بی‌صورت

یک قدم جلو آمد، او دو قدم پس پس رفت. دستهای مرد در دوطرفش رها بود. به جای صورت،دایرۀ سفید مسطحی تمام گردی صورتش را گرفته بود، گوشه های چشم و ابرویش بیرون زده بود.ماسک نبود. قدمی دیگر برداشت. زن از در بیرون رفت و به محض خروج، در اتاق محکم جلوی صورتش بسته شد. به سرعت از پله های باریک پایین رفت. جمعیت زیادی در طبقۀ پایین جمع شده بودند تا نگذارند کسی بالا برود.

Advertisements

وسوسۀ غیاب

از کنارۀ خیابان راه می‌رفت. روی برگهای خشک، زیر درختان لخت. پیاده‌رو، سمت راستش بود. ماشینی بوق کشید. کنار ایستاد تا بگذرد. چند گام جلوتر، ماشین ایستاد. مشکی بود. جلو رفت، در عقب را باز کرد و سوار شد. بدون اینکه نگاه کند، گفت: بریم. ماشین راه افتاد.سرش را بلند کرد. هیچکس در ماشین نبود، نه حتی راننده. همانجا تصمیمش را گرفت. نفس بلندی کشید و به آسودگی سر به پشتی صندلی تکیه داد.
از آن روز به بعد، هیچ‌کس از زن خبر ندارد، هیچ‌جا پیدا نشده و در دفتر محل کارش، غایبی همیشگی است.

روباه و راه

ما چیزی را گم کرده بودیم. به راه زدیم. شهر غریبه بود. جاده را نمی‌شناختیم. ماشین نبود یا نباید سوار می‌شدیم. به راه زدیم، پیاده. اول همه چیز شوخی بود. به گشت و گذاری در جادۀ ناآشنا می‌مانست. او جلو می‌رفت و من پشت سرش. گاه به گاه برمی‌گشت و کلامی با هم رد و بدل می‌کردیم. مسیر زیادی را پیاده رفتیم. این را به یکدیگر یادآوری کردیم و گم کرده، هنوز پیدا نبود. دمی سرم را پایین انداختم. حواسم نبود یا به چیز دیگری بود. گفتم باز خوب است که مِه نیست در این هوایی که همیشه مه‌آلود است. سر بلند کردم، نبود. به یک سه راهی رسیده بودم. می‌توانستم راه را مستقیم بروم یا بپیچم به سمت چپ. پیچیدم سمت چپ. به این گمان که او جلوتر از من، از این سمت رفته. راه فرعی سه‌راهی آن‌قدر عریض‌تر از راه اصلی بود که آدم به‌طور طبیعی آن راه را انتخاب کند. بازهم نبود. به نظرم آمد راه، سربالایی یا سرپایینی است.هم‌سطح نبود. به دوردست افق نگاه کردم. مِه سفید غلیظی داشت پایین می‌آمد. همه جا برف بود. مِه تا صورتم پایین آمد. دو طرف جاده، زمین‌هایی خالی‌ با تک و توک درخت در برف نشسته بود. ماسکم را روی دهان و بینی کشیدم. سرد بود. سربالایی نبود. صدایش زدم. به اسمی عجیب. چیزی مثل حتسوت. دوبار، سه بار گفتم. بعد یادم آمد این اسم به درد اینجا نمی‌خورد. اسم خودش را صدا زدم، اسم اصلی‌اش را. صدایم در اندک هوای اطرافم حبس می‌شد و از بین می‌رفت. طنینی نداشت. نبود، نمی‌شنید.

وقتی به جایی رسیدم که شیب تمام می‌شد، ایستادم. جلویم را نگاه کردم. یک روباه برفی بود. بو می‌کشید و جلو می‌آمد. خواستم بترسم. نترسیدم. ترس نداشت. کاری به من نداشت. روباه همان‌طور که به سمت من می‌آمد، ایستاد. رویش را از جاده به سمت زمین‌ها چرخاند. پشت که کرد، دمش را دیدم. در آن مه که همه چیز به زور دیده می‌شد، رنگ آبی آن پیدا بود. آبی کمرنگی با خطوط برفی در دو طرف. زیبا بود. برگشتم. حالا گمشدۀ اول را پیدا نکرده بودم، گمشده‌ای دیگر داشتم. راه رفته را برگشتم. چادری مشکی به سرم بود که زیر بغل‌هایم جمعش کرده بودم. گرمم می‌کرد اما دست و پایم را می‌بست. راه باز هم سربالایی بود اما شیبش کمتر. دویدم. یادم آمد که خسته‌ام نمی‌توانم بدوم. یا به قصد ورزش نمی‌توانم بدوم. به شکل فرار دویدم. پاهای بی‌رمقم سرعت گرفت، در هم پیچ می‌خورد و بی‌اراده مرا به جلو می‌راند. نرسیدم. نیافتم. ندیدم. از خوابی به خواب دیگر غلتیدم.
هشت آبان نود و یک

سخنرانی

«هنر، نه برای زیباتر کردن جهان بلکه برای معنا بخشیدن به جهانی است تا برایمان قابل فهم تر باشد.»

از متن سخنرانی دکتر سایه سوسن سرایی بعد از خروجش از کشور در اجلاس سالانه «هنر برای آزادی- آزادی برای هنر» در جمع ایرانیان مقیم خارج از کشور- لندن- موزه هنرهای شرقی-خاورمیانه، ایران. طبقه ششم.

پوست خربزه

زن نویسنده همان طور که از آپارتمان بیرون می آمد داشت فکر می کرد که چرا هیچ وقت خودش به جای راوی نبوده است. همیشه دوربین را رو به خودش گرفته بوده و از نگاه دیگران به خودش نگریسته. فکر می کرد ای کاش کار بهتری انجام داده بود و دوربین را جلوی چشم خود می گرفت تا از نگاه خودش به خود نگاه کند، حتی گفت گوربابای دیگران یعنی ترس از حضور دیگران این همه در ذهن او پررنگ بوده؟
پوست راه راه سبز روشن خربزه لحظه ای د رچشمش نشست و همان دم با آن سر خورد. وقتی روی آخرین پله افتاده بود آخرین صدایی که شنید،صدای آژیر آمبولانس بود و آخرین تصویر ذهنش، همان تکه پوست خربزه بر پله بود. چشم هایش را بست و صداهای جهان برای همیشه خاموش شد.

دمپایی های گربه

با چشم های گشوده ی سبز خواب بود و روسری اش دور گردنش سفت گره خورده بود. اتاقش که کوپه ای از یک واگن قراضه بود با پرده ای از اتاق او جدا شده بود. می دانست که تنها در آن اتاق زندگی می کند و معمولا با کسی حرف نمی زند. آهسته از کنارش گذشت. در اتاقش باز بود و از گوشه ی چشم اتاقش را برانداز کرد. گربه را بغل گرفته بود، نیمه خواب. وارد کوپه ی خودش که خواست بشود دمپایی های گربه را از پایش کند. سیاه بود با خطوط بند مانندی که پنچه های پا را می گرفت در جلو. دمپایی ها را همان جا جلو در گذاشت و کتانی های خودش را داخل برد. گفت: این طور فکر می کنند اینجا بچه هست. کتی -بچه ی گربه ی شیرین – کش و قوسی به خودش داد و پرید روی تخت بالایی.
خودش روی تخت پایینی نشست و بی هیچ ترسی به یک جفت چشم سبز که در خواب باز مانده بود، اندیشید.

کابوس

روبرویش دو حفره‌ی غارمانند بادامی شکل ظاهرشد . بین دو حفره، دیواره‌ی باریکی بود و هردو شبیه هم . دور و برش را نگاه کرد هیچ چیز نبود ،جز همان دو حفره‌ی غارمانند روبرو. به ناچار درون یکی فرو رفت. به دالانی تاریک گام گذاشته‌بود و هر چه بیشتر پیش می‌رفت،رطوبت و شرجی هوا بیشتر می‌شد . چشمش جایی را نمی‌دید، درخت‌هایی سیاه از  دیواره‌ها‌ی حفره بیرون زده‌بود. با خود اندیشید ، این‌ها قندیل‌های درون غار است . به یکیشان که دست سائید ، تیزی و زمختی‌اش دستش را پس زد . جلوتر که می‌رفت ردیف درخت‌های بی‌نظم که افق بالای سرش را پر کرده‌بود،فشرده‌تر می‌شد . حالا دیگر دستش را به دیواره هم نمی‌توانست بگیرد . گاه‌گاهی وزش نه چندان ملایمی او را به عمق حفره هل می‌داد و باز می‌گرداند. چند باری پایش لغزید و نزدیک بود به باتلاق فرو رود.با خودش فکر کرد کاش به آن غار دیگر می‌رفت. نمی‌توانست قدم‌هایش را تند کند. احساس کرد دارد به انتها می‌رسد . دیواره‌ی وسطی که می‌بایست همان دیوار بین دو غار باشد باریک‌تر می‌شد وهوای مرطوب تند تند به صورتش می‌خورد . ناگهان درخت‌های سیاه محو شدند . زن همان‌جا نشست و کیف گلدوزی شده‌ از دستش رها شد . در وحشت عظیمی که سراپایش راگرفته بود ، در بی‌نهایت نگاهش، تکه‌های پنیری شکل فشرده‌ای را دید که در هم پیچ خورده‌بودند . وزشی عجیب او را به جلو کشید و بعد ناگهان به عقب پرتاب شد  و در حین پرتاب، محکم به نوک تیز درخت های سیاه می‌خورد تا به بیرون افتاد .  به پشت روی زمین افتاده‌بود که با تکیه دست‌ها ،  نشست . دستش روی زمین به دنبال کیف می‌گشت که به یاد آورد ازحفره‌ی بینی برای رسیدن به مغز گذشته است . کیف را فراموش کرد و به تکه‌های پنیر فاسدی فکر می‌کرد که به اسم مغز در هم چین خورده‌بود. با خود گفت شاید گذشتگان به درستی نام دیگرمغز را دماغ گذاشته‌بودند.

چشم‌هایش را دمی گشود ، چیزی ندید و در ظلمت فراگیر یک خواب به خواب دیگری غلتید .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن : در چند روز آینده، دمادم پذیرای دوستانی ست که دیدگاه ها و نظرات خود را درباره ی نگاه زنانه درداستان نویسی مطرح می نمایند. خوشحال می شویم چنان چه شما هم  دیدگاهی در این ارتباط و یا مقاله ای برای معرفی دارید ، با ما باشید.

سپاس

لوح

در تاریک‌ترین نقطه‌ی دنیا نشسته‌است . هیچ چیز را نمی‌بیند و نمی‌داند در ته چاهی‌ست یا در دل غاری. زنی در آستانه‌ی تاریکی پیدا می‌شود ، بلند بالا و سیاه‌پوش . در آن‌جا که ایستاده پشتش به نور است و صورتش رو به تاریکی اما به وضوح خطوط صورتش دیده‌می‌شود . لوحی را دردست دارد که موهای سیاه افشانش به دور آن ، شکوه‌اش را بیشتر کرده ، مثل حاشیه ای بر یک تابلو . می‌گوید : بخوان . نمی‌تواند ، چون در تاریکی ، جز صورت زن چیزی نمی‌بیند.می‌گوید نمی‌تواند . لوح را بر زمین ، جلوی پایش می‌اندازد بی‌که ذره‌ای خم شود . همان طور نشسته به طرف لوح می‌رود ، نگاهش می‌کند . حروف و اعدادی را به زبان‌ها ی مختلف به رمز نوشته‌اند . درمی‌یابد که کشف آن رموز کلید آزادی‌اش از تاریکی‌ست . در حین کشف حروف و اعداد منقوش بر لوح درمی‌یابد که برخی از آن ها به خط هیروگلیف و برخی زبان‌ها یباستان هم هست . باید آن‌ها را دسته‌بندی کند تا ببتواند به رمزشان پی برد اما قلم و کاغذی ندرد که دسته‌بندی هایش را بنویسد تا حفظ شود ، چاره‌ا یندارد و همه‌چیز را به حافظه می‌سپارد . کاری طاقت‌فرسا را شروع نموده که هر چه پیش می‌رود ، ذهنش روشن و روشن‌تر می‌شود. خستگی تمام وجوش را پر کرده اما او همچنان مشغول است و در سرمای ناشی از تاریکی خیس عرق شده آن‌قدر که وجود زن را از یاد برده .
بعد خود را بیروه غار می‌بیند ، همان‌جا درمی‌ابد که مکان تاریکش غاری عمیق بوده . به مردمی که اطرافش ایستاده‌اند و توجهی به او ندارند ، ماجرا را شرح می‌دهد . کسی حرف‌هایش را گوش نمی‌کند یا توجهی به او ندارند ، آن‌ها نگاهشان به سمت نامعلومی‌ست و درباره‌ی چیزی حرف می‌زندد که ارتباطی به او ندارد . تک و توکی که حرف‌هایش را شنیده‌اند ، باور ندارند. او لوح را به عنوان مدرک شهادت نشانشان می‌دهد اما می‌بیند لوحی را که در دست دارد، تکه کاغذ بی‌ارزشی ستکه چیزها ی معمولی رویش نوشته‌شده ف همان‌طور که کاغذ را مچاله می‌کند به آن ها یادآوری می‌کند که زنی از آن‌جا ازکنار آن‌ها گذشته و آن‌ها باید او را دیده‌باشند .آن‌ها به حرفش گوش می‌دهند و بعد رویشان را به سمتی می‌گیرند که دیگران گرفته‌اند . از جمعیت فاصله می‌گیرد و به دنبال زن همه‌جا سر جا می‌چرخاند تا در نقطه‌ای از ساحل ، او را می‌بیند که به طرف آب‌ها می‌رود ، به سویش می‌دود اما به او نمی‌رسد . کشتی بزرگی آن‌جا منتظر زن است تا سوار شود. ا زهمان‌جا که ایستاده با خود عهد می‌کند که اگر زن برگشت و پشت سرش را نگاه کرد به معنا ی آن است که برمی‌گردد اما اگر برنگشت ، بدان معناست که هرگز او را نخواهد دید . زن برمی‌گردد. نمی‌داند به او نگاه می‌کند یا به چیزی که در پشت سر اوست اما نگاهش کوتاه است و پاهای برهنه‌اش را بر شن‌های ساحل می‌گذارد و می‌رود . حالا مردم ، سمت نگاهشان را رها کرده اند و دور او جمع شده‌اند . می‌گوید ، او می‌آید …می آید. در نگاه آن‌ها هیچ نشانی از باور یا عدم باور نیست . نگاهشان سرد است . کسی او را ندیده . او روزها و سالیان را کنار دریا سپری می کند و پیر می‌شود تا او بیاید. هیچ چیز را نمی‌بیند نه موجی ، نه طلوعی نه غروبی از دریا ، تنها نگاهش به سمتی از دریاست و کاغدی که حالا دیگر نداردش.

ویرانی

اول فقط دو تقه بود ، کمی نامنظم و خفه ،آن قدر که توجهش را جلب نکرد . همان طور که روی کاناپه با چشم‌های باز دراز کشیده‌بود ، پهلو به پهلو شد . بعد سه تقه شد ، دو تا خفه و سومی بلند و با فاصله از آن دو . چشم‌ها را به اطراف چرخاند که باز همان صدا با همان فواصل آمد ، پرشتاب‌تر . در جایش نشسته‌بود که با شنیدن دوباره و بلندتر صدا به‌خود آمد . شیر آب و آب‌گرمکن را چک می‌کرد که صدا بی‌وقفه و دم‌به‌دم بلندتر می‌شد. سرسام گرفته هرگوشه‌ای را سر می‌زد ، حتی کوچه را نگاه کرد،وقفه‌های صدا در بی‌نظمی‌شان ریتم داشتند ، خفه و تهدید آمیز . وقتی که ناامید نشست بر کاناپه به صدا گوش سپرد که در بلندترین حالت ممکن، ناگهان فرو ریخت . سکوت دهانش تلخ بود و قلبش به شدت می‌کوفت .دگمه‌ی  ریموت تلویزیون را فشرد ، صدای ویرانی و بوق ممتد ، خانه‌ای در گوشه‌ای از زمین خراب شده‌بود ، قلبش هنوز تند می‌زد .

مصاحبه با نویسنده ی داستان های پریان ؛ناتالی بابیت را در سایت مرور بخوانید .

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: