برای مهارت‌های اجتماعی بهتر، دانشمندان کمی چخوف توصیه می‌کنند

Castani,Comerنوشته: پم بلوک . اکتبر 2013

اگر به شما بگویند برای مصاحبه‌ای کاری آماده شوید چه می‌کنید؟ علاوه بر دوش گرفتن و اصلاح، طبیعتاً مطالعه می‌کنید، اما هر چیزی را نمی‌خوانید.
برای ورود به این قلمرو تازۀ اجتماعی، مطالعۀ آثار چخوف یا آلیس مونرو بهتر به شما کمک می‌کند تا نوشته‌های سطح پایین دانیل استیل . نتیجۀ این تحقیقات در مجلۀ علمی منتشر شده است. بر اساس این پژوهش درمی‌یابیم افراد، بعد از مطالعۀ داستان‌های ادبی، برخلاف داستان‌های عامه‌پسند یا مطالب مستند غیرداستانی، در آزمون‌های همدلی، درک اجتماعی و هوش اجتماعی عملکرد بهتری نشان می‌دهند. وقتی شما سعی در ارزیابی زبان بدن افراد دارید و می‌خواهید بدانید آنها احتمالا در چه فکری هستند، این مهارت‌ها به کارتان می‌آید.
نتایج تحقیقات علت را در این می‌دانند که داستان ادبی، بیشتر به تخیل دامن می‌زند و خوانندگان را ترغیب می‌کند تا از شخصیت‌ها تأثیر پذیرند و به پیچیدگی و ظرایف هیجانی آن حساس شوند.
لوئیس اردریچ که رمان Round House را نوشته و رمانش در یکی از تست‌های ما مورد استفاده قرار گفت در ایمیلی نوشت: «به این دلیل است که من شیفتۀ علم هستم. محققان، راهی پیدا کرده‌اند که فواید واقعی و نامحسوس داستان ادبی را ثابت می‌کند.»
او افزود: «خدا را شکر که نتیجه تحقیقات این نبود که رمان‌ها باعث خرابی دندان یا مسدود شدن شریان سرخرگی می‌شوند.»
این محقق-روان‌شناسان اجتماعیِ مدرسۀ تازه تأسیس تحقیقات اجتماعی در شهر نیویورک، از طریق سایت آمازون مواد تازه‌ای برای تحقیقاتشان روی افراد یافتند. برای اینکه دامنۀ تحقیقاتشان گسترده‌تر از تعداد دانشجویان کالج باشد، به خدمات سایت آمازون متوسل شدند. افرادی هستند که برای انجام پروژه‌های کوچک د رازای دریافت پول در این سایت ثبت‌نام می‌کنند و بدین ترتیب، محققان توانستند جامعۀ آماری خود را ازین طریق به دست بیاورند.
دستۀ سنی افراد بین 18 تا 75 سال برای هر پنج آزمون در نظر گرفته شد. به آن‌ها برای هر چند دقیقه مطالعه، دو تا سه دلار پرداخت میکردند. به برخی گزیده‌ای داستان ادبی دادند که برندۀ جایزۀ ادبی شده بود (دن دلیلو اثر وندل بری ). به دستۀ دیگر از بین داستان‌های پرفروش،‌ مثل دختر از دست رفتۀ گیلن فلین ، عاشقانۀ روساموند پلیچر یا داستانی علمی تخیلی از رابرت هینلاین دادند.
در یک آزمایش، به برخی از شرکت کنندگان، گزیده‌ای از کتابهای غیر داستانی داده شد، اما ما نگفتیم «همه مردان رییس جمهور». برای به حداکثر رساندن تقابل موضوعات، این محققان در جستجوی آن دسته از متن‌های غیرداستانی بودند‌ که خوب نوشته شده بود اما ادبی و یا مردم‌پسند نبودند(مطالبی که در موسسه ملی آموزش اسمیت‌سونیان منتشر شده بود). مثل «چگونه سیب‌زمینی دنیا را تغییر داد»، یکی ازین گزیده‌ها بود و نیز «خیزران بالا می رود» دیگر نوشتۀ منتخب بود.
بعد از مطالعه – و به برخی گروه‌ها هیچ‌چیز برای خواندن ندادند – شرکت کنندگان در آزمونهایی کامپیوتری سنجش شدند که این آزمون‌ها توانایی افراد را در مقابل هیجانات و نیز پیش‌بینی انتظارات یک شخص یا عقاید او را با برنامه‌ای خاص و در بازۀ زمانی مشخص رمزگشایی می‌کرد. در آزمایش اول، به نام «خواندن ذهن در چشم»، افراد فقط می‌بایست از بین 36 عکس از چشم‌های مختلف، از بین چهار صفت، بهترین توصیفی را که به نظرشان بیانگر احساسات آن چشم‌هاست بیان کنند.
آیا زنی با چشم‌های تیره، وحشتزده است یا دچار تردید؟ آیا مردی که خیره شده، در چیزی دقیق شده یا بدگمان است؟ آیا آن زن مسحور شده، عشوه می‌آید یا تصویرش بیانگر این است که اهل دلبری نیست؟ آیا آن مرد خیالپرداز یا است یا گناهکار، برتر است یا می‌ترساند؟ یا ازین می‌ترسد که پس از اخبار خاورمیانه، آخرین بازار سهامش نیم درصد کاهش داشته است؟(البته این فقط شوخی بود و از موارد آزمایش نبود).
این ایده که هر چه ما میخوانیم ممکن است روی مهارتهای هیجانی و اجتماعی‌مان تاثیر بگذارد، حالا ایدۀ تازه‌ای نیست. مطالعات پیشین انواع گوناگون مطالعه را به همدلی و حساسیت مرتبط دانسته‌اند. اخیراً در حوزه‌ای که « تئوری ذهن» نامیده می‌شود، به عنوان مثال دانشمندان آزمایش درک هوش هیجانی را در کودکان مبتلا به اوتیسم مطالعه کرده‌اند.
chekhovاما روان شناسان و دیگر متخصصین بیان کرده اند که مطالعه جدید ازین نظر سرآمد است که تاثیر مستقیم را بحث می کند- این آزمون از طریق اندازه گیری چگونگی راست و دروغ جوابهای افراد در آزمون ها، قابل سنجش است- از طریق مطالعه ادبیات برای تنها چند دقیقه.
نیکولاس هامفری روان شناس تکاملی که در مورد هوش بشری به شکل گسترده‌ای نوشته است و کسی است که در این تحقیق شرکت نداشت، گفت: «این نتیجه‌ای واقعا مهم است. اینکه انها موضوعاتی برای خواندن دارند برای سه تا پنج دقیقه و اینکه آنها نتایج متحیر کننده ای به دست میدهند. »
دکتر هامفری، استادی بازنشسته در کالج داروین دانشگاه کمبریج، گفت او باید انتطار داشته باشد که خواندن به طور کلی افراد را همدل تر و فهیم تر میسازد. او گفت: «بهرحال جدا کردن داستان‌های ادبی از دیگر متون و اثبات اینکه آنها تاثیرات متفاوتی از دیگر اشکال مطالعه دارد، قابل توجه است.»
کارشناسان بیان می‌کنند که نتایج به طور ضمنی اشاره دارند بر اینکه افراد تنها با تماشای یک نما از فیلمی غمگین که می‌تواند احساسی هیجانی را در انها برانگیخته کند، می توانند برای مهارتهای اجتماعی مثل همدلی آماده شوند.
کیت آتلی ، استاد بازنشسته روان شناسی شناختی در دانشگاه تورنتو که در این تحقیق مشارکت نداشت، گفت: «این تحقیق واقعا جهتی علت و معلولی دارد: این افراد نه یک آزمایش که پنج تا انجام داده اند و همان تاثیرات را دریافته اند.»
محققان- امانوئل کاستانو ، استاد روان شناسی و داوید کومر کید ، در آستانۀ دکترا- دریافتند که افرادی که داستانهای ادبی خواندند بهتر از کسانی که داستان های عامه پسند خوانده‌اند، امتیاز گرفته‌اند. این واقعیت بود با این وجود وقتی که سوال شد، آزمون دهنده‌ها گفتند از داستانهای ادبی به آن اندازه لذت نبرده اند. خوانندگان داستانهای ادبی همچنین امتیاز بهتری از خوانندگان مطالب غیرداستانی گرفتند- و خوانندگان داستان عامه پسند به همان اندازه ای اشتباه داشتند که افرادی که چیزی نخوانده بودند.
این مطالعه چندان به موضوعاتی از جمله اینکه تاثیر آثار چه مدت طول می‌کشد؟ آیا مطالعه سه ماه چارلز دیکنز و جین استین تاثیر بیشتر یا کمتری دارد، یا اثری ندارد؟ آیا تفاوت در نمرات در تمام موارد به نوع مواد خوانده شده قابل استناد است؟ نمی‌پردازد.
آیا اگر همان افراد تمام انواع خواندنی را بخوانند، باز هم همین نتایج همین است؟ به‌خصوص اگر آن داستان ادبی دشوار باشد؟ (هیچکس درخواست مطالعه جیمز جویس یا توماس پینچِن را نکرد).
نویسندگان این مطالعه و دیگر روانشناسان دانشگاهی معتقدند چنین یافته هایی باید توسط مربیان دوره های آموزشی طراحی شود، بخصوص استانداردهای هسته مشترک که بیشتر کشورها اتخاذ کرده اند، موادی را برای مطالعه در نظر گرفته‌اند که بیشتر جنبه غیر داستانی دارد.
آلبرت وندال که برنامه ارشدی را در نوشتن داستانهای عامه پسند در دانشگاه استون هیل بر عهده دارد گفت: «صریح بگویم، من با نتایج این پژوهش موافقم. مطالعۀ حساسیت و اکتشافات زندگی مردم، در این گونه داستان ها، به معنی واقعی کلمه شما را در موقعیت فرد دیگر قرار می دهد- زندگی هایی که ممکن است خیلی سخت باشند، خیلی پیچیده باشند، بیشتر از چیزی که ممکن است شما در یک داستان عامیانه به کار ببرید. این باعث میشود حس کنیم آنها را در می یابیم، بله، این میتواند منجر به همدلی و درک درستی از زندگی دیگری شود.»
او اضافه کرد: «شاید داستان های عامه پسند، بیشتر راهی برای سرو کار داشتن با خود دیگری باشد، شاید راهی برای ارتباط با خواسته های خود دیگری مان، علایق، نیازها و رویاهایمان.»
دکتر کید، یکی از محققان گفت: « در داستان عامه پسند، واقعا نویسنده کنترل میکند و خواننده بیشتر نقش انفعالی دارد.»
او گفت: «در داستان ادبی مثل داستایوفسکی، هیچ جدایی بین خواننده و نویسنده نیست و صدای نویسنده مسلط نیست. هر شخصیتی، نسخه متفاوتی از حقیقت را ارائه می دهد و هر نسخه لزوما قابل اعتماد نیست. به عنوان خواننده، برای شرکت در این دیالکتیک، واقعا باید کاری را انجام دهید که در زندگی واقعی انجام می‌دهید.»
دکتر کاستانو این نکته را اضافه کرد، داستان عامه پسند در خیلی موارد به نظر می رسد بیشتر روی طرح و توطئه داستانی تمرکز میکند.» او گفت: «شخصیتهای داستان به راحتی میتوانند با هم جابه‌جا شوند و معمولا در روشی که توصیف میشوند، بیشتر کلیشه‌ای و سطحی هستند.»
خانم اردریچ نویسنده، گفت این مطالعه او را وادار کرد که احساس کند «بطور شخصی تشویق شده.» او گفت: «نویسندگان اغلب دستخوش میلی قوی هستند، مخصوصا انهایی که ادبی می نویسند. این خوب است که گفته شده آنچه ما می نویسیم دارای ارزش اجتماعی است. با این حال، من هنوز می نویسم حتا اگر رمان ها بی فایده باشند.»
—————————————-
پ ن: این یادداشت ترجمه‌ای است ازین مقاله: For Better Social Skills, Scientists Recommend a Little Chekhov در اینجا.

چرا ادبیات؟

نقل از اینجا.
ضرب المثلی من در اوردی هست که می گوید هر کس داستان نمیخواند، جهان را نمی فهمد. پیشترها این ضرب المثل را به شدت بیشتری به کار میبردم و میگفتم کسی که ادبیات نمی فهمد، شایستۀ بحث و گفتگو نیست. بعدها با توبیخ دوست- معشوق سر عقل آمدم و سعی کردم از حکمهای کلی ام کم کنم اما این طرز فکر را از دست ندادم، بلکه به شکل جمله اول تعدیلش کردم. حالا بعد از گذشت بیست سال از آن زمان چشمم به این مطلب انگلیسی می افتد که فعلا همینجور میگذارمش تا در فرصتی ترجمه اش کنم. شاید کسی حوصله خواندن به انگلیسی نداشته باشد:

For Better Social Skills, Scientists Recommend a Little Chekhov

chekhovSay you are getting ready for a blind date or a job interview. What should you do? Besides shower and shave, of course, it turns out you should read — but not just anything. Something by Chekhov or Alice Munro will help you navigate new social territory better than a potboiler by Danielle Steel. That is the conclusion of a study published Thursday in the journal Science. It found that after reading literary fiction, as opposed to popular fiction or serious nonfiction, people performed better on tests measuring empathy, social perception and emotional intelligence — skills that come in especially handy when you are trying to read someone’s body language or gauge what they might be thinking.

The researchers say the reason is that literary fiction often leaves more to the imagination, encouraging readers to make inferences about characters and be sensitive to emotional nuance and complexity.

“This is why I love science,” Louise Erdrich, whose novel “The Round House” was used in one of the experiments, wrote in an e-mail. The researchers, she said, “found a way to prove true the intangible benefits of literary fiction.”

“Thank God the research didn’t find that novels increased tooth decay or blocked up your arteries,” she added.

The researchers, social psychologists at the New School for Social Research in New York City, recruited their subjects through that über-purveyor of reading material, Amazon.com. To find a broader pool of participants than the usual college students, they used Amazon’s Mechanical Turk service, where people sign up to earn money for completing small jobs.

People ranging in age from 18 to 75 were recruited for each of five experiments. They were paid $2 or $3 each to read for a few minutes. Some were given excerpts from award-winning literary fiction (Don DeLillo, Wendell Berry). Others were given best sellers like Gillian Flynn’s “Gone Girl,” a Rosamunde Pilcher romance or a Robert Heinlein science fiction tale.

In one experiment, some participants were given nonfiction excerpts, but we’re not talking “All the President’s Men.” To maximize the contrast, the researchers — looking for nonfiction that was well-written, but not literary or about people — turned to Smithsonian Magazine. “How the Potato Changed the World” was one selection. “Bamboo Steps Up” was another.

After reading — or in some cases reading nothing — the participants took computerized tests that measure people’s ability to decode emotions or predict a person’s expectations or beliefs in a particular scenario. In one test, called “Reading the Mind in the Eyes,” subjects did just that: they studied 36 photographs of pairs of eyes and chose which of four adjectives best described the emotion each showed.

Is the woman with the smoky eyes aghast or doubtful? Is the man whose gaze has slivered to a squint suspicious or indecisive? Is she interested or irritated, flirtatious or hostile? Is he fantasizing or guilty, dominant or horrified? Or annoyed that his tech stock dropped half a percent on the Nasdaq in a round of late trading after news from the Middle East? (Just kidding — that last one isn’t on the test.)

The idea that what we read might influence our social and emotional skills is not new. Previous studies have correlated various types of reading with empathy and sensitivity. More recently, in a field called “theory of mind,” scientists have used emotional intelligence perception tests to study, for example, children with autism.

But psychologists and other experts said the new study was powerful because it suggested a direct effect — quantifiable by measuring how many right and wrong answers people got on the tests — from reading literature for only a few minutes.

“It’s a really important result,” said Nicholas Humphrey, an evolutionary psychologist who has written extensively about human intelligence, and who was not involved in the research. “That they would have subjects read for three to five minutes and that they would get these results is astonishing.”

Dr. Humphrey, an emeritus professor at Cambridge University’s Darwin College, said he would have expected that reading generally would make people more empathetic and understanding. “But to separate off literary fiction, and to demonstrate that it has different effects from the other forms of reading, is remarkable,” he said.

Experts said the results implied that people could be primed for social skills like empathy, just as watching a clip from a sad movie can make one feel more emotional.

“This really nails down the causal direction,” said Keith Oatley, an emeritus professor of cognitive psychology at the University of Toronto who was not involved in the study. “These people have done not one experiment but five, and they have found the same effects.”

The researchers — Emanuele Castano, a psychology professor, and David Comer Kidd, a doctoral candidate — found that people who read literary fiction scored better than those who read popular fiction. This was true even though, when asked, subjects said they did not enjoy literary fiction as much. Literary fiction readers also scored better than nonfiction readers — and popular fiction readers made as many mistakes as people who read nothing.

There is much the study does not address: How long could such effects last? Would three months of reading Charles Dickens and Jane Austen produce larger or smaller effects, or have no impact? Are the differences in scores all attributable to the type of material read? Would the results hold if the same person read all of the types? And would it matter if the literary fiction was particularly difficult? (Nobody was asked to read James Joyce or Thomas Pynchon.)

The study’s authors and other academic psychologists said such findings should be considered by educators designing curriculums, particularly the Common Core standards adopted by most states, which assign students more nonfiction.

“Frankly, I agree with the study,” said Albert Wendland, who directs a master’s program in writing popular fiction at Seton Hill University. “Reading sensitive and lengthy explorations of people’s lives, that kind of fiction is literally putting yourself into another person’s position — lives that could be more difficult, more complex, more than what you might be used to in popular fiction. It makes sense that they will find that, yeah, that can lead to more empathy and understanding of other lives.”

He added: “Maybe popular fiction is a way of dealing more with one’s own self, maybe, with one’s own wants, desires, needs.”
In popular fiction, said Mr. Kidd, one of the researchers, “really the author is in control, and the reader has a more passive role.”

In literary fiction, like Dostoyevsky, “there is no single, overarching authorial voice,” he said. “Each character presents a different version of reality, and they aren’t necessarily reliable. You have to participate as a reader in this dialectic, which is really something you have to do in real life.”

Dr. Castano added that, in many cases, “popular fiction seems to be more focused on the plot.”

“Characters can be interchangeable and usually more stereotypical in the way they are described,” he said.

Ms. Erdrich, the author, said the study made her feel “personally cheered.”

“Writers are often lonely obsessives, especially the literary ones. It’s nice to be told what we write is of social value,” she said. “However, I would still write even if novels were useless.”


———————————————————————-
در همین ارتباط نیز

اهمیت خودباوری در کودکان و نوجوانان

وقتی که کودکی افکار و احساساتش را به‌راحتی بیان کند، در صورتی که دیگران در آن سهیم نشوند، می‌تواند والدین را معذب کند. والدین بسیاری از نوجوانان که با ما مشورت می کنند، میگویند کودک آنها قبل از رسیدن به نوجوانی، عالی بوده. منظور از «عالی» این است که حرف شنو بوده و هر کاری از او خواسته میشده انجام میداده. هر گز مخالفت یا بحث نمی کرده یا نظر و عقیدۀ متفاوتی نداشته است. این مسأله نشان می دهد چنین کودکی اصلاً درک شخصی‌اش رشد نکرده است. وقتی به سن نوجوانی می رسد، در واقع در خطر انجام چیزی است که دوستانش از او می‌خواهند و او با دوستانش هرگز مخالفت نمی‌کند. این موضوع او را در مقابل فشار همتایانش آسیب‌پذیرتر میسازد. باوجود این حقیقت که برخی سرکشی ها، اختصاصی است، سرکشی‌های کودک صحه گذاشته نشده(نامعتبر) بیشتر از حد طبیعی است، چون او ساختار هویتی خود را نساخته است. او احتمالا به والدینش به عنوان کنترل کنندۀ خودش نگاه می‌کند، چون تجربۀ درونی خود را متفاوت‌ از والدینش می‌بیند. بدبختانه چون تجربۀ درونی خود را نمی‌شناسد، به سمت دوستانش می‌رود و فکر و احساس آنها را می پذیرد. فرزند شما خود- اعتباری را از طریق صحه‌گذاری ها یا (اعتباربخشی‌های) والدین می‌آموزد که در نهایت کمک می‌کند تا خود را برای دفع فشار هم قطارانش آماده کند و احتمالا بیشتر بتواند نه بگوید و به تجربۀ درونی خود بیشتر از انچه دیگران فکر می کنند باید انجام دهد، اطمینان کند. برای مثال اگر شما فرزندتان را با حس نیرومند صحه‌گذاری تربیت کرده باشید، احتمالا بیشتر از دیگران به چیزی که می داند درست است گوش می دهد، نه چیزی که مطابق ارزش های گروه باشد. خیلی کمتر احتمال دارد کودک صحه‌گذاری شده تاتو کند به این دلیل که فرد دیگری اینکار را انجام داده، اگرخودش واقعا نخواهد. چون خود را شناخته، میداند چه چیز می خواهد و اگر دیگران موافق نباشند، مضطرب نخواهد شد.
چقدر در زندگی انرژی صرف کاری می‌کنید که می دانید برای شما خوب نیست، اما بخاطر عدم موافقت فرد دیگری یا ترس از عدم پذیرش، آن کار را انجام می دهید؟ کودکی با درک نیرومندی از خود، انرژی هیجانی‌اش را باچنین کاری هدر نمی‌دهد. او چیزی را که برایش مناسب است، می شناسد.
کودکانی را که دچار اختلال هویت جنسی هستند، در نظر بگیرید که چگونه بیان احساسی‌شان می‌تواند مغشوش باشد. ما با پسر بچه‌ای، از زمانی که می توانست راه برود، لباسهای خواهرش را بپوشد و ادعا کند که دختر است، کار کرده‌ایم. اولین‌بار در پانزده ماهگی وقتی پسرکوچک کفش‌های پاشنه بلند میپوشید و کیف برمیداشت، والدینش به گمان کار بامزه‌ای که از پسرشان سر زده با خنده و لبخند از کنار این کار می‌گذشتند. همان طورکه بچه بزرگ و بزرگتر می‌شد، والدینش بیشتر و بیشتر از این رفتار ناراحت میشدند که به نظر نمی‌رسید برطرف شود. به مرور این موضوع، درگیری‌ها و مشکلاتی میان اعضای خانواده ایجاد کرد. این پسر کوچک مجدانه سعی داشت دختر باشد. جالب اینکه مادر متوجه این موضوع شده بود اما پدرش، نه. مادر، مادری صحه‌گذار بوده که حتی از فروشگاه برای پسر لباسهای دخترانه میگرفته و وقتهایی که پدر در خانه نبود، اجازۀ پوشیدن این لباسها را به او می‌داد. پدر قلبش شکسته بود. او پسرش را به شکار و قایق‌رانی و حتی کلوبهای لختی‌ها می برد تا چیزهایی ببیند و نشانه‌هایی از مرد بودن نشان دهد. پسر هیچ نشانه‌ای بروز نمی‌دهد. مادر سرانجام به جستجوی کسی برمیاید که در این زمینه سررشته‌ دارد، تا به او کمک کرده و اختلال فرزندش را تشخیص دهد. پسر، دگر جنس‌گونه(تراجنسیتی) بود: تجربۀ درونی‌اش به او می گفت که یک دختر است. نه چیزی که از بیرون به او تحمیل میشود، اما او این موضوع را احساس میکرد و نمی‌خواست زیربار برود. به همان اندازه‌ای که باید برای سن او مشکل باشد،تجربۀ درونی اش برای او درکی از خودش ساخته بود که به او کمک می‌کرد در حینی که بزرگ میشود، الزامات داشتن اختلال هویت جنسی را تحمل کند. گرچه حالا،چنین موضوعی توسط رسانه‌های جمعی پوشش داده میشود، اما این مسأله مدت زمان زیادی است که وجود دارد.
داشتن هویت مطمئن همچنین برای مراقبت در مقابل افراد زورگو، بسیار حیاتی است. اگر روند رشد یک کودک منوط به موافقت اطرافیانش باشد یا با حس مستولی شده بر او که مناسبش نیست، نمی‌تواند خود را همانطور که هست بپذیرد و بنابراین دست انداختنها و متلکهای افراد زورگو می تواند ویران کننده باشد. فرد زورگو با صدای بلند چیزی را که بچه از آن می ترسد یا در مورد خودش باور دارد به زبان میاورد و با اینکار به بدترین شکل ممکن بر ترس او صحه میگذارد. این موضوع نگران کننده است مثل این است که در کاری ناتوان باشید و بعد این ناتوانی را به رخ شما بکشند. گرچه کلمات فرد زورگو ممکن است به کودک صحه‌گذار شده نیز آسیب بزند، اما چنین کودکی می داند به عنوان یک شخص مشکلی ندارد و می داند که آن فرد حقیقت را نمی گوید.
——————————————-
ترجمه کاری از کارن هال و ملیسا کوک به نام نیروی همدلی.

کلاغ بانو

در یکی از سایتهای ترجمه خارجی وبگردی میکردم. که چشمم به این متن برای تست ترجمه افتاد. من هم نگاه به ساعت تحویل کردم و بدون اینکه به تاریخش دقت کنم، سریع ترجمه کردم تا بفرستم. اما متأسفانه، تاریخ متن برای فوریه بود و الان وقت آن ترجمه نبود. از داستان خوشم آمد. نمی دانم از کیست و کدام کتاب است. همین است یا ادامه دارد؟ هر چه هست تا همینجا هم داستان کوتاه جالبی است.هر چند بدون ویرایش است این متن. اما در اینجا گذاشتم تا شاید اگر گذر کسی به این متن افتاد و اتفاقا برایش آشنا بود، نشانی از نویسنده اش بدهد. البت که گوگل کمک می کند، اما هنوز فرصت جستجو نداشته ام. اسم داستان را هم خودم انتخاب کردم و بله، خواندن داستان، اینطور تصادفی، یکی از لذتهای نگفته است.
***
وقتی که زن به خانۀ کوچکش در استرود* رفت و چهار بچۀ کوچک او را زیر پر و بال گرفت، مادری سی ساله بود و هنوز کاملاً زیبا. به گمانم تا پیش از آن با کسی مثل آن مرد ملاقات نکرده بود. مرد جوانِ به شدت خودنما و اصیل زاده‌ای پارسامنش بود که با شکل ظاهری و طرز رفتارش، هماهنگی و موزونی حرکات و بلندپروازی‌هایش همراه با افسون‌گری‌ها، کلام هوشمندانه و نگاه های خوب انکار ناشدنی‌اش، باعث شد زن به محض دیدن او، به شدت شیفته‌اش شود. به این ترتیب زن فوراً به دام عشق او افتاد و تا همیشه به این عشق وفادار ماند. همچنین او که خوش بر و رو و حساس بود نیز، پدرم را مجذوب خود کرد. بنابراین آن‌ها با هم ازدواج کردند و خیلی بعدتر، مرد، او را با بچه‌ها و تمام چیزهایش ترک کرد.
وقتی مرد رفته بود، او ما را به دهکده آورده و برای سی سال انتظار کشید. من فکر نمی‌کردم اوحتی بداند که چه چیزی مرد را وادار به ترک او کرده بود، گرچه دلایل به اندازۀ کافی روشن به نظر می‌رسید. او خیلی درست‌کار بود و برای این مردِ وحشت زده، زیادی طبیعی بود چون خیلی از قوانین شسته رفتۀ مرد پرت بود. با این همه، او دختری روستایی، شاید سرگشته و پرشور و حال و عاشق بود. در عین‌حال، مثل زاغچه‌ای روی دودکش بخاری، شلخته و موذی بود. خانه‌اش را پر از لته کهنه و جواهرات کرده بود، روزها زیر نور خورشید، خوشحال بود و وقتی از چیزی می ترسید، با صدای بلند جیغ و فریاد می کرد، با نگاه‌های کنجکاو، از فضولی کردن سیر نمی شد. یا فراموش می‌کرد چیزی بخورد یا تمام روز، تا هنگامِ غروب که خورشید در خون بنشیند، می‌خورد. او با قانون سادۀ علف زندگی می‌کرد و به دنیا عشق می‌ورزید و برنامه‌ای برای زندگی نداشت. چشمانی پاک و تیزبین در کشف شگفتی‌های طبیعی داشت و نمی‌توانست خانه‌ای را برای زندگی‌اش پاکیزه و مرتب نگاه دارد. آرزوی پدرم، چیزی کاملاً متفاوت بود، چیزی که زن هرگز به او نداده بود مثل داشتن زندگی‌ غیر قابل سرزنشی در خارج شهر، چیزی که در نهایت مرد به دست آورد.
مادرم، سه یا چهار سال را با پدرم گذراند، آسایش زندگی‌اش در خوردن بود. در آن زمان موضوعی که باعث خرسندی او می‌شد و از آن مراقبت می‌کرد این بود که خود را برای بازگشت احتمالی مرد متقاعد کند. احتمالاً دربارۀ این کار با ترسی آمیخته به احترام صحبت کرده است، نه اینکه موضوع تمام شده باشد اما به هر حال چیزی بود که اتفاق افتاده بود.
———————————————–
پ ن:* Stroud

پاسخ اورهان پاموک به نامه استاد عثمان نقاش

نیاز به یادآوری است که این نامه قبل از ترجمۀ تازه ای از نام من سرخ نوشته شده است. ترجمه تازه نام من سرخ توسط خانم زاردشت در نشر مروارید منتشر شده است. شاید این ترجمه، مرهمی بر زخم دل استاد عثمان نقاش باشد.

حضرت والاپناه،جناب پاموک دامة عزة
از احوال و اقوال اینجانب آگاهید و به یقین مرا اگر نه که بهتر از خودم اما تا حد مقدور میشناسید. من از همان اول هم راضی نبودم که در صفحاتی از کتاب شما بنشینم. اصلا مرا چه کار با کلام وقتی همه عمر دیده دوخته‌ام به رنگ و نقش و جهان را با تصاویر و رنگها می‌شناسم. خود بهتر می‌دانید از چیزی که بیزارم کلام است. به نظر من شاعران، نقاش‌های ناکامی هستند که چون نتوانسته‌اند رویاهایشان را نقش بزنند به کلام پناه برده‌اند و کلمات را چنان ورز می‌دهند که تصویر از آن بیرون آید. حالا شاید بعضی در شعر هم مانند نقاشی به اصول فرنگی معتقد باشند و آن را تصویر صرف ندانند اما خودتان می‌دانید که من نه در نقش و نه در شعر به اصول فرنگی اعتقادی ندارم. نظامی شاعر بزرگترین گنجینه‌ی کلام را در اختیار دارد و با آن چنان می‌کند که از دل آن حکایات نقش‌های ما جان می‌گیرد. پرگویی نکنم که نه حوصله دارم و نه وقت بافتن اراجیف. اما گاهی با خود فکر میکنم اگر خداوند تبارک و تعالی به من قدرت خلق نقش نداده بود حتما شاعر می‌شدم، این همان کاری است که دوست دارم ولی آن وقت معلوم نبود کدام حکایت‌ها از آن من است و کدام از آن نظامی و احتمالا در بین ادب شناسان بر سر این موضوع اختلاف می‌افتاد.
من در فصل 38 رمان شما به نام» نام من سرخ» به صراحت از خودم حرف زده‌ام و گفته‌ام که پیری هستم تلخ‌رو و سرد و گرم چشیده و حال و حوصله نوگرایی‌های بی‌معنا را ندارم اگر هم به کار شما التفات کردم و گذاشتم که نام مرا در کتابتان بیاورید نه به دنبال شهرت و نام بودم و نه اینکه اصلا معتقدم شهرت من از آن راه به دست می‌آید- چه، من با نقش‌هایم شناخته می‌شوم- نمی‌خواهم بگویم لطفی در حق شما کردم اما نمی‌توانم کم‌لطفی این ابزار شما نویسندگان – یعنی زبان- را حاشا نکنم. آخر من اینجا در این گوشه لابه لای صفحات کتاب شما نشسته‌ام و سرم به کار خودم گرم بود تا اینکه یکی پیدا شد از دیار عجم و تصمیم گرفت که مرا به زبان خودشان که همان زبان شیرین حکایات نظامی است ترجمه کند. اصلا من ندیده‌ام که نظامی هیچوقت چنان کلماتی را به کار ببرد. طوری کلمات را در دهان من گذاشته- به شخصیتهای دیگر کاری ندارم، قاتل یا سگ یا زن یهودی و حتی همان حضرت انیشته هر طوری می‌خواهند می‌توانند حرف بزنند- اما من نه. من که نگاهم با نقش و رنگ آن هم با اصول مسلم استادان هرات شکل گرفته چطور می‌توانم کلماتی را در دهانم بگنجانم که اصلا در ذهنم نمی‌گذرد. من کی می گویم «می دونین من چند بار این میدون اسب دوانی رو کشیدم؟ بیشتر از هزار بار. برای همین هر وقت که از کنارش رد میشم احساس میکنم دارم توی یکی از اون نقاشیها را میرم. نقاشی اینجوریه دیگه. اگه این خیابونی رو که تهش میرسه به میدون اسب دوانی با اصول فرنگی ها کشیده بودم، دو دقیقه بعد باید از چارچوب نقاشی می رفتم بیرون، اگه با اصول چینی‌ها کشیده بودم، هیچ وقت به میدون نمی رسیدم، ولی می‌بینین اصول خودمون چه زیبان؟ تا ابد میتونی این میدونو هی بالا و پایین بری، این میدونو یه جوری کشیدم که انگار مرکز دنیاس و فقط اینجاست که خدارو میشه دید…» حداقل شاید این نزدیکتر باشه به گفته من که بگویم:»دو سال تمام است دسته هایی را که از میدان اسب سواری عبور می کنند نقش میزنم پس عبور من از این میدان مانند این است که از نقش‌های خود میگذرم. حال وقتی به کوچه‌ای می‌پیچی در نقاشی‌های استادان فرنگی از چارچوب خارج میشوی. اگر در نقشی که استادان هرات کشیده‌اند حضور داشته باشی به صحنه‌ای وارد می‌شویم که خداوند شاهد ماست اگر در نقاشی‌های چین باشی هرگز نمی‌توانی از نقش خارج شوی زیرا نقش چینی‌ها پایان ندارد»
نمی گویم کلام من درست ترجمه شده یا نه که نه چنین ادعایی ندارم و نه علم آن را. بلکه می‌گویم حداقل آدم باید طوری حرف بزند که کلمات در دهان گوینده‌اش جا شوند نه اینکه از آن بیرون بریزند یا کوچکتر ازاندازه دهانش باشند و بدبخت بیچاره‌ای مثل من در مقابل این کلام سعی کند آن‌ها را قورت دهد و به روی خودش نیاورد. من چطور می‌توانم درباره‌ی نقاشی مثل یک قهوه‌چی حرف بزنم که فرق بین نقاشی اصیل را با پوستری را که از بازار دستفروشان می‌خرد، نمی‌فهمد و هر دو را به دیوار قهوه‌خانه‌اش می‌آویزد تا به حساب خودش آنجا را زیبا کند. حداقل این انتظار را از شما داشتم که کمی قدر و حرمت برای من قائل باشید و به این دوستاننتان بگویید درست است که ما نقشی در دلی هستیم یا در صفحات کتابها آرام گرفته‌ایم اما این به معنای آن نیست که هر کاری دلشان می‌خواهد با ما بکنند و کلماتی را از قول من به رشته تحریر کشند که گویی خربزه‌فروش سر گذر زده. باز هم می‌گویم من به بقیه کاری ندارم ولی خودم در همان ابتدای فصل ویژگی‌های خودم را توضیح داده‌ام و گفته‌ام که چقدر سخت‌گیرم و چقدر منزجرم از این تازه به دوران رسیده‌هایی که با هر کارشان گمان می‌کنند شاهکاری به خورد خلق اله داده‌اند و آن جماعت مفلوک بیچاره زبان‌ندان هم خیال می‌کنند اصل کار همین است لابد و حیرت می‌کنند که اصلا چه لزومی بود به حضور استاد نقاش در متن شما وقتی که درکش مثل همان زن دوره‌گرد از نقاشی است یا یکی دیگر و باز حیرت می‌کنند که شما چطور با چینین ادبیاتی و چنین درک و فهمی از شخصیت‌ها بزرگترین جایزه‌ی ادبیات را گرفته اید. نه اینکه فکر کنید جایزه مهم است. مهم خود من هستم که همین حالا از شما می‌خواهم صفحات مربوط به مرا پاره کنید چون هرگز نمی‌خواهم آن کسی باشم که حضرت «عین اله غریب» از من به رشته کلام کشیده. من آن نیستم آن فرد احتمالا کسی در رویای ایشان بوده که می‌خواسته نقاش بشود اما نشده.
با امتنان و سپاس
ششم ربیع الثانی سنه1432
استادعثمان نقاش

جناب استاد عثمان گرامی
من اورهان پاموک خالق رمان نام من سرخ که بیشتر فصل‌های آن را مدیون نام بزرگ نظامی شاعر پارسی‌گو و نیز نقاشی مکتب هرات هستم همین‌جا اعلام می‌کنم که در دخل و تصرف این کتاب هیچ نقشی ندارم و من هم مثل شما دستم از همه جا کوتاه است. در آن مملکت که زمانی گل و بلبل بود و نظامی برایش می‌سرود که تا هنوز هم سرچشمه‌ی نشاط و حیات ماست قانونی به نام حق مولف وجود ندارد و هر کس هر کتابی را از هر زبانی می‌تواند ترجمه کند بدون اینکه از نویسنده‌اش کسب اجازه کند. من همین‌جا اعلام می‌کنم که دلم برای آن سرزمین و آن زبان می‌سوزد که چنین تیشه را برداشته و به ریشه‌ی فرهنگ و ادب خودش می‌زند و آه هم از نهاد کسی بیرون نمی‌آید. اگر می‌توانستم حتما جلوی این‌کار را می‌گرفتم نه فقط برای شما که برای تمام کتابم. آخر چطور ممکن است من کتابی بنویسم که همه در آن به یک لحن حرف بزنند و از امکانات فراوان زبان فارسی، این گنجینه‌ی کلامی که فردی مثل نظامی در اختیارشان گذاشته تا عظمت و تنوع زبانشان را بدانند، چشم پوشند. چه می‌توانم بگویم وقتی که هنوز تفاوت بین سلطان و پادشاه را نمی‌دانند. همینجا پوزش خواهانه از شما استدعا دارم که هر طور مایل باشید – چه شما و چه دیگر شخصیت‌های آن کتاب از سگ گرفته تا قاتل- مختارید که نامتان را از آن صفحات پاک کرده و تبرا بجویید.
ارادتمند
اورهان پاموک
مارس 2012

قرائت بومی،تفکر بومی

يك نفر مي‌تواند تحت‌تاثير دو هزار كتاب، يك كتاب خوب و درجه يك بنويسد. به نظر من مغتنم است. يك نفر مي‌تواند پشت سر هم فلسفه ببافد. قابل‌درك است و بلامانع. ولي قرائت بومي، قرائتي است از نوعي ديگر و در مركز آن تاثيرپذيري نوعي به قصد و در جهت روايت تاثيرگذاري است. «غربزدگي» و «خدمت و خيانت روشنفكران» هر دو اشكال دارند، اما يك تفكر هم دارند و هر دو روايت آن تفكراند.
شما مي‌توانيد آن اشكال‌ها را بگيريد، ولي تفكر بومي قابل‌سنجش با حركت بومي است و حركت بومي طبيعي است كه باب ذوق جهان‌وطني‌ها نباشد. من خود اگر قدرت انتخاب ديدگاهي شخصي از مجموعه خوانده‌ها و ديده‌ها و زندگي‌ام نداشته باشم، فقط انباني از معلوماتم كه فقط به درد تبديل شدن به زائده قرائت‌هايم از جهان خود و جهان ديگران مي‌خورم.
اينجاست كه تفكر بومي قدرت تبديل شدن به تفكر جهاني را پيدا مي‌كند، و يا به تفكر به‌اصطلاح جهاني نهيب مي‌زند كه مرا اگر ناديده بگيري، در اين حساب‌هايي كه كرده‌اي، من روزي حسابم را از تو جدا مي‌كنم. اين واقعيت يك رويارويي است؛ در تفكر و امروز اين روايت، روايت مهم اين شرق و غرب با هم و در برابر هم است.

رضا براهنی- نقل از اینجا.

نگاهی به ترجمه ی خانه بدنام نجیب محفوظ را در مرور بخوانید.