ترانه های طلب باران

حالا که برف میبارد و زمین سرد و زیباست. یاد ترانه های و ستایش های مردم در وصف باران افتادم و چشمم به این مدخل کتاب کوچه روشن شد. برای اینکه یاد خودم بماند تا بروم و این آوازها را با جزییات بیشتری پیدا کنم و نیز برای اینکه شاید یک یا چند تن از دوستان، این ترانه ها را دوست داشته باشند.فعلا اینجا میگذارم تا بعدتر کاملش کنم. تمام نوشته زیر از کتاب کوچه . با گردآوری احمد شاملو است:

ترانه‌های طلب باران، در هر منطقه از ایران دارای گویش خاصی است و آن‌ها را به فارسی، کردی، ترکی، عربی، بلوچی و … می‌خوانند. اما محتوای آن همه به یکدیگر نزدیک است:
* الف ــ بازگفتن رنج مزارع، حیوانات، زمین و انسان از کمی باران؛ که برخی از آن‌ها چنین است:
بارون نمیاد، یارون
از دست گناه‌کارون.
گندم به زیر خاکه
از تشنگی هلاکه.
[نیریز، فارس]
گاو سیاه ماده
سر به زمین نهاده
برای وقعه‌یی کاه
آهوی لنگ صحرا
فتاده در چراگاه
برای قطره‌یی آب.
***
حیوان خرد، مرده
جون به خدا سپرده.
ــــــــــــ
قره‌داغین بولودو
یتیم لرین اومودو،
آرپا بوغدای کورودو.
[میرک از دهستان پیرتاج (بیجار)]
ای ابرهای کوه سیاه/ ای امید یتیمان/ گندم و جو خشکید.
در ایام گذشته نیز که اهالی روستاهای تبریز از زن و مرد به زیارتگاه‌های ده می‌رفتند و به طلب باران در آن نقاط بست می‌نشستند تا باران بیاید، ترانه‌ی مشابهی را می‌خواندند:
آلا داغین بولودی
یتیم لَرین اومودی،
آلاه، بیر یاغیش اِیلَه
آرپا بوغدا غورودی
ابر کوه ابلق/ امید یتیمان/ ای خدا، بارانی کن/ [که] گندم و جو خشکید
* ب ــ ذکر نام اجراکنندگان مراسم، واسطه‌ها، ابزارها و خدایان و بانو خداها و خدامانندان باران‌ساز در ترانه‌ها:
مانند هارونکی، هالونکی، کوسه، شله، هِشلی‌هِمیلی، عروس، عروسک چمچه‌گِلین، چمچه بالِخ و جز این‌ها.
شُلی، شُلی، شُل بارون
[نیریز فارس]
چمچه گلین چمیستر…
[مراغه‌ی آذربایجان]
هَل‌لو هل‌لو هَل‌لونکی
[لرستان]
هِشلی هِمیلی
[کرمانشاه]
کُسه کُسه نَقَلدی
[آذربایجان]
شال‌لا…
[قشم]
کولی‌قزک
[مشهد]
* ج ــ ستایش کسانی که به شرکت‌کنندگان مراسم خیری داده‌اند:
خُنه‌ی شربت‌قندی
خدا، درش نبندی
* د ــ نکوهش آنان که خست نشان دادند:
ناقالی گنده گنده
صاحب خونه مونده
مثل الاغ وامونده
توی خونه‌ش جا مونده
* ه ــ بخشش طلبیدن از خدا و یاری خواستن از او تا باران بفرستد:
میشک میشکو شال‌لا
گردن‌ریشکو شال‌لا
خدا بارُن هادِت، شال‌لا
به جُو کارُن هادت شال‌لا
به میسکینُن هادت شال‌لا
به فخیرُن هادت شال‌لا
[قشم]
ای میش کوچک، ای میشک کوچک ان‌شاالاه/ ای گردن زخمین، انشاالاه/خدا باران بدهد انشاالاه/ به جو کاران بدهد انشاالاه/ به مسکینان بدهد انشاالاه/ به فقیران دهد انشاالاه.
هُدا بدین بارون
برایی عیال‌دارون!
[کوهنجان]
مدخل 800

Advertisements

اندر حکایت میرزا بنویسی ما

آقای «نون» از کتابفروشی‌اش زنگ زد و گفت شماره مرا از دفتر انتشارات گرفته و اگر اشکالی ندارد به خانمی معصومی نام بدهد. قبول کردم. آقای نون صاحب کتابفروشی نوند را همه در شهر میشناختند. سبیل‌های پرپشتی میگذاشت و حرفهای انقلابی میزد. آن وقت‌ها هنوز کتاب‌های افست رایج نشده بود و کتابهای نایاب را میشد در کتابفروشی او پیدا کرد. همراه با شرح وتفصیلات خودش روی هر کتاب که هم اهل کتاب بود و هم اهل بازار. زمانه، زمانه ممنوعیت کتابها بود و بازار کتابهای نایاب داغ. به گفتۀ خودش او تنها کتابفروشی‌ایی بود در شهر که روز عزاداری بزرگ رسمی، مغازاه اش را تعطیل نکرده بود و سالهای بعد با نزدیک شدن سالگرد آن مراسم برایش اخطاریه می آمد که باید تعطیل کند.
آن سال هم زمستان سوز سردی داشت مثل تمام آن سالها و باران کم میبارید. من و شوهرم همیشه کم پول داشتیم. چندرغازی که در می‌آوردیم نمیدانستیم چطور و کی تمام میشود و خیلی زود وارد دوره‌های طولانی بی‌پولی میشدیم. از طرفی مدتی بود که موضوعات داستانهایم راضی‌ام نمی‌کرد. دنبال چیز تازه‌ای می‌گشتم. چیزی که واقعا ارزش نوشتن داشته باشد. برای همین وقتی آقای نون گفت زندگی خانم معصومی حرفها برای گفتن دارد شال و کلاه کردم و رفتم سر قرارم با خانم معصومی که دوست نداشت بیاید خانه. تازه از خارج آمده بود و میخواست تا آنجا که میتواند خیابانهای شهر را قدم بزند، شاید اینبار آخری باشد که توانسته برگردد.
زن پا به سن گذاشته آراسته‌ای بود. خیلی شیک لباس پوشیده بود. با صورتی به سفیدی قرص ماه ولی خطوط رنج را از چین‌های ریز زیر چشمها و رد اندوه را در چین کنارۀ لبها میشد دید. چادری مشکی صورت سفیدش را قاب گرفته بود که بیشتر از اینکه نشانی مذهبی باشد، مهری بود بر اشرافیت کهنۀ زن. تمام مدت یک دستش زیر چانه، چادر گلدار مشکی‌اش را سفت نگه داشته بود مبادا عقب برود چون بقول خودش روسری سر نکرده بود. گفت خارج که بوده به هر کس داستان زندگیش را گفته، گفته‌اند اگر اینجا بودی تا حالا چندین فیلم و سریال از زندگی‌ات میساختند. جسته گریخته ماجرای طلاقش را تعریف کرد و ظلم خانواده شوهرش که نگذاشته بودند بچه هایش را ببیند. فکر کردم ماجرایی است مثل همه ماجراهای دیگر اگر نشود از دل آن چیزی خلق کرد. دست برد و گردنبندی را از زیر چادرش بیرون کشید. گفت فقط همین را نگه داشتم. هدیه پدرم بود نتوانستند بگیرند. قرار شد چون نمی تواند بنویسد شبها قبل از خواب صدایش را ضبط کند و تکه تکه برایم بیاورد تا چند ماده خام به دست بیاورم. پرسید: عین واقعیت را می‌نویسید دیگر؟ دروغ که اضافه نمی کنید. میخواهم مردم بدانند من چه کشیده ام. گفتم بله سعی میکنم. اما می دانید بهرحال برای اینکه داستان شکل بگیرد و باورپذیر بشد باید رویش کار کنم. نه اینکه دروغ اضافه کنم اما من شیوۀ خاصی برای نوشتن دارم … گفت: میداند داستان نوشتن چه جوری است. کاش کمی انشایش بهتر بود تاخودش می نوشت. اضافه کرد پول خوبی هم میدهد. این را به آقای نون هم گفته. گفته حاضر است هر چقدر لازم است پول خرج کند تا این داستان نوشته شود. قولی به او ندادم. هنوز نمی دانستم چه مادۀ خامی در اختیار دارم. قرار شد اولین بخش ضبط خاطراتش را بیاورد تا در موردش حرف بزنیم. تازه بودن کار به شور و شوقم آورده بود هر چند بعد از یکی دو جمله فهمیدم کنار آمدن با چنین کسی که هیچ از داستان نمی داند راحت نیست. اما باز با خودم گفتم بهتر است دست از این ادا و اصولها بردارم و یکبار کار تازه ای بکنم. به ماشینها و خیابان پردود نگاه میکرد و میگفت چقدر اینجا همه چیز رنگی است. مردم چقدر شادند جتی اگر پول ندارند. برعکس آنجا در خارج انگار همه با هم قهرن. هیچکس از دل دیگری خبر ندارد. گفتم بله. من هم به ماشینها نگاه کردم. به قیافه‌های خسته مسافران اتوبوس. دستهایم توی جیب بارانی نازکم یخ زده بود. گفتم اگر موافق است برویم به یکی از این کافی شاپها و چیزی بخوریم گرم شویم. گفت این‌ها خیلی گران حساب میکنند. عوضش یک قهوه‌خانۀ خوب سراغ دارد برویم آنجا. دلش لک زده برای جاهای سنتی. آن سر شهر بود. گفتم نه خیلی دور است باید برگردم. اضافه کرد: زیارتی هم می کنیم.
-: چادر ندارم.
نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت همیشه یکی تو کیفت بگذار. یک زن باید نصف زندگیش همیشه توی کیفش باشد.
بعد از آقای نون حرف زد. فامیل دورشان بود. پرسید او را میشناسم. گفتم بله، افکار چپ دارد ولی بیشتر از همه تابع بازار است. حالا می‌فهمیدم گرانی کتابهایش به قول گلشیری قیمت خون «اجداد کبارش» بوده است. پرسید: چپ دیگر چیست؟ گفتم هیچی. بعد خنده ای کرد و گفت: ها فهمیدم سبیلهایش را میگویی. باز خندیدیم. هرچه بیشتر داستانش را میگفت کمتر راغب به نوشتنش میشدم. به رنج جاودانگی فکر کردم و اینکه بالاخره باید چیزی باشد، چیزی که بماند از آدم. گفت راستی اسمتان هم روی جلد می‌آید. خندیدم. گفتم حالا کو تا نوشته شود. اگر همان چیزی باشد که خودم میخواسته ام در بیاید اسمم را میگذارم و گرنه شاید از اسم مستعار استفاده کردم.
– ولی زندگی من است. دارم بابتش پول می‌دهم. باید اسم خودم روی جلد باشد.
تا ان لحظه هنوز راجع به پول حرف نزده بودیم. باز به رنج جاودانگی فکر کردم و اینکه اصلا میخواهم چنین چیزی را بنویسم و اگر به خاطر پول میخواهم اینها را بنویسم چرا با خودم صادق نیستم. گفتم صبر کنید ببینیم کار چطور پیش می رود.
روی نیمکت سرد و فلزی ایستگاه اتوبوسی نشستیم. گفت: اینجا اینطور رسم است؟ چطور ممکن است آخر؟ من ان ماجراها را زندگی کرده‌ام.
– اسم مهم نیست. مهم این است که شما آن را نمی‌نویسید. امیدوارم انطور که میخواهید باشد چون ممکن است به نظرتان مطابق واقعیت نباشد و اصلاً داستان را نپذیرید.
به شوخی گفت: اگر ما نباشیم شما نویسنده ها از کجا زندگی می کنید؟ ما بدبختی می کشیم تا شما پول دربیاورید. اسم خودتان را هم روی کتاب میگذارید.
«داسی سرد از آسمان گذشت که پرواز کبوتر ممنوع است.» چه روزگاری بود آن وقتها. هنوز شاملو و گلشیری بین ما بودند و کمتر غریبی میکردیم انگار. گفتم: نمی نویسم. با همان لحن شوخ او ادامه دادم: میرزا بنویسی دیگر لازم است.
گفت هنوز که چیزی نیاورده ام تا ببینید. شما چه از زندگی من می‌دانید وقتی مادرشوهرم تمام طلاهایم را گرفت و پسرش مرا طلاق داد و اوارۀ غربت شدم.
آن لحظه گناه تمام مادرشوهرهای عالم روی دوشم سنگینی کرد. سعی کردم از دست دادن طلا را برای زن قدیم بفهمم اما گناه ازلی نمی‌گذاشت. هنوز هیچی نشده بود داشتم طرف مادرشوهر را می‌گرفتم؟
گفتم بهرحال شما خاطراتتان را ضبط کنید. این یک راه ماندگاری است.
قیافه‌اش درهم رفته بود. گفت: من به آقای نون گفتم حاضرم…
باز به رنج جاودانگی فکر کردم و نسبتش را با پول سنجیدم. دست یخ زده‌ام را به طرفش دراز کردم. دستکشش به سویم دراز شد. گفتم: به آقای نون سلام برسانید.
گفت عزیزم. همه داستان نویسها همین کار را میکنند در خارج.
گفتم: در خارج شاید. اینجا این حرف را به کسی بگویید میخندند.
با خود فکر کردم حتی به ریش من هم میخندند که در سرمای دیماه آمده‌ام اینجا دربه‌در دنبال داستان میگردم. سوز سرما از هر روزنه و درز لباسی اناجوانمردانه روی پوست می‎خزید.

اشیا

اشیا دقیقا چه هستند یا به عبارت بهتر که هستند؟ اشیا چنان حجمی از زمان و مکان را در خود میفشرند که با صاحبانشان یکی میشوند بی‌آنکه خود یا اطرافیان آن فرد این را بداند. وقتی کسی نباشد، شی بخصوصی ناگهان همان فرد میشود، همان غایب. اما وقتی شی و فرد هر دو نباشند، حضور شی در ذهن باز هم میتواند تو را برساند به آن شخص غایب. غایبی که هرگز برنمیگردد. اما لعنتی شیئی که حالا دیگر نیست چطور میتواند اینجور در ذهن میخکوب مانده باشد تا صبحگاهی جمعه به محض باز کردن چشم یاد آن میز شیشه‌ای بیفتی؟ میزی معمولی و کوتاه که تلویزیون را رویش می گذاشتند وکنارش تلفن بود و بعد… بعد آن میز لعنتی که صد هزار مرتبه به هزارمین لایه ذهنت هم نمی‌رسید که بعد از سالها به یادش بیاوری چنان حجمی واقعی پیدا کند که پدرت را با گوشی تلفن در دست، جلوی میز به یاد بیاوری. پدرت آیا می دانست زمانی دور، در سالهایی که نباشد، آن میز حضورش را به یاد می‌آورد حتی اگر خود میز هم نباشد و معلوم نباشد الان کجا افتاده و شکسته یا نشکسته؟ آیا وقتی جلوی این میز ایستاده بود به عدم فکر می‌کرد، به این‌که زمانی نباشد، میز و تلفن نباشد!
همه چیز چنان در آن خانه -مثل همه خانه‌ها- قطعی بود که گویی آن اشیا از ازل آن‌جا بوده‌اند و تا ابد همان‌جا خواهند ماند. شاید همین‌طور است. اشیا نمی‌روند، عدمی وجود ندارد، وقتی حضوری این‌جور واقعی ناگهان با آن میز حضورش را به رخت میکشد، عدم دیگر چه کوفتی است؟! نبودن کدام است؟
فقط هم میز نیست، چند روز پیش یک نردبان فلزی ساده همین نقش را داشت، اشیا معنا بخش اصلی حضور آدمی‌اند در جهان؟ هیچ نمی فهمم.

ریاضی؛ ذهن زیبا، ذهن دقیق

معلم ریاضی، ریزه نقش بود و عینک پنسی میزد و ریش پرفسوری میگذاشت. بعد از یازده سال درس خواندن تازه سال دوازدهم بود که ریاضی را می فهمید. تا قبل از آن به زور شب بیداری‎های قبل امتحان و تک ماده یا نمره‌های لب مرزی به هر ترتیبی بود ریاضی را رد کرده بود و از شرش خلاص شده بود تا سال بعد.
اما آقای جوادی ریاضی را مثل شعر درس میداد. با اشتیاق و علاقه. حرکات و ژست‌های جالبی هم داشت که توجه همه را جلب میکرد. و یک چیز دیگر؛ بر خلاف تمام معلمهای ریاضی که تا آن زمان دیده بود نه خطش بد و کمرنگ بود و نه از دماغ فیل افتاده بود. اما خب این چیزها کافی نبود تا اعتماد به نفس فروپاشیده‌اش در مورد ریاضی به سادگی ترمیم شود. فقط می‌دانست این ریاضی را دوست دارد. بعد از چند جلسه تدریس معلم امتحانی گرفت و جلسه بعد که وارد کلاس شد با همان اداها و ژست های خاص خودش، از پشت عینک پنسی به جمعیت دخترهای کلاس خیره شد. لبهایش را غنچه کرد و گفت فلانی کیه؟ کسی را که او نام برد از قضا همنام دیگری هم در کلاس داشت. هر دو یک فامیلی داشتند با یک تفاوت الف و نون در انتهای فامیل یکی. برعکس خود فلانی که آخرهای کلاس و کنار بچه شرها می نشست، همنامش میز اول بود و همیشه در بحثهای کلاس – هر درسی- شرکت میکرد و بر خلاف او که عادت داشت ساکت و کم حرف باشد و جز در درس تاریخ و انشا نمرات چندان قابل تعریفی نداشت. زنگهای انشا زود انشای خودش را تمام میکرد تا برای بچه‌شرهای آخر کلاس، انشا بنویسد. یکبار که حتا فرصت نکرده بود برای خودش بنویسد، معلم صدایش زد و او دفتر سفید را برداشت و رفت انشای ساختگی فی‌البداهه را همانجا خواند و الکی دفترش را ورق زد. معلم با لبخندی به او 17 داد و گفت خیال نکن که نفمیدم صفحه سفید را میخواندی، سه نمره برای دروغگویی کم شد. دخترک سرخ شد و نشست. برای همین وقتی معلم ریاضی گفت فلانی، آن یکی فلانی با الف و نون اضافه با اشتیاق دستش را بلند کرد. معلم او را میشناخت، گفته نه! این برگه تو نیست. اسم تو را که بلدم. و در اینجا رنگ از رخ این یکی فلانی پرید از ترس اینکه بدترین نمره کلاس را گرفته باشد. با ترس و لرز دستش را بلند کرد. آقای جوادی با شیطنت مخصوص خودش لبخند زود و گفت: آفرین! بهترین نمره کلاس را گرفته‌ای. طفلکی فلانی فکر کرد باز مثل همیشه سیزده گرفته و چقدر خوش شانس است که از بقیه بهتر بوده اما معلم ادامه داد: نوزده و با قدمهای بلند آمد آخر کلاس و برگه اش را داد.
باورش نمیشد که ریاضی اش را نوزده بگیرد. الان هم که فکر میکند به نظرش این آخرین نمره نوزده ریاضی عمرش بوده. زنگ تفریح آن یکی فلانی با الف و نون که سر زبان‌دار هم بود به شوخی، ایشی به او کرد و گفت: شرط می بندم باورت نشده، شانسی گرفتی بابا.
فلانی یادش نمیاید که به حرف آن یکی خندیده یا ناراحت شده اما بعدها که دید دوست ندارد ریاضی را ادامه دهد و پی برد که برای مطالعه ریاضی ذهن دقیق لازم است، باورش شد که آن نمره و آن علاقه شانسی بوده.
برای ذهنی که او داشت و همزمان هزار جور تصویر و کلمه پشت سر هم قطار میشد نظم معنایی نداشت، کمی شلختگی لازم بود. بعدها از کسی شنیده بود، هنر در عین دقیق بودن و ظریف بودنش به کمی شلختگی نیاز دارد و او برای خودش تعبیر کرد مقدار زیادی بی پروایی به اضافه عشقی بی شائبه و پایان ناپذیر و صبری ایوب وار برای نوشتن و نوشتن و پاره کردن.
حالا امروز عکس خانم برنده معتبرترین جایزه ریاضی را اینور آنور می بیند. جایی میخواند که این خانم گفته دوست داشته نویسنده شود. اما در چشم های آن عکس و خطوط محکم صورتش، رازی هست که میگوید برای نابغه بودن باید سرسخت بود، محکم و دقیق درست مثل حروف ریاضی یکی یکی و سوزن سوزن رفت جلو. ذره‌ای بی نظمی کل مجموعه را به هم می ریزد به جای اینکه جهشی ژنتیکی برای خلق صورت گیرد. این خانم جوان و زیبا معنای کامل دقت است و فلانی فکر میکند مطمئنن در مورد خودش تصمیم درستی گرفته و به حرف آقای جوادی گوش نکرده که به او گفته بود تو در ریاضی خیلی موفق خواهی بود. راستی کاش میشد برای یکبار هم که شده این معلم دوست داشتنی ریاضی را ببینم. سالها بعد بود که فهمید علاقه او به دبیر ریاضی نه به خاطر خود ریاضیات که به خاطر شعرهایی بود در کلاس میخواند. بخصوص شعر فعل مجهول که خیلی بعدتر فهمید سراینده این شعر سیمین بهبهانی است. هنوز صدای آقای جوادی را به خاطر دارد و بغضی را که وقت خواندن این شعر در صدایش می یافت:

بچّه ها صبحتان به خير…سلام
درس امروز ما فعل مجهول است
فعل مجهول چيست می دانيد؟
نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آويز
در تهيگاه زنگ می لغزيد
صوت ناسازم آنچنان که مگرـ
شيشه بر روی سنگ می لغزيد

ساعتی داد آن سخن دادم
حقّ گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زآن ميان صدا کردم

ژاله! از درس من چه فهميدی؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت
ده جوابم بده کجا بودی؟
رفته بودی به عالم هپروت؟

خندهء دختران و غرش من
ريخت بر فرق ژاله چون باران
ليک او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران

خشمگين،انتقامجو،گفتم
بچّه ها! گوش ژاله سنگين است
دختری طعنه زد که:نه خانم
درس در گوش ژاله ياسين است

باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پيگير می رسيد به گوش
زير آتشفشان ديدهء من
ژاله آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حيرانم
آن دو ميخ نگاه خيرهء او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تيرهء او

آنچه در آن نگاه می خواندم
قصّهء غصّه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدايی که سخت لرزان بود

«فعل مجهول» فعل آن پدريست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سيلی کوفت
مادرم را ز خانه بيرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت از تاب شب برادر من
تا سحر در کنار من ناليد

از غم آن دو تن،دو ديدهء من
اين يکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود

گفت و ناليد و آنچه باقی ماند
هق هق گريه بود و نالهء او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهرهء همچو برگ لالهء او

نالهء من به ناله اش آميخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز، قصّهء غم توست
تو بگو،من چرا سخن گفتم؟

«فعل مجهول» فعل آن پدريست
که تو را بی گناه می سوزد
آن حريق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد؟

زمانی که ملکه باشیم

10478536_10202471937381072_6204837870719125780_nنشسته بودیم روی ایوان و هوا نوش‌جان می‌کردیم که مگسی به قصد مزاحمت آمد، پراندیمش اما از رو نرفت. مشغول مگس پرانی بودیم که والیۀ محترمۀ آذربایجان شرقی نفس‌زنان اذن ورود خواست. کار داشتیم. گفتیم برود بعد بیاید. مگس را که نفله کردیم و نفس راحتی کشیدیم صدایش زدیم آمد. دل‌گرفته و غمین بود. گفت که یکی از این بانوان خدانشناس آن امارت بلند شده رفته ینگه دنیا و یک گلدانی با خودش آورده که برگ‌هایش به زیبایی بال پروانه‌های رنگی است و گل‌هایش به زیبایی ستاره‌ها. از روزی که این گل را به خانه آورده، به هر بهانه‌ای بانوان تبریزی را به خانه‌اش دعوت می‌کند تا گلدانش را به رخ بکشد. بانوان دل ساده هم هربار از او می‌خواهند قلمه‌ای از آن گل بی‌بدیل به آنها ببخشد، اما حضرت اشرف لبهایش را جمع میکند و می‌گوید قلمه‌زدنی نیست و چون از او اسم و ادرس گل را می‌خواهند تا خودشان بروند تهیه کنند، پشت چشمی نازک می‌کند که ای وای! ازین گلها که در این ملک پیدا نمیشود، رفیقشان یا رفیق شوهرشان یا رفیق رفیقشان برایشان از ناف ریچموند آورده و بنابراین انها چاره‌ای ندارند جز اینکه برای دیدن این گل زیبا به خانۀ او بروند و قر و غمزه‌هایش را بخرند.
گفتیم غمگین الناصیه بگو ببینم عکسی از آن گل داری؟ و چون غمگین الناصیه موبایلش را از جیب شلیته‌اش بیرون کشید و عکس آن گل را نمایاند، خنده‌ای کردیم از ته دل و گفتیم خدا نکشدت، آن را می‌گویی؟ و اشاره‌مان به یکی از گلدان‌های لب حوض بود که داشت در آن هوای مفرح شرجی حمام آفتاب می‌گرفت. غمگین‌الناصیه که اول باور نمی‌کرد ما ان گل داشته باشیم بر تردید خود غلبه کرد و سر چرخاند و چون گل را دید، دهانش بازماند و انگشتش را به دهان برد و مدتی همانجور ماند. بعد گفت: بله، تی بلا می سر.
ما که حوصلۀ این پاچه‌خواری را نداشتیم و نمی‌خواستیم زبان ما را تقلید کند غیظ کرده و گفتیم: بی‌خود! فی‌الفور می‌روی و آن بانوی پشت چشم نازک کن را میاوری اینجا و گلدانش را از او می‌ستانی. کسی حق ندارد ازین گلی که ما داریم داشته باشد. غمگین‌الناصیه بر خلاف عادت معمولش، از قیافۀ مادر مرده‌ای که همیشه به خود می‌گرفت بیرون آمد و لبخندکی زد و گفت اخر سحربانو ذله شده‌اند بس که دنبال این گل گشته‌اند. چون ما را آن لبخند خوش آمد که با نام سحربانو همراه بود، گفتیم: ناقلا نکند خودت هم از کسانی هستی که وقت و بی‌وقت میروی منت ان زنک را می‌کشی که قلمه‌ای به تو بدهد؟ غمگین‌الناصیه در این لحظه انگشتش را از دهانش بیرون آورد و گفت: دروغ چرا، تی… نگذاشتیم حرفش را تمام کند. باغبان را فرستادیم فی الفور برود شیطان بازار – از قضا روز سه شنبه هم بود و بازار محلی برقرار- و تا می‌تواند از ان گلدانهای پروانه‌ای بخرد و بیاورد. دادیم غمگین‌الناصیه همه را با خود برد تبریز و تاکید کردیم که حتما حتما یکی از بزرگترین و زیباترین گلدانها را به سحربانو معلم زبان ترکی‌مان بدهد. والیۀ محترمه نیز چنین کرد. حالا این گلهای پروانه‌ای در تمام خانه‌های تبریز که بانوان زیبا پسندی در آن باشد، پیدا میشود و هر بانوی زیبای تبریزی یکی یک گلدان از انها دارد تا چشمش دربیاید بانوی غمزه فروش و هی ریچموندش را به رخ ملت نکشد. برای سحربانو پیغام خصوصی فرستادیم که من سنی گوردوم آی سودا خاتون، گلدانت را جایی بگذار که هر روز که بانوی پشت چشم نازک کن از زیر پنجره‌ات رد میشود دلش آب شود.
و بدین ترتیب ان روز به نوبۀ خودمان حال ستاندیم از بانوان پرعشوۀ ریچموند برِوی خالی‌بند و به خوبی و خوشی روزمان شب شد. عجیب اینکه در تمام مدتی که مشغول گفتگو با والیۀ اذربایجان بودیم، هیچ مگسی جرأت حضور نیافت و ما باز یاد اقتدار خودمان افتادیم.

از دفتر خاطرات ما، زمانی که ملکه باشیم

زندگی در قاب

کافی است دقیق شویم تا عکسهای ماندگار را از میان خیل خرت و پرتهای رویدادهای گذشته بیرون بکشیم. آن وقت می بینیم زندگی ما را چند تک تصویر شکل داده است.
*
دو تصویر از کودکی در خاطرم مانده مثل نمای یک فیلم یا برشی از یک عکس رنگ و روفته اما زنده. آدمها در آن چنان زنده اند که انگار همین دیروز بود. شش سالگی ام با انقلاب همراه شد و تعطیلی هر روزۀ مدرسه. بعد از آن پیروزی بزرگ، پسرها را از شیفت ما جدا کردند. تا قبل از آن هر روز در حیاط با هم بودیم. آنها دور تا دور حیاط می دویدند و از سر و کول هم بالا می رفتند ما گوشۀ دیواری می ایستادیم و تماشایشان می کردیم. یکبار در حال خوردن سیب سرخی بودم که پسرکی تخس همچنان که دُم لباس دوستش را گرفته بود و می دوید سیب را از دهانم چنگ زد و سیب با دندان لقم کشیده شد. دندان از سیب بیرون آمد اما کنده نشد و پسرک همچنان که سیب را گاز میزد دور شد. دندانم آنقدر لق شد که در دهانم تاب میخورد. یادم نیست گریه کردم یا نه اما خوب یادم است که دهانم را محکم بسته بودم تا معلم دندان آویزانم را نبیند و خجالت نکشم. معلم اما در کلاس حال و روزم را پرسید و من لبهایم را محکم روی هم فشار می دادم تا دندان آویزانم که کمی هم درد میکرد دیده نشود. تا اینکه دوستم برای معلم گفت که سیب از دهانم کشیده شد و دندانم آویزان است. معلم به زور دهانم را باز کرد و گفت چیزی نیست بروم جلوی آبخوری و با دست دندان را بکنم. دل چنین کاری را نداشتم و معلم مدام می گفت چیزی نیست اگر خون هم آمد نترسم و دوستم را با من همراه کرد. آنجا جلوی آبخوری وقتی دندانم را میکَندم دردش آنقدر نبود که وقتی سیب از دهانم کشیده شد. میخواستم را دندان را کف دستم بگیرم و ببرم به معلم نشان دهم که بیخیال شدم و همانجا انداختمش در چاه آبخوری. وقتی برگشتم معلم باز دهانم را نگاه کرد و گفت دیدی چیزی نبود؟ … چیزی نبود اماآن لحظه ای که پسر سیب سرخم را به یغما برد لحظۀ بدی بود، استیصال و ناتوانی را انگار اولین بار آنجا تجربه کردم. هنوز چهره پسرک را با آن سر تراشیده اش بخاطر دارم و خدا میداند شاید یکی از هزاران آدمی باشد که در خیابان از کنارم گذشته باشد.نه! کینه ای از او به دل ندارم. 🙂
*
عکس بعدی آخرین روز مدرسه است. به نظرم کلاس دوم بودم. همه ما بچه ها جمع شده بودیم در کنج حیاط مدرسه حسن کیانی، هنوز اسم بنیانگذارمدرسه با اسم شهید عوض نشده بود. درست کنج حیاطش را بخاطر دارم. باید عصر بوده باشد چون هوا را گرفته و عصری به خاطر دارم. عصر یک روز گرم بهاری و ما بچه های کلاس انگار تنها بچه های باقیمانده در مدرسه بودیم. معلممان ما را گوشه ای از حیاط جمع کرد و گفت بچه ها گلنار میخواهد برایتان آواز بخواند. گلنار دخترکی که روپوش گلبهی پوشیده بود و روسری زمختش را کج گره زده بود چشمهای خیلی غمگینی داشت. حالت نگاه و فرم گردنش که کمی آن را کج گرفته بود، خوب در خاطره هست. گلنار با صدایی خیلی آرام و محزون شروع کرد به خواندن: «گل سرخی، گلسرخی…» و با چنان آرامشی این را خواند که چشمهای کودکانه ما تا آخر بدون پلک زدن روی صورتش ماند. بعد قطره ای اشک ریخت. گمانم معلم بود که اول اشکش سرازیر شد و گلنار که آخرهای آواز صدایش می لرزید با اشک تمامش کرد. نمیدانم معلم چه فکری در سر داشت که همه ما را آنجا جمع کرد. انگار میخواست با اینکار عزاداری بکند و به دل گلنار تسلا دهد. چون بعد از این این سرود رفت و صورت گلنار را بوسید و گفت بچه ها پدر گلنار اعدام شده. تا آنوقت لغت اعدام به گوشم نخورده بود هر چند کمابیش می دانستم چیست اما بیان آن کلمه بر زمینه نگاه معصوم و لبهای لرزان گلنار، خشونتش را یکدفعه فاش کرد. چشم دوختم به گلنار که همانجور بی حرکت ایستاده بود و انگار خودش هم تازه می فهمید اعدام چیست. نمیدانم گلنار الان کجاست و چه میکند. آن روز روز آخر سال تحصیلی و بعد از آخرین امتحان بود.بعد از آن روز هیچوقت گلنار را ندیدم. اما این عکس، این عکس سیاه و سفید که تنها رنگ موجود در آن، خود گلنار بود با لباس گلبهی رنگش هر گز از ذهنم محو نمیشود. گلناری که حتی فامیلش را به یاد نمی آورم، میدانم کسی بود در گوشه ای از حیاط مدرسه که آواز گلسرخی را برایمان خواند و از آنوقت تا حالا امکان ندارد، اسم گلسرخی را بشنوم و گلنار را بخاطر نیاورم.

یاد بعضی نفرات

(1)
وقتهایی هست که آدم با کسانی نشست و برخاست دارد، هر روز به بهانه ای انها را میبیند. این افراد ممکن است همکلاسی یا همکار یا معلمی قدیمی یا همسایه یا یکی از افراد فامیل باشند و به همین دلیل حضورشان ایجابی است و در مواقعی که با آنها هستی گمان نمیکنی روزی کنارت نباشند یا به بهانه ای از دسترش خارج شوند. بله دقیقا منظورم از دسترس خارج شدن است و نه مرگ و عدم. کسانی که هستند اما نمیتوانی آنها را پیدا کنی (در مورد بعضی دیگر ازین دسته افراد، حتی نمیتوانی بفهمی که زنده اند یا نه؟) بهرحال از کسانی حرف میزنم که حالا کنارت نیستند و احساس میکنی که کاش ان وقتها که بودند رابطۀ قویتری داشتی تا بعدها هم رابطه ات را ادامه دهی. به عبارت ساده تر، برای کسانی دلت تنگ میشود که فکرش را نمیکرده ای یا میکرده ای اما نمیتوانسته ای و نمیتوانی ازین بیشتر کاری بکنی. حتی برخی از این ادمها را میبینی . حداقل سالی یکبار سراغشان را می گیری اما آن دیدن، شبیه دیدنی که مثلا در کلاس درسش داشتی یا وقتی در همسایگی ات بود، یا در محیط کارت نمیشود. مثلا وقتی به دیدنشان میروی، باز آن فضا، فضای نوستالوژیکی که در ذهن داشته ای ، جور نمیشود. عيد سال 41
اولین فرد ازین دسته آدمها را که حالا میخواهم یادش کنم ، کسی است که به گردنم حق استادی دارد، خودش معتقد است من خیلی روی او تأثیر گذاشته ام، او را با جهان ادبیات آشنا کرده ام اما خودم میدانم من از او خیلی چیزها یاد گرفتم. استاد ترجمه بود و به نوعی همکارم اما بخاطر روش خاص تدریسش در ترجمه نیست که این همه به او ارادت دارم- هر چند که ازین نظر دین بزرگی به گردنم دارد- بخاطر منشی است که از او آموختم یا بقول خودش لابد تأثیر گرفتم. شاید مهربانی یا بقول قدیمی ها خوش ذاتی قلبی اش است که فراموش نشدنی است. او از نظر اعتقادی هیچ سنخیتی با من ندارد، هر چند نقطه مقابلم هم نیست، نحوه زندگی و شلختگی های فکری مرا هیچوقت وقتی به سن من بوده نداشته و طبیعی است که حالا هم ندارد، اما با تمام وجود دلم برایش تنگ میشود، برای وقتهایی که در کلاسش باشم و فقط گوش کنم، حتی اگر حرفهایش کمتر از حالا باشد که روابطی خانوادگی داریم. ایندوست- استاد عزیز البته از آن دسته کسانی است ازین جمع که حداقل میتوانم گاهی او را ببینم و احوالش را بپرسم، هر چند ان چیزی نشود که گمان میکنم.
عظیم سرو دلیر، مردی از روستایی به نام گلخندان در آذربایجان یا زنجان- درست نمیدانم- که نیمی از ایران را گشته و حالا در شهری خیلی دورتر از من ساکن است. یادنوشت بهانه ای بود برای اشتراک گذاری یادش با دیگرانی که شما باشید.
———————————————————————————
پ ن: عکس را وبلگش برداشته ام. در توضیح آن نوشته است سال 41، همچنان که برف تا زانو میرسیده، در راه مدرسه بوده.