اندر حکایت میرزا بنویسی ما

آقای «نون» از کتابفروشی‌اش زنگ زد و گفت شماره مرا از دفتر انتشارات گرفته و اگر اشکالی ندارد به خانمی معصومی نام بدهد. قبول کردم. آقای نون صاحب کتابفروشی نوند را همه در شهر میشناختند. سبیل‌های پرپشتی میگذاشت و حرفهای انقلابی میزد. آن وقت‌ها هنوز کتاب‌های افست رایج نشده بود و کتابهای نایاب را میشد در کتابفروشی او پیدا کرد. همراه با شرح وتفصیلات خودش روی هر کتاب که هم اهل کتاب بود و هم اهل بازار. زمانه، زمانه ممنوعیت کتابها بود و بازار کتابهای نایاب داغ. به گفتۀ خودش او تنها کتابفروشی‌ایی بود در شهر که روز عزاداری بزرگ رسمی، مغازاه اش را تعطیل نکرده بود و سالهای بعد با نزدیک شدن سالگرد آن مراسم برایش اخطاریه می آمد که باید تعطیل کند.
آن سال هم زمستان سوز سردی داشت مثل تمام آن سالها و باران کم میبارید. من و شوهرم همیشه کم پول داشتیم. چندرغازی که در می‌آوردیم نمیدانستیم چطور و کی تمام میشود و خیلی زود وارد دوره‌های طولانی بی‌پولی میشدیم. از طرفی مدتی بود که موضوعات داستانهایم راضی‌ام نمی‌کرد. دنبال چیز تازه‌ای می‌گشتم. چیزی که واقعا ارزش نوشتن داشته باشد. برای همین وقتی آقای نون گفت زندگی خانم معصومی حرفها برای گفتن دارد شال و کلاه کردم و رفتم سر قرارم با خانم معصومی که دوست نداشت بیاید خانه. تازه از خارج آمده بود و میخواست تا آنجا که میتواند خیابانهای شهر را قدم بزند، شاید اینبار آخری باشد که توانسته برگردد.
زن پا به سن گذاشته آراسته‌ای بود. خیلی شیک لباس پوشیده بود. با صورتی به سفیدی قرص ماه ولی خطوط رنج را از چین‌های ریز زیر چشمها و رد اندوه را در چین کنارۀ لبها میشد دید. چادری مشکی صورت سفیدش را قاب گرفته بود که بیشتر از اینکه نشانی مذهبی باشد، مهری بود بر اشرافیت کهنۀ زن. تمام مدت یک دستش زیر چانه، چادر گلدار مشکی‌اش را سفت نگه داشته بود مبادا عقب برود چون بقول خودش روسری سر نکرده بود. گفت خارج که بوده به هر کس داستان زندگیش را گفته، گفته‌اند اگر اینجا بودی تا حالا چندین فیلم و سریال از زندگی‌ات میساختند. جسته گریخته ماجرای طلاقش را تعریف کرد و ظلم خانواده شوهرش که نگذاشته بودند بچه هایش را ببیند. فکر کردم ماجرایی است مثل همه ماجراهای دیگر اگر نشود از دل آن چیزی خلق کرد. دست برد و گردنبندی را از زیر چادرش بیرون کشید. گفت فقط همین را نگه داشتم. هدیه پدرم بود نتوانستند بگیرند. قرار شد چون نمی تواند بنویسد شبها قبل از خواب صدایش را ضبط کند و تکه تکه برایم بیاورد تا چند ماده خام به دست بیاورم. پرسید: عین واقعیت را می‌نویسید دیگر؟ دروغ که اضافه نمی کنید. میخواهم مردم بدانند من چه کشیده ام. گفتم بله سعی میکنم. اما می دانید بهرحال برای اینکه داستان شکل بگیرد و باورپذیر بشد باید رویش کار کنم. نه اینکه دروغ اضافه کنم اما من شیوۀ خاصی برای نوشتن دارم … گفت: میداند داستان نوشتن چه جوری است. کاش کمی انشایش بهتر بود تاخودش می نوشت. اضافه کرد پول خوبی هم میدهد. این را به آقای نون هم گفته. گفته حاضر است هر چقدر لازم است پول خرج کند تا این داستان نوشته شود. قولی به او ندادم. هنوز نمی دانستم چه مادۀ خامی در اختیار دارم. قرار شد اولین بخش ضبط خاطراتش را بیاورد تا در موردش حرف بزنیم. تازه بودن کار به شور و شوقم آورده بود هر چند بعد از یکی دو جمله فهمیدم کنار آمدن با چنین کسی که هیچ از داستان نمی داند راحت نیست. اما باز با خودم گفتم بهتر است دست از این ادا و اصولها بردارم و یکبار کار تازه ای بکنم. به ماشینها و خیابان پردود نگاه میکرد و میگفت چقدر اینجا همه چیز رنگی است. مردم چقدر شادند جتی اگر پول ندارند. برعکس آنجا در خارج انگار همه با هم قهرن. هیچکس از دل دیگری خبر ندارد. گفتم بله. من هم به ماشینها نگاه کردم. به قیافه‌های خسته مسافران اتوبوس. دستهایم توی جیب بارانی نازکم یخ زده بود. گفتم اگر موافق است برویم به یکی از این کافی شاپها و چیزی بخوریم گرم شویم. گفت این‌ها خیلی گران حساب میکنند. عوضش یک قهوه‌خانۀ خوب سراغ دارد برویم آنجا. دلش لک زده برای جاهای سنتی. آن سر شهر بود. گفتم نه خیلی دور است باید برگردم. اضافه کرد: زیارتی هم می کنیم.
-: چادر ندارم.
نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت همیشه یکی تو کیفت بگذار. یک زن باید نصف زندگیش همیشه توی کیفش باشد.
بعد از آقای نون حرف زد. فامیل دورشان بود. پرسید او را میشناسم. گفتم بله، افکار چپ دارد ولی بیشتر از همه تابع بازار است. حالا می‌فهمیدم گرانی کتابهایش به قول گلشیری قیمت خون «اجداد کبارش» بوده است. پرسید: چپ دیگر چیست؟ گفتم هیچی. بعد خنده ای کرد و گفت: ها فهمیدم سبیلهایش را میگویی. باز خندیدیم. هرچه بیشتر داستانش را میگفت کمتر راغب به نوشتنش میشدم. به رنج جاودانگی فکر کردم و اینکه بالاخره باید چیزی باشد، چیزی که بماند از آدم. گفت راستی اسمتان هم روی جلد می‌آید. خندیدم. گفتم حالا کو تا نوشته شود. اگر همان چیزی باشد که خودم میخواسته ام در بیاید اسمم را میگذارم و گرنه شاید از اسم مستعار استفاده کردم.
– ولی زندگی من است. دارم بابتش پول می‌دهم. باید اسم خودم روی جلد باشد.
تا ان لحظه هنوز راجع به پول حرف نزده بودیم. باز به رنج جاودانگی فکر کردم و اینکه اصلا میخواهم چنین چیزی را بنویسم و اگر به خاطر پول میخواهم اینها را بنویسم چرا با خودم صادق نیستم. گفتم صبر کنید ببینیم کار چطور پیش می رود.
روی نیمکت سرد و فلزی ایستگاه اتوبوسی نشستیم. گفت: اینجا اینطور رسم است؟ چطور ممکن است آخر؟ من ان ماجراها را زندگی کرده‌ام.
– اسم مهم نیست. مهم این است که شما آن را نمی‌نویسید. امیدوارم انطور که میخواهید باشد چون ممکن است به نظرتان مطابق واقعیت نباشد و اصلاً داستان را نپذیرید.
به شوخی گفت: اگر ما نباشیم شما نویسنده ها از کجا زندگی می کنید؟ ما بدبختی می کشیم تا شما پول دربیاورید. اسم خودتان را هم روی کتاب میگذارید.
«داسی سرد از آسمان گذشت که پرواز کبوتر ممنوع است.» چه روزگاری بود آن وقتها. هنوز شاملو و گلشیری بین ما بودند و کمتر غریبی میکردیم انگار. گفتم: نمی نویسم. با همان لحن شوخ او ادامه دادم: میرزا بنویسی دیگر لازم است.
گفت هنوز که چیزی نیاورده ام تا ببینید. شما چه از زندگی من می‌دانید وقتی مادرشوهرم تمام طلاهایم را گرفت و پسرش مرا طلاق داد و اوارۀ غربت شدم.
آن لحظه گناه تمام مادرشوهرهای عالم روی دوشم سنگینی کرد. سعی کردم از دست دادن طلا را برای زن قدیم بفهمم اما گناه ازلی نمی‌گذاشت. هنوز هیچی نشده بود داشتم طرف مادرشوهر را می‌گرفتم؟
گفتم بهرحال شما خاطراتتان را ضبط کنید. این یک راه ماندگاری است.
قیافه‌اش درهم رفته بود. گفت: من به آقای نون گفتم حاضرم…
باز به رنج جاودانگی فکر کردم و نسبتش را با پول سنجیدم. دست یخ زده‌ام را به طرفش دراز کردم. دستکشش به سویم دراز شد. گفتم: به آقای نون سلام برسانید.
گفت عزیزم. همه داستان نویسها همین کار را میکنند در خارج.
گفتم: در خارج شاید. اینجا این حرف را به کسی بگویید میخندند.
با خود فکر کردم حتی به ریش من هم میخندند که در سرمای دیماه آمده‌ام اینجا دربه‌در دنبال داستان میگردم. سوز سرما از هر روزنه و درز لباسی اناجوانمردانه روی پوست می‎خزید.

خمیازه‌های کشدار عصرانه

داستانهای یا افسانه‌های عامه

چیزی که واضح است این است که ما تاریخی شفاهی داریم و اغلب ملت گوش هستیم تا چشم. یعنی بیشتر دوست داریم بشنویم تا بخوانیم. یکبار با یکی از دوستانی که به کلاس های داستان نویسی می رفتف صحبت می کردم و میپرسیدم در آن کلاسها چه می گویند چون او به کارگاه قصه نمی رفت بلکه به کلاسهای بحث های نظری درباره داستان می رفت. بعد از مدتی گفتگو، به او گفتم این چیزها را میتوانی در کتابها جستجو کنی. مکثی کرد و گفت خب وقتی استادم و تو یعنی من این حرفها را به او می زنیم دیگر چرا اینقدر وقت بگذارد و خودش برود دنبالش تا پیدا کند. منظورش این نبود که نخواند بلکه منظورش این بود که کتابهایی برای خواندن به او معرفی شود، البته تا حدودی حق داشت اما تا حدود زیادی نشان از همان فرهنگ شنیدن یا گوش در مقابل چشم یا نگاه بود.
بگذریم. به خاطر همین ویژگی فرهنگی و نیز زندگی در شرایط بیم و امید در سالیان دراز تاریخ کشورمان که همواره مردم از طرفی در ترس به سر برده اند و از سوی دیگر امیدی به بهبود اوضاع دارند تمام این عوامل دست به دست هم داده و شایعات یا همان حرفهای درگوشی گاه با ماجراهایی جالب دهان به دهان چرخیده. میخواهم ازین به بعد هر بار پستی را به یکی ازین شایعات اختصاص دهم. چیزهایی را که خودم به یاد دارم. شما هم اگر چیزی را در ذهن دارید خوب است اینجا کامنت بگذارید یا جایی بنویسید و به من هم خبر دهید. این کار نه فقط سرگرمی استف و اندکی مانع کسالت عصرهای طولانی تابستان میشود، بلکه گذشته از جمع اوری داستان های مردم ساخت، راهی به درون رویاهای کلی حافظۀ جمعی ما باز می کند.
از همین حالا ممنونم که مرا در این کار همراهی خواهید کرد و از فردا اولین شایعه- داستان را همینجا میگذارم.

سيروس

تقصیرِ بابابزرگ بود که نذاشت برم تو کوچه. هِی می‌گفت: «باز میخوای بری تو زمینِ دارسی؟ اون‌جا چی بهت می‌دن؟ تو اون شلوغی، زیرِ دست و پا می‌مونی.» مادر غُر زد. خاله‌زری خندید. نرفتم اون‌جا… می‌خواستم برم فوتبال تماشا کنم. اومدم تو باغ. ‌دویدم. یه لنگه کفشم از پام دراومد. مُرده‌ها با لباسایِ بلند و سفید، پشتِ سرم می‌اومدن. دنبالم می‌کردن. نتونستم کفشمو وَردارم. اون‌یکی لنگه رو هم دراُوُردم. هوا باز صدا ‌کرد و یهو تاریک‌ شد. پابرهنه دویدم، تندتر… ممد نبود. عبدل از پشتِ تنۀ یه نخلِ گُنده اومد بیرون، رفت پشتِ یکی دیگه قایم شد. صداش کردم، اما رفت نشست رو درخت، اون بالایِ بالایِ نخل. می‌گفت این‌جا بیشتر بارون می‌یاد. با دهنِ گُنده‌ش می‌خندید. دندوناش زرد بود. هسته‌هایِ خرما رو تُف می‌کرد رو من. گفتم: «ممد کو؟» با انگشت، پشتِ سرم رو نشون داد. اون‌جا، مُرده‌ها بودن. مُرده‌های خسته لباساشون گِلی بود. یکی‌شون که زن بود، دامنشو گرفته بود بالا گِلی نشه… کفشاش پاشنه‌بلند بود. اونم یه لنگهش از پاش دراومد. کفشایِ من دستِ هیچ‌کدومشون نبود. مردا ازش جلو زدن، از کنارِ من رد شدن، اما منو ندیدن. زن‌مُردهه دنبالِ لنگه کفشش می‌گشت. دستِ عبدل بود، اون بالا. گفتم: «بنداز براش، وگرنه می‌یاد می‌برتمون آ…» عبدل انداخت. کفشه گِرد بود. زیرش، یه پاشنۀ بلندِ نوکتیز داشت. تیزیِ پاشنه خورد تو سرش. عبدل خندید. منم خندیدم. زنه دردش نیومد. کفشه رو وَرداشت پوشید. پاش گِرد بود، عینِ کفش، اما پاشنه نداشت. عبدل نیگا کرد به پاهاش. بعد چشمک زد. گفتم: «بسم… الله…» بعدش گفتم: «بسم الله الرحمنِ الرحیم.» عبدل نبود. زن مُردهه نبود. مردهایِ مُرده هم نبودن. دویدم. پام رفت تو گِل. داشتم فُرومی‌رفتم: «آی… کمک… کمک… این‌جا باتلاقه…» کسی نبود. مردهایِ مُرده دُمِ پیرهنِ همدیگه‌رو گرفته بودن، از پشتِ نخلایِ اونطرفی رَد می‌شدن. انگاری دنبالِ زنه می‌گشتن. اما زنه غیب شده بود. من غیبش کردم. گریه‌م گرفت. پام از تو گِل درنمی‌اومد، گیر کرده بود. زن مُردهه باز پیداش شد. وایسّاد بالاسرم. یه نیزۀ چوبی دستش بود، می‌خواس نوکِ تیزی اونو فُروکنه تو گردنم. ممدو صدا زدم. نبود. بعد داد زدم: «مامان!… ما…» که خالهزری دستمو گرفت، کشید، یکی زد پَسِ گردنم: «خاک تو سرت! این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ تو باغچه… کوری؟ نمی‌بینی این هوا رو؟»
———————————-
متن بالا،بريده‌اي است از رمان «سكوت‌ها» كه به زودي منتشر مي‌شود. از آن داستان‌هايي بود كه سرنوشت عجيبي داشت. درست مثل بچه‌اي كه پدر و مادرش از پشت سرگذاشتن آن همه پيچ و خم در زندگي‌اش تعجب مي‌كنند. سال 88 به دست ناشري در تهران سپرده شد. آنقدر در آن‌جا معطل شد كه وزارت ارشاد هم سياست‌هاي سختگيرانه‌اش را نسبت به ادبيات خلاق آغاز كرده بود. بعد كه بالاخره به دست ارشاد سپرده شد براي كسب مجوز، نزديك دوسال بي‌خبري محض بود. براي ناشر مشكلاتي درست شد، از آن دست مشكلاتي كه براي تمام ناشرين آثار ادبيات خلاقه به وجود مي‌آيد.مطمئن شدم كه سرانجامي نخواهد داشت. كار را از ناشر و با رضايت خودش پس گرفتم. به يك ناشر معتبر ديگر نشان دادم. كار را قبول كرد اما پيشينه اش را كه در ارشاد مانده و خبري از آن نيست، نه. بالاخره،زمستان90 خبرش از ارشاد رسيد كه با اصلاحيه‌ي بلند بالايي مي‌تواند دوباره براي بررسي به ارشاد سپرده شود. آمدم خانه، مواردي را كه ارشاد با آن‌ها مشكل داشت، نگاه كردم. باورم نمي‌شد. حاضر نبودم سطري از آن كم شود. مدتي در خانه ماند و رفت لاي پوشه‌ي بقيه‌ي كارها. بعد فكري به ذهنم رسيد. فكري كه دوستي عزيز مطرح كرد. امشب آخرين مرور صفحاتش را انجام دادم و خستگي اين سه سال آزگار بيرون آمد.ريشه در زغال حالا با نام تازه «سكوت‌ها» آماده انتشار است، بدون اينكه يك كلمه از آن كم شود و تمام اين‌ها به همت و مهر همان دوست عزيز.

همزاد

مثل سگ کوچه‌های خالی رو تو باد و بوران گز می‌کنم. توفان مجال رو ازم گرفته. نمی‌دونم کجا می‌خواسّم برم. برای چی از خونه اومدم بیرون. خونه؟! کدوم خونه؟نمی‌دونم پاک گیج شده‌‌م. باد منو به هر طرف که بخواد می‌بره. خاکای تو کوچه رو محکم به صورتم می‌کوبه، خرده غذاهای مونده. بعضی وقتا حتی یه تیکه استخوون خشک که پوک و نرم شده.کیا ازین کوچه رفت و آمد کردن؟ آدمایی با کفشای نو و واکس زده آدمایی با کفشای پاره و ژنده . آدمای معمولی،آدمای بی‌کفش. آخه این‌جا همه‌جور آدم پیدا می‌شه. باز فراموش کردم. داشتم چی می‌گفتم؟ها ! کجا می‌خواستم برم؟ راسّی چرا امروز کریم سوپور نیومد که آشغالا رو جمع کنه. نمی‌دونم کیسه‌امو کجا جا گذاشتم، حتما دست نورحسنه. نکنه مال خودش کنه! حالا کجا می‌تونم پیداش کنم؟ وای مث این‌که نرمه شیشه رفت تو چشمم،پوف… ولی نه، به خیر گذشت. باید برم پیش کریم، حتما سر کوچه‌ی دانشگاهه، جایی که دخترا و پسرا رژه می‌رن. چی نیگاهایی هم میکنن انگار که تا حالا آدم ندیدن. نمی‌دونم شاید حق داشته باشن خب هرچی باشه براشون تعجب آوره یه مشت بچه که صبح کله‌ی سحر دور کریم سوپور جمع می‌شن، دنبال چی می‌گردن. از آشغالا چی می‌خوان. اما…نه فکر نمی‌کنم به ما نیگا کنن، اونا خیلی سرشون شلوغه اصلا ما رو نمیبینن. حتی یه روز که جعفر دستشو دراز کرد تا از یه دختره صدقه بگیره دختره که تو حال و هوای خودش بود جا خورد. کلاسورشو تو دستش جا به جا کرد و با دهان باز اول به جعفر بعد به من و کریم و نیگا کرد و رد شد. کریم زد پشت دست جعفر دو تا پسر جوون که اونور خیابون داشتن به طرف ما می اومدن خندیدن اما با ما نبودن، با خودشون بودن. یه بحث خیلی مهم داشتن انگار. اون یکی پرید و سط حرفم و یه چیزایی گفت انگار نه انگار که اصلا حرف منو شنیده. پرتی رفت تو حرف خودش.آخه من داشتم جواب اونو می‌گفتم، خب ولش کن به درک!…داشتم به چی فکر می‌کردم که این پسر اومد؟ آها… نه یادم نمی‌آد. راستی کجا افتاد، غیب شد و رفت تو زمین. خب بالاخره رسیدم به این خونه‌ی لعنتی. خوبه باز یه سقفی هست که تو باد و توفان بکپی توش. تو این توفان سنگ تکه‌تکه میشه تا چی برسه به آدم. این هم از کلید و … وای چقدر خسته‌ام… چه وضعی داره این اتاق تمام کتاب، کاغذا و نوار کاستا رو پخش زمین کردم رفتم… همه چیز زجر آور و خسته‌کننده‌اس درست مثل ظرف‌های نشسته‌ی و گندیده‌ی اون طرف اتاق…

تا فردا بعد از ظهر که رفتم کلاس همش تو این فکر بودم که این پسر خواب بود یا خیال؟ یا باد از سرزمین‌های دور دست پرتش کرده بود این‌جا. راستی کجا رفت که دیگه ندیدمش. شاید بدتر از من ؟… نه اصلا ممکن نیست . چقدر خرافاتی شده‌م. راستی از کجا اومده بود که جلوی من سبز شد وقتی از خیابون جلو دانشگاه رد می‌شدم سوپور محل رو دیدم که داشت آشغالای گاریشو نیگا می‌کرد چند تا پسر بچه‌ی ده دوازده ساله دور گاری حلقه زده‌بودن. انگار نه انگار که اون آشغالا بو میدن سرشونو با حرص و ولع کرده بودن تو گاری و هی می‌گفتن کریم… کریم… من زیاد چیزی متوجه نشدم به نظرم اسم سوپوره کریم بود. کریم یه پلاستیک پاره از تو آشغالا کشید بیرون و داد به یکی: جعفر بگیر!

-:پس ما چی؟

-: دیگه هیچی نیست،برین. شما دیروز گرفتین، امروزم جعفر.

یه لحظه دیدمش. همون پسر رو که دیروز جلوم سبز شده بود. قاطی بچه‌ها بود و یه بچه‌ی خیلی کوچولو پشت سرش یه ظرف شیرو تو دستش گرفته‌بود. هر دوشون از وسط ما دو تا رد شدن. عجیبه هیچ‌کی انگار ما رو نمی‌بینه ولی ما همه رو می‌بینیم. دیگه تو این خیابون دانشگاه همه رو می‌شناسیم ولی هیچ‌کس ما رو نمی‌شناسه یا شایدم اون‌قدر زیاد می‌شناسن که دیگه عادت کردن… ای بابا به من چه؟ من که دیگه حوصله‌م سر رفت. هی با خودم فکر و خیالات می‌کنم جعقر راست می‌گفت می‌شینم با خودم می‌بافم و هی رشته می‌کنم. چه هوایی هم هست، تف! همش گردو خاک، چشم ادم کور می‌شه. راستی اون دختره که اون روز بهش گفتم ده تومن بده برم نون بگیرم چه زود داد بعد که گفتم پنج تومن دیگه بده که یه نون بشه خرید خندید و گفت من از تو بدترم مگه نون 15 تومنی می‌خوری؟ قیمت نون 25 زاره. من از دورغ گفتم ننه‌ام معده‌اش زخمه دکتر گفته نون لواش نخوره فقط تافتون… بعد بازم خندید. منم می‌خواستم بخندم اما لبام خشک شده‌بود. بعد گفت 5 تومن رو برو از یکی دیگه بگیر من دیگه ندارم اگه داشتم می‌دادم. من ول کن نبودم چون می‌دونستم که پول بدهه. همین‌جور دنبالش راه افتادم. او هی رفت و چیزی گفت آخرش گفت از تو بعیده گدایی کنی. گفتم کار نیس. گفت می‌دونم اما نمکی که می‌تونی بشی. ببین مث اون پسر بچه که الان داره میادهیچ کاری نداره یه گاری بگیر دستت نونای خشک مردمو جمع کن و بعد برو بفروش. کاغذ پاره هر چی… و همین‌جور داشتم حرف میزدم کاغذ پاره، روزنامه باطله اول اینا رو جمع کن بفروش یه پولی میشه بعد با پولش نون خشکای مردمو بخر. پشت سرمو نیگا کردم پسر نبود. انگار حوصله‌ی وراجی‌های منو نداشت. چه بادی هم میآد، آدم ذله می‌شه، کجا غیبش زد این پسر؟می‌دونم که دروغ می‌گفت اما کاشکی 5 تومنه بهش داه بودم هر چند باز می‌رفت همین داستانو برا یکی دیگه تعریف می‌کرد اما کاش داده بودم. هر چند 5 تومنم خب برای من پولیه این روزا. اصلا پاک تو حال و هوای خودم بودم. تازگی‌ها انگار من همه رو می‌بینم اما هیچ‌کی منو نمی‌بینه، تو کلاس داشتم حرف می‌زدم که پسره یا اون دختره بود که پرید تو حرفم و بعد دنبال حرف اون گرفتن.هه هه هه…

تا کمر سرشو تو گاری کریم خم کرده بود. کریم می‌گفت برو دیگه چیزی نداره…

– چرا داره… امروزم به جعفر دادی.

– دِ… خب بیا خودت نیگا کن اگه پیدا کردی چیزی؟ خب دیگه حالا برو چیزی نیس دیدی که…دِ … ول کن دیگه شهرداری ایراد می‌گیره.

پسر ول کن نبود چسبیده بود به گاری. کریم از پشت رفت و یقه‌شو چسبید و از گاری کشیدش بیرون. پسر بیرون اومد … تو دستش یه استخوون بود رو کرد به کریم و گفت: این چیه پس؟…

– مرده سگ! اینو میخوای چی‌کار؟ اگه بخوام از اینا بدم که باید همه‌ی گاری‌مو بدم به تو. ..

پسر می‌دوید و داد می‌کشید سگ دروغ گو پس این چی بود؟ بغض بود تو صداش یا شادی که تو هیاهوی صداش نفهمیدم، اما استخونو تو هوا با خوشحالی تکون می‌داد و می‌دوید.

بدون این‌که بفهمم کی و چطور دیدم در کلاس روی یکی از صندلی‌های دسته‌دار نشسته‌ام. استاد پشت پنجره‌های بسته‌ی کلاس درس می‌داد. باد ذرات خاک رو به هوا می‌برد و به شیشه می‌کوبید. درختا امون نداشتن، اما کلاس آروم و ساکت بود. انگار همه‌ی ما تو یه محفظه‌ی شیشه‌ای محصور بودیم. کیفمو باز کردم تا خودکارمو بیرون بیارم . تو دستم یه استخون پوک و سیاه دیدم که گوشت گندیده بهش چسبیده بود. همه‌جا بوی گندیدگی می‌داد. پاک گیج شده‌بودم. بحث کلاس داغ بود. از تحولات سیاسی حرف می‌زدند یا داشتند دعوا می‌کردند. خواستم حرفی بزنم. خواستم شیشه‌های محفظه‌ی شیشه‌ای رو بشکنم … و استخون رو به بیرون پرت کنم… اما… اما… استخون تو گلوم گیر کرده بود…!!

پایان
زاهدان. اردیبهشت 75