زمانی که ملکه باشیم

10478536_10202471937381072_6204837870719125780_nنشسته بودیم روی ایوان و هوا نوش‌جان می‌کردیم که مگسی به قصد مزاحمت آمد، پراندیمش اما از رو نرفت. مشغول مگس پرانی بودیم که والیۀ محترمۀ آذربایجان شرقی نفس‌زنان اذن ورود خواست. کار داشتیم. گفتیم برود بعد بیاید. مگس را که نفله کردیم و نفس راحتی کشیدیم صدایش زدیم آمد. دل‌گرفته و غمین بود. گفت که یکی از این بانوان خدانشناس آن امارت بلند شده رفته ینگه دنیا و یک گلدانی با خودش آورده که برگ‌هایش به زیبایی بال پروانه‌های رنگی است و گل‌هایش به زیبایی ستاره‌ها. از روزی که این گل را به خانه آورده، به هر بهانه‌ای بانوان تبریزی را به خانه‌اش دعوت می‌کند تا گلدانش را به رخ بکشد. بانوان دل ساده هم هربار از او می‌خواهند قلمه‌ای از آن گل بی‌بدیل به آنها ببخشد، اما حضرت اشرف لبهایش را جمع میکند و می‌گوید قلمه‌زدنی نیست و چون از او اسم و ادرس گل را می‌خواهند تا خودشان بروند تهیه کنند، پشت چشمی نازک می‌کند که ای وای! ازین گلها که در این ملک پیدا نمیشود، رفیقشان یا رفیق شوهرشان یا رفیق رفیقشان برایشان از ناف ریچموند آورده و بنابراین انها چاره‌ای ندارند جز اینکه برای دیدن این گل زیبا به خانۀ او بروند و قر و غمزه‌هایش را بخرند.
گفتیم غمگین الناصیه بگو ببینم عکسی از آن گل داری؟ و چون غمگین الناصیه موبایلش را از جیب شلیته‌اش بیرون کشید و عکس آن گل را نمایاند، خنده‌ای کردیم از ته دل و گفتیم خدا نکشدت، آن را می‌گویی؟ و اشاره‌مان به یکی از گلدان‌های لب حوض بود که داشت در آن هوای مفرح شرجی حمام آفتاب می‌گرفت. غمگین‌الناصیه که اول باور نمی‌کرد ما ان گل داشته باشیم بر تردید خود غلبه کرد و سر چرخاند و چون گل را دید، دهانش بازماند و انگشتش را به دهان برد و مدتی همانجور ماند. بعد گفت: بله، تی بلا می سر.
ما که حوصلۀ این پاچه‌خواری را نداشتیم و نمی‌خواستیم زبان ما را تقلید کند غیظ کرده و گفتیم: بی‌خود! فی‌الفور می‌روی و آن بانوی پشت چشم نازک کن را میاوری اینجا و گلدانش را از او می‌ستانی. کسی حق ندارد ازین گلی که ما داریم داشته باشد. غمگین‌الناصیه بر خلاف عادت معمولش، از قیافۀ مادر مرده‌ای که همیشه به خود می‌گرفت بیرون آمد و لبخندکی زد و گفت اخر سحربانو ذله شده‌اند بس که دنبال این گل گشته‌اند. چون ما را آن لبخند خوش آمد که با نام سحربانو همراه بود، گفتیم: ناقلا نکند خودت هم از کسانی هستی که وقت و بی‌وقت میروی منت ان زنک را می‌کشی که قلمه‌ای به تو بدهد؟ غمگین‌الناصیه در این لحظه انگشتش را از دهانش بیرون آورد و گفت: دروغ چرا، تی… نگذاشتیم حرفش را تمام کند. باغبان را فرستادیم فی الفور برود شیطان بازار – از قضا روز سه شنبه هم بود و بازار محلی برقرار- و تا می‌تواند از ان گلدانهای پروانه‌ای بخرد و بیاورد. دادیم غمگین‌الناصیه همه را با خود برد تبریز و تاکید کردیم که حتما حتما یکی از بزرگترین و زیباترین گلدانها را به سحربانو معلم زبان ترکی‌مان بدهد. والیۀ محترمه نیز چنین کرد. حالا این گلهای پروانه‌ای در تمام خانه‌های تبریز که بانوان زیبا پسندی در آن باشد، پیدا میشود و هر بانوی زیبای تبریزی یکی یک گلدان از انها دارد تا چشمش دربیاید بانوی غمزه فروش و هی ریچموندش را به رخ ملت نکشد. برای سحربانو پیغام خصوصی فرستادیم که من سنی گوردوم آی سودا خاتون، گلدانت را جایی بگذار که هر روز که بانوی پشت چشم نازک کن از زیر پنجره‌ات رد میشود دلش آب شود.
و بدین ترتیب ان روز به نوبۀ خودمان حال ستاندیم از بانوان پرعشوۀ ریچموند برِوی خالی‌بند و به خوبی و خوشی روزمان شب شد. عجیب اینکه در تمام مدتی که مشغول گفتگو با والیۀ اذربایجان بودیم، هیچ مگسی جرأت حضور نیافت و ما باز یاد اقتدار خودمان افتادیم.

از دفتر خاطرات ما، زمانی که ملکه باشیم

خانم مروارید، ابر متفکران همیشه مخالف و آزادی زن

قبل از هر چیز بگویم که من هم ابتدا با واژۀ «یواشکی» در صفحۀ آزادی های زنان مشکل داشتم. فکر میکردم آزادی یواشکی را که همیشه داشته ایم، کلا ما ایرانیها یکی از خصلتهایمان اینست که تخصص زیادی در زیر جلکی زندگی کردن پیدا کرده ایم. اینکه یکجور فکر کنیم و خود را طور دیگری نگاه کنیم. اما بعد مسأله گسترده شد و صفحۀ آزادی های یواشکی زنان، این صفت را تنها به صورت استعاری به دوش می کشید و چه استعاره ای معنادارتر از این که کاری یواشکی برای بیرون آمدن از خفا، به رخ کشیده شود. همواره در جنبشهای اجتماعی اجتماعی به طور خود به خود کلمات بار معنایی تازه ای می یابند، با این وجود حتی اگر بخاطر مجازی بودن این حرکت نتوانیم نقشی مدنی برای آن قائل باشیم، میتوانیم این حرکت را در همین گسترۀ اجتماعی محدود – طبقات متوسطی که از اینترنت استفاده میکنند- بپذیریم.
*
*
این حرکتی نبود که یک شبه انجام شود، هر چند ایده اش ظاهراً به یکباره در ذهن روزنامه نگار خلاق جرقه زده. از مدتها پیش دیده بودم یا در گوشه و کنار میخواندم که زنان جوانی خبر از برداشتن روسری خود برای دقایقی کوتاه در مترو یا دیگر جاهای شلوغ می دهند. آنها می گفتند باید با همین کار شروع کنیم تا ذره ذره ترسمان بریزد و تابوی مردم نیز از دیدن زن بی روسری کمی رقیق تر شود. این تنها چاره ای بود که به ذهنشان می رسید در جامعه ای که مردان و حتا زنان زیادی که غیر معتقد به حجاب هستند، اصلا اجبار حجاب را به روی خودشان نمیاورند و بنابراین حمایتی نمیکنند. دوستان سوپر انقلابی خارج نشینی که از آنجا عکس های کنار دریای خود را مدام پست میکنند وقتی به مسألۀ آزادی حجاب میرسند نظریه صادر میکنند که آزادی که فقط این نیست، آزادی ابعاد خیلی گسترده ای دارد. درست مثل اینکه به زندانی گرسنه ای بگویی خیال میکنی ما بیرون زندان واقعا سیر غذا میخوریم؟ خطاب به این دوستان سوپر انقلابی سوپر متفکر عارضم که آزادی پوشش اولین و بدیهی ترین اصل اجتماع است و تا من یا دیگری نتوانم با خود واقعی خودم در خیابان راه بروم، نمیتوانم به آزادیهای دیگر فکر کنم. این اصل بدیهی از عده ای گرفته شده و طبیعی است که برای رسیدن به آن از هر روشی استفاده کنند. زنانی که چندین سال است با بحران هویت مواجهند و تمام ریشه های خلاقیت، منش، رفتار اجتماعی و … تحت تأثیر این اجبار قرار گرفته است.
*
یواشکیدوستان دیگری دست به تحلیل زده اند که ما ملتی هستیم که همواره در خفا کار انجام می دهیم و اصلا علت رواج ادبیات پر ایهام و کنایۀ ما نیز در همین موضوع نهفته است. گذشته از اینکه ادبیات یعنی بازیابی زبان برای درک استعارات و ایهامات و کنایه ها و حتی اگر این نظریه را قبول داشته باشیم باید بگویم بله ما چنین مردمانی هستیم. مردمانی که زمان حملۀ مغول و بعد از شکست از آن قوم خون ریز، ذره ذره توانستند راه خود را بیابند، دین مغولان را تغییر دهند و همان مغولی که کتابخانه آتش میزد را به جایی برسانند که رصدخانه و کتابخانه بسازد. کاش قبل از اعلام تشعشعات فکری کمی تاریخ بخوانیم و اگر می دانیم کمی دقیق شویم، مخالفت همواره به معنای تفکر متفاوت نیست، گاهی به معنای بلاهت است. حالا خواهش من از دوستان سوپر انقلابی که می گویند آزادی را باید فریاد زد این است که بی زحمت فریاد بزنند، برای فریاد زدن روشهای نو ابداع کنند، اگر نشان دادن این آزادی ها در صفحات اجتماعی اعلام فریاد نیست، انها مثل همین خانم مروارید بروند در خیابان و فریاد کنند، چرا نشسته اند پس؟
انصاف را خدایا!
*
خطاب دوستانه من به تمام دوستان که به مسائل اجتماعی حساسیت نشان میدهند این است که برای یکبار هم که شده، روشهای گذشته را کنار بگذارند و به این نظریه فکر کنند که راه رسیدن به آزادی در هر جامعه ای اول از همه و قبل از هر چیزی از آزادی زنان میگذرد، همانطور که یکی از شاخص های توسعه نیز در جوامع مختلف میزان آزادی و تقید زنان است.

جبونی زنان

زنان، بخش بزرگی از زنانگی یک جامعه را تشکیل می دهند. این جمله شاید در ابتدا خنده دار به نظر برسد اما موضوع این است که همینطور که هر انسان از دو بعد زنانه و مردانۀ وجود تشکیل شده هر جامعه نیز علیرغم تعداد زنان یا مردانش دارای این دو بعد است. اگر فعلا در این کوتاه- نبشت از دو بعد زنانه و مردانه وجود انسان صرف نظر کنیم و فقط به جامعه بپردازیم، منظور از ین سخن می تواند این باشد که که برای افزایش روح زنانه یک جامعه، مردان نیز سهیم هستند. مردان با پذیرفتن قوانین ضد زن در واقع آزادی را برای کلیت جامعه ای به ارمغان می آوردند که خود نیمی از آنند و در واقع از مواهب رفاه، امنیت خانوادگی و کاری برای خود و همنوعان و تک تک اعضای جامعه شان بهره خواهند برد. در نقطۀ مقابل، زنان نیز بخشی از مردانگی جامعه را با تمام صفات خاص مردانه به دوش میگیرند. چیزی که حالا پیداست این است که مردان، صفات مردانه را به زنان بخشیده اند (صفات کلاسیک و سنتی که در تعریف مرد از آن استفاده میشد) اما یا زنان از اعطای صفات کلاسیک خود(مثل زیبایی، ظرافت، خانه داری و تربیت کودک و…) به مردان سرباز زده اند یا مردان خود مایل به پذیرفتن این صفات نبوده اند و نتیجه این شده است که زنان همواره از نابرابری گله دارند و مردان گله مند از دست رفتن موقعیتهای شغلی خود هستند که توسط زنان غصب شده. موضوع این است که برخی فمینیسم را با تمسخر مردان در بی عرضه گی اداره امور منزل اشتباه می گیرند و حتی گاه شنیده ام که با خنده می گویند مردان فقط به درد حمل کردن چمدان ها و باز کردن پیچ های سفت وسایل خانه می خورند بقیه کارها را خود زنان می توانند انجام دهند. نمونه سنتی تر این تعریف این است که زنان می توانند خودشان را تنها اداره کنند اما مردها نه. چرا؟ چون لابد مردها آشپزی و نظم خانه داری را نمی دانند و اگر مردی این چیزها را بداند و بتواند به تنهایی خودش را اداره کند از طرف دیگر زنان بایکوت می شود و به اصطلاح فرنگی ها جذابیتش را برای زنان از دست می دهد برای زنانی که از قضا خواهان برابری اند. اما اینان، تنها یک کفه این برابری را می بینند و هر گز نمیخواهند از نقش خود چیزی به مردان دهند و مردان رفته رفته از نقش های کلاسیک زنانه فاصله می گیرند و تبدیل به غرغروهایی میشوند که زنان تمام امکانات شغلی آنها را گرفته اند. انها سعی می کنند به دنیای مردانه کلاسیک خود پناه برند(تناقضی در بافت جامعه نیمه مدرن)، جایی که زنان بسیار از آن بیم دارند، قلمروی پنهانی که در آن انواع خیانت، دروغ و پنهان کاری مخفی شده و زنان با مظلوم نمایی دنبال ثابت کردن این موضوعند که نه تنها در بیرون از منزل کار میکنند بلکه وظایف خانه نیز بر عهده آنها ست و در عین حال مثل مردها از موقعیت خود سوء استفاده نمی کنند. اما موضوع خیلی ساده به نظر میرسد، زنانی که در این وضعیت به سر می برند و در واقع همه چیز را با هم میخواهند و نمیخواهند اندکی از نقش خود را به مردان فروگذار کنند، فرصت سر خاراندن ندارند. آنها در حالی به دنبال برابری با مردان هستند که نمی خواهند مردان با آنها برابر شوند و تا وقتی این تفکر سنتی – یا به قول یک نویسنده آلمانی– جبونی زنان ادامه داشته باشد هرگز به موقعیت برابری با مردان دست نخواهند یافت و زن و مرد ، دو پیکره ای از اجتماع می شوند که مدام در تنش و کشمکش با یکدیگرند. همه ما عباراتی چون «مثلا آقا روشنفکر هم هست یا تحصیل کرده هم هست یا خواهان برابری حق زن و مرد است» را شنیده ایم. معنای پنهان این جملات این است که با وجود اینکه فلانی، مرد برابری خواهی است اما از عهده نقش برابری بر نمی آید. شاید وقت آن باشد زنان که بخش بزرگی از زنانگی یک جامعه را به دوش دارند، جایی برای زنانگی مردان در کنار نقش مردانه خودشان بازکنند -نه تمام آن را – همانطور که مردان بعضی از نقشهای خود را به زنان داده اند، تا کفه های این دو ترازو به هم نزدیک شود و جامعه به ثباتی از حقوق برابر بین زن و مرد -حداقل از نظر ذهنی و در بافت درون فرهنگی مردم- راه یابد. اگر جامعه چیزی را بخواهد قوانین حتما و به مرور زمان قابل تغییر خواهد بود. تمام قوانین برآمده از ذات فرهنگی یک اجتماع است و از روی هوا نوشته نمیشود.

خشونت در چند پرده(2)

پردۀ دوم:
یکی از اقوام نه چندان دور پدری بود که نزد پدرم به دادخواهی امده بود. زیاد با انها رفت و امد نداشتیم اما اغلب در مهمانی ها او را می دیدم. زن چندان شادی نبودو در چشم کودکی من، او زیبا هم نبود. از مدرسه که رسیدم ظهر بود. نشسته بود روی فرش جلوی بخاری و آرام آرام گریه می کرد. از مادرم پرسیدم. گفت چیزی نیست. مربوط به بزرگترهاست. موضوع مربوط به بزرگترها این بود که شوهرش او را کتک زده بود ان هم نه یکبار که چندین بار. چند تایی از دنده هایش شکسته بود و باز ترمیم شده بود و صورتش کبود بود. از پدرم میخواست تا برگه شهادت نامه ای را امضا کند. قبلا این برگه را به برادارنش نشان داده بود و از سوی انها هم با چنین خشونتی مواجه شده بود. کاملا بی پناه بود و چاره ای جز فاش کردن راز شوهرش که سی سال از خودش بزرگتر بود نداشت. راز او که به ظاهر مرد محترمی بود، کتک زدنهای پی در پی همسرش بود.
*پردۀ سوم:
یک مادر بود و بعد از تولد چندین دختر هنوز پسری نداشت. او از سوی خانواده شوهر نه اینکه تهدید شود یا آسیب ببیند بلکه تحریم شده بود. و تنها آرزویش داشتن پسری بود تا سرش را بلند کند. بالاخره ششمین فرزندش، پسر بود و چنان به او وابستگی‌ پیدا کرد که گویی او فرشته نجاتش بوده. آن زن بعد از تولد پسر در سن سی و نه سالگی ایش برای همیشه یائسه شد. صورتش چروک خورد و پیر و رنجور شد.

خشونت در چند پرده

هر زنی دست‌ِکم یک‌بار در طول زندگی‌اش با یکی از انواع خشونت مواجه شده است. این خشونت‌ها از نوع خانگی گرفته تا خیابانی، و از ضرب و شتم تا خشونت کلامی و گاه اقتصادی را شامل می‌شود. در هفت پستی که به ترتیب در اینجا می‌گذارم، به شرح مواجهۀ زنان با خشونت می‌پردازم. زنانی را که خودم دیده‌ام یا از دیگران شنیده‌ام که چطور در معرض خشونت قرار گرفته اند و در شرح آن بدون هیچ توضیحی فقط به ذکر ماجرا بسنده می‌شود. خوشحال و ممنون می‌شوم اگر شما هم مواردی را سراغ دارید به کامل شدن این لیست کمک کنید. شاید مرور ماجراها، خود، شروعی بر نوع رفتار خودمان باشد و در این تغییر رفتاری، بین زن و مرد تفاوتی نیست.
ده-یازده ساله بودم که عصر جمعه‌ای، هرای فریاد زنی از کوچه مرا و تمام اعضای خانواده را به پشت پنجره رساند. همسایۀ روبرویمان دو دختر داشت که یکی همسن من و دیگری هم بازی خواهر کوچکترم بود و هر دو بلوغی زود رس داشتند. دخترهای درس‌خوان و مؤدبی که با تمام بچه‌گی‌مان، جلوی روی آن‌ها خجالت می‌کشیدیدم با شیطنت‌هایمان بزرگترها را رنجید خاطر کنیم. و حالا این مادرشان بود که زنی بسیار متین و با شخصیت بود و البته خیلی محجبه. تأکید بر محجبه بودنش به دلیلی است که در ادامه اجرا می آید و زن باعث می‌شود با سر برهنه در خیابان ظاهر شود. هر زنی که حتی اگر محجبه نباشد اما در جامعۀ ما بزرگ شده باشد می تواند حس عریانی و بی‌پناهی را ازین وضعیت دریابد. او با سر و پای برهنه، دو دست را روی سرش گرفته بود و عرض خیابان باریک را می‌دوید و شوهرش او را تعقیب می‌کرد. مرد، داروخانه‌دار بود یا در داروخانه کار میکرد شغلی که برای آن سالها عزت و احترام به همراه داشت، حداقل اینکه مردی تحصیل کرده بود. همسایه ها درهای حیاطها را به شنیدن صدا باز کرده بودند و زن هوار کشان از حیاطی به حیاط دیگری می دوید و مرد به دنبالش وارد خانه های مردم می شد تا بالاخره ، زن وارد خانه نجیب شد. مردی شکم گنده و سبیلو که هیچوقت شغل ثابتی نداشت اما همیشه در آمد خوبی داشت، بیلی برداشت و جلوی راه مرد را سد کرد. بقیه ماجرا را یادم نیست جز اینکه آن زن تا شب نشد از خانه آنها بیرون نیامد. تجسم کودکی من این بود که او همانطور سر برهنه و پابرهنه با خجالت و ترس کورمال کورمال از ترس دیده شدن توسط همسایه ها اهسته به درون خانۀ خودش خزیده. یک هفته بعد آنها از محله ما رفتند. با هیچکس خداحافظی نکردند و بچه هایش دیگر به مدرسه ما نیامدند. همیشه در فکر ان دو دختر دوست داشنی بودم که سالها بعد شنیدم یکنفرشان در شانزده سالگی و دیگری در چارده سالگی ازدواج کرده بود.

زنان خانه ی خیابان آزادشهر

در خانه ای بودم که همه زن بودند. برای لحظه ای یاد فیلم شهر زنان فلینی افتادم اما زود ازین خیال بیرون آمدم. اگر آن فیلم حاصل تلاش خیال بافانه ی مردی بود در کوپه ی قطار، اینجا زنانی بودند در واقعیت، که سالها پیش مردهای به قول خودشان زیبا و خوش فکر خود را ازدست داده بودند. در خانه ای بودم که نگاهم از زنی به زن دیگر می چرخید و گوش به دهان هر کدام که می دوختم ، راوی هزاران درد بود از زمانه ای که چندان از ما دور نیست اما ما از آنها دور بودیم خیلی دور.

از خانه که بیرون آمدم در داغ ترین ساعت تیرماه و زیر آفتاب قدم میزدم، فکر میکردم اینها همینجا بوده اند درست کنار خود ما و چه مظلومانه دیده نمی شدند در حالی که من در تلاش بودم تا اعتماد دوستان مجازی ام پیدا کنم، تا توانسته باشم نوری به گوشه ای تابانده باشم برای نوشتن هزار داستانی که پنهان مانده. آن ها همینجا بودند در شهر من، در خیابانی که فاصله اش تا خانه ام زیاد نبود و تلخی اندوهشان، در جوانی صورت هایشان را پیرتر کرده بود. زنانی که حالا لب به سخن گشوده اند و چه راحت، چه به سادگی به من اعتماد داشتند مثل من که به آن ها انگار صد سال است که همدیگر را می شناسیم، خدا می داند چند بار در باجه ی بانک، صف اتوبوس، کنار وسایل شهربازی- وقتی در انتظار نوبت برای بچه هایشان بوده اند- در دو مسیر پیاده رو از کنار هم گذشته بودیم که من این طور روشن آن ها را می شناختم. زنان آن خانه، راوی داستان های ترسناکِ واقعی، حماسی، باشکوه و تلخ بودند. آنها هنوز از عشق هاشان نگفته اند.

عشق در زبان زنانه

عشق همواره همزاد شعر بوده است وشاعران، بسیار درباره‌ی عشق گفته‌اند اما تعداد زنان شاعری که از عشق، آن هم به شکلی بی‌پروا حرف زده باشند خیلی کم است. البته در شعر، سخن از عشق، یک چیز است و ادبیات سخیفی که این‌روزها در شعرهای شبه پست مدرن فراوان شده، چیز دیگری است. شاید بهترین نمونه شعرعاشقانه را بتوان در شعرهای فروغ فرخزاد مثال زد، همو که اولین زنی بود که تابوی معشوق بودن زن را شکست و از زبان عاشق سخن گفت.
معشوق من/ همچون طبیعت/ مفهوم ناگزیر صریحی دارد/او با شکست من/قانون صادقانه‌ی قدرت را/تایید می‌کند.(بخشی از شعر معشوق من)
این عبارات، زنانه‌ترین توصیف عاشق از معشوقی جسمانی است و در لفافه‌ی عبارات پیچیده نشده، صدای زنی است که دارد از مردی سخن می‌گوید که عاشقانه دوستش دارد و از بیان این نقش خود پروا ندارد. بعد از فروغ،با این‌که شعر عاشقانه در شعرهای زنان وجود دارد اما دارای آن بی‌پروایی عاشقانه نیست یا کمتر است. اما بی‌پروایی دیگری را دریک شعر سیمین بهبهانی می‌بینیم وقتی که از زبان کلاسیک معشوق سخن می‌گوید و تفاوت این معشوق با دیگر معشوق‌های کلاسیک در این است که راوی(زن)، خود همان معشوق است.
گوید بیفزا مهر خود،گویم بكاهم مهر خود
گوید كه كمتر كن جفا، گویم كه بسیارش كنم
هر شامگه در خانه‌ای چابكتر از پروانه‌ای
رقصم بر بیگانه‌ای،از خویش بیزارش كنم(بخشی از شعر دیوانگی)

شاعر این‌جا همان معشوق غزل‌های حافظ و سعدی است با این تفاوت که آن‌جا شاع، عاشق بود و این‌بار شاعر معشوق است و برای همین نمی‌توان در این شعر حدی از غلیان عاطفی عشق را در مقام عاشق از بانوی غزل ایران سراغ گرفت.
در کتاب عاشقانه‌ترین‌ها که به کوشش آقای علی باباچاهی شعرهای عاشقانه جمع‌آوری شده‌است، می‌بینیم تعداد شاعران مردی که شعر عاشقانه گفته‌اند بسیار بیشتر از شاعران زن است و ما با تعداد اندکی از شاعران زن در این کتاب مواجهیم و همین نمونه‌ی خوبی است از این‌که زنان شعر عاشقانه کمتر می‌گویند. البته این کتاب به اشعار جدی و تاثیرگذار پرداخته و گرنه ترانه‌های بسیاری هست که ترانه‌سرایان زن هستند و اغلب دارای مضامین عاشقانه‌اند مثل شعرهای خانم مریم حیدرزاده و خاطره حیدری که بیان عشق در این شعرها دارای رهایی زبان عاشقانه نیست، بلکه حسی از بیان نوجوانانه‌ی عشق است و واقعیت این است که همین ترانه‌ها هم راهی به دل عاشقان باز می‌کنند. گذشته از موارد استثنا، ما نقش عاشق را در شعرهای زنان کمتر شاهدیم.
اما چرا زنان این همه عشق را پنهان می‌کنند؟ تصور درستی نیست که بگوییم عشق در رنان نیست یا کمتر است و آن‌ها مانند قرون قدیم همچنان نقش معشوق پنهان در پشت پرده را ایفا می‌کنند اما زبان شعر و نثر زنان از بیان عشق خالی است. محدودیت‌های عرفی و نگاه غلط رایج شاید تنها یکی از دلایل ابراز احساس‌‌های واقعی در زنان باشد. محدودیت عرفی به این شکل که زن اگر هم به کسی دل بندند در صورت اعلام و ابراز عشقش همچنان در ذهن فرد مدرن ایرانی خفیف و کوچک شمرده می‌شود یا زن و مرد- تفاوتی ندارد- احساس می‌کنند که به مرد(معشوق) نقشی خدایی داده است. متانت و نجابت با اینکه کلماتی باسمه‌ای و مربوط به دوران قبل از شهرنشینی و حداقل مربوط به دوران قبل از جهان مجازی است اما همچنان درون پوسته جامعه وجود دارد ونفس می‌کشد.زن عاشق گاه در ناخودآگاه جمعی نقش فریبکار یا همان لکاته را دارد. اگر دختر نوجوانی با ما درد دل کند که شیفته‌ی کسی شده است اولین حرفی که به او خواهیم گفت این‌ست که صبر کند و زود عشقش را اعلام نکند. این موضوع نه این‌که نصیحت غلطی باشد اما توصیه‌ای است که ازبخش مرد سالار ذهنمان در جامعه‌ای که وظیفه‌ی عشق را بر دوش مرد می‌گذارد،ناشی شده‌است. ابراز عشق از سوی زن در جابه‌جایی نقش‌هایی که امروزه بین زن و مرد صورت گرفته است نه تنها مثل نقش‌های دیگر پذیرفته شده نیست که نوعی تمسخر پنهان و خود بزرگ بینی کاذب را از سوی مرد به همراه دارد. این ترس‌ها به اضافه‌ی ترس‌ها و نگرانی‌های مشترک در تمام عشق‌ها – که در عاشقانه‌های مردان هم یافت می‌شود- باعث شده که زن از بیان صریح احساس خودش نسبت به همسر، معشوق یا… بپرهیزد. به خصوص طبقه‌ی متوسطی که با هنجارهای اجتماعی این سی سال بزرگ شده است و رها شدن در عشق، همیشه تابویی بزرگ بوده است.
در وبلاگی می‌خواندم که نامه‌های همسران زندانیان سیاسی به یکیدگر، ابراز اجتماعی عشق است و ترس‌ها از بیان عشق ریخته شده است و از آن‌جایی که اغلب نویسندگان این نامه‌ها، زنان هستند، من نام این را می گذارم باز شدن زبان زنان در عشق. حداقل در عشق‌های عرفی و شناخته شده و نه عشق‌های ممنوع. زنان با این نامه نگاری‌ها نشان دادند که حس عاشقانه، چیزی نیست که بخواهند به زور نادیده‌اش بگیرند، آن‌هم وقتی معشوق دور است، دربند است یا به کمک نیاز دارد و عاشق دل سوخته هیچ راهی ندارد جز این‌که احساس خود را با دیگران به اشتراک بگذارد . این نامه‌نگاری‌ها را برای ادبیات و زبان زنانه نشانه‌ی خوبی است و شروعی ست برای بی پروایی هنری و ادبی که زبان زنان نیز نه تنها در عشق که در تمامی احساس‌های انسانی‌شان باز شود بی‌آن‌که انگشت اتهامی به سویشان نشانه رود.اگر در این متن برای بازبینی زبان عاشقانه‌ی زن، گوشه چشمی به شعر داشتم از
این روست که همان‌طور که ابتدا گفتم عشق و شعر همزاد یکدیگرند، اما این بدان معنا نیست که داستان ارتباطی با عشق ندارد. اتفاقا رمان، بیان اتفاقات عاشقانه است و ما کمتر رمان موفقی را سراغ داریم که عاری از عشق باشد. اتفاقی که این روزها برای متن‌های داستانی ما افتاده یکی هم این است که ناگهان صفحات داستان‌ها خالی از عشق شد، این عدم عشق گذشته از محدودیت‌های زبان زنانه – اگر از سوی زنان نوشته باشد- به انواع و اقسام مسائل اجتماعی این دوره برمی‌گردد که اگر فرصتی باشد به آن خواهیم پرداخت.

<<گرسنه مي‌ميرم
كمي از دوستت دارم را
به رنگ آسمان بياور
از فرط سنگ‌ها
بيابان قلبم را ليسيده است
چشمهايت را از ابروهاي من
از پيشاني ام لبت
و لبم را از ابروانت
از ابروانت بردار انگشت هاي مرا…
تاكجا تويي كه من باشم(آزیتا قهرمان)