و تنها عشق

تا وقتی پشت پنجرۀ رو به باغ چیزی برای دیدن هست. وقتی هنوز نوای پرنده ای تو را میبرد به سرزمین ناکجا و میتوانی تکۀ زردی را از لابه لای شاخ و برگ انبوه و سبز درختی جدا کنی برای نگریستن. وقتی هنوز آسمان سربی عصر نگاهت را به خود میکشد و از همه مهمتر وقتی هنوز میتوانی با نوای فکرت امیروف دیوانه شوی یقین بدان که هنوز چیزی برای عاشقی هست. هنوز از عشق نگذشته ای و دوست داشتن همچنان دیوانه ات خواهد کرد. پس نفس عمیقی بکش. سیگارت را خاموش کن و گمان مبر که این همه اثر مستی است.

از یاداشتهای ته کمد سایه سوسن سرایی که دخترش یواشکی آنها را کش رفت.

زمانی که ملکه باشیم

10478536_10202471937381072_6204837870719125780_nنشسته بودیم روی ایوان و هوا نوش‌جان می‌کردیم که مگسی به قصد مزاحمت آمد، پراندیمش اما از رو نرفت. مشغول مگس پرانی بودیم که والیۀ محترمۀ آذربایجان شرقی نفس‌زنان اذن ورود خواست. کار داشتیم. گفتیم برود بعد بیاید. مگس را که نفله کردیم و نفس راحتی کشیدیم صدایش زدیم آمد. دل‌گرفته و غمین بود. گفت که یکی از این بانوان خدانشناس آن امارت بلند شده رفته ینگه دنیا و یک گلدانی با خودش آورده که برگ‌هایش به زیبایی بال پروانه‌های رنگی است و گل‌هایش به زیبایی ستاره‌ها. از روزی که این گل را به خانه آورده، به هر بهانه‌ای بانوان تبریزی را به خانه‌اش دعوت می‌کند تا گلدانش را به رخ بکشد. بانوان دل ساده هم هربار از او می‌خواهند قلمه‌ای از آن گل بی‌بدیل به آنها ببخشد، اما حضرت اشرف لبهایش را جمع میکند و می‌گوید قلمه‌زدنی نیست و چون از او اسم و ادرس گل را می‌خواهند تا خودشان بروند تهیه کنند، پشت چشمی نازک می‌کند که ای وای! ازین گلها که در این ملک پیدا نمیشود، رفیقشان یا رفیق شوهرشان یا رفیق رفیقشان برایشان از ناف ریچموند آورده و بنابراین انها چاره‌ای ندارند جز اینکه برای دیدن این گل زیبا به خانۀ او بروند و قر و غمزه‌هایش را بخرند.
گفتیم غمگین الناصیه بگو ببینم عکسی از آن گل داری؟ و چون غمگین الناصیه موبایلش را از جیب شلیته‌اش بیرون کشید و عکس آن گل را نمایاند، خنده‌ای کردیم از ته دل و گفتیم خدا نکشدت، آن را می‌گویی؟ و اشاره‌مان به یکی از گلدان‌های لب حوض بود که داشت در آن هوای مفرح شرجی حمام آفتاب می‌گرفت. غمگین‌الناصیه که اول باور نمی‌کرد ما ان گل داشته باشیم بر تردید خود غلبه کرد و سر چرخاند و چون گل را دید، دهانش بازماند و انگشتش را به دهان برد و مدتی همانجور ماند. بعد گفت: بله، تی بلا می سر.
ما که حوصلۀ این پاچه‌خواری را نداشتیم و نمی‌خواستیم زبان ما را تقلید کند غیظ کرده و گفتیم: بی‌خود! فی‌الفور می‌روی و آن بانوی پشت چشم نازک کن را میاوری اینجا و گلدانش را از او می‌ستانی. کسی حق ندارد ازین گلی که ما داریم داشته باشد. غمگین‌الناصیه بر خلاف عادت معمولش، از قیافۀ مادر مرده‌ای که همیشه به خود می‌گرفت بیرون آمد و لبخندکی زد و گفت اخر سحربانو ذله شده‌اند بس که دنبال این گل گشته‌اند. چون ما را آن لبخند خوش آمد که با نام سحربانو همراه بود، گفتیم: ناقلا نکند خودت هم از کسانی هستی که وقت و بی‌وقت میروی منت ان زنک را می‌کشی که قلمه‌ای به تو بدهد؟ غمگین‌الناصیه در این لحظه انگشتش را از دهانش بیرون آورد و گفت: دروغ چرا، تی… نگذاشتیم حرفش را تمام کند. باغبان را فرستادیم فی الفور برود شیطان بازار – از قضا روز سه شنبه هم بود و بازار محلی برقرار- و تا می‌تواند از ان گلدانهای پروانه‌ای بخرد و بیاورد. دادیم غمگین‌الناصیه همه را با خود برد تبریز و تاکید کردیم که حتما حتما یکی از بزرگترین و زیباترین گلدانها را به سحربانو معلم زبان ترکی‌مان بدهد. والیۀ محترمه نیز چنین کرد. حالا این گلهای پروانه‌ای در تمام خانه‌های تبریز که بانوان زیبا پسندی در آن باشد، پیدا میشود و هر بانوی زیبای تبریزی یکی یک گلدان از انها دارد تا چشمش دربیاید بانوی غمزه فروش و هی ریچموندش را به رخ ملت نکشد. برای سحربانو پیغام خصوصی فرستادیم که من سنی گوردوم آی سودا خاتون، گلدانت را جایی بگذار که هر روز که بانوی پشت چشم نازک کن از زیر پنجره‌ات رد میشود دلش آب شود.
و بدین ترتیب ان روز به نوبۀ خودمان حال ستاندیم از بانوان پرعشوۀ ریچموند برِوی خالی‌بند و به خوبی و خوشی روزمان شب شد. عجیب اینکه در تمام مدتی که مشغول گفتگو با والیۀ اذربایجان بودیم، هیچ مگسی جرأت حضور نیافت و ما باز یاد اقتدار خودمان افتادیم.

از دفتر خاطرات ما، زمانی که ملکه باشیم

تَرَک‌ها را دوست دارم یا سخنی کوتاه دربارۀ رندی

رند، رندی، رندانه صفاتی است که در ادبیات ما زیاد به کارر فته. اما واقعاً چه تفاوتی هست بین رند و غیررند. حافظ را رند می‌دانیم و خیام را اما مثلا سعدی و مولانا را نه. رند شاید کسی است که به دنیا و از جمله به خودش می خندد. این خنده نه از سر تمسخر و تحقیر که ناشی از بزرگ بودن شخصیتش است. رند کسی است که علیرغم اینکه جایگاه خودش را میداند و میداند چه کرده و به کجاها رسیده، اما این مقام و منزلت را برای خودش به چیزی نمیگیرد، او فراتر از این است که به چنین چیزی دل خوش باشد. در بین معاصران اخوان ثالث مرد رندی است اما مثلا شاملو نه. شاملو خودش را جدی میگرفت، آنقدر جدی که روی دیگران اثرگذار بود و دیگران هم او را و مقام شامخش را میستودند، یعنی با هر بار دیدن و خواندنش ناخودآگاه شامخ بودن مقامش باعث ستایششان میشد. نه اینکه اخوان را ستایش نکنند اما اخوان کسی نبود که خودش این مقام شامخ را جدی بگیرد. در بین نویسندگان، هوشنگ گلشیری خیلی به این مقام شامخ خودش مومن بود و البته که چنین مقامی داشت اما همین ایمان داشتن به چنین چیزی او را از حلقۀ رندان بیرون می‌کرد. کسانی که در حلقۀ رندان نیستند اغلب مریدان و پیروانی دارند. بعضی اصلا آفریده شده اند برای اینکه دیگری یا دیگران را هدایت کنند، به آنها درس دهند، خوب و بد را نشانشان دهند. غیررندها در واقع آموزگاران عصر خویش هستند، همانطور که سعدی بود و همان‌طور که گلشیری شاگردانی تربیت کرد و … آنها این قدرت را دارند که خودشان و دنیایشان را تئوریزه کنند و بعد با باوری که به راه و انتخاب خود دارند به تربیت شاگرد بپردازند. هیچ معلمی نمی تواند بدون ایمان داشتن به نقش آموزگاری‌اش تاثیری بر دیگران بگذارد. اما رندها –حتی اگر هم خود را باور داشته باشند- با پوزخندی که بر لب میگذارند در مقابل هر چه قطعیت و ایمانهایی ازین دست- ایمان دیگران را متزلزل می‌کنند. در بین نویسندگان داخلی شاید صادق هدایت و بهرام صادقی را بتوان نمونه ای ازین دست رندها دانست. آن‌ها دنیای خودشان را جدی نمی‌گرفتند و در جایی میخواندم که فرانسوا تروفو- فیلسماز موج نوی فرانسه- حتی در سیاه‌ترین فیلم‌های نوآرش با خودش شوخی میکرد. آن شوخی در آن لحظه، قهقهۀ زیرکانۀ دل مولف است، درست همان لحظه‌ای که خالق هنر پیش خود فکر می‌کند خب که چه؟ همه چیز همین است؟ از کجا معلوم همه چیز همانطوری باشد که او فکر میکند؟ میلان کوندرا همیشه با خودش شوخی می‌کند اما بارگاس یوسا خودش را جدی می داند و این جدی بودن باعث میشود که به شدت مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد.
نوروز
موضوع رند و غیر رندی در هنر و ادبیات را شاید خیلی خلاصه نوشتم.اما علت اینکه یاد این موضوع افتادم موج جدیدی از نویسندگان و مترجمان تازه‌کاری است که تازگی اثری منتشرکرده‌اند و با جدی گرفتن خودشان برای دیگران حکم صادر میکنند، از دیگرانی که آثاری هنوز منتشر نکرده‌اند یا احیانا ندارند درخواست میکنند ساکت باشند و آنها را نگاه کنند، حالا آن‌ها برای خودشان جا سنگین شده‌اند و گاه حتا به شیوه گلشیری دیده ام که نظر می دهند که مثلا فلان اثر خوب است و فلان چیز بد است و کسی هم نباید بپرسد چرا؟ چون او گفته که خوب یا بد است. در واقع این رفتار ناشی از یکجور خود جدی پنداری وحشتناک است که با اینکه هنوز به قله های بزرگان ادبیات یاد شده در بالا نرسیده اند اما زودتر از موعد به ایمان به خود دست یافته اند. ایمان زودهنگامی که از قضا برایشان خطرناک است. انتظار نمی‌رود که همه عرصۀ رندی را تجربه کنند. آسان نیست که کسی مثل خیام شعر بگوید و بعد طوری رفتار کند که(رفتاری که از بیان شعریش در می‌یابیم) انگار نه انگار کشف بزرگی کرده، انگار نه انگار که انگشت گذاشته بر عمیق ترین دردهای بشری و با بیتی دیگر ناگهان آن تصور مطلق را فرو می ریزد.
من رندها را دوست دارم. کسانی را که مدام در حال شک هستند و در قله‌ی ایمان خود جا خوش نکرده‌اند. با این‌حال میدانم درک رندان چندان ساده نیست. معمولا این غیر رندها هستند که پیروان بیشتری دارند چون درکشان ساده تر است. رندها را همه دوست دارند اما کسی مریدشان نمیشود چون فرد رند چنین اجازه‌ای نمی‌دهد. حالا و با این صغرا کبراها خواستم بگویم تقصیر من نیست که خنده ام میگیرد وقتی می بینم کسی زیاد خودش را جدی می گیرد. حتی یکبار دوستی برایم نوشته بود که در اینترنت با او شوخی نکنم. او نگران بود که مقام شامخش در نظر دیگران تَرَک بخورد. من این تَرَک‌ها را دوست دارم، در مورد خودم- اگر البته چیزی باشد به نظر خودم- این تَرَک‌ها هستند که هی به هم می‌ریزند و مدام نظم نوینی خلق می کنند، نظمی که میگوید باید همیشه تازه باشی، نگاه تازه ای، کار تازه ای و اینکه تو(من) چیزی نیستی که این همه به خودت ایمان بیاوری. چیزهای زیادی هست که باید بینی، بخوانی، نشان دهی و بعد آن همه ویران شود تا نگاه تازه ای شکل بگیرد، مبادا چیزی ندیده بماند. ماندن و خیره شدن به یک نقطه را دوست ندارم. ایستادن روی تَرَک‌ها، همان نقطۀ لغزنده‌ای است که دوست دارم نامش را رندی بگذارم.

زندگی در قاب

کافی است دقیق شویم تا عکسهای ماندگار را از میان خیل خرت و پرتهای رویدادهای گذشته بیرون بکشیم. آن وقت می بینیم زندگی ما را چند تک تصویر شکل داده است.
*
دو تصویر از کودکی در خاطرم مانده مثل نمای یک فیلم یا برشی از یک عکس رنگ و روفته اما زنده. آدمها در آن چنان زنده اند که انگار همین دیروز بود. شش سالگی ام با انقلاب همراه شد و تعطیلی هر روزۀ مدرسه. بعد از آن پیروزی بزرگ، پسرها را از شیفت ما جدا کردند. تا قبل از آن هر روز در حیاط با هم بودیم. آنها دور تا دور حیاط می دویدند و از سر و کول هم بالا می رفتند ما گوشۀ دیواری می ایستادیم و تماشایشان می کردیم. یکبار در حال خوردن سیب سرخی بودم که پسرکی تخس همچنان که دُم لباس دوستش را گرفته بود و می دوید سیب را از دهانم چنگ زد و سیب با دندان لقم کشیده شد. دندان از سیب بیرون آمد اما کنده نشد و پسرک همچنان که سیب را گاز میزد دور شد. دندانم آنقدر لق شد که در دهانم تاب میخورد. یادم نیست گریه کردم یا نه اما خوب یادم است که دهانم را محکم بسته بودم تا معلم دندان آویزانم را نبیند و خجالت نکشم. معلم اما در کلاس حال و روزم را پرسید و من لبهایم را محکم روی هم فشار می دادم تا دندان آویزانم که کمی هم درد میکرد دیده نشود. تا اینکه دوستم برای معلم گفت که سیب از دهانم کشیده شد و دندانم آویزان است. معلم به زور دهانم را باز کرد و گفت چیزی نیست بروم جلوی آبخوری و با دست دندان را بکنم. دل چنین کاری را نداشتم و معلم مدام می گفت چیزی نیست اگر خون هم آمد نترسم و دوستم را با من همراه کرد. آنجا جلوی آبخوری وقتی دندانم را میکَندم دردش آنقدر نبود که وقتی سیب از دهانم کشیده شد. میخواستم را دندان را کف دستم بگیرم و ببرم به معلم نشان دهم که بیخیال شدم و همانجا انداختمش در چاه آبخوری. وقتی برگشتم معلم باز دهانم را نگاه کرد و گفت دیدی چیزی نبود؟ … چیزی نبود اماآن لحظه ای که پسر سیب سرخم را به یغما برد لحظۀ بدی بود، استیصال و ناتوانی را انگار اولین بار آنجا تجربه کردم. هنوز چهره پسرک را با آن سر تراشیده اش بخاطر دارم و خدا میداند شاید یکی از هزاران آدمی باشد که در خیابان از کنارم گذشته باشد.نه! کینه ای از او به دل ندارم. 🙂
*
عکس بعدی آخرین روز مدرسه است. به نظرم کلاس دوم بودم. همه ما بچه ها جمع شده بودیم در کنج حیاط مدرسه حسن کیانی، هنوز اسم بنیانگذارمدرسه با اسم شهید عوض نشده بود. درست کنج حیاطش را بخاطر دارم. باید عصر بوده باشد چون هوا را گرفته و عصری به خاطر دارم. عصر یک روز گرم بهاری و ما بچه های کلاس انگار تنها بچه های باقیمانده در مدرسه بودیم. معلممان ما را گوشه ای از حیاط جمع کرد و گفت بچه ها گلنار میخواهد برایتان آواز بخواند. گلنار دخترکی که روپوش گلبهی پوشیده بود و روسری زمختش را کج گره زده بود چشمهای خیلی غمگینی داشت. حالت نگاه و فرم گردنش که کمی آن را کج گرفته بود، خوب در خاطره هست. گلنار با صدایی خیلی آرام و محزون شروع کرد به خواندن: «گل سرخی، گلسرخی…» و با چنان آرامشی این را خواند که چشمهای کودکانه ما تا آخر بدون پلک زدن روی صورتش ماند. بعد قطره ای اشک ریخت. گمانم معلم بود که اول اشکش سرازیر شد و گلنار که آخرهای آواز صدایش می لرزید با اشک تمامش کرد. نمیدانم معلم چه فکری در سر داشت که همه ما را آنجا جمع کرد. انگار میخواست با اینکار عزاداری بکند و به دل گلنار تسلا دهد. چون بعد از این این سرود رفت و صورت گلنار را بوسید و گفت بچه ها پدر گلنار اعدام شده. تا آنوقت لغت اعدام به گوشم نخورده بود هر چند کمابیش می دانستم چیست اما بیان آن کلمه بر زمینه نگاه معصوم و لبهای لرزان گلنار، خشونتش را یکدفعه فاش کرد. چشم دوختم به گلنار که همانجور بی حرکت ایستاده بود و انگار خودش هم تازه می فهمید اعدام چیست. نمیدانم گلنار الان کجاست و چه میکند. آن روز روز آخر سال تحصیلی و بعد از آخرین امتحان بود.بعد از آن روز هیچوقت گلنار را ندیدم. اما این عکس، این عکس سیاه و سفید که تنها رنگ موجود در آن، خود گلنار بود با لباس گلبهی رنگش هر گز از ذهنم محو نمیشود. گلناری که حتی فامیلش را به یاد نمی آورم، میدانم کسی بود در گوشه ای از حیاط مدرسه که آواز گلسرخی را برایمان خواند و از آنوقت تا حالا امکان ندارد، اسم گلسرخی را بشنوم و گلنار را بخاطر نیاورم.

دنیای کوچکِ کوچک

چقدر دنیا کوچک شده. یک زمانی بود که آدم دوست داشت دنیا کوچک شود که هیچکس را گم نکند و همه باشند همان جایی که هستند. بعد از مدتی تصمیم گرفت از چشمها پنهان شود و ادمهای قدیمی را نبیند اما ناامیدانه متوجه شد که همه ادمهای قدیمی او را می بینند به خوبی اعمالش را رصد میکنند فقط اوست که آنها را نمی بیند، درست مثل کبکی که سر زیر برف میکند تا کسی را نبیند خیال میکرده که دیگران او را نمی بینند بعد بی خیال میشود و میگذارد که هر کس میخواهد ببینندش اصلن به کسی چه ربطی دارد که او چگونه فکر میکند، کجا میرود و چه میخورد و همین وقتها بود که دید همه چه مهربانند. همه ادمهای قدیمی از دور خیلی مهربانتر بودند و همه او را و افکارش را دوست داشتند اما -پیش خودش گفت- لابد می گویند مرده شوی ریختم را ببرد فقط مرا نبینند همه جوره قبولم دارند. باز همین وقتها بود که به فکر افتاد برود و برای خودش دوستان تازه ای در هوای تازه اش پیدا کند و پیدا کرد. دوستانی مهربان، همدل و همراه. اما کمی که گذشت دید چیزهایی هست که نمیتواند به آنها بگوید . برای هر کدام باید توضیحی می داد. برای هر کس باید نقابی میزد و نقابها خسته اش کرده بودند. صفحات اینترنتی پر شده بود از آدمهایی که می شناخت و آنها هم او را می شناختند و درست همین جا بود که ایستاد و دور و برش را نگاه کرد و دید ای وای دنیا چقدر کوچک شده، به هر طرف می رود سرش به یکی می خورد و با یکی چشم در چشم میشود. راهی برای فرار نبود. شاید وقت ان است که ضرب المثل سر به کوه و بیابان گذاشتن منسوخ شود و چیز دیگری جایگزینش شود. مثلا به فضا پرت شدن، خارج شدن از جاذبۀ زمین که این یکی اخری واقعا ترسناک است. یعنی ادم میتواند آنجاها برای خودش دوستانی پیدا کند؟
ادم به اینجا که رسید، ایستاد، نفسی کشید و زیر لب به خودش بد و بیراهی گفت که اینقدر غر نزند. مگر کوچکی دنیا بد است. این همه دوست و اشنا و یکی از یکی بهتر. اگر انها نباشند، عصرهای جمعه یا بیشتر روزهایش را که مثل عصر جمعه است چکار باید بکند؟ از تصور این فکر ترسش گرفت. ترس اینکه تنها شود و دنیا مثل ان وقتها شود که هنوز کوچک نبود و در کوه و بیابان هم که نبودی باز انگار در کوه و بیابان بودی. ادم نشست و فقط به نوای ماهور شجریان گوش داد. » شاید که باز بینیم دیدار آشنا را.» احساس کرد چقدر این شعر از او دور است اما همچنان به آن گوش داد و گوش داد و گوش داد تا شاید از معنا تهی شود اما لعنتی یادهای قدیم مگر تهی میشوند؟

خرده جنایتهای روزمره

خوب که نگاه میکنم، می بینم آدمیزاد چه جنایتهایی که نمیتواند انجام دهد. کارهایی به ظاهر جزئی و کوچک، گاهی فقط و فقط سکوت کردن و همین کافی است تا زندگی دیگری کاملا دگرگون شود، غمگین شود، و برای عمری دلمرده باشد. یا نباشد اما هراز چندی که برمیگردد و به آن واقعه نگاه میکند، بازهم سر درنمیاورد که چرا آن کاریکه نباید میشده، پیش امده، فکر میکند در آن دوران، در کجاهای زندگی اش، خراب کرده که چنین شده و بعد دنبال دلایلی میگردد و همین گشتن به دنبال دلایل کافی است که خودش را برنجاند و این رنج، از سوی کسی تحمیل شده که زمانی میتوانسته کمکش کند و این کار را نکرده. کسی که من باشم. راستی چرا هیچوقت به خدیجه. ص نگفتم اشتباه میکند. نگفتم که او هنوز کسی را که به آن دل بسته نشناخته. نه اینکه نشناخته باشد بلکه ازین منظورش اطلاع ندارد.
خدیجه. ص دوست سالهای دورم بود. خیلی دور. دوست نه چندان، شاید ما دو همکلاسی بودیم که هر یک فکر میکردیم از دیگری متفاوت تریم و هر دو در چشم دیگران متفاوت بودیم. این هم مهم نبود. مهم این بود که گاه بیگاه- علیرغم اینکه هیچوقت حرف و بحثی جدی در زمینه مسائل احساسی و نه در زمینه چیزهای معمولی در نمیگرفت- وقتی به هم می رسیدیم از وضعیت دانشگاهی که در ان گیر افتاده بودیم، گله میکردیم و این تنها نقطه مشترک ما بود.
خدیجه دل به پسری شیرازی بست. پسری که برایش کادو می گرفت و میداد من کادوها را به او برسانم. چرا؟ چون ان وقتها حرف زدن دختر و پسر در دانشگاه زیاد رایج نبود یا خدیجه ازین کار ابا داشت و به عبارتی خیلی با ابهت بود که کسی نزدیکش نمیشد. چادر میگذاشت و سرش را بالا میگرفت تا بی اعتنایی هایش را به دیگران نشان دهد، قد بلندش هم بی تاثیر نبود که دیگران خیال کنند او عمدا خودش را برای انها میگیرد و چادر گذاشتنش نیز ناشی از محیط تنگ انهاست. من اما در کتابخانه کار دانشجویی داشتم و هر روز افراد زیادی را می دیدم و همین شاید دلیل موجهی بود که نامه رسان باشم. این چیزی بود که پسر لابد دوست داشت خدیجه اینطور فکر کند. یکبار هم به او گفتم من اینکار را میکنم، یعنی کتابها را به او از طرف ایشان هدیه میدهم اما چرا خودش اینکار را نمیکند؟ جوابی نشنیدم. نه حتی یک خداحافظی ساده. جواب را من می دانستم اما چرا اینطور خودم را به حماقت زده بودم؟ شاید موضوع به این سادگی که حالا فکر میکنم نیست.
این قدر این پسر نامه و کتاب داد که خدیجه دخترک مغرور آن حوالی، نه اینکه غرورش را فراموش کند اما دل باخت و هر دل باختنی خودبه خود با غرور همخوان نیست. بعد درسمان تمام شد. خدیجه گاهی به من زنگ میزد و تلفنی از جفای یار می گفت، آن هم با لحنی نه چندان جدی، همانطور که از او انتظار میر فت که به این راحتی ها خودش را نمیباخت. تازه آن وقت هم میتوانستم به او بگویم چرا این چیزها را به من میگوید. مثلا چرا از من میپرسد که میدانی فلانی چند خواهر و برادرند و یا مثلا چقدر زمین و خانه دارند؟ و من میتوانستم به جای اینکه بازی صراحتم را اجرا کنم که «خب این چیزها را از کجا باید من بدانم؟» باید میپرسیدم که چرا فکر میکند درباره او باید با من حرف بزند؟ یا میپرسیدم که اگر دوستش دارد و کاری از دست من برمیاید بگوید. اما من هیچکدام اینها را نگفتم و با خونسردی بیمارگونه ای شاید فقط گوش کردم. کسی چه میداند شاید در دلم هم خندیدم که چقدر قضیه را جدی گرفته. من همانجا، درست همان لحظه، نشسته پشت گوشی تلفن اتاق کوچکم در خانه پدری داشتم جنایت میکردم و مثل یک جانی حرفه ای انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد خونسرد بودم. خب او داشت میگفت که یارش مدتی است او را بیخبر گذاشته و من که واقعا یار او برایم اهمیت نداشت، به شکل وارونه ای این بی اهمیت بودن را به خود خدیجه سرایت میدادم و انطور که باید همراهی اش نمیکردم چون به نظرم رخ دادن این اتفاق در رابطه انها حتمی بود. خدیجه به راحتی طعمه قرار گرفته بود تا حس حسادت دیگری را برانگیزد و آن حس حسادت لعنتی برانگیخته نشده بود و نه تنها حسادتی ایجاد نشده بود که بلکه به نوعی باعث غنج رفتن دل هم بود که می دید ترفند پسر به سنگ خورده اما گناه خدیجه چه بود؟ خدیجه درس خواند و دکترا گرفت. اخرین باری که به من زنگ زد پریشان بود، خبر ازدواج یارش را داد و غرورش همچنان همراهش بود وقتی که گفت با او تماس گرفته و گله کرده که چرا دعوتش نکرده؟ درست همان وقت ذره ای نقاب را کنار زدم و پرسیدم: واقعا این سؤال را از او پرسیدی؟ نباید اصلا به او زنگ میزدی. و حالا او بود که نقاب به رخ کشیده بود: » نه واقعا دوست داشتم مثل خواهرش در مراسمش باشم و کمک کنم.» این حس خواهرانگی عجیب را البته هیچوقت نمیفهمم. درست مثل همان سکوت بی معنای خودم را که جنایتی را رقم زد به شکل خودش. خدیجه، عشق را اشتباهی فهمید و من نتوانستم یا بهتر بگویم سعی نکردم کمکش کنم تا ازین گمراهی بیرون بیاید. مدتی بعد، خیلی سالها بعد بودم که شنیدم خدیجه هنوز به او فکر میکند، به آن پسر شیرازی لعنتی که مرا شریک جنایت خودش کرد.

چهل سالگي

مدتي نبودم و اين خانه هم تعطيل بود اما حالا آمده‌ام و مي‌نويسم و ترجيح مي‌دهم حالا كه كسي سراغي ازين وبلاگ نمي‌گيرد براي خودم بنويسم. براي خود نوشتن هم عالمي دارد، خيال آدم راحت است كه كسي نيست تا نگاهي به نوشته‌هايش داشته باشد و خب! مي‌توان ازين موقعيت طور ديگري استفاده كرد، به اين شكل كه براي بعدهاي خودت بنويسي -اگر بعدهايي باشد- براي وقتي در آينده كه رجوع خواهي كرد به اين صفحه، افكار امروز مرور شود.
دارم چهل ساله مي‌شوم. چند ماهي ديگر بيشتر نمانده تا به سني برسم كه هميشه در انتظارش بودم. من انتظار چيزهاي غريب ديگري را هم داشتم. مثلا در جواني دلم مي‌خواست جافتاده و مسن به نظر برسم. مي‌گويند شكل زندگي هر كس را، افكاري كه دربارهء خود دارد، تعييين مي‌كند و من اين موضوع را در مورد خودم تقريبا ثابت شده مي‌بينم. اما با تمام تلاش‌هايم حالا تازه در نزديكي‌هاي چهل سالگي توانسته‌ام به بينشي نسبت به دوستان و اطرافيانم دست يابم. كمتر آدم‌ها را سياه و سفيد مي‌كنم و بخصوص سفيدنمايي آدم‌ها زياد ذوق زده‌ام نمي‌كند. (چون از قبل، مردم را كمتر سياه مي‌ديدم). اما اينها همه چندان تغييرات مهمي نيست. در آستانهء چهل سالگي فهميده‌ام كه دلم به راحتي براي كسي به تپش نمي‌آيد. ديدار كسي باعث نمي‌شود كه دنبال ردپايي از عشقي گمشده باشم و آدم‌ها كمتر دلم را مي‌لرزانند. حالا فهميده‌ام زندگي اين‌طور بي‌تپش و هياهو چقدر عميق و كند و آرام است. مي‌توان كسي را، كساني را دوست داشت بي‌هيچ تپش قلبي اما فقط اين نيست،حس ديگري در من بيدار شده كه مي‌گويد:آدم‌ها چندان ساده و صريح و صادق نيستند و اين چندان حس خوبي نيست. كمتر كسان تازه‌اي را مي‌توانم بشناسم كه در لحظهء حرف زدن صداقت كلامشان را باور كنم. به راحتي مي توانم با همه دوست شوم اما كمتر كسي را باور مي‌كنم،مگر اين‌كه اين دوستي مال همين تازگي‌ها نباشد. اين احتمالا شروع پيري است، همان پير شدني كه ناشي از تلخ‌كامي‌هاي ذره‌ذره در طول زندگي است كه چون شراب زهر آگيني جرعه جرعه نوش مي كنيم تا بالاخره در سن يا موقعيتي به تمامي در ما ته نشين شود. براي من اين اتفاق نزديك چهل سالگي افتاد.
با تمام اين حرفها چهل سالگي را دوست دارم هر چند كه باورم را به عشق از دست داده باشم اما باورم را به خطر كردن همچنان حفظ كرده‌ام. بيشتر مراقب خواهم بود تا دلي را نرنجانم و روزهايم را به كارهايي بگذرانم كه هميشه دوست داشته‌ام انجام دهم به جاي اينكه در تب و تاب‌هاي انتظاري موهوم بگذرانم. هميشه منتظر رسيدن اين سن بودم اماهرگز فكر نمي‌كردم اين همه آرامش داشته باشد و اين همه زيبا باشد. دارم چهل ساله مي‌شوم و اين روزهاي آخر سي و نه سالگي را براي خودم جشن مي‌گيرم. بگذار زندگي به تمامي فروغ خودش را به من بنماياند. راستي ! هنوز هم ممكن است چيزي باشد كه من نديده باشم؟ چيزي كه توجهم را برانگيزد يا قلبم را به تپش درآرود يا خشمم را سبب شود؟ چرا جهان اين همه راكد است؟