دمادم هفت ساله شد

سایت وردپرس برایم پیام فرستاده که وبلاگ دمادم پنج ساله شد. خودم یادم نبود. اگر دو سال و اندی وبلاگ نویسی در بلاگفای فارسی را اضافه کنم، هفت سالی میشود که وبلاگ می نویسم. وبلاگ نوشتن را اوایل با ترس و لرز شروع کردم تا مبادا راه بر تخیلم ببندد ولی خیلی زود دریافتم که وبلاگ نویسی از قضا باعث میشود که همیشه سوژه ای تازه برای گفتن داشته باشی، تا خوانده شوی. از وقتی فیلترینگ گسترده وبلاگها به راه افتاد (و دمادم هم مستثنی نبود) خوانندگان زیادی را از دست دادم، بعدا همان خوانندگان را در فیسبوک پیدا کردم. فیسبوک بزرگتربن ضربه را به ادبیات جدی میزند. اینجا به مهمانی بزرگی میماند که از هر دری حرف زده میشود و همه در آن مهمانی نمیخواهند از دیگری عقب بمانند، نیازی هم به هیچ دلیلی و مدرکی نیست برای گفتن جملات قصار. به مدد این رسانه میتوان همزمان منتقد، مرجع تقلید ادبی، سلبریتی، شاعر و نویسنده بود و داستانهای ننوشته و یا نصفه نیمه نوشته را منتشر کرد و لایک گرفت، منتقد سیاسی و یا مبارز سیاسی بود، میتوان بازاریاب خوبی بود و نیز میتوان به عنوان فضایی برای دلنوشته یا حرفهای درگوشی استفاده کرد. من برای خودم مورد آخری را ترجیح میدهم اما میدانم که این فضا با اینکه قد و قوارۀ وبلاگ نویسی نیست و کلا فضای دیگری است، جای وبلاگ نویسی را تنگ کرده چون همه ما را تنبل بار آورده که نوشته های کوتاه بخوانیم و زود قضاوت کنیم.
اینها را نوشتم تا بگویم دلم برای روزهای رونق وب نویسی تنگ شده اما انگار هر چیز دوره ای دارد و باید با ان کنار امد، به شرط انکه راه بر خیال نبندد. تولد دمادم است امروز و من غافلگیر شدم(عجب صاحب وبلاگی که تولد وبلاگش را فراموش کرده). شاید به زودی جشن مختصری در دمادم ترتیب دهم وهمه فیسبوکی های عزیز را دعوت کنم به دمادم.

حالا به مناسبت هفت سالگی اش، بخش دیگری از نامه های عاشقانه ای را که زمانی در کمد خانۀ تازه یافتم، اینجا میگذارم. باشد که عدد هفت، خوش یمنی عشق را داشته باشد:

«دوستت دارم همچون آب و نمک که طعمی از دریا دارد و تو بویی از آن. دوستت دارم، شاید بخاطر عصرهای تنهای جمعه است یا شاید بخاطر لبخند تو. دوستت دارم همچون باران ناگهانی بهار که تداعی گر صدایت است که هر وقت میشنوم برایم تازگی دارد. در تو چیزی هست که به من میگوید نگاه کن، او آنجاست و چشمهاش نگران است. بخاطر آن چشمها هم که شده باش و من بازهم میگذرانم روزها را از پی شبها. دوستت دارم ای ممنوع ترین شادی من.»

از مجموعه نامه های پیدا شده ته کمد در یک اثاث کشی قدیمی

Advertisements

نامه‌ها

شین عزیز. امروز باران آمد و من یاد تو افتادم. باران کوتاه بود مثل عبور تو که دمی هستی و باز نیستی.تا حالا زیر باران با تو نبوده ام. باران را دوست داری؟ قدم زدن زیرش را. ترانه خواندن را، سکوت را، آخه لعنتی چرا من نمیشناسمت و باز دلم هوایت را میکند؟ فکر کنم دوست داری زیر باران قدم زدن را اگر تند نباشد. فکر نکنم زیر بارون ساکت باشی ، باید از اونایی باشی که یه بند حرف میزنن و شیطونی میکنن. به نظرم تو همون شادی گمشده زندگی منی.
هِ تنهای تو
——————————————-
پ ن: خواندن نامه‌های دیگران کار درستی نیست، اما وقتی به خانۀ جدیدی اثاث کشی کرده باشی و در طبقۀ بالای کمد دیواری، آن آخر آخر یک دفترچه مچاله پیدا کنی که نمیدانی از کی آنجا مانده، رطوبت خورده، زرد شده، حروف محو شده اند اما لای همان دفترچۀ مچاله چند نامه پیدا کنی که با دقت دور تا دورش نوارچسب خورده، دیگر مال خودت است. و باز کردن نوارچسب دور کاغذها، هیجان رسیدن به گنج را دارد. بخش هایی از این نامه ها را تکه تکه اینجا میگذارم. نمی دانم مخاطبش زن است یا مرد همینطور که جنسیت نویسنده را هم نمیدانم، تنها چیزی که درین نامه ها پیدا ست، رنج و دلگرمی عاشقی دلباخته است.