همدستی با سانسور

دغدغه و سانسور
سانسور بدون پشتوانه و یکدفعه از زمین سبز نمیشود. برای سانسور موفق، تمام شرایط خلق ادبی دست به دست هم میدهند؛ از خودسانسوری نویسنده گرفته تا سانسور رسمی و سلیقه ناشران.
دربارۀ خودسانسوری و سانسور رسمی زیاد حرف زده شده اما کمتر دیده یا شنیده ایم که کسی از سانسور زیرپوستی حرف بزند. سانسور زیرپوستی در واقع همان سلیقه جامعه است، سلیقه‌ای با این معادله: ناشر+خواننده+ رسانه= بازار. اجزای این معادله بدون شک بر هم تأثیر میگذارند، یعنی همانطور که سلیقه جامعه را ناشران و رسانه ها تعیین میکنند، جامعه هم در گزینش این سلیقه دست دارد. اغلب پرسیده میشود که چرا داستان ایرانی اینقدر کم دغدغه است یا به عبارتی بی‌بو و بخار است؟ به عنوان کسی که نه به اندازۀ موهای سرم اما لااقل به اندازۀ دندانهایم با ناشرها سروکار داشته ام، حالا خوب متوجه شده‌ام که کمتر ناشری(بخوانید هیچ ناشری) سراغ چیزی که بو و بخاری داشته باشد نمی رود. نوشته باید طوری باشد که در دل ناشر، در دل جامعه کتابخوان و در دل سانسورچی رسمی، آب از آب تکان نخورد و اگر ناشری با اثری مواجه شود که فقط فکر کند ممکن است، فقط فکر کند شاید ذره ای ازین نوشته بو بلند شود، همان اول نویسنده را جواب میکند. ناشر فخیمه محترمی همین چند وقت پیش خیلی عادی و فرهیخته وار گفته بود، مردم علاقه ای به مسائل بلوچستان ندارند، همان ناشر رمانهای آپارتمانی را مثل آب خوردن چاپ میکند و اصلا هم نگران فروشش نیست، چون میداند جامعه کدام را میخواند. ناشر دیگری یکبار خیلی با مطایبه گفته بود چرا از این مسائل زنان نمی نویسید؟ همین چیزهایی که همه می نویسند؟ و نویسنده مادرمرده فکر کرده بود خب چیزی را که همه می نویسند، چرا مدام باید نوشته شود؟
همه اینها به کنار، دغدغه نویسنده را اما جامعه نباید تعیین کند، اگر نویسنده ای به دنبال سلیقه جمعی قلم بزند،
چیزی به نام دغدغه نوشتن در او نیست و البته که داشتن دغدغه، چیز آسانی نیست.

Advertisements