دربارۀ سانسور

(با احترام به 134 نویسنده کانون نویسندگان ایران درنامه معروف «ما نویسنده‌ایم» در سال 73.)
نوشتن جغرافیا نمی‌شناسد. می‌خواهم به شکل بیانیۀ معروف کانون نویسندگان شروع کنم: «ما نویسنده‌ایم.» فرقی ندارد این طرف مرز یا آن طرف مرز. زبان و ادبیات برای ما که به این هنر- نفرین آغشته‌ایم مرزکشی مرسوم را نمی‌پذیرد. ما نویسنده‌ایم، چه در داخل ایران باشیم و چه با بخت‌یاری از جهنم بلا گذر کرده باشیم. این که کجای این جغرافیا هستیم به امکانات مالی خانواده و تلاش یا خواستن و نخواستن خودمان برمی‌گردد و موضوعی کاملا شخصی است. اما این وسط موضوع «ژن خوب» هم هست، ژن خوب در اینجا یعنی هوش؛ قدرت سازگاری با محیط در تعریف پیاژه. این قدرت سازگاری یا هوش البته گاهی هم دردسرساز می‌شود به آن معنا که در جاهایی که نباید با محیط سازگار شد مثلا در موضوع سانسور، سین سانسور از لابه‌لای حروف سازگاری بیرون می‌زند. بیرون زدن اگر در خارج از مرزها باشد – که سانسور مسألۀ آن‌جا نیست، به زدن برق روی چشم می‌ماند که از فرط زرق وبرق، چشم ناتوان از نگاه می‌شود.
موضوع این نیست که ما که نویسنده ایم مهاجریم یا داخل‌نشین. این اصلاً مسأله ادبیات نیست، بلکه مسأله بالادستی‌هاست که چرخ‌دنده‌های دستگاه عریض و طویل سانسور دستشان است. لااقل تاریخ پرتاخت و تاز ما نشان داده که مهاجرت برای ما، امر تازه‌ای نیست. خیل ادیبان به هند رفته در ادبیات ما گواه این مسأله است. بزرگترین شاعر ما و معروف‌ترینشان در جهان امروز، مولاناست که خود مهاجر است به قونیه و باز بزرگ‌ترین شاعر ما که معروفیتش درجهان کم از او نیست حافظ است که گویا چسبیده بوده به شیراز با تمام خوب و بدش. -«این خاک فارس عجب سفله پرور است یا خوشا شیراز و وضع بی مثالش و…»- شاعر هم آدم است. دلگیر می‌شود و به ذوق میاید. هر چه هست و نیست تا حالا کسی برای مطالعه ادبیات قرون ماقبل نیامده مکان را در نظر بگیرد، بلکه انچه مهم است زبان است و آنچه گفته شده. کسی نپرسیده بوسعید این شعر را در میهنه گفته یا در نِشابور. خیام وقتی چنین شعری می‌سروده دقیقاً در کجا بوده. تمام نثر فاخر سعدی در شیراز نوشته شده یا روزهایی که در بغداد بوده و… پس رودررو قرار دادن نویسنده داخل مرزها با آنکه از مرزها بیرون رفته، نه تنها هیچ محلی از اعراب ندارد که بوی بدی هم به مشام می‌رساند. این بو که چه کسی از جلای وطن کردن نویسندگان سود می‌برد؟ نویسندگان داخل مرز یا قلم سانسور؟ اگر نویسنده خارج از مرزی گمان می‌کند که نویسندگان داخل مرز تن به سانسور سپرده‌اند، گرچه کاملا بیراه نمی‌گوید (چون طبیعتاً هستند کسانی که ادیبان دولتی‌اند یا ترسویند یا نان به نرخ روز خورند و به دنبال نام و نانند از بازار گل‌آلوده سانسور) اما جمع بستن همه نویسندگان درون مرز در انجام یک عمل، یعنی تن دادن به سانسور، ناشی از خطای دید اوست. این خطای دید مشکل اوست که باید اصلاح کند و نقص اوست و از هیچ کس دیگر هم کاری برنمی‌آید. چه، هر کس قدمی در اصلاح نگاه او بردارد به معنای اثبات خودش است و کدام نویسنده‌ای از اثبات خود سود میبرد؟ و اگر نمی‌خواهد این نقص نگاه را بپذیرد، باز هم خطای دید اوست و برقی که از فرط روشنایی چشمهایش را بسته و ناچار است چیزهایی را حدس بزند**. آن نویسنده داخل مرزی هم که فکر می‌کند نویسنده خارج مرزی خوشی زده زیر دلش و کتاب‌هایش لاغر و بی بو و بخار است و حرفی و دردی برای گفتن ندارد، گرچه او هم لابد با مثالهایی عینی به این نتیجه‌گیری رسیده، ولی باز به همان کار جمع بستن متوسل شده و بنابراین بازهم مشکل از خطای دید اوست. از دایرۀ بسته جغرافیایش و سانسور که راه ورود کتاب‌های آن سوی مرز را به روی او می بندد. همان‌طور که تنبلی و عدم ذوق و شوق و عطش خواندن، دسترسی کتابهای این سوی مرز را برای نویسنده آن سوی مرز ناممکن می‌کند. هر چه نباشد، فصل مشترک تمام نویسندگان در تمام دنیا عطش خواندن است؛ طبیعی‌ترین میل در بین نویسندگان. اگر نویسنده‌ای کتاب نخوان است نمی‌تواند در سرپوش گذاشتن بر ضعف خود یا سیستم، تمام اهالی درون یا برون یک مرز را در یک صف دسته‌بندی کند. مشکل از گسترۀ دید اوست که نتوانسته به طیف وسیع‌تری از آثار دست یابد و در این ویژگی درون مرزی و برون مرزی یکسانند.
واقعیت این است که هیچ کس تا حالا نتوانسته اهالی این زبان را به صرف مرزکشی از هم جدا کند و جنگ حیدری نعمتی بینشان راه بیندازد و در این جنگ حیدری نعمتی آن چیز که فراموش می‌شود، البته که سانسور است. چاقویی که بر تن همه ما که نویسنده‌ایم زخم زده. بخشی از کاغذهای همه ما را که نویسنده‌ایم به درون کشوها و گنجه‌ها تپانده (می‌خواهد کسی باور کند، می‌خواهد نکند. حتی اگر یک نفر پیدا شود که کاغذهایش درون کشویی مخفی مانده باشد، برای درستی این مدعا کافی است). و از همه مهم‌تر زبان همۀ ما را الکن کرده. ما شب و روز داریم از ادبیات نادرست، از ادبیات رکیک، از غلط‌های املایی و انشایی می‌نالیم، بدون این‌که به روی خود بیارویم این همه مشکل سانسوراست نه صرفا مشکل یک فرد و دو فرد. مشکل قهر کردن مردم با کتاب، نسلی را بی‌کتاب خواندن بزرگ کرده و ذره ذره از زبانش دور و دورتر شده. نسلی که حالا خودش می‌خواهد بنویسد اما همان زبان الکن دست و پا شکسته را دارد . ما در صفحات مجازی آموزش درست‌نویسی راه می‌اندازیم و هر کس برای خود استادی است و دلش برای زبان فارسی می‌تپد اما دل هیچ‌یک از این اساتید بر این نمی‌تپد که سانسور روح زندگی و زبان و اندیشه را ذره‌ذره از ما سلب کرده. هیچ‌یک از این اساتید نمی‌گویند اگر نوجوانی در نوجوانی رمان بخواند، خارج از آموزش مدارس و تأثیر تلویزیون و رسانه‌های اجتماعی، شکل کلمات در ذهنش حک خواهد شد و بعد این همه معضل غلط‌نویسی نداریم.***
ما نویسنده ایم. سانسور را بر نمی‌تابیم. اگر در داخل کشوریم، هرجا در نوشته‌هایمان با قلم سرخ سانسور مواجه می‌شویم یا آن را در لفافه فرومی‌بریم و اگر بتوانیم بیانمان را رمزی می‌کنیم، یا سانسور را دور می‌زنیم (در رمانی، بندی را ارشاد ایراد گرفت. غمگین شدم و برافروخته. بند دیگری به جایش نوشتم هر چند راضی نبودم که این اصل نیست، اما از آنچه قبلا نوشته شده بود تندتر بود. دوباره ارشاد ایراد گرفت که این بدتر است. این‌بار همان بند اولیه را که ایراد گرفته بود به جایش برگرداندم. مجوز گرفت. به همین راحتی و با خنگی سانسورچی. همین رمان شش سال پیش کلا مجوز نگرفته بود. سی مورد اصلاحیه که خب آن را درون همان کشو و گنجۀ معروف حبس کرده بود). و اگر نتوانیم دور بزنیم، به کشوها و گنجه‌ها پناه می‌بریم و اگر ترس جان نداشته باشیم در فضای مجازی منتشر می‌کنیم.
ما نویسنده‌ایم و اگر در خارج از مرزهاییم، که گرچه به ظاهر سانسور نیست که بر نوشته‌مان قلم قرمز کشد، اما سانسور، از پیش، وجودمان را حذف کرده. پرت کرده به جغرافیایی که از آن ما نیست و برای نوشتن آنچه از خودمان است باید راه درازی را رنج بکشیم و تازه بعد از آن همه مشقت، خوانندگان ما، هر کدام از ایرانی‌های تبعیدی یا خودتبعید، در قاره‌ای جا خوش کرده‌اند و رساندن کتاب به دست آن‌ها خود همان چیزی است که فاجعه سانسور آن را رقم زده. ما نویسنده‌ایم. همه زخم‌خوردگان سانسور. سانسور را تاب نمی‌آوریم چرا که حیات هنری و روحی ما را نشانه گرفته. گرچه در سیطرۀ آنیم اما در هوایش دم نمی‌زنیم و اگر با خروج از مرز مفری به رهایی یافته‌ایم، تیغ تیز سانسور ما را شرحه‌شرحه کرده است.
________________________________
پانویس‌ها:
*«متن ۱۳۴ و گزارش جمع هشت نفرهٔ اعضای کانون (منصور کوشان، هوشنگ گلشیری، سیما کوبان، محمد مختاری، رضا براهنی، محمد خلیلی، فرج سرکوهی و محمد محمد علی) که از چگونگی نگارش متن و جمع کردن امضاها گزارش داده بود در آخرین شماره مجله تکاپو و در نشریه گردون منتشر شدند. پس از انتشار متن فشار جمهوری اسلامی بر کانون نویسندگان افزایش بافته و در نشریات دولتی روزنامه کیهان، کیهان هوایی، جمهوری اسلامی (روزنامه)، روزنامه رسالت و غیره مقاله‌هایی علیه نامه و امضاکنندگان منتشر شدند. بسیاری از فعالان کانون و امضاکنندگان دستگیر شده و مورد فشار قرار گرفتند. برخی بر این نظرند که قتل‌های زنجیره‌ای با انتشار متن ۱۳۴ مرتبط‌ند. محمد مختاری، محمد جعفر پوینده، احمد میرعلائی و غفار حسینی از قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای و فرج سرکوهی که از مرگ جان سالم به در برد از فعالان کانون نویسندگان و امضا کنندگان متن ۱۳۴ بودند.»(نقل از ویکی‌پدیا)
** (مثلا چندی پیش دیدم و شنیدم که آقای نوش‌آذر در برنامه‌ای با موضوع راههای جهانی شدن ادبیات ایران از رمان «دا» حرف زدند و گفتند که رمان دا را مردم واقعا دوست دارند و میخوانند و اینطور نیست که ما خیال میکنیم به‌زور پرفروش شده. این همان برق کورکننده است که از فرط وضوح به‌چشم نمیاید و باعث می‌شود در ندیدن چیزهایی را حدس زد. حدسی مثل اینکه لابد مردم ایران واقعا هنوز در سالهای مش کاظم آژانس شیشه ای زندگی میکنند و نمی توانند یک رمان فرمایشی را از غیر آن تشخیص دهند و همین که موضوع جنگ باشد کافی است که آن را بخوانند. بحث ما فعلا درباره موضوع این حرف نیست.
*** دوست روزنامه‌نگاری میگفت که یکی از ویراستاران روزنامه به او زنگ زده و پرسیده که آیا مغلطه با غ یک نقطه است یا دو نقطه. این دوست ویراستار که اصلا تلفط غین و قاف را بلد نبوده و از روی نقطه این دو حرف را دسته بندی می‌کرده، خود استاد دانشگاه هم هست.

Advertisements

تجسم اسطوره/ Incarnate myth

برای اینکه اسطوره تا حدودی تجسم یابد حداقل هایی باید باشد. برای درک تشنگی، گرمای هوا لازم است و اگر نه، لااقل خشکی هوا میتواند پاسخگوی روح جمعی مستغرق در عزا باشد. خشکی هوا چیزهای دیگری را هم به دنبال دارد، نمایش خیابانی تعزیه، دسته‌های زنجیرزن با سنج و دهل و بلندگوهای نوحه خوان و در کنارۀ جمعیت، دسته‌ای پیر و جوان به تماشا آمده با مردان سیاه جامه و زنان چادر مشکی که هر کدام به دلایلی مثل تفریح، شرکت در تغذیه‌ای جمعی و حتا اندکی سبکباری با گریستن که تمام سال را مجال گریستن در خیابان نبوده.
اما اگر به جای هوای خشک و بی باران، ار هفت روز پیش از هفت پردۀ آسمان، باران سیل آسا ببارد، اسطوره دیگر تجسم خودش را از دست می دهد. کسی با چتر زیر باران دستۀ زنجیر زنی راه نمیندازد و کمتر کسی چشمش می بیند که از خانه قدم به کوچه های آب گرفته بگذارد. نمیشود شمر را در باران دنبال امام حسین دواند و یا تیری به نوزاد کوچکش پرتاب کرد در شبیه‌خوانی و سنج و دهل زیر شرشر باران به دست نوازنده می چسبد.__________________________
بعد از تحریر: کتاب منشآ اگاهی در فروپاشی ذهن دوساحتی به بخش مورد علاقه‌ام نزدیک شده. ولی موضوع مورد علاقه از همین فصل آخر از کتاب دوم شروع شده است. بعداً بیشتر درباره این کتاب و ضرورت مطالعه آن بیشتر خواهم نوشت.
یادداشت بالا، بریده یادداشتی است از سه سال پیش.
****

مارگارت اتوود و جایزه صلح ناشران آلمان

«حساسیت بالا برای تحولات و جریان‌های «نامحسوس و خطرناک» از دلایل اهدای این جایزه معتبر به خانم اتوود عنوان شده است.»
نقل از دویچه‌وله
جایزه صلح ناشران آلمان امسال به مارگارت اتوود تعلق گرفت. بار عجیبی بر دوش عبارت «جریان‌های نامحسوس و خطرناک» است که جز معنایی سیاسی نمی‌توان برایش یافت. نمیدانم این ترجمه چه عبارتی است اما خوب که نگاه می‌کنیم می‌بینیم کار رمان‌نویس در واقع سرک کشیدن به همین جریان‌های نامحسوس و خطرناک است، قدم زدن در وادی‌های ترسناک ناشناخته. حالا ترسناک را در هر معنایی که فرض کنیم. اما از دیدگاه سیاسی – که قاعدتا منظور بانیان جایزه بوده است- چه تفاوتی است بین سرک کشیدن نویسنده‌ای جهان سومی به وادی‌های خطرناک و بخصوص نامحسوس با نویسنده‌ای کانادایی که در امنیت سیاسی زندگی می‌کند؟ قطعا آن دسته از نویسندگان جهان سومی که به چنین وادی‌هایی گام گذاشته‌اند یا زنده از ان بیرون نیامده‌اند و یا چنان خود را قیچی کرده‌اند که اثری از خودشان باقی نماند.
با این‌همه اتوود نویسنده‌ خوبی است و قصدم از این نوشته، زیر سوال بردن کار او نیست.

روزنامه نگاری جدید

زمانی- روزگاری که ما دبیرستانی بودیم- ضرب المثلی رایج بود که میگفت هر کس از ننه اش قهر کنه میره شاعر میشه. این ضرب المثل را دبیر ادبیاتمان بسطش داده بود و میگفت هر کس از ننه اش قهر میکنه میره کتاب دستور می نویسه. اشاره اش به وضعیت بی سامان کتابهای دستور زبان فارسی بود که هر سال عوض میشد و از هیچکدامشان هم چیز درست و دندان گیری در نمی آمد. همین وضعیت الان بر سر رسم الخط درآمده و هر کسی که لیسانس ادبیات دارد یا چند خطی دستور زبان فارسی خوانده برای خودش رسم الخطی ابداعی دارد و بعضی از رسم الخطها چنان در جدانویسی پیش رفته اند که گاهی انگار داری هیروگلیف میخوانی به جای فارسی.

بگذریم. حرف بر سر روزنامه نگاری بود. سلطان صاحب قران، هر کاری کرده به کنار اما لااقل یک حرفی زده که تا همیشه ماندگار است و آن عبارت است از جمله معروف: همه چیزمان به همه چیزمان میاید. حالا حکایت ماست. وضعیت فلج و بی رمق ادبیات داخلی و وضع خراب اسفناک کتابهای شعر و از آن بدتر ورشکستگی کتابفروشی ها یک طرف، وضعیت روزنامه نگاری نیز به شکلی مخوف به این همه اضافه شده. منظورم از روزنامه نگاری، روزنامه نگاری نقد ادبی است. هر روزنامه عده ای متن نویس دارد که در موضوعات مختلفی سر رشته دارند و در آن زمینه می نویسند. مثلا نمیشود کسی اقتصاد نداند و وضعیت بازار بورس را برای مثال تحلیل کند یا ناآشنا به صنعت خودرو باشد و در این زمینه بنویسد. اما در روزنامه نگاری نقد ادبی ابدا نیازی به این چیزها نیست. حتی نیازی نیست کتابی را که قرار است درباره اش بنویسی بخوانی. کافی است با سردبیر یک یا چند روزنامه یکی دو باری نوشابه خورده باشی تا صفحه نقد ادبی به نامت زده شود و بعد هر روز یا لاقل هفته ای یک روز برای یکی از چندین روزنامه ای که اسمشان را به نامت زده اند و هیچکس حاضر نیست هیچ مطلبی از نویسنده ی غیر را – حتی اگر بخواهد مطلبش را به رایگان در اختیار روزنامه قرار دهد – منتشر کند، مطلب بنویسی. روال کار به این صورت است که از ناشر ( که همه او را به عنوان بنگاه اقتصادی پردرامد که هر چه از او بکنیم حقش است) حق البوقی به اضافه دو جلد کتاب رایگان دریافت کنی و اسم و شماره نویسنده یا مترجم را نیز به همین ترتیب. بعد به مترجم یا نویسنده بخت برگشته که گناهش نوشتن کتاب بوده زنگ بزنی و بگویی که در مورد کتابش مطلبی بنویسد تا او – یعنی همان روزنامه نگاری که بابت نوشتن از روزنامه متبوعش حقوق دریافت میکند- لطف کرده و به قول خودش کتابت را در روزنامه اش کار کند. نویسنده اگر قبول نکند که بدترین فرد عالم است و از دماغ فیل افتاده است و همان بهتر که اسمش هیچ جا نیاید تا مثل موم آب شود و از یادها برود که چه بهتر و اگر قبول کند و خودش در مورد کار خودش قلمفرسایی کند شامل لطف روزنامه نگار محترم واقع شده و بعد از مدتی نیم ستونی یا به فراخور نام و آوازه روزنامه نگار یا نویسنده ستون کاملی و گاه حتی نیم صفحه ای در مورد کتابش در یکی از این روزنامه ها درمیاید البته به اسم اقا یا خانم روزنامه نگار و انگار نه انگار که نویسنده مزبور اطلاعی هم از این قضیه داشته و گویی هیچکس هم نمیداند قضیه چیست و سر همه زیر برف. البته این بدان معنا نیست که روزنامه نگاریِ حرفه ای کلا از رده خارج شده. خیر! هنوز هستند روزنامه نگارانی که خلاقانه و با کمک سواد و دانش و تلاش خودشان پی گیر کارهای نقد ادبی هستند و می نویسند اما متاسفانه رواج فرهنگ «هر کی پول بیشتر بده، آش بیشتری میخوره» باعث شده که همه چیز حتا عرصه ظریف و شکننده نقد ادبی دستخوش آسیب پذیرترین وضعیت شود. چطور روزنامه نگاری که حتا کتاب را ورق هم نزده در موردش می نویسد؟ اصلا چه لزومی به اینکار هست ؟ اگر قرار است نویسنده در مورد کارش بنویسد چرا به اسم خودش ننویسد تا مخاطبین برخورد دقیقتری با متن نوشته شده داشته باشند و از اینها گذشته اگر این ستون های کنار و وسط روزنامه ها خوانده نمیشود پس اصلا چرا نوشته میشود؟ مگر کاغذ چیز مفتی است که باید اینجور حرام شود و ناشر چرا باید برای کاری که سرمایه گذاشته و کلی خرج کرده اینجور پول خرج کند؟ ناشر خیلی راحت میتواند در همان روزنامه مورد نظر، با همان پول، کتاب مورد نظرش را تبلیغ کند این کار هم ساده تر است هم صادقانه تر است و هم روال کار اینجور بوده ولی در صورت انجام چنین کارهایی دسته مافیای چنین روزنامه نگارانی به کجا برود؟

بله این چنین است برادر/ خواهر که همه چیزمان به همه چیزمان میاید.

همدستی با سانسور

دغدغه و سانسور
سانسور بدون پشتوانه و یکدفعه از زمین سبز نمیشود. برای سانسور موفق، تمام شرایط خلق ادبی دست به دست هم میدهند؛ از خودسانسوری نویسنده گرفته تا سانسور رسمی و سلیقه ناشران.
دربارۀ خودسانسوری و سانسور رسمی زیاد حرف زده شده اما کمتر دیده یا شنیده ایم که کسی از سانسور زیرپوستی حرف بزند. سانسور زیرپوستی در واقع همان سلیقه جامعه است، سلیقه‌ای با این معادله: ناشر+خواننده+ رسانه= بازار. اجزای این معادله بدون شک بر هم تأثیر میگذارند، یعنی همانطور که سلیقه جامعه را ناشران و رسانه ها تعیین میکنند، جامعه هم در گزینش این سلیقه دست دارد. اغلب پرسیده میشود که چرا داستان ایرانی اینقدر کم دغدغه است یا به عبارتی بی‌بو و بخار است؟ به عنوان کسی که نه به اندازۀ موهای سرم اما لااقل به اندازۀ دندانهایم با ناشرها سروکار داشته ام، حالا خوب متوجه شده‌ام که کمتر ناشری(بخوانید هیچ ناشری) سراغ چیزی که بو و بخاری داشته باشد نمی رود. نوشته باید طوری باشد که در دل ناشر، در دل جامعه کتابخوان و در دل سانسورچی رسمی، آب از آب تکان نخورد و اگر ناشری با اثری مواجه شود که فقط فکر کند ممکن است، فقط فکر کند شاید ذره ای ازین نوشته بو بلند شود، همان اول نویسنده را جواب میکند. ناشر فخیمه محترمی همین چند وقت پیش خیلی عادی و فرهیخته وار گفته بود، مردم علاقه ای به مسائل بلوچستان ندارند، همان ناشر رمانهای آپارتمانی را مثل آب خوردن چاپ میکند و اصلا هم نگران فروشش نیست، چون میداند جامعه کدام را میخواند. ناشر دیگری یکبار خیلی با مطایبه گفته بود چرا از این مسائل زنان نمی نویسید؟ همین چیزهایی که همه می نویسند؟ و نویسنده مادرمرده فکر کرده بود خب چیزی را که همه می نویسند، چرا مدام باید نوشته شود؟
همه اینها به کنار، دغدغه نویسنده را اما جامعه نباید تعیین کند، اگر نویسنده ای به دنبال سلیقه جمعی قلم بزند،
چیزی به نام دغدغه نوشتن در او نیست و البته که داشتن دغدغه، چیز آسانی نیست.

«سکوت‎ها» از نگاهی دیگر

دلچسب‎ترین لحظه برای نویسنده زمانی است که وقتی کسی بعد از خواندن داستانش، درباره‎اش حرف میزند نویسنده متوجه شود داستان در ذهنش مانده و این یعنی چیزی که نوشته جدی بوده، توانسته گوشت و پوست خودش را در آن جا بگذارد تا خواننده را به قلمروی خود برد. این به نظرم بزرگترین موهبت برای کسی است که ساعتهای انزوا و ملال تنهایی را پشت سر گذاشته تا افکار و احساسات درهم و گنگش را شکل بخشد و به اصطلاح خواننده را سر کار نگذاشته. وقتی خوشحال تر میشود که می بیند خوانندۀ داستان، داستان را نه از سر وظیفه، نه بخاطر ادای حق دوستی و نه بخاطر هیچکدام از این دلایلی که جایی در ایدۀ اولیه خلق ندارد، مطالعه کرده بلکه داستان را خوانده تا اولا به نمایی از نویسنده در ان دست پیدا کند و دوما صرف کنجکاوی و اهل کتاب بودن او را به خواندن رمان کشانده است. همین بزرگترین هدیه به کسی است که داستان را برای خود داستان میخواهد نه برای مصاحبه های بعدی اش، نه برای از خودش حرف زدن یا تیتر روزنامه ها و سایتها شدن و نه برای ابراز وجود، بلکه ان طور که خودش دوست دارد باشد (و امیدوار است موفق شود) و داستان را برای گفتن چیزی می داند که اگر نکوید، چیزی از هستی خودش کم شده است. و پربیراه نیست که د ر این بازار تبلیغات که ادبیات خلاق هم از ان مصون نمانده یافتن چنین دوستی، نصیب هر کسی نمیشود. دوستی صادق و اهل درد و فهیم مثل آقای داوود دوستار که خود داستان نویس است و داستان را میشناسد و حالا رمان سکوتها را خوانده است و بی تعارف و اغراق نظرش را برایم نوشته است. متن زیر، نامه ای است که ایشان برایم فرستاده اند. حتی اگر با تمام موارد ذکر شده موافق نباشم، باز هم حق خود نمی دانم که از ان دفاع کنم، درباره اش میتوانم حرف بزنم اما دفاع، هرگز. چه داستان راه خودش را می رود و حیات مستقل خودش را در ذهنها دارد. بی اغراق بگویم هیچ دوستی چنین صمیمانه و با شوق به این رمان نگاه نکرده بود که آقای دوستار با تمام ایراداتی که بر آن داشته اند، نگریسته اند:

سلام خانم موسوی!
امید وارم ایام بکام باشد.من همان شب که برایتان پیام نوشتم رمان سکوتها را تمام کردم ،ولی نیاز داشتم چند روزی فکر کنم تا برایتان نظراتم را بنویسم ،البته من اعتقاد دارم ،که یک نویسنده منتقد خوبی نمی تواند باشد ،بدین خاطر به عنوان یک خواننده ،و بر اساس احساسی که از خواندن رمان سکوتها داشتم ،سعی خواهم کرد نظراتم را خلاصه برایتان باز گو کنم.
1. زبان داستانیتان شاید بدون اغراق زیبا ترین و هارمونیک ترین زبانی بود که در عرض ده سال اخیر از ادبیات فارسی (چه تالیف و چه ترجمه ) خوانده ام ، به شما تبریک می گویم. واقعا لذت بردم.،به جز دو -سه جمله کوتاه شاعرانه و یک پاراگراف سه –چهار سطری فلسفی –شاعرانه که در اول یکی از فصلها خواندم و احساس کردم با زبان بقیه داستان یک دست نیست ،زبان داستانی واقعا عالی بود.
2. فضای داستانی و تجسم فضایی – مکانی داستان (که بسیاری در آن دچار اشتباه می شوند)بغایت سنجیده بود ولی بعضا احساس می شد که نویسنده خود چنان واقف به فضا و مکان داستان است که نیازی به توضیح بیشتر در مورد آنها نمی بیند.
3. حال و هوای داستان را کمی سیاه احساس کردم،یعنی؟ این چهار خانواده (خضیرایی ،ریاحی ،خانواده زری اینا و خانواده محبوبه )که قسمتهایی از زندگیشان در یک بازه زمانی از سال چهل و هفت تا هقتاد وشش دارد نقل می شود جز درد و رنج کاری نداشته اند؟نخندیده اند ؟شادی نکرده اند؟ نظر شخصی من به این است که گریه و خنده ،رنج و شادی خواهر و برادر همند،حذف هر کدام از اینها می تواند ،خیلی راحت داستان را در قفسه ادبیات ایدئولوژیک قرار دهد.دیدن اینها تواما در یک داستان هم مطمئنا نمی تواند همگرایی داستان را بهم بزند. پری و عباس عاشق می شوند ، شور عشق آنها را خلاصه می کنیم در اینکه عباس گردن پری را می گیرد و پیشنهاد ازدواج می دهد . محبوبه زیر بمباران دارد انتظار عباس را می کشد ،معلوم نیست که کدام ماجرا از سرشان گذشته که عباس چموش دارد با خودش توی جاده آبادان بلند فکر می کند ومحبوبه پی زیر آوار مانده را بجان می مالد. بنظرم نه حذف شادی بلکه بیشتر کنتراست شادی و غم بهتر می تواند درد و بدبختی انسانی را غیر موجه بنمایاند. خوشحال شدم که لااقل سال انتهایی راهفتاد چهار نگرفته بودید چون دیگر آنوقت آنرا تاویل به سیکل معیوب می کردم و کاملا در قعر نامیدی غرق می شدم .  و …
4. به نظرم این رمان حداقل هفتاد – هشتاد صفحه ای کم داشت.ببینید، روزی در این مملکت حداقل هزار مادر از دست شوهرشان کتک می خورند و تعدادی هم فرزندشان را از دست می دهند، اما نه همه فرزندانی که مادرشان کتک می خورند از خانه فرار می کنند و نه پدران فرزند از دست داده ،از خیابان بچه بی صاحبی را گیر می آورند و پسر خوانده خود می کنند ،باید حتما دلیلی ،تاریخی پشت اینها باشد که تا برای من خواننده باور پذیر گردد . رمان این پرداخت های داستانی را کم داشت.
5. بهترین پرداخت کارکتری که در این رمان دیدم مربوط به کارکتر پری بود ، سیروس کوچلو هم خوب پرداخت شده بود ولی سیروش یزرگه فقط اتیکت خورده بود . و سومین کارکتر خوب پرداخت شده هم پدر بزرگ خانواده خضیرایی بود و باقی کارکتر ها در حد کارکتر های داستانهای کوتاه مانده بودند . (عباس-اسفندیار) به عنوان حلقه اتصال چهار خانواده انتظار خواننده را برآورد نمی کرد.در تواتر عیبت وحضور یک بار عین شور و محبت از او می بینیم که او را تا آستانه پدر کشی می برد . بعد فرار می کند. یک بار عین کارکتر های فیلم های زمان شوروی عین اینکه از دماغ فیل افتاده ،وقعی به هیچ کس نمی گذارد و آسمان را به زمین می دوزد تا انبرش را پیدا کند.دفعه بعد چنان دارد منطقی از پری که می خواهد برود بیمارستان دلجویی می کند که آدم به خودش شک می کند و بار آخر داریم او را خلاف جهت جمعیت رو به محبوبه و آبادان می رود و با خودش کفتگو می کند.یک بار هم سر کوه سه نفر آدم را برده و هیچ نمی داند که می خواهد چه کند با آنها .بگویم آرمان گرا ست ؟ بگویم فرگراست؟ خودخواه است؟ شارلاتان هست؟ دمدمی مزاج هست؟برای هیچ کدام دلیل کافی ندارم . فقط می دانم که به اشتباه می زند پدرش را می کشد ،آنهم در سرزمینی که فرزند کشی رسم دیرین آن خطه است.آن سه نفر هم که به اندازه سه گونی خاک از خودشان رفلکسی نشان نمی دهند نه ترسی از خودشان نشان می دهند ،نه التماس می کنند ،حتی به شنیدن گلوله تفنگ و افتادن نفر وسطی هم رفلکس قابل اعتنایی از خود نشان نمی دهند.
6. من برای کتاب یک شجره نامه خانوادگی رسم کردم که افراد را قره قاطی نکنم ،کاری که برای جنگ و صلح تولستوی نکرده بودم .  دیگر نمی دانم سنمان بالا رفته یا رمان یک کمی پیچیده نوشته شده بود . شاید باور نکنید من پیچیگی رمان های پلیسی را در آن احساس کردم.
7. نمی دانم چرا گرفتن پای پدر توسط اسفندیار قدیم و کشتن واقعی او توسط عباس جدید ،هی برای من دوران قبل کودتا و حتی حوادثات بهمن 49 را برای اولی و انقلاب 57 را برای دومی تداعی می کند . نمی توانم ذهنم را کنترل کنم ،چون آنوقت باید تعریف قدیمی از پادشاهان را که ظل اله و پدر مردم می گفتند را باور کنم که به مزاق ام زیاد سازگار نیست.
8. روایت چند صدایی داستان بلحاظ نفی اوتوریته دانای کل را همیشه دوست داشته ام و در این داستان هم خیلی خوشم آمد ولی کاش راوی ها از جناح های مختلف به یک موردی (مثلا همین عباس ثانی) بعضا زوم می کردند و زوایای اورا از منظر خودشان باز گو می کردند. خیلی زیبا می شد.
9. در کل داستان خوب و چاش برانگیزی خواندم و شما هم اینجا یک خواننده پرو پا قرس پیدا کردید.
امید وارم به هر حال نوشته هایم بدلتان نیاید ،کارتان آنقدر خوب بود که بخوانم و نتوانم از رویش براحتی بگذرم ، بیشتر اینها را که نوشته ام ، شاید همان انتظاراتی باشند که یک خواننده از یک نویسنده خوب دارد و شما هم بنظرم نویسنده خوبی هستید و ننوشتن اینها و حذف آنها بنظرم ظلمی بود در حق ادبیات و صد البته صحبت ادبیات که می شود ما دیوانگان آنقدر احساساتی و حساس می شویم که حتی احتمال دارد ، به ناحق هم چیزی گفته باشیم . امید وارم این موارد را ببخشید و کلا همه موارد را برای رعایت اطمینان به یک ضریب 20 % خطا ضرب کنید.

منتظر کارهای جدید شما هستم.
ایام بکام و با آرزوی موفقیت بیشتر
داود دوستار

پیوند سانسور و ابتذال

مشکل بزرگ فقط خودِ سانسور نیست- که البته مشکلی بزرگ است- مشکل اصلی این است که سانسور کور و بی شعور است(بی شعور، در اینجا ناسزا نیست، درمعنای اصلی خودش به کاررفته). و چون صاحب تمییز و قدرت تشخیص نیست، نمیتواند در حیطۀ همان خوب و بدهای تعریف شدۀ خود عمل کند. بنابراین همه چیز را تخت و یک شکل می‌بیند و در تمام متون، عبارات و جملاتی یکسان را با معناهای متفاوت زیر تیغ حذف می‌برد. جامعۀ سانسور زده عادت کرده که با تعارف حرف بزند، به جای متفعن بگوید نازیبا به جای بی شعور لغت کم خرد را جایگزین کند و زبان ظاهری شسته روفته‌ای تحویل بدهد، چیزی که در تمام متون مکتوب شاهدش هستیم. اما زبان کوچه و خیابان، زبان تحصیل‌کرده‌هایی را که پر از لغات سخیف جنسی، پر از حس تملک و عقده گشایی‌های جنسی است در این متون مکتوب راهی نیست. کافی است سری به جمع‌های جوانان تحصیل‌کردۀ این روزها بزنید تا ببینید با چه زبانی شوخی می‌کنند و چه کلماتی به نظرشان بامزه است. این زبان وقتی در پشت و پسله‌ها پنهان می‌شود، جامعه نمی‌تواند چهرۀ خود را ببیند، چهره واقعی خودش را. نمیتواند شعرهای سخیفی را ببیند که هیچ چیز نباشند، خبر از ابتذال فرهنگی هولناک جامعه می دهند. چنین شاعرانی همه جا جار می‌زنند که شعرشان سانسور شده، بله همینطور است اما کاش این شعرها سانسور نمی‌شد، کاش این زبان مستهجن به راحتی می‌توانست شعرها و نوشته هایش را به چاپ برساند تا معیاری برای تشخیص ابتذال از هنر سطحی و بعد هنر خلاق باقی می‌ماند. اما نیست. شعرها گفته می‌شود، سانسورچی سانسور می‌کند، زبان ابتر می‌شود و جامعه درست مثل سانسورچی‌ها کور می‌شود.
شعری می‌خوانم که نوشتنش را اینجا برای خود شرم می‌دانم:
«دیشب گرفتم مادر خودم را گاییدم
چگونه؟
جبر را گاییدم
محاسبات را گاییدم
فیزیک و متافیزیک را با هم گاییدم
مدرک تحصیلی ام را گاییدم
شناسنامه ام را گاییدم
طلاق نامه ام را گاییدم
فیش آب و برق و تلفن را گروهی گاییدم
احضاریه های دادگاه را یکی یکی گاییدم
لوح نامه و تقدیر نامه ها را
سرپاسرپا گاییدم
پوسترهای خرداد را گاییدم
قرار داد انتشاراتی ها را گوسفندی گاییدم
گاییدم
گاییدم
گاییدم
اما همین که آمدم پدر خود را هم بگایم!
خورشید مثل تلخی زندگی!
بر آینه روبرو خرد شده بود.»
[علامت تعجب در آخر تمام جمله‌ها تکرار شده].
این شعر حتی پورنو هم نیست. چه هدف از خلق پورنو، خلق کلماتی است که لذتی از نوع خود را به دنبال داشته باشد. شعر می‌خواهد عصیان کند اما مثل دیوانه‌ای ناتوان از درک موقعیت خود به روی خود خم می‌شود. این شعر حتی از کاربرد کوچکترین لغات زبان روزمره برای خلق موقعیت عاجز است چون موقعیتی وجود ندارد. زبان این شعر به ما می‌گوید شاعر یکی از آن‌هایی است که هر روز در کوچه و خیابان به روی ما مؤدبانه لبخند می‌زند اما در تنهایی یا در جمع دوستانش ناتوان از بیان خودش است. حکایت فردی است که در منجلابی پر گره گیر افتاده و زبان بلد نیست و ناتوان از برقراری ارتباط است. این شعر فحش نمی‌دهد، حرف نمی‌زند فقط اشاره می‌کند مثل انسان‌های غارنشین و جالب اینکه نمی‌داند به چه چیز. چون در انتهای شعر به نتیجه‌ای عجیب می‌رسد. نتیجه‌ای که به قول خودشان فقط می‌خواهند شعر را جمع کنند.
سانسور کور، این شعر را حذف می‌کند بدون این‌که آن را بخواند. لغتی در این متن است که به چشم سانسور خوش نمیاید ولی اگر این شعر و شعرهایی ازین دست چاپ شود، شاعر تا کجا می‌تواند بی هنری خودش را به رخ بکشد به جای اینکه ژست قلندروار بردارد که او را سانسور کرده اند؟
زبان از ابتدا برای ایجاد ارتباط خلق شده و وقتی نتواند چنین کاری بکند، وقتی نتواند آیینه‌ای از جامعه گفتاری‌اش باشد به چه دردی می‌خورد؟ باور کنیم یا نه، ما در عصر ابتذال هنری هستیم و به روی خودمان نمیاوریم. چون سانسور ما را این‌جور باور آورده که چشم ببندیم. چون سانسور نمی‌گذارد که این هنرهای مشعشعانه را ببینیم.

برای مهارت‌های اجتماعی بهتر، دانشمندان کمی چخوف توصیه می‌کنند

Castani,Comerنوشته: پم بلوک . اکتبر 2013

اگر به شما بگویند برای مصاحبه‌ای کاری آماده شوید چه می‌کنید؟ علاوه بر دوش گرفتن و اصلاح، طبیعتاً مطالعه می‌کنید، اما هر چیزی را نمی‌خوانید.
برای ورود به این قلمرو تازۀ اجتماعی، مطالعۀ آثار چخوف یا آلیس مونرو بهتر به شما کمک می‌کند تا نوشته‌های سطح پایین دانیل استیل . نتیجۀ این تحقیقات در مجلۀ علمی منتشر شده است. بر اساس این پژوهش درمی‌یابیم افراد، بعد از مطالعۀ داستان‌های ادبی، برخلاف داستان‌های عامه‌پسند یا مطالب مستند غیرداستانی، در آزمون‌های همدلی، درک اجتماعی و هوش اجتماعی عملکرد بهتری نشان می‌دهند. وقتی شما سعی در ارزیابی زبان بدن افراد دارید و می‌خواهید بدانید آنها احتمالا در چه فکری هستند، این مهارت‌ها به کارتان می‌آید.
نتایج تحقیقات علت را در این می‌دانند که داستان ادبی، بیشتر به تخیل دامن می‌زند و خوانندگان را ترغیب می‌کند تا از شخصیت‌ها تأثیر پذیرند و به پیچیدگی و ظرایف هیجانی آن حساس شوند.
لوئیس اردریچ که رمان Round House را نوشته و رمانش در یکی از تست‌های ما مورد استفاده قرار گفت در ایمیلی نوشت: «به این دلیل است که من شیفتۀ علم هستم. محققان، راهی پیدا کرده‌اند که فواید واقعی و نامحسوس داستان ادبی را ثابت می‌کند.»
او افزود: «خدا را شکر که نتیجه تحقیقات این نبود که رمان‌ها باعث خرابی دندان یا مسدود شدن شریان سرخرگی می‌شوند.»
این محقق-روان‌شناسان اجتماعیِ مدرسۀ تازه تأسیس تحقیقات اجتماعی در شهر نیویورک، از طریق سایت آمازون مواد تازه‌ای برای تحقیقاتشان روی افراد یافتند. برای اینکه دامنۀ تحقیقاتشان گسترده‌تر از تعداد دانشجویان کالج باشد، به خدمات سایت آمازون متوسل شدند. افرادی هستند که برای انجام پروژه‌های کوچک د رازای دریافت پول در این سایت ثبت‌نام می‌کنند و بدین ترتیب، محققان توانستند جامعۀ آماری خود را ازین طریق به دست بیاورند.
دستۀ سنی افراد بین 18 تا 75 سال برای هر پنج آزمون در نظر گرفته شد. به آن‌ها برای هر چند دقیقه مطالعه، دو تا سه دلار پرداخت میکردند. به برخی گزیده‌ای داستان ادبی دادند که برندۀ جایزۀ ادبی شده بود (دن دلیلو اثر وندل بری ). به دستۀ دیگر از بین داستان‌های پرفروش،‌ مثل دختر از دست رفتۀ گیلن فلین ، عاشقانۀ روساموند پلیچر یا داستانی علمی تخیلی از رابرت هینلاین دادند.
در یک آزمایش، به برخی از شرکت کنندگان، گزیده‌ای از کتابهای غیر داستانی داده شد، اما ما نگفتیم «همه مردان رییس جمهور». برای به حداکثر رساندن تقابل موضوعات، این محققان در جستجوی آن دسته از متن‌های غیرداستانی بودند‌ که خوب نوشته شده بود اما ادبی و یا مردم‌پسند نبودند(مطالبی که در موسسه ملی آموزش اسمیت‌سونیان منتشر شده بود). مثل «چگونه سیب‌زمینی دنیا را تغییر داد»، یکی ازین گزیده‌ها بود و نیز «خیزران بالا می رود» دیگر نوشتۀ منتخب بود.
بعد از مطالعه – و به برخی گروه‌ها هیچ‌چیز برای خواندن ندادند – شرکت کنندگان در آزمونهایی کامپیوتری سنجش شدند که این آزمون‌ها توانایی افراد را در مقابل هیجانات و نیز پیش‌بینی انتظارات یک شخص یا عقاید او را با برنامه‌ای خاص و در بازۀ زمانی مشخص رمزگشایی می‌کرد. در آزمایش اول، به نام «خواندن ذهن در چشم»، افراد فقط می‌بایست از بین 36 عکس از چشم‌های مختلف، از بین چهار صفت، بهترین توصیفی را که به نظرشان بیانگر احساسات آن چشم‌هاست بیان کنند.
آیا زنی با چشم‌های تیره، وحشتزده است یا دچار تردید؟ آیا مردی که خیره شده، در چیزی دقیق شده یا بدگمان است؟ آیا آن زن مسحور شده، عشوه می‌آید یا تصویرش بیانگر این است که اهل دلبری نیست؟ آیا آن مرد خیالپرداز یا است یا گناهکار، برتر است یا می‌ترساند؟ یا ازین می‌ترسد که پس از اخبار خاورمیانه، آخرین بازار سهامش نیم درصد کاهش داشته است؟(البته این فقط شوخی بود و از موارد آزمایش نبود).
این ایده که هر چه ما میخوانیم ممکن است روی مهارتهای هیجانی و اجتماعی‌مان تاثیر بگذارد، حالا ایدۀ تازه‌ای نیست. مطالعات پیشین انواع گوناگون مطالعه را به همدلی و حساسیت مرتبط دانسته‌اند. اخیراً در حوزه‌ای که « تئوری ذهن» نامیده می‌شود، به عنوان مثال دانشمندان آزمایش درک هوش هیجانی را در کودکان مبتلا به اوتیسم مطالعه کرده‌اند.
chekhovاما روان شناسان و دیگر متخصصین بیان کرده اند که مطالعه جدید ازین نظر سرآمد است که تاثیر مستقیم را بحث می کند- این آزمون از طریق اندازه گیری چگونگی راست و دروغ جوابهای افراد در آزمون ها، قابل سنجش است- از طریق مطالعه ادبیات برای تنها چند دقیقه.
نیکولاس هامفری روان شناس تکاملی که در مورد هوش بشری به شکل گسترده‌ای نوشته است و کسی است که در این تحقیق شرکت نداشت، گفت: «این نتیجه‌ای واقعا مهم است. اینکه انها موضوعاتی برای خواندن دارند برای سه تا پنج دقیقه و اینکه آنها نتایج متحیر کننده ای به دست میدهند. »
دکتر هامفری، استادی بازنشسته در کالج داروین دانشگاه کمبریج، گفت او باید انتطار داشته باشد که خواندن به طور کلی افراد را همدل تر و فهیم تر میسازد. او گفت: «بهرحال جدا کردن داستان‌های ادبی از دیگر متون و اثبات اینکه آنها تاثیرات متفاوتی از دیگر اشکال مطالعه دارد، قابل توجه است.»
کارشناسان بیان می‌کنند که نتایج به طور ضمنی اشاره دارند بر اینکه افراد تنها با تماشای یک نما از فیلمی غمگین که می‌تواند احساسی هیجانی را در انها برانگیخته کند، می توانند برای مهارتهای اجتماعی مثل همدلی آماده شوند.
کیت آتلی ، استاد بازنشسته روان شناسی شناختی در دانشگاه تورنتو که در این تحقیق مشارکت نداشت، گفت: «این تحقیق واقعا جهتی علت و معلولی دارد: این افراد نه یک آزمایش که پنج تا انجام داده اند و همان تاثیرات را دریافته اند.»
محققان- امانوئل کاستانو ، استاد روان شناسی و داوید کومر کید ، در آستانۀ دکترا- دریافتند که افرادی که داستانهای ادبی خواندند بهتر از کسانی که داستان های عامه پسند خوانده‌اند، امتیاز گرفته‌اند. این واقعیت بود با این وجود وقتی که سوال شد، آزمون دهنده‌ها گفتند از داستانهای ادبی به آن اندازه لذت نبرده اند. خوانندگان داستانهای ادبی همچنین امتیاز بهتری از خوانندگان مطالب غیرداستانی گرفتند- و خوانندگان داستان عامه پسند به همان اندازه ای اشتباه داشتند که افرادی که چیزی نخوانده بودند.
این مطالعه چندان به موضوعاتی از جمله اینکه تاثیر آثار چه مدت طول می‌کشد؟ آیا مطالعه سه ماه چارلز دیکنز و جین استین تاثیر بیشتر یا کمتری دارد، یا اثری ندارد؟ آیا تفاوت در نمرات در تمام موارد به نوع مواد خوانده شده قابل استناد است؟ نمی‌پردازد.
آیا اگر همان افراد تمام انواع خواندنی را بخوانند، باز هم همین نتایج همین است؟ به‌خصوص اگر آن داستان ادبی دشوار باشد؟ (هیچکس درخواست مطالعه جیمز جویس یا توماس پینچِن را نکرد).
نویسندگان این مطالعه و دیگر روانشناسان دانشگاهی معتقدند چنین یافته هایی باید توسط مربیان دوره های آموزشی طراحی شود، بخصوص استانداردهای هسته مشترک که بیشتر کشورها اتخاذ کرده اند، موادی را برای مطالعه در نظر گرفته‌اند که بیشتر جنبه غیر داستانی دارد.
آلبرت وندال که برنامه ارشدی را در نوشتن داستانهای عامه پسند در دانشگاه استون هیل بر عهده دارد گفت: «صریح بگویم، من با نتایج این پژوهش موافقم. مطالعۀ حساسیت و اکتشافات زندگی مردم، در این گونه داستان ها، به معنی واقعی کلمه شما را در موقعیت فرد دیگر قرار می دهد- زندگی هایی که ممکن است خیلی سخت باشند، خیلی پیچیده باشند، بیشتر از چیزی که ممکن است شما در یک داستان عامیانه به کار ببرید. این باعث میشود حس کنیم آنها را در می یابیم، بله، این میتواند منجر به همدلی و درک درستی از زندگی دیگری شود.»
او اضافه کرد: «شاید داستان های عامه پسند، بیشتر راهی برای سرو کار داشتن با خود دیگری باشد، شاید راهی برای ارتباط با خواسته های خود دیگری مان، علایق، نیازها و رویاهایمان.»
دکتر کید، یکی از محققان گفت: « در داستان عامه پسند، واقعا نویسنده کنترل میکند و خواننده بیشتر نقش انفعالی دارد.»
او گفت: «در داستان ادبی مثل داستایوفسکی، هیچ جدایی بین خواننده و نویسنده نیست و صدای نویسنده مسلط نیست. هر شخصیتی، نسخه متفاوتی از حقیقت را ارائه می دهد و هر نسخه لزوما قابل اعتماد نیست. به عنوان خواننده، برای شرکت در این دیالکتیک، واقعا باید کاری را انجام دهید که در زندگی واقعی انجام می‌دهید.»
دکتر کاستانو این نکته را اضافه کرد، داستان عامه پسند در خیلی موارد به نظر می رسد بیشتر روی طرح و توطئه داستانی تمرکز میکند.» او گفت: «شخصیتهای داستان به راحتی میتوانند با هم جابه‌جا شوند و معمولا در روشی که توصیف میشوند، بیشتر کلیشه‌ای و سطحی هستند.»
خانم اردریچ نویسنده، گفت این مطالعه او را وادار کرد که احساس کند «بطور شخصی تشویق شده.» او گفت: «نویسندگان اغلب دستخوش میلی قوی هستند، مخصوصا انهایی که ادبی می نویسند. این خوب است که گفته شده آنچه ما می نویسیم دارای ارزش اجتماعی است. با این حال، من هنوز می نویسم حتا اگر رمان ها بی فایده باشند.»
—————————————-
پ ن: این یادداشت ترجمه‌ای است ازین مقاله: For Better Social Skills, Scientists Recommend a Little Chekhov در اینجا.

نگاهی بر محراب سانتاماریا نوشتۀ ملاحت نیکی

نام کتاب: محراب سانتاماریا
نوشته: ملاحت نیکی
نشر: روزنه
تهران. 1391

کتاب را باز میکنم، به عادت همیشگی میروم سراغ فهرست داستانها تا به کمک عنوان داستان‌ها، بتوانم داستانی را برای مطالعه انتخاب کنم. اما این بار عادت همیشگی را کنار می‌گذارم و تصمیم می‌گیرم داستانها را به ترتیبی که نویسنده چیده است، بخوانم.
همان داستان اول کافی است که پایم را(چشمم را) به داستان‌های دیگر بکشاند. فضا و روایت متفاوت از چیزی است که انتظارش را داشتم. نویسنده برخلاف داستان‌های پرمشتری این روزها، روایت را بر دوش تاریخ (تاریخ شخصی و تاریخ جمعی) بنا کرده است و در داستان‌هایش خبری از غرولندها یا آه و افسوس‌های معمول زنانه نیست. بی‌آنکه از شکل زنانه و جزئی‌نگر زبان چندان فاصله گرفته باشد. نویسنده داستان‌هایش را بر دوش روایت استوار کرده است. هاون سنگی، یکی از داستان‌های این مجموعه است که به خوبی در ذهن نشت می‌کند و خواننده را می‌برد به فضای سال‌های دور رشت. سالهایی که هنوز در خاطرۀ جمعی مردمش زنده است و هاون با تمام بار سنگینش بر دست آنها مانده است. برشت می‌گوید: «برای وارد‌ کردن موضع انتقادی در قلمرو هنر، لازم است عنصر منفی‌یی را که بدون تردید در این موضع موجود است، از زوایه‌ی مثبت آن نشان بدهیم: باید بدانیم که این نوع انتقاد از جهان،‌ انتقادی است فعال، معطوف به عمل و مثبت. انتقاد از جریان یک رودخانه یعنی اصلاح آن. و انتقاد از جامعه یعنی دگرگونی. دگرگونی چیزی نیست جز انتقادی که به حد نهایی خود رسیده و به مرحله‌ی اجرا درآمده است. پس موضع انتقادی عاملی است بارور، و چون بارور است فی‌نفسه لذت‌آور هم خواهد بود.» و من دیدگاه انتقادیِ خفیف نویسنده را در لابه‌لای سطور داستان می‌بینم. مهم نیست که جاهایی کمرنگ شده یا رنگ باخته، مهم این است که این داستان‌ها ازین نظر در کنشی منفعل با اجتماع نیست. جامعه‌ای که فضای داستانی آن با شکل‌دهی به مکان در داستان‌ها به شدت زنده است. به عبارتی جغرافیای مکان در تمام داستانها نمود دارد و همین من مخاطب را قانع میکند که با داستان‌هایی از جنس واقعیت سرو کار دارم.
داستانها اما به محض به نیمه رسیدن کتاب، سخت‌خوان و یکنواخت می‌شوند. موضوع مشترک در تمام داستان‌ها، زبان یک دست نویسنده-راوی است. گویی تمام داستان‌ها یک شخصیت دارند و شخصیت‌های فرعی مختلف همه بدلی از یکدیگرند، تفاوتی در زبان و لحن شخصیت‌ها هویدا نیست و همه تخت و یک‌دست در همسُرایی جمعی شریکند و در این همسراییِ گروهی، صدای هیچکس از دیگری بلندتر یا کوتاهتر نیست‌، همه یک صدا دارند و آن صدای نویسنده- راوی است. برای من عجیب است که چرا زنی که در محراب سانتاماریا دنبال تصویر زنی از گذشته از خود می‌گردد دقیقاً شبیه تمام زن‌های قصه‌های دیگر این مجموعه است. زبان تمام شخصیت‌ها بر دوش روایت استوار است و روایت به تنهایی بار داستان را بر دوش می کشد بی‌آن‌که به کنه شخصیت‌ها وارد شود. انگار همه خواب باشند و یکی روبرویشان ایستاده و شرح حال آن‌ها را همانطور که درخواب پهلو به پهلو می‌شوند برایمان شرح می دهد. همین ویژگی باعث شده است که شخصیتها ابداً کنش‌مند نباشند. حوادثی که در داستان روی می دهد، نه بر دوش شخصیتها است و نه بر دوش راوی. چیزی منفک است، شبیه درس تاریخی که معلم تاریخ فقط روایتشان می‌کند. برای همین، کنشی اگر در داستان هست و حادثه‌ای اگر اتفاق می افتد، ارتباطی به روند شکل گیری شخصیت‌ها ندارد، چون شخصیت‌ها قرار نیست در این مجموعۀ یک‌دست کاری انجام دهند تا بار داستانی را بر دوش بکشند و در این مسیر دچار تغییر و تحول شوند تا عمقی واقعی بیابند. آن‌ها فقط شبیه سیاهی لشکرهای تاتری هستند که شخصیت‌ها در آن یکی یکی روی صحنه می‌آیند و ماجرایی را می‌گویند و می‌روند و جای خود را به دیگری می‌دهند. این روند اگر در یکی دو تا ازداستانها بود نمی توانست چندان نقطه ضعفی در کلیت اثر محسوب شود، چه هر داستان بر بار محتوایی و فرمی خود استوار است اما نکته اینجاست که تمام داستانها تقریبا از همین الگو پیروی می کنند و ما شاهد چند زبانی و به تبع آن شاهد چند شخصیتی نیستیم و کنشی بر دوش شخصیت‌ها نمی‌بینیم تا آن‌ها را ازین انفعال راویانه بیرون آورد. همین ویژگی باعث شده که این داستان‌های خوب و سرشار از حرف به اصطلاح، داستانی نباشد.
از این دو نکته زبان یک‌دست و عدم کنش‌مندی شخصیتها که بگذریم، مجموعه داستان محراب سانتاماریا به من خواننده می گوید با نویسنده ای آشنا شده ام که می داند برای بیان داستان تنها از ذهنیت خودش مایه نمی گذارد، او نویسنده ای اجتماعی است و در لایه های گوناگون جامعه و تاریخ سرک میکشد تا چیزی را که قابلیت طرح دارد بیان کند. نویسنده ای که آپارتمان نشین نیست تا درقاف قهقرای داستانهای آپارتمانی و رومیزی گم شود و این نویسنده جوان میتواند تا همیشه بنویسد چون چشمی برای دیدن و نگاه کردن دارد و از این نظر به خود می‌بالم که محراب سنتاماریا را خوانده‌ام، محرابی که جهت نگاهش را یافته و بی شک در کارهای تازه‌اش با زبان و لحن تازه‌ای از او آشنا خواهیم شد.
یادداشتم را با جمله‌ای از برشت به پایان می‌رسانم تا به نویسنده‌ای که برایش احترام قائلم به کمک قلم برشت بگویم که موضع انتقادی من بر داستان‌هایش، چیزی از جنس لذت بردن از اثر است و با این نقد سعی در درک آن دارم و برایم جزئی از لذت هنری است.
«بسیاری از مردم، بنابر عادتی قدیمی، موضع انتقادی را موضعی به‌طور عمده منفی به‌شمار می‌آورند. موضع انتقادی برای بسیاری درست حکم همان عاملی را دارد که حد فاصل موضع علمی و موضع هنری است. در تصور این مردم نمی‌گنجد که اعتراض و فاصله‌گرفتن، ممکن است جزئی از لذت هنری باشد.»
_____________________________________________________________
پانویس: جملات داخل گیومه از: درباره تئاتر. برتولت برشت، فرامرز بهزاد

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: