اشیا

اشیا دقیقا چه هستند یا به عبارت بهتر که هستند؟ اشیا چنان حجمی از زمان و مکان را در خود میفشرند که با صاحبانشان یکی میشوند بی‌آنکه خود یا اطرافیان آن فرد این را بداند. وقتی کسی نباشد، شی بخصوصی ناگهان همان فرد میشود، همان غایب. اما وقتی شی و فرد هر دو نباشند، حضور شی در ذهن باز هم میتواند تو را برساند به آن شخص غایب. غایبی که هرگز برنمیگردد. اما لعنتی شیئی که حالا دیگر نیست چطور میتواند اینجور در ذهن میخکوب مانده باشد تا صبحگاهی جمعه به محض باز کردن چشم یاد آن میز شیشه‌ای بیفتی؟ میزی معمولی و کوتاه که تلویزیون را رویش می گذاشتند وکنارش تلفن بود و بعد… بعد آن میز لعنتی که صد هزار مرتبه به هزارمین لایه ذهنت هم نمی‌رسید که بعد از سالها به یادش بیاوری چنان حجمی واقعی پیدا کند که پدرت را با گوشی تلفن در دست، جلوی میز به یاد بیاوری. پدرت آیا می دانست زمانی دور، در سالهایی که نباشد، آن میز حضورش را به یاد می‌آورد حتی اگر خود میز هم نباشد و معلوم نباشد الان کجا افتاده و شکسته یا نشکسته؟ آیا وقتی جلوی این میز ایستاده بود به عدم فکر می‌کرد، به این‌که زمانی نباشد، میز و تلفن نباشد!
همه چیز چنان در آن خانه -مثل همه خانه‌ها- قطعی بود که گویی آن اشیا از ازل آن‌جا بوده‌اند و تا ابد همان‌جا خواهند ماند. شاید همین‌طور است. اشیا نمی‌روند، عدمی وجود ندارد، وقتی حضوری این‌جور واقعی ناگهان با آن میز حضورش را به رخت میکشد، عدم دیگر چه کوفتی است؟! نبودن کدام است؟
فقط هم میز نیست، چند روز پیش یک نردبان فلزی ساده همین نقش را داشت، اشیا معنا بخش اصلی حضور آدمی‌اند در جهان؟ هیچ نمی فهمم.