردم بخاطر گزیدگی ست. قبلا هم گزیدیگی چشم را تجربه کرده بودم اما با تورم شدیدتر و التهاب و قرمزی پلک. این یکی. شکل عجیبی بود. اینقد رکه ترسیدم در آینه به خودم نگاه کنم. بدون هیچ سوزش و خارشی فقط سفیدی چشم و پلک بالایی به شدت متورم شده بود. ان روز را سعی کردم به آینه نگاه نکنم و کارهای معمولم را انجام دادم. حتی رفتم سر کار و هیچکس متوجه بزرگی یک چشمم نشده بود. یک هفته ای که گذشت و دیدم بهتر نشده رفتم داروخانه و به خانمی که آنجا بود نشان دادم . یک پماد هیدروکورتیزون معمولی داد بمالم به پلکم. تاثیری نداشت. ورم شبها کوچک و صبحها بزرگ میشد. بعد رفتم تهران و برنامه شبهای بخارا پیش آمد با همان چشم جلسه را هر جوری بود سر کردم. در عکسها فقط خودم میتوانم این عدم تقارن را پیدا کنم. تا یک روز که رفتم سر کار. یکی ا زهمکارهایم نگاهم کرد و گفت چرا یک چشمت افتاده پایین؟ گفتم نه ورم کرده. خیال میکرد اشتباه دیده و متوجه ورم نشده. گفت آره درست میگی زیر چشمت ورم کرده. دوباره رفتم جلوی آینه و حالاورم پلک پایینی را هم علاوه بر تورم سفیدی و قرنیه و پلک بالایی دیدم. به محض خلاص شدن از کار رفتم پیش یک دکتر عمومی.دکتر انتی بیوتیکهای قوی داد و گفت تا هفتاد و دوساعت اگر خوب نشود باید سی تی اسکن مغز بدهی. هنوز هفتاد و دو ساعت نشده. نیمی از انتی بیوتیکها را مصرف کرده ام. ورم هیچ فرقی نکرده و حالا درد چشم و گاهی هم خارش به آن اضافه میشود. دوست ندارم به خودم توی اینه نگاه کنم. شک دارم دکترها بتوانند بفهمند قضیه چیست. چیزی ته دلم میگوید هیچی نیست، یک آلرژی معمولی است و به زودی برطرف میشود. نمیدانم چه میخواهد بشود اما اگر قرار است بلایی سرم بیایید واقعا دوست ندارم این بلا چشمم را درگیر کند. هنوز با آنها کار دارم، دوستشان دارم و از همه مهمتر درست بالای صورتند و نمیشود وقتی در آینه نگاه میکنی آنها را نبینی یا بی خیالشان شوی. احساس میکنم تقارن صورتم را از دست داده ام. عدم تقارن خیلی بد است. این روزها برایم خیلی بد گذشت. برنامه خوبی بود که بعدش عده ای تلخش کردند. فکر میکنم تجمع تلخی ها در چشمم نتیجه اش شده این. هیچ نمیدانم. چشمم را میخواهم.

کانال نویسی یا وبلاگ نویسی؛ مسأله اینست

واقعیت این است که وبلاگ نویسی را به نوشتن در هر کجای دیگر اینترنت ترجیح میدهم به دلایل زیادی. یکی اینکه می توان کمی طولانی تر نوشت و مجبور نیستی با کمترین کلمات ممکن تلگرافی مطلبی را برسانی و برای همین مجبوری دقیق و مرتب فکرت را جمع کنی و بنویسی. از همه مهمتر اینکه در وبلاگ امکان دسته بندی مطالب و آرشیو  هست و همچین امکان کامنت گذاری و بنابراین یکطرفه نیست. این همه را گفتم که بگویم وبلاگم تعطیل نشدنی است و همچنان گاه و بیگاه اینجا خواهم نوشت.
من که از منتقدان سرسخت کانال نویسی بودم و اصلا از اینکا رخوشم نمیاید کم کم متوجه شدم قرار نیست کانال جمع کردن مطالب دیگران از اینور و انور باشد و دادن همان مطالب به خورد خلق الله و تبلیغ خالی برای یارکشی. میتوان چیزهایی را که میخواهی فراموش نکنی انجا بنویسی. برای همین اول کانالی شخصی و یک نفره برای خودم راه انداختم تا بعدها یادم بماند و بعد کم کم دوستانی هم پیدا شدند. اول دو سه و نفر و بعد کمی بیشتر. چیزهایی را که میخواهم یادم بماند اینجا می نویسم، در این کانال زیر که لینکش را گذاشته ام:
دم آ دم

گربه و خاکی

دیشب خواب دیدم بین درهای تودرتویی راه می روم. اتاقها همه قالی فرش و بزرگ بود و تاریک. آنقدر تاریک که رنگ لاکی فرش به زور دیده میشد، جای ناآشنایی بود و بین اتاقها سرگردان بودم. ناگهان از در تودرتوی بازی، گربه ای به شدت لاغر و خاکی رنگ بیرون پرید. پریدنش مثل پرواز بود توی هوا و در آن تاریکی، رنگ خاکی او ، تاریکی را می شکافت و به سویم هجوم میاورد.در خواب آنقدر جاخوردم که جیغ کشیدم و از صدای جیغ خودم بیدار شدم.

نفرین بی آبی

ردیفی از گیاهان رونده روی دیوار، تفتیده و خشک؛ بی آب. کلید را در قفل در چرخاند. ساقه های بی جان قهوه ای تکانی به اسکلت خشکشان دادند و در گوش هم چیزی گفتند. زن پا به درون هال گذاشت. صدای دندان قروچه از تمام دیوارها ریخت روی سرش. ارواح خشک گل و گیاهها دندانهای نداشته شان را رو به او نشانه رفتند، با نگاه به هم علامت دادند. زن کلید چراغ را زد. فرصت نکرد تا چشم بچرخاند به اشباح خشک گلدانها با ساقه های خشکشان رج شده بر دیوار. ساقه ها چون نفرینی او را دربرگرفتند. از همه جای خانه صدا می آمد. صبح فردا که مامور پست بسته ای را رسانده بود در آپارتمان برای همسایه ها و مامورین پلیس تعریف کرد که در باز بوده و زنی را دیده که دراز به دراز افتاده روی کف سنگی هال و گلدانها روی سرش شکسته اند. همسایه ها گفتند یکماهی خانه نبوده، خشک شدن تمام گلدانهایش هم اثبات همین حرف است. یکی از بین جمعیت فریاد زد: دشمنی نداشته.
صدای دندان قروچه از اسکلتهای خشک گیاهان برخاست. پلیسها مشکوکانه به سمت صدا سر چرخاندند.

خستگی روح

… ودیدار پیام آوران او را هیچ شاد نکرد.

چندی پیش با یکی از این پیام آوران مواجه شدم. کلامش به شکل شعر معجزه بود. من به خودش کاری نداشتم که نمیدانستم کیست و اصلا چرا باید می دانستم، مهم همان معجزه کلامش بود. مثل رویا بود و آن کلمات انگار نه از جنس همیشگی نخ نماشده که تجسد رویا و کابوس بود. مخملی تیره و نرم و با رگه هایی از آبی نیلگون زیبا. من غرق ان شعرها شدم. شب و روز می خواندمشان اما از انجا که خوب استعداد دارم هر چیزی را خراب کنم، نشستم آن شعرها را صفحه بندی کنم که بلد نبودم. با هر قدمی که در صفحه بندی یاد می گرفتم، شعر عقب می نشست. اولش اهمیت نمی دادم، شعرها باید چیده میشد و می توانستم بعد سراغشان بروم و باز معجزه شان را مزه مزه کنم. در حین کار با ان پیام آور هم بیشتر همکلام شدم. همین هم به تجسد بیشتر رویا کمک کرد، به خرابی رویا، به رنج، به تلخی، به خستگی…

تا رسیدم به اینجا که یادم بیاید نه، دیدار پیام آور هم شادمان نکرد. چه خستگی دردناکی. شعرها حالا اینجا هست. دیگر میترسم نگاهشان کنم. میترسم بیشتر از این از دستم بگریزد. خود پیام آور هم … اخر چرا اینهمه زود از چیزی خسته میشوم؟ از کسی؟ … تنها یک امید دارم؛ اینکه شعرها را ببندم و بگذارم برای وقتی که خیلی گذشت. بعد دلتنگشان شوم و بروم سراغشان. کاش تا ان وقت پیام آور شاعر هم مثل پیشترها شعر تازه ای بگوید. شعری که زندگی اش را مزه مزه کنم. اما پیام آور هم حالا آسمانی نیست دیگر، به زمین آمده با تمام رنج ها و مصیبتها وشادی های کوچک و بزرگ خودش.

خستگی!… های خستگی لعنتی.

به یحیا فکر میکنم و صدیقه ای که باید بگریزد. چرا نمی گریزد این لعنتی؟ صفحات جلوی چشمم رج میکشند و صدیقه همانجا که بوده هست و به جای او، یحیا می گریزد. ای کاش… ای کاش… ای کاش… قلمم روان میشد روی کاغذ و صدیقه را از این ترس نجات می دادم. یحیا را از سرگشتگی.  به روزی فکر میکنم که نقطه پایان را بر این رمان گذاشته ام و صدیقه و یحیا آرام گرفته باشند در صفخات کتابی که خودشان نمی شناسندش و هر کدام راه خودشان را یافته باشند.

لعنت به این خستگی بی امان.

این پراکنده ها را می نویسم برای خودم. برای بعدها. عذرخواهم از خواننده احتمالی که نمیشناسمش که نمیشناسدم و این جملات گیجش خواهد کرد. فقط همینکه برایم دعا کند شعری تازه نازل شود از سوی پیام آور جدید و یحیا آرام بگیرد و صدیقه بگریزد، دنیایی مرا مرهون لطف خود کرده.

 

دختر

یک دختر پیدا کرده ام. یازده ساله؛ اهل انزلی. زیبا… زیبا… زیبا.
دعوتم کرده بروم انزلی. گفته جت اسکی دارند و اگر بروم خوش میگذرد. نمیشد بگویم جت اسکی سوار نشده ام تا حالا. رویم نشد. دوستی مان سر کتاب بود. من یک مسابقه کتابخوانی گذاشتم توی تلگرام و او هم شرکت کرد و برنده شد. آن موقع سنش را نمی دانستم. حالا میدانم. عکسش را هم حالا می بینم و زیبایی اش را. فکر میکنم دنیا چقدر قشنگ است، تمام حرفهایی را که در مورد مزخرف بودن دنیا گفته بودم پس می گیرم. حرف زدن با این دختر قلب آدم را به تپش می اندازد. تجسم صدایش، کتابخوانی  و حرف زدنش، همه چیزش زیباست.
خوش به حال من. به نظرم باید به زودی بروم انزلی. انزلی چه شهر زیبایی است.

گریخته ها

از جایی در دوردست، صدای اذان می ریزد بر تاریکی کوچه. انگار سالها ست این صدارا نشنیده ام. آنقدر دور است که نمیتوانم کلماتش را تشخیص دهم. فقط صدای گرفته موذن است که عبور گاه گاهی اتومبیلی در کوچه بر آن خط می اندازد. مرا میبرد به حیاط خانه پدری و همین صدا می ریزد بر شاخ و برگ درخت گوشۀ حیاط و آلبالوها بر سر شاخه ها رنگ میگیرد. ستاره ها پرنورتر و درشت تر میشوند. انگار همین حالاست که خوشه ای از ستاره ها بر زمین بیفتد و آسمان که چه عمقی می یافت وقتی نگاهش میکردم. معلوم نیست از کی آسمان شب، حجم بی معنای سیاهی شد که لکه های سفید کدری بر آن می درخشد. همان وقتها با این صدای صبحگاهی وقتی به آسمان نگاه میکردم، رویاهایم کف دستم بود و زیبایی، یقینی نزدیک. بعد سکوت شد، رنگها خاموش شدند و جز زمزمۀ قاطع شک چیزی نبود.تا حالا، باد صدایی از اعماق گذشته را بیدار کند. من بوده ام در کادر آن تصویر و ان صدا؟ بسیار دور شده ام از دخترکی که چشمهای سیاهش در آسمان دنبال معنا بود و چه راحت معنا را می یافت وقتی بی پلک زدن به اعماق آسمان خیره میشد.
کوتاه بود نوای موذن، حالا غوکان و اتومبیلها صدا از سر گرفته اند. نگاه میکنم، چیزی از کف دستهایم گریخته.