«سکوت‎ها» از نگاهی دیگر

دلچسب‎ترین لحظه برای نویسنده زمانی است که وقتی کسی بعد از خواندن داستانش، درباره‎اش حرف میزند نویسنده متوجه شود داستان در ذهنش مانده و این یعنی چیزی که نوشته جدی بوده، توانسته گوشت و پوست خودش را در آن جا بگذارد تا خواننده را به قلمروی خود برد. این به نظرم بزرگترین موهبت برای کسی است که ساعتهای انزوا و ملال تنهایی را پشت سر گذاشته تا افکار و احساسات درهم و گنگش را شکل بخشد و به اصطلاح خواننده را سر کار نگذاشته. وقتی خوشحال تر میشود که می بیند خوانندۀ داستان، داستان را نه از سر وظیفه، نه بخاطر ادای حق دوستی و نه بخاطر هیچکدام از این دلایلی که جایی در ایدۀ اولیه خلق ندارد، مطالعه کرده بلکه داستان را خوانده تا اولا به نمایی از نویسنده در ان دست پیدا کند و دوما صرف کنجکاوی و اهل کتاب بودن او را به خواندن رمان کشانده است. همین بزرگترین هدیه به کسی است که داستان را برای خود داستان میخواهد نه برای مصاحبه های بعدی اش، نه برای از خودش حرف زدن یا تیتر روزنامه ها و سایتها شدن و نه برای ابراز وجود، بلکه ان طور که خودش دوست دارد باشد (و امیدوار است موفق شود) و داستان را برای گفتن چیزی می داند که اگر نکوید، چیزی از هستی خودش کم شده است. و پربیراه نیست که د ر این بازار تبلیغات که ادبیات خلاق هم از ان مصون نمانده یافتن چنین دوستی، نصیب هر کسی نمیشود. دوستی صادق و اهل درد و فهیم مثل آقای داوود دوستار که خود داستان نویس است و داستان را میشناسد و حالا رمان سکوتها را خوانده است و بی تعارف و اغراق نظرش را برایم نوشته است. متن زیر، نامه ای است که ایشان برایم فرستاده اند. حتی اگر با تمام موارد ذکر شده موافق نباشم، باز هم حق خود نمی دانم که از ان دفاع کنم، درباره اش میتوانم حرف بزنم اما دفاع، هرگز. چه داستان راه خودش را می رود و حیات مستقل خودش را در ذهنها دارد. بی اغراق بگویم هیچ دوستی چنین صمیمانه و با شوق به این رمان نگاه نکرده بود که آقای دوستار با تمام ایراداتی که بر آن داشته اند، نگریسته اند:

سلام خانم موسوی!
امید وارم ایام بکام باشد.من همان شب که برایتان پیام نوشتم رمان سکوتها را تمام کردم ،ولی نیاز داشتم چند روزی فکر کنم تا برایتان نظراتم را بنویسم ،البته من اعتقاد دارم ،که یک نویسنده منتقد خوبی نمی تواند باشد ،بدین خاطر به عنوان یک خواننده ،و بر اساس احساسی که از خواندن رمان سکوتها داشتم ،سعی خواهم کرد نظراتم را خلاصه برایتان باز گو کنم.
1. زبان داستانیتان شاید بدون اغراق زیبا ترین و هارمونیک ترین زبانی بود که در عرض ده سال اخیر از ادبیات فارسی (چه تالیف و چه ترجمه ) خوانده ام ، به شما تبریک می گویم. واقعا لذت بردم.،به جز دو -سه جمله کوتاه شاعرانه و یک پاراگراف سه –چهار سطری فلسفی –شاعرانه که در اول یکی از فصلها خواندم و احساس کردم با زبان بقیه داستان یک دست نیست ،زبان داستانی واقعا عالی بود.
2. فضای داستانی و تجسم فضایی – مکانی داستان (که بسیاری در آن دچار اشتباه می شوند)بغایت سنجیده بود ولی بعضا احساس می شد که نویسنده خود چنان واقف به فضا و مکان داستان است که نیازی به توضیح بیشتر در مورد آنها نمی بیند.
3. حال و هوای داستان را کمی سیاه احساس کردم،یعنی؟ این چهار خانواده (خضیرایی ،ریاحی ،خانواده زری اینا و خانواده محبوبه )که قسمتهایی از زندگیشان در یک بازه زمانی از سال چهل و هفت تا هقتاد وشش دارد نقل می شود جز درد و رنج کاری نداشته اند؟نخندیده اند ؟شادی نکرده اند؟ نظر شخصی من به این است که گریه و خنده ،رنج و شادی خواهر و برادر همند،حذف هر کدام از اینها می تواند ،خیلی راحت داستان را در قفسه ادبیات ایدئولوژیک قرار دهد.دیدن اینها تواما در یک داستان هم مطمئنا نمی تواند همگرایی داستان را بهم بزند. پری و عباس عاشق می شوند ، شور عشق آنها را خلاصه می کنیم در اینکه عباس گردن پری را می گیرد و پیشنهاد ازدواج می دهد . محبوبه زیر بمباران دارد انتظار عباس را می کشد ،معلوم نیست که کدام ماجرا از سرشان گذشته که عباس چموش دارد با خودش توی جاده آبادان بلند فکر می کند ومحبوبه پی زیر آوار مانده را بجان می مالد. بنظرم نه حذف شادی بلکه بیشتر کنتراست شادی و غم بهتر می تواند درد و بدبختی انسانی را غیر موجه بنمایاند. خوشحال شدم که لااقل سال انتهایی راهفتاد چهار نگرفته بودید چون دیگر آنوقت آنرا تاویل به سیکل معیوب می کردم و کاملا در قعر نامیدی غرق می شدم .  و …
4. به نظرم این رمان حداقل هفتاد – هشتاد صفحه ای کم داشت.ببینید، روزی در این مملکت حداقل هزار مادر از دست شوهرشان کتک می خورند و تعدادی هم فرزندشان را از دست می دهند، اما نه همه فرزندانی که مادرشان کتک می خورند از خانه فرار می کنند و نه پدران فرزند از دست داده ،از خیابان بچه بی صاحبی را گیر می آورند و پسر خوانده خود می کنند ،باید حتما دلیلی ،تاریخی پشت اینها باشد که تا برای من خواننده باور پذیر گردد . رمان این پرداخت های داستانی را کم داشت.
5. بهترین پرداخت کارکتری که در این رمان دیدم مربوط به کارکتر پری بود ، سیروس کوچلو هم خوب پرداخت شده بود ولی سیروش یزرگه فقط اتیکت خورده بود . و سومین کارکتر خوب پرداخت شده هم پدر بزرگ خانواده خضیرایی بود و باقی کارکتر ها در حد کارکتر های داستانهای کوتاه مانده بودند . (عباس-اسفندیار) به عنوان حلقه اتصال چهار خانواده انتظار خواننده را برآورد نمی کرد.در تواتر عیبت وحضور یک بار عین شور و محبت از او می بینیم که او را تا آستانه پدر کشی می برد . بعد فرار می کند. یک بار عین کارکتر های فیلم های زمان شوروی عین اینکه از دماغ فیل افتاده ،وقعی به هیچ کس نمی گذارد و آسمان را به زمین می دوزد تا انبرش را پیدا کند.دفعه بعد چنان دارد منطقی از پری که می خواهد برود بیمارستان دلجویی می کند که آدم به خودش شک می کند و بار آخر داریم او را خلاف جهت جمعیت رو به محبوبه و آبادان می رود و با خودش کفتگو می کند.یک بار هم سر کوه سه نفر آدم را برده و هیچ نمی داند که می خواهد چه کند با آنها .بگویم آرمان گرا ست ؟ بگویم فرگراست؟ خودخواه است؟ شارلاتان هست؟ دمدمی مزاج هست؟برای هیچ کدام دلیل کافی ندارم . فقط می دانم که به اشتباه می زند پدرش را می کشد ،آنهم در سرزمینی که فرزند کشی رسم دیرین آن خطه است.آن سه نفر هم که به اندازه سه گونی خاک از خودشان رفلکسی نشان نمی دهند نه ترسی از خودشان نشان می دهند ،نه التماس می کنند ،حتی به شنیدن گلوله تفنگ و افتادن نفر وسطی هم رفلکس قابل اعتنایی از خود نشان نمی دهند.
6. من برای کتاب یک شجره نامه خانوادگی رسم کردم که افراد را قره قاطی نکنم ،کاری که برای جنگ و صلح تولستوی نکرده بودم .  دیگر نمی دانم سنمان بالا رفته یا رمان یک کمی پیچیده نوشته شده بود . شاید باور نکنید من پیچیگی رمان های پلیسی را در آن احساس کردم.
7. نمی دانم چرا گرفتن پای پدر توسط اسفندیار قدیم و کشتن واقعی او توسط عباس جدید ،هی برای من دوران قبل کودتا و حتی حوادثات بهمن 49 را برای اولی و انقلاب 57 را برای دومی تداعی می کند . نمی توانم ذهنم را کنترل کنم ،چون آنوقت باید تعریف قدیمی از پادشاهان را که ظل اله و پدر مردم می گفتند را باور کنم که به مزاق ام زیاد سازگار نیست.
8. روایت چند صدایی داستان بلحاظ نفی اوتوریته دانای کل را همیشه دوست داشته ام و در این داستان هم خیلی خوشم آمد ولی کاش راوی ها از جناح های مختلف به یک موردی (مثلا همین عباس ثانی) بعضا زوم می کردند و زوایای اورا از منظر خودشان باز گو می کردند. خیلی زیبا می شد.
9. در کل داستان خوب و چاش برانگیزی خواندم و شما هم اینجا یک خواننده پرو پا قرس پیدا کردید.
امید وارم به هر حال نوشته هایم بدلتان نیاید ،کارتان آنقدر خوب بود که بخوانم و نتوانم از رویش براحتی بگذرم ، بیشتر اینها را که نوشته ام ، شاید همان انتظاراتی باشند که یک خواننده از یک نویسنده خوب دارد و شما هم بنظرم نویسنده خوبی هستید و ننوشتن اینها و حذف آنها بنظرم ظلمی بود در حق ادبیات و صد البته صحبت ادبیات که می شود ما دیوانگان آنقدر احساساتی و حساس می شویم که حتی احتمال دارد ، به ناحق هم چیزی گفته باشیم . امید وارم این موارد را ببخشید و کلا همه موارد را برای رعایت اطمینان به یک ضریب 20 % خطا ضرب کنید.

منتظر کارهای جدید شما هستم.
ایام بکام و با آرزوی موفقیت بیشتر
داود دوستار

Advertisements

سرگردان در دره‌های سکوت/ مرتضا خبازیان

نگاهی به رمان «سکوت‌ها»؛ نوشته محبوبه موسوی

Photo1052از این فریاد تا آن فریاد

سکوتی نشسته است

هراسان در دره‌های سکوت سرگردانم

شاملو

زمامی را می‌توان به خاطر آورد که رنگ‌ها وضوح قابل تأملی داشتند، مناظر بی‌واسطه زیبا بودند و حوادثی که در متن اجتماع جریان می‌یافت و حتی درونیات و تمناهای شخصی نویسنده و شاعر به آسانی به دام توصیف‌ها وتشریح‌ها فرو می افتادند. این‌ها همه از خصوصیات و ابرام‌های اولیه و حتمی جهان ماقبل مدرن بود.

اجتماع بزرگ و بزرگ‌تر شد و جمعیت‌ها از دل جمعیت‌ها بیرون آمدند و لایه‌های جدیدی در ضمیر انسان و اجتماع شکل گرفت و معنا یافت. اولین اتفاق مهم در این جهان مدرن، نفی قطعیت‌ها و حتمیت‌ها بود. جهان مدرن لایه‌های بی‌شمار به خود دید و مردم جهان مدرن، از قطعیت همیشگی ادراکات و احساساتی که به آن خو گرفته بودند فاصله گرفتند. فیزیک در چنین جهانی اصل عدم قطعیت را پیش کشید و فلسفه ـخواهر توأمان ادبیات- به توصیف و تشریح جنبه‌های متفاوت حوادث و لایه‌های اجتماع نشست.

هنرمندی که در متن این اجتماع قرار داشت، مثل ذره‌ای روی امواج بلند این دریای مواج بالا و پایین می‌رفت و تنها می‌توانست نسبت به احساسات خود اشراف داشته باشد. ماجرا آنجا تاریک‌تر و وهم انگیزتر شد که فهمید به همان هم نمی‌تواند اطمینان داشت.

آفرینش ادبی با تحول در اجزا و ساختار زبان و چیدمان دوباره‌ی اجزا پدید می‌آید. در شعر، نحو معمول و غالب بر جملات شکسته می‌شود و فرم جدیدی به انتخاب شاعر برای کلمات پیشنهاد می‌شود که برای خواننده یا شنونده خوشایند است و ذهن و احساسش را به بازی می‌گیرد تا او را به تجربه‌ی ذهنی جدیدی رهنمون شود. اما آنچه که در داستان (علاوه بر الزامات زبانی) تغییر می‌کند، ترتیب و دنباله‌ی حوادث است. اگر روایت نقل عین به عین زندگی باشد، هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده است و خواننده با تجربه ی جدیدی روبه‌رو نخواهد شد. نویسنده‌ی داستان، اجزای زندگی را درونی می‌کند، نظم و ترتیب آنها را به هم زده و تمام آنها را دوباره مرتب می‌کند. داستان نویس، کاری جز پیش کشیدن نظم جدیدی برای زندگی ندارد. در این امتداد نحو زبان در داستان –معمولا- شکسته نمی‌شود اما زبان لایه لایه می‌شود و به تعداد کاراکترها، لحن و گویش و متناظر با آن، شخصیت خلق می‌شود.

ادبیات در طول دوره‌های بسیار، در دوره‌های چپاول و تاخت و تاز و ایلغار، بنا به موقعیت، تحرک نشان می‌داد و رنگ‌به‌رنگ می‌شد و پیداست تا واکنش نسل تحت تجاوز و فشار، به آثار ادبی راه یابد و پالایش شود باید زمان بگذرد تا اتفاقات اجتماعی و حتی تجربه‌های شخصی، درونی شود و بعد از آن به شعر و داستان و نمایش راه یابد. طرفه‌ آن‌که همین گذر زمان باعث می‌شود که نگاه هنرمندانه‌تری شکل گیرد و اثر از ابتداییات و شعارها دور شود.

به بیان دیگر آثار خلاقه تا به سطح آفرینش هنری و اثرگذار برسد، مشمول زمان می‌شود و زمان، تطابق عین‌به‌عین نشانه‌های نهفته در اثر با تحولات اجتماعی را از بین می‌برد. چه بسا به همین دلیل، نسل به آرامش رسیده‌ی بعد از آن سراسیمه‌گی‌ها و دربه‌دری‌ها نتواند به آسانی درک کند که مردم او، در سال‌های گذشته تا چه اندازه درد و رنج کشیده و نتواند به خوبی درک کند که چرا در نظر نسل پیش از او جنگ و اتفاقات مهیب اجتماعی، پدیده‌هایی نکوهیده هستند.

تاثیر اجتماع ناهمگون و درون نامطمئن بر روایت، چیزی جز انفجار روایت نخواهد بود. چنین است که نویسنده‌ی رمان «سکوت‌ها»، برآمده از حوادث هولناک انقلاب و جنگ و کشتارهای معطوف به آن، روایت‌گر روایتی منفجر شده و قطعه‌قطعه است.

رمان سکوت‌ها، فرمی قطعه قطعه دارد که هر قطعه‌ی آن به‌مثابه یک بخش از رمان، حول شخصیت یا شخصیت‌هایی جریان دارد که در عنوان فصل هم آمده است. این فصل‌‌ها بجز فصل‌هایی که حول سیروس می‌چرخد و از زبان سیروس (اول شخص) روایت می‌شود، از زبان سوم شخص روایت شده‌اند که این تفاوت شاید نشان‌دهنده‌ی تعلق‌خاطر نویسنده به شخصیت سیروس باشد.

رمان، روایت غریب دو خانواده است که به‌خاطر گم شدن فردی به نام عباس در مسیر هم قرار می‌گیرند. نویسنده به بهانه‌ی نزدیک کردن ذهن خواننده به زمینه‌ای که باعث گم شدن عباس شده، او را از دالان دردناکی عبور می‌دهد. دالانی که روزنه‌های کوچکی به چشم‌اندازهای وحشتناک دارد؛ جنگ، احتکار، مهاجرت و دربه دری و در این میان به تجربه‌های دشواری مانند سیل و درگیری مسلحانه‌ی گروه‌های سیاسی قبل از انقلاب هم اشاره‌ای گذرا می‌کند تا بتواند به درون‌مایه‌ی اصلی رمان نزدیک شود. گم‌گشتگی، درون‌مایه‌ی اصلی رمان سکوت‌ها است. شخصیت‌ها در برابر هم قرار می‌گیرند اما هر یک به گونه‌ای در جهان خود گم‌ شده‌اند و به همین دلیل حرف چندانی برای هم ندارند و در برابر هم سکوت می‌کنند. اگرچه این سکوت گاهی دردناک و آزار دهنده می‌شود اما حقیقتا نمی‌توان تصور کرد که این شخصیت‌های ساکت اگر به‌زبان می‌آمدند چه حرفی برای گفتن داشتند.

وقتی در ابتدای رمان، عباس نوه‌‌ی پیرمرد به دیدن پدربزرگ خود می‌آید تا خبری به او بدهد، پیرمرد توی ایوان نشسته است و در مقابل نوه، سکوتی مرگبار دارد. از ابتدای رمان سکوت، پتک سنگینی می‌شود و مثل مرگ بر سندان روایت کوبیده می‌شود. عجیب آن‌که وقتی غلام علی ریاحی می‌خواهد با فرزندش حرف بزند، حرفش شنیده نمی‌شود و به دست فرزند کشته می‌شود. چنین است که سکوت بر می‌آید و به اتمسفری تبدیل می‌شود که شخصیت‌ها در آن نفس می‌کشند، بزرگ می‌شوند، عاشق می‌شوند و در سکوت می‌میرند یا گم می‌شوند.

گاهی که شخصیت‌ها علاقه‌ی چندانی به سکوت ندارند و در صدد حرف زدن بر می‌آیند، شکاف و فاصله‌ی بین آنها چنان مهیب است که سکوت مثل رعشه‌ی درد در رابطه‌ی آنها منتشر می‌شود:

«ایستاده بود کنار پنجره و طرح کم رنگ خودش را توی شیشه‌ی پنجره می‌دید. دقت کرد، اما نور بیرون زیاد بود و نمی‌توانست چیزی از اجزای صورتش را ببیند. صدای خفه‌ی کارکردن شکم مرد، با زرت و زورت بادهای بلند روده، در سرش پیچید. به پستو رفت که گوشه‌ای از آن را آشپزخانه کرده بود. دولا شد جلو کاسه‌ی لعابی زیر شیر آب، سرش را پایین برد، عق زد و تا جایی که می‌توانست، بالا آورد. بوی ترشیده‌ی استفراغ که در دماغش پیچید، کمی حالش جا آمد.»(ص78)

به‌راستی آن جا که آدم از بوی ترشیده‌ی استفراغ حالش جا می‌آید چه‌طور جایی است؟ فصل‌های محبوبه، چه آنها که توسط راوی روایت می‌شود و چه آنجا که از زبان سیروس روایت می‌شود از درخشان‌ترین بخش‌های رمان سکوت‌ها است.

نویسنده در طول رمان فضایی را ترسیم می‌کند که رفتن‌های ناگهانی عباس توجیه شود. گاهی این فضا آن چنان ترسناک می‌شود که خواننده بر آخرین رفتن عباس صحه می‌گذارد. تو گویی عباس از نحوستی فرار می‌کند که بر بیشتر شخصیت‌های رمان مستولی است:

«می‌روم… می‌روم با همین نحوست… تا آن را جایی دفن کنم.»

این را عباس می‌گوید آن هم در آشفتگی و هراس روزهای ابتدایی جنگ ایران و عراق:

«با تکان سرش، راه بر اندیشه‌ی آزاردهنده‌اش بست. پشت وانت‌ها پر بود از جمعیت. زن‌ها با چشم‌های از حدقه در آمده، دست‌ها روی بقچه‌های بار و بندیل، چشم دوخته به خالی یک‌دست بیابان… بچه‌ها کز کرده کنارشان، وحشت‌زده… تک و توک مردی اگر بود، خاموش، خیره مانده به انتهای جاده…

عباس پشت سرش را نگاه کرد، دم‌به‌دم قارچی از دود بلند می‌شد و بعد صدایی خفه به‌گوش می‌رسید. جاده را به توپ بسته بودند.»(ص152)

رمان سکوت‌ها توسط انتشارات کتاب ارزان [استکهلم] و خانه هنر و ادبیات [گوتنبرگ] و به همت آقای زراعتی چاپ شده است.

نگاهی به سکوتها: نوشته منصوره موسوی

منصورهزبان مشترک؛ نگاهی به رمان سکوتها نوشته محبوبه موسوی

سکوتها را می خوانم . نسبتا به سرعت پیش می روم. سطورش مثل سطرهای زندگی است، درهم بافته، ساده، معماگونه و گذرا… زمانی که می گذرد… و حسی از سنگینی سکوتهایش که ترا هم گرفتار می کند، تو هم با سکوتی سنگین آن را می خوانی، در پی کشف معماها هم نیستی… همانطور که زندگی لزوما کشف سکوتها و کشف معماها نیست…
*********
«سکوتها» دو روایت متفاوت را در درون خود دارد: روایتی که در پیرامونمان به سنگینی حرکت می کند و هزارتوی دالانهای ممیزی ارشاد آن را برنمی تابد و روایتی که محبوبه آن را به خوانش کشانده است. روایتی که با نثری فاخر و قدرت روایی بالا به شخصیت هایش زندگی بخشیده … ادمهایی که انها را نمی شناسیم، از افکارشان، زشتی یا زیبایی ظاهری شان، درآمدشان، شغلشان، … خبر نداریم اماازاحساساتشان کاملا آگاهیم. انها را، همگی را ( از پیرمرد گرفته تا آن کودک راوی؛ سیروس) کاملا می فهمیم . به کنه احساسات متناقض شان پی می بریم، دلهره هایشان، نگرانی هایشان، شادی های گذاریشان و از همه مهمتر سکوتهایشان … و انگاه که حتی احساساتشان را فرومی خورند و آن را پنهان می کنند… زیرا سکوت زبانی همگانی و مشترک بین همه انسانها و در همه دوران زندگی انسانهاست. پنهان می کنند؟! میشل فوکو قدرت را مهمترین عاملی می شناسد که در همه روابط انسانها پنهان شده است و روابط بین انسانها را شکل می دهد. او در رابطه بین بیمار و پزشک، در روابط جنسی، در زندانها، و در همه جا ردپای قدرت را که همیشه آشکارا خود را نمایان نمی کند نشان می دهد… این حضور همواره قدرت در همه شکلهای رابطه، رابطه بین انسانها را خط خطی و کج و معوج می کند و آن چنان در آن رخنه می کند که انسانها را به سکوت ئامیدارد. انسانهایی که از ترس، چه ترسهای ناخودآگاه و چه ترسهای آگاهانه) سکوت می کنند و احساساتشان و افکارشان را به انتهای «پستوهای» قلب و ذهنشان می سپارند… روایت«سکوتها» روایت قدرت پنهانی است که راوی «نمی خواهد» یا « نباید» از آن پرده بردارد. زیرا چنان قدرت در همه احوال شخصی آنها حضور دارد و تاثیر گذار است که گاه انها را به خشونت و «پدرکشی» می کشاند. خشونتس کور و ناخوداگاه، خشونتی که تا سالهای آزگار آنها را به سکوت وامیدارد. سکوت پشت سکوت… انگار دالان درازی است که تمامی ندارد. پدر را زمین می زند اما باید شاهد تولد موجودی ناقص الخلقه باشد که خلف اوست. روایت «سکوتها» روایت سالهای پرتب و تاب زندگی نسلی است که در بازی قدرت و خشونت، جنگ و انقلابف زیر و رو می شود. روایت سالهایی که راویانش یا در خاک خفته اند یا لب از لب نمی گشایند. زنانی که دل به عشق باختند ولی در آن سالها عشق را رنگی نبود جز سیاهی و سرخی! زنی چون پری با تپشهای پراشتیاق قلب جوانش، که می خواهد از دل عشق موجودی نو به دنیا آورد؛ به زاید، اما نمی داند از این پدری که دستش آلوده به خون پدر است، جز کودکی نا بهنجار و بدقواره به دنیا نخواهد آمد که بوی تعفن اش در همه جا می پراکند. «سکوتها» راوی سکوتهایی است که اگر بشکند همه روایت به هم می ریزد و دیگر هیچکس برجای خود بند نمی شود. حکایت چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من!

نقد و نگاهی به رمان سکوتها

رضا اغنمی

سکوتها. نوشتۀ محبوبه موسوی


داستان های این دفتر، جز «پیرمرد» که آغازسخن است، با عنوان کردن سال هایی روایت شده است که ازنظرگاه نویسنده، کم و بیش برخی ازآن سال ها مبداء حادثه ای بوده که مردم و کشور خاطره های ملی و اجتماعی را از سرگذرانده اند و این روش تا پایان کتاب رعایت شده است. عباس، یکی از بازیگران رمان از تهران به اصفهان میرود و در بیمارستانی دنبال پیرمرد میگردد که آنجا بستری بوده است. اما او را پیدا نمیکند. خانم دکتر جوانی میگوید : «از بیمارستان دولتی چه انتظاردارید؟ شاید خودش رفته بی خبر» عباس به خانه میرود و درایوان خانه او را روی صندلی نشسته می بیند که تکیه داده به عصا. اما پیرمرد، چون سلیمان نبی، به سرنوشت فرجامین او گرفتار شده و از هستی رخت بربسته. با تکانی روی زمین می افتد و الفاتحه!

عباس پسرجوان پیرمرد، دراثر تصادف از دنیا رفته. و پیرمرد پسردیگری که نه ساله است درخیابان پیدا کرده به فرزندی می پذیرد. درفصل ۱۳۴۷ علت فرار این پسر بچه ازخانه روایت شده است. پیرمرد، در همان نخستین دیدار، شرح حادثۀ پسرش را به او میگوید: «رفت زیرماشین … همین یه ماه پیش … اسمش عباس بود.» پیرمرد وقتی اسم پسربچه را میپرسد میگوید «عباس». حال آنکه اسم اصلی او اسفندیار است. به خانه اش میآورد و او را به همسرش معرفی میکند. و مانند فرزندی در خانواده بزرگ میشود.

در۱۳۶۲ نویسنده، نشانه هائی به دست میدهد که گویا عباس همسری به نام افسانه داشته و پسری بنام عباس خضیرآبی. مادرش میگوید : «اگه من بودم نمی رفتم سراغش. حتا یه بارم سراغی ازنوه اش نگرفت، نگفت من این بچه رو چه جوری بزرگ می کنم.» اما عباس گوش به حرف مادر نمیدهد حالا که آخرین روز امتحاناتش را گذرانده و درانتظار گرفتن دیپلم است به دیدن پدربزرگ میرود. با همسرعباس (اسفندیار) روبرو میشود. با مشاهده بچه فلج وزندگی نکبت بار و رفتار سرد پری خانم بدون دیدن پدربزرگ خانه را ترک میکند. حیرت آوراین که درپایان همان فصل رفتار و گفتار پیرمرد میرساند که پنداری پسر خود را فراموش کرده و خاطره هایش بیشتر با پسرخوانده گره خورده است.

فصل ۱۳۵۶ در بارۀ حوادث سال هایی ست که در کشور، جنگِ مسلحانه بین گروه های چپ اندیش اوج گرفته بود. از دهۀ گذشته، الگوبرداری از چین وکوبا و فلسطین و سایر سرزمین های دیکتاتور خیز جهان. روشنفکران و جوانان دانشگاهی را که در راه دگرگونی اوضاع سیاسی مبارزه میکردند، به سوی جنگ مسلحانه و کارآئی نیروی تفنگ کشانده بود. آهنگ و نوار «دایه دایه وقت جنگه – تفنگه بالا سره … …» رواج پیدا کرده بود. مهیج اصلی، تجربۀ شکست های گذشته و بیشتر، حادثۀ ۱۹ بهمن سال ۱۳۴۹ سیاهکل و حمله به پاسگاه ژاندارمری و قتل گروه نه نفرۀ جرنی درتپه های اوین و اعدام جوانان از جان گذشته بعنوان تروریست های خیابانی بود. اما درپی آن کشتار ها فضای آرامش قبل از طوفان بیشتر نگران کننده تر بود تا احساس امنیت! تدابیری با آمادگی های ناپخته درادامۀ روش های قبلی دنبال میشد. خلاصۀ کلام اینکه از دیدگاه مبارزان: تنها راه رهائی مردم از جور و ستم غالب، به ویژه فرودستان و زحمتکشان از دیکتاتوری و استبداد؛ در جنگ مسلحانه خلاصه میشد. «فردای روزی که عباس رفت، مأمورها ممد – پسر همسایه – را بردند و بعد دیگرخبری از عباس نشد. بگو مگوهای خانوادگی بین عباس و پدر و نگرانی های همسرش شروع میشود. این فصل که شامل ماجرای ازدواج عباس (اسفندیار) با دختردائی – پری خانم – راویِ اندوهِ فزاینده و نگرانی های دلهره آور یک زن خسته و بی پناه؛ فصلِ درخشانی از مقاومت و مظلومیت و ستم کشی زن است؛ که نویسنده، با زبانِ رسا، دردهای نهفتۀ زن را در جامغۀ مرد سالاری عریان کرده است. باز در همین فصل کتاب است که عباس با کمک دوست هماندیش خود یوسف با تفنگی که در دست دارند، سه فرد مظنون چشم و دست بسته را در کوه های خلوت و برفی به جرم مشکوک لودادن یکی از رفقا به اسارت گرفته اند. اما با همۀ تهدیدها، سرنخی از لو دهنده درهیچیک از آن سه به دست نمیآید و سرانجام در اثر شلیک عباس و کشته شدن نفر وسطی، کارتی ازجیب مقتول پیدا میشود به نام «غلام ریاحی فرزند محمد).

«عباس اسلحه را انداخت، برگشت و به جنازۀ پدرش با آن دهانِ باز و چشم های گشاده از ترس نگاهی دوباره انداخت. این ترس برایش آشنا بود، اما در چهرۀ مادر، نه در چشم های این مرد که زمانی پدرش بود.». درفصل ۱۳۵۷ نیز عباس میگوید: «من بابامو کشتم . . . انگار رفتنم فقط برا همین بود.» غیبت های طولانی عباس، بعد از عروسی باپری، و سکوت دانمی او درمقابل پدر که درسرش چه میگذرد و کجاها میرود و به چه کاری سرگرم است؛ روشن شده است که عباس در فعالیت های سیاسی، به عملیات چریکی رو آورده و به شدت با پنهانکاری های ضروری و گریزان از خانه و زندگی مشترک سرگرم است. در حالی که همسرش پری فرزندی در شکم خود دارد و درانتظار روز زایمان و بی خبر از ناقص الخلقه بودن بچه میباشد. عباس بعد از مدتها که پیدا شده پس از بگو مگو های زیاد پری را به دکتر برده برای معاینه. عباس وقتی از بیمارستان برمیگردد برای پیرمرد تعریف میکند: «دست وپا نداره . . . یعنی داره اندازۀ یک انگشت، فقط یه سر و یه شیکم . . .» در ذهن خواننده، حوادث فصل ۱۳۶۲ عباس خضیرائی ص ۱۳ کتاب، شکل میگیرد. روزی که عباس بعد از گذراندن امتحانات سال آخر متوسطه، به دیدار پدر بزرگ میرود. و وارد خانه میشود « پایش را که خواست ازخاک باغچه بیرون بگذارد دستی پاچه اش را چنگ زد. غافلگیرشده، پایش را تکان داد. چنگ رها شد و حجمی تکان خورد و چندگام آن سوتر افتاد، با همان صدایِ جیغ.» این طفل فلح «با دست و پایی کوچک خیلی کوچک کوتاه تر از دست هایِ خرگوش» فررند پری و عباس (اسفندیار) است.

روایت های رو به پایان کتاب، حوادث جنگ ایران و عراق و حملات ویرانگر هواپیماهای عراقی و کشتار مردم بیپناه و ویرانی شهرهای جنوب ایران است. نویسنده، به طرز ماهرانه ای دلهره های هولناک و نفس گیر بمباران ها، فرار انبوهِ شهرنشینان و رها کردن خانه و زندگی و آوارگی مردم رو به بیابانها، در میان دود و آتش، وحشت و ظلمت فاجعه بارِ بمباران ها؛ بیم و هراس انسان ها را مستند و به نمایش گذاشته است. در وانت یارها و بارکش های گوناگون، ناله و فریاد بچه ها، خواننده را با دنیایی از غم و اندوه جنگ و بیخانمانیِ آن روزهای هولناکِ ملی فرو میبرد. زیان پختۀ نویسنده و روایت های صمیمانه این فکر را تداعی میکند که خانم موسوی با حضور خود در آن صحنه ها از نقش آفریننان رمان بوده است.

عباس درآبادان، برای خروج از منطقه به سراغ شیخ حسن میرود که با شیخ نشین های خلیخ فارس رابطه دارد. خانه شیخ حسن و انبار بزرگ او محل احتکار مواد غذائی ست و این موضوع از چشم ساکنان محل دور نیست. محبوبه دختر جوانی از بندر خمیر، دراین خانه کارمیکند. پرستارشیخ است. شیخ حسن با همۀ فلج بودن و زمین گیر بودن، سرگرم تجارت و احتکار و کارچاق کن ماهریست که در تقلب پاسپورت و اسناد رسمی نیز سابقه ای دارد و در رابطه با شیخ نشینها مشکل گشای نیاز های مردم بومی است. محبوبه، موقع آمدن عباس به خانۀ شیخ از نگاه و سخنان نرم و مجبت آمیز او احساسی از دلبستگی های جوانی دردلش لانه میکند اما سرنوشت و فاجعۀ جنگ خانمانسوز امان نمی دهد در بحبوجۀ حملات هوائی عراقی ها درآتش سوزیِ ناگهانی خانه از بین میرود. در غوغا و هیاهوی بیم و هراس جهنمیِ آتش و دود و فرار از شهر، جدال غارتگران برای چپاول مواد غذائیِ انبار شیخ حسن، بی اعتنائی به نجات محبوبۀ جوان از شعله های آتش و خاموشیِ همیشگی او؛ گوشه هایی از فرهنگ جاری را توضیح میدهد .

مشارکتِ عمدۀ خرده پایان شهری دراین رمان، و شرح گرفتاری ها و مشکلات آنها، به ویژه فاجعۀ حوادث جنگ ایران و عراق، از برجستگی های این رمان خواندنی ست.

خانم محبوبۀ موسوی با احساس مسئولیتِ انسانی خود، در گشودن دریچۀ دردهای اجتماعی، کار شایسته و قابل تقدیری انجام داده که قابل ستایش و تقدیر هستند . با آرزوی موفقیت نویسنده، میباید از حصور این بانوی صاحب قلم، انتظار آثار بیشتر و موثرتری در ادبیات داستانی رئالیستی داشت .

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: