ماجرای یک رمان، کتابی که تبعید شد

داستان کتاب سکوت‌ها
سکوتهاسخت بود. اولش را می‌گویم. همان وقتی که آدم شروع به نوشتن داستانی می‌کند که نمی‌داند به کجاها می‌خواهد ببردش. آدمهای زیادی همینجور در ذهنت رژه می‌روند و می‌آیند و برصفحات کاغذ می‌نشینند اما ماندنشان چندان دیری نمی‌پایید.
یادم می‌آید تابستان گرمی را که در خانۀ کوچکم در شهرستان محل خدمتم می‌نشستم و ساعتها کاغذ را سیاه می‌کردم تا رمانی بنویسم. رمانی که طرح مبهمی از آن از در ذهن داشتم و یکی از شخصیتهایش در داستان کوتاهی قبلا به قلم آمده بود. تنها دوست و همدمی که در ان زمان داشتم، از آن داستان کوتاه خیلی لذت می‌برد. از شخصیت عباس. اما عباس برای من در آن داستان تمام نشده بود و باید زبان باز می‌کرد نه آن طور که صمً بکم در داستان کوتاه نشسته بود. اما بعد از دویست سیصد صفحه‌ای که نوشتم، تمامش را یکجا با هم به ماشین بازیافت سرکوچه‌مان دادم و گذاشتم تا در ذهنم ته‌نشین شود. چند سال بعد بود که دوباره تصمیم گرفتم بنویسمش، وقتی که بحران‌های وحشتناکی را از سر گذرانده بودم و حالا بدون ترس از دیوارهای پشت خانه می‌نوشتم، تا قبل از آن، تنها دغدغه‌ام، امنیت بود. عدم امنیتی که تمام زندگی‌ و ذهنم را پر کرده بود. ماجرایش مفصل است که چرا چشمهایی به دنبالم بودند و این احساس که من می‌بایست برای کوچکترین کارم، جواب پس بدهم، کابوس شب و روزم بود.
روزهای بعد از خرداد هشتادو هشت را خوب یادم است. خشمگین و مستأصل بودم و می‌دانستم که کاری نکرده دارم. صبح‌ها خودم را در اتاق حبس می‌کردم و روی کاغذهای باریک می‌نوشتم و به هیچ‌کس نه نشان می‌دادم و نه حرفی می‌زدم. تمام که شد همان همراه همیشگی بود که باز به استقبال عباس داستان شتافت. اما اعتماد به نفسم کم بود. نمی‌توانستم رمان را بدهم جایی بخوانند و ببینم که امکان چاپ دارد یا نه. دادمش به یکی از دوستان. برایش پست کردم. داستان نویس جوان و با اعتماد به نفس، داستان را خواند و گفت که برایم ناشری پیدا می‌کند و مهربانانه این‌کار را کرد. داستان اما در ایران چاپ نشد. بعد از حدود یک سالی که در دست ناشر معطل مانده بود، خودم پیگیر ارشاد شدم و شد آنچه نمی‌بایست بشود. اصلاحیۀ بلند بالایی داشت و با اینکه می‌توانستم مواردی را که ارشاد ایراد گرفته بود، حذف و تعدیل کنم، اما دلم به این کار رضا نداد. من، خود دوره‌ای از سانسور شخصی را پشت سر گذاشته بودم، همان روزهایی که از سایۀ خودم هم می‌ترسیدم و مدام زیر ذره بین اطرافیانم بودم. همان روزها با اینکه سایه‌ام را از دیگران پنهان می‌کردم، بر افکار و عملکردم خط نکشیده بودم و شاید برای همین بود که نمی‌توانستم تیغ بر کلمات و جملات و صفحات کتابی بکشم که ممیز ارشاد را خوش نیامده بود. بخش‌هایی که می‌دانستم اگر در دست ممیز دیگری بود، شاید اصلاً شامل جرح و تعدیل نمی‌شد.
بعد کتاب را به نویسنده‌ای سپردم که داستان را می‌شناخت و استقبال او برای چاپ بود که مرا کاملاً در کارم دل‌گرم کرد و گفت که این کار را منتشر می‌کنم. کتاب را به خانۀ هنر و ادبیات گوتنبرگ و آقای ناصر زراعتی سپردم که دقت و وسواس زیادی در انتخاب کلمات و کتاب داشت و با اینکه نشر کتاب در خارج از ایران، دشواری‌های فراوانی دارد و اغلب نویسندگان با سرمایۀ شخصی اینکار را می‌کنند، این کتاب فقط با اعتماد ناشر، به چاپ ‌رسید و امیدوارم که ناشرین محترم پاداش اعتماد خود را بگیرند.
اوایل غمگین ازین بودم که این کتاب و عباس آوارۀ داستانم در ایران خوانده نخواهد شد اما وقتی خبر انتشارش به دستم رسید، دریافتم که سبکبالی و شعف من از چاپ این کتاب، بخاطر باری است که بر زمین گذاشته شده تا باری دیگر و ادمهایی دیگر که نصفه نیمه- این بار در هارد کامپیوتر به جای کاغذهای باریک- نشسته‌اند، از زمین برداشته شود. اینکه کسانی این کتاب را می‌خوانند که من اصلا نمی‌بینمشان، شاید هیچوقت نبینمشان و شهر و کشور محل زندگی‌شان را نشناسم اما همه، نقطۀ مشترکی داریم و آن اینکه زبان این داستان را می‌دانیم، حالا چه باک که یکی اینجا و در ایران باشد و یکی مایل‌ها دور از کشور. حالا به آدمهایی فکر می‌کنم که در آخرین بازخوانی‌هایم در همان سال هشت و هشت، از داستان حذف شدند و به کنجی نشسته اند، تا جای خود را در داستانی دیگر پیدا کنند. حالا یک تجربۀ مهم دیگر هم دارم، چاپ و نشر در ایران(گذشته از ارشاد و قوانین خاص خودش) دست اندازهای زیادی دارد، آشنایی، دوستی، سری در مطبوعات داشتن و… می‌دانم که من هیچوقت علاقه‌ای نخواهم داشت که برای نشر کتابم، به این طرف و آن طرف سرک بکشم اما امیدوارم جریان جاری در داستان این کتاب و دیگرداستان‌های هنوز منتشر نشده‌ام، آن‌قدر قدرتمند باشد که ذهن و دلی را متوجه خود کند و چشمی را برای خواندن به سویش کشد، بدون هیچ تبلیغ اینترنتی یا مجله‌ای دربارۀ کتاب. شاید این ارتباط خالص‌تری باشد با خواننده‌ای که کتاب را از سر کنجکاوی می‌خواند تا کسی که از سر آشنایی.
و حالا واقعا نوشتن ناتمام‌ها را آغاز کرده‌ام، انگار تا کاری کامل به سرانجام نرسد، انگیزه کار تازه این همه قدرتمند نخواهد شد.
<

Advertisements

کلاغ بانو

در یکی از سایتهای ترجمه خارجی وبگردی میکردم. که چشمم به این متن برای تست ترجمه افتاد. من هم نگاه به ساعت تحویل کردم و بدون اینکه به تاریخش دقت کنم، سریع ترجمه کردم تا بفرستم. اما متأسفانه، تاریخ متن برای فوریه بود و الان وقت آن ترجمه نبود. از داستان خوشم آمد. نمی دانم از کیست و کدام کتاب است. همین است یا ادامه دارد؟ هر چه هست تا همینجا هم داستان کوتاه جالبی است.هر چند بدون ویرایش است این متن. اما در اینجا گذاشتم تا شاید اگر گذر کسی به این متن افتاد و اتفاقا برایش آشنا بود، نشانی از نویسنده اش بدهد. البت که گوگل کمک می کند، اما هنوز فرصت جستجو نداشته ام. اسم داستان را هم خودم انتخاب کردم و بله، خواندن داستان، اینطور تصادفی، یکی از لذتهای نگفته است.
***
وقتی که زن به خانۀ کوچکش در استرود* رفت و چهار بچۀ کوچک او را زیر پر و بال گرفت، مادری سی ساله بود و هنوز کاملاً زیبا. به گمانم تا پیش از آن با کسی مثل آن مرد ملاقات نکرده بود. مرد جوانِ به شدت خودنما و اصیل زاده‌ای پارسامنش بود که با شکل ظاهری و طرز رفتارش، هماهنگی و موزونی حرکات و بلندپروازی‌هایش همراه با افسون‌گری‌ها، کلام هوشمندانه و نگاه های خوب انکار ناشدنی‌اش، باعث شد زن به محض دیدن او، به شدت شیفته‌اش شود. به این ترتیب زن فوراً به دام عشق او افتاد و تا همیشه به این عشق وفادار ماند. همچنین او که خوش بر و رو و حساس بود نیز، پدرم را مجذوب خود کرد. بنابراین آن‌ها با هم ازدواج کردند و خیلی بعدتر، مرد، او را با بچه‌ها و تمام چیزهایش ترک کرد.
وقتی مرد رفته بود، او ما را به دهکده آورده و برای سی سال انتظار کشید. من فکر نمی‌کردم اوحتی بداند که چه چیزی مرد را وادار به ترک او کرده بود، گرچه دلایل به اندازۀ کافی روشن به نظر می‌رسید. او خیلی درست‌کار بود و برای این مردِ وحشت زده، زیادی طبیعی بود چون خیلی از قوانین شسته رفتۀ مرد پرت بود. با این همه، او دختری روستایی، شاید سرگشته و پرشور و حال و عاشق بود. در عین‌حال، مثل زاغچه‌ای روی دودکش بخاری، شلخته و موذی بود. خانه‌اش را پر از لته کهنه و جواهرات کرده بود، روزها زیر نور خورشید، خوشحال بود و وقتی از چیزی می ترسید، با صدای بلند جیغ و فریاد می کرد، با نگاه‌های کنجکاو، از فضولی کردن سیر نمی شد. یا فراموش می‌کرد چیزی بخورد یا تمام روز، تا هنگامِ غروب که خورشید در خون بنشیند، می‌خورد. او با قانون سادۀ علف زندگی می‌کرد و به دنیا عشق می‌ورزید و برنامه‌ای برای زندگی نداشت. چشمانی پاک و تیزبین در کشف شگفتی‌های طبیعی داشت و نمی‌توانست خانه‌ای را برای زندگی‌اش پاکیزه و مرتب نگاه دارد. آرزوی پدرم، چیزی کاملاً متفاوت بود، چیزی که زن هرگز به او نداده بود مثل داشتن زندگی‌ غیر قابل سرزنشی در خارج شهر، چیزی که در نهایت مرد به دست آورد.
مادرم، سه یا چهار سال را با پدرم گذراند، آسایش زندگی‌اش در خوردن بود. در آن زمان موضوعی که باعث خرسندی او می‌شد و از آن مراقبت می‌کرد این بود که خود را برای بازگشت احتمالی مرد متقاعد کند. احتمالاً دربارۀ این کار با ترسی آمیخته به احترام صحبت کرده است، نه اینکه موضوع تمام شده باشد اما به هر حال چیزی بود که اتفاق افتاده بود.
———————————————–
پ ن:* Stroud

پایان جهان و طعم تلخ قند

استکان داغ چای را برداشت. در قندان را باز کرد. تمام آب نبات‌ها طبق معمول به هم چسبیده بودند و برق خفیفی از رطوبتِ روی آن به چشم می‌نشست. دوباره درِ قندان را گذاشت و در کنار گوشۀ میزها دنبال شکلاتی گشت. یکی از آن سر میز گفت راستی خانم دال، خبر داغ این روزها را شنیده‌ای؟ استکان به دست بدون اینکه به شکلاتی رسیده باشد رفت کنار همان همکار نشست.
-: نه چه خبری؟
-: ای بابا، پس تو از چی خبر داری؟ کسوف بزرگو می‌گم دیگه.
– کسوف بزرگ؟
استکانش را به لب برد. گفت : بدون قند نمی‌تونم بخورم.
– خب قندون که قند داره چرا بر نمی‌داری؟
– نه از اونا نمی‌خوام، اونا تو دهن، بدتر سنگ می‌شه عوض اینکه طعم چای رو شیرین کنه نه هیچی. حالا کی هست؟
– نه بابا. اون چیزی که خیال میکنی نیس. اینو آقای پرفسور داموس گفته. گفته که در روز نمیدونم چندم میلادی سال دو هزار و دوازده، خورشید کسوف می‌کنه و جهان به تاریکی می‌ره. خلاص. دنیا تموم می‌شه.
– پرفسور داموس؟ ها منظورت نوسترآداموسه؟
– آره آره. میگن هر چی تا حالا پیش بینی کرده درست در اومده. همین‌جوره؟
– آره همین‌جوره. گفته بود سال دوهزار دنیا به آخر میرسه.
– نه سال دو هزار و دوازده. مردم خیال می‌کردن دروغ گفته تو بگو قراره شب یلدا این اتفاق بیفته.
دوباره در قندان را برداشت و به آب نبات‌های خیس خیره شد. به ناچار یکی را برداشت و با بی‌میلی به دهان گذاشت. دوستش ادامه داد: سه روز خورشید کسوف می‌کنه. اگه بعد از اون سه روز خورشید بالا نیاد، پایان دنیاست و وارد عصر یخبندان می‌شیم و تمام.
ریز خنده‌ای کرد: بالاخره تا چند وقتی هنوز دستگاه‌های گرمایشی کار می‌کنن. ما زنده می‌مونیم نگران نباش برای نسل بعد چیزی نمی‌مونه.
– حق داری می‌خندی. خوش به حالت اصلاً اینترنت و این چیزا رو نمی‌خونی، آدم دیوونه می‌شه.
– توی اینترنت اینو دیدی؟
– آره بابا. اگه بری سراغ اینترنت، تمام سایتا پرن. همه خبر دادن که تا پایان دنیا فاصله‌ای نداریم. ولی این چیزی نیست. برای ما یکجور امیدواری هم هست.
زن استکان خالی‌اش را روی میز گذاشت. آب نبات هنوز در دهانش بازی می‌کرد. سرش را به علامت سوال تکان داد.
– بعد این سه روز اگه خورشید در نیاد یعنی ظهور اتفاق می‌افته.
همانطور که با قند آب نرفته در دهانش بازی میکرد دید که رنگ از رخ همکار جوانش پریده. نمی‌فهمید، او می‌بایست خوشحال باشد اما خوشحال نبود. چیزی نگفت. هر حرفی درباره مقدسات او را بیشتر گیج و سردرگم می‌کرد. با بی تفاوتی گفت: صبر می‌کنیم تا برسه. خدا رو چه دیدی، هر چیزی در همین دورۀ ما اتفاق افتاد. چرا نباید پایان جهان اتفاق بیفته؟
زن سرش را پایین انداخت. گفت: راست می‌گی. منم باور نمی‌کنم. اینترنتم خیلی دروغ می‌نویسه. چند وقت پیش نوشته بود یکی گریه می‌کنه و از چشاش به جای اشک مروارید میاد بیرون بعدش معلوم شد دروغه. راستی کی اینا رو می‌نویسه؟
دستمالی از جیبش بیرون آورد و جلوی دهانش گرفت. اهسته آب نبات آب نشده را توی آن بیرون آورد. فکر کرد در پایان جهان و عصر یخبندان همۀ اشکها مرواریدی شکل می‌شوند. دستمال را لوله کرد و در دست نگهش داشت: نگران نباش. کسی نمی نویسه. اونام یکی‌ان مثل خود ماها. هر کسی میتونه بنویسه.
-یعنی منم می‌تونم برم هر چی از ذهنم در اومد رو بنویسم؟
– آره. اگه دنیا به آخر نرسید.
بلند شد دستمال حاوی آب نبات باز نشده را توی سطل انداخت و در سرمایی مثل سردی پایان جهان از اتاق استراحت بیرون آمد تا به نوبت بعدی کاری‌اش برسد.
دنیا داشت به آخر می رسید و هنوز کسی نمی‌دانست باید ازین موضوع خوشحال باشد یا ناراحت؟

سيروس

تقصیرِ بابابزرگ بود که نذاشت برم تو کوچه. هِی می‌گفت: «باز میخوای بری تو زمینِ دارسی؟ اون‌جا چی بهت می‌دن؟ تو اون شلوغی، زیرِ دست و پا می‌مونی.» مادر غُر زد. خاله‌زری خندید. نرفتم اون‌جا… می‌خواستم برم فوتبال تماشا کنم. اومدم تو باغ. ‌دویدم. یه لنگه کفشم از پام دراومد. مُرده‌ها با لباسایِ بلند و سفید، پشتِ سرم می‌اومدن. دنبالم می‌کردن. نتونستم کفشمو وَردارم. اون‌یکی لنگه رو هم دراُوُردم. هوا باز صدا ‌کرد و یهو تاریک‌ شد. پابرهنه دویدم، تندتر… ممد نبود. عبدل از پشتِ تنۀ یه نخلِ گُنده اومد بیرون، رفت پشتِ یکی دیگه قایم شد. صداش کردم، اما رفت نشست رو درخت، اون بالایِ بالایِ نخل. می‌گفت این‌جا بیشتر بارون می‌یاد. با دهنِ گُنده‌ش می‌خندید. دندوناش زرد بود. هسته‌هایِ خرما رو تُف می‌کرد رو من. گفتم: «ممد کو؟» با انگشت، پشتِ سرم رو نشون داد. اون‌جا، مُرده‌ها بودن. مُرده‌های خسته لباساشون گِلی بود. یکی‌شون که زن بود، دامنشو گرفته بود بالا گِلی نشه… کفشاش پاشنه‌بلند بود. اونم یه لنگهش از پاش دراومد. کفشایِ من دستِ هیچ‌کدومشون نبود. مردا ازش جلو زدن، از کنارِ من رد شدن، اما منو ندیدن. زن‌مُردهه دنبالِ لنگه کفشش می‌گشت. دستِ عبدل بود، اون بالا. گفتم: «بنداز براش، وگرنه می‌یاد می‌برتمون آ…» عبدل انداخت. کفشه گِرد بود. زیرش، یه پاشنۀ بلندِ نوکتیز داشت. تیزیِ پاشنه خورد تو سرش. عبدل خندید. منم خندیدم. زنه دردش نیومد. کفشه رو وَرداشت پوشید. پاش گِرد بود، عینِ کفش، اما پاشنه نداشت. عبدل نیگا کرد به پاهاش. بعد چشمک زد. گفتم: «بسم… الله…» بعدش گفتم: «بسم الله الرحمنِ الرحیم.» عبدل نبود. زن مُردهه نبود. مردهایِ مُرده هم نبودن. دویدم. پام رفت تو گِل. داشتم فُرومی‌رفتم: «آی… کمک… کمک… این‌جا باتلاقه…» کسی نبود. مردهایِ مُرده دُمِ پیرهنِ همدیگه‌رو گرفته بودن، از پشتِ نخلایِ اونطرفی رَد می‌شدن. انگاری دنبالِ زنه می‌گشتن. اما زنه غیب شده بود. من غیبش کردم. گریه‌م گرفت. پام از تو گِل درنمی‌اومد، گیر کرده بود. زن مُردهه باز پیداش شد. وایسّاد بالاسرم. یه نیزۀ چوبی دستش بود، می‌خواس نوکِ تیزی اونو فُروکنه تو گردنم. ممدو صدا زدم. نبود. بعد داد زدم: «مامان!… ما…» که خالهزری دستمو گرفت، کشید، یکی زد پَسِ گردنم: «خاک تو سرت! این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ تو باغچه… کوری؟ نمی‌بینی این هوا رو؟»
———————————-
متن بالا،بريده‌اي است از رمان «سكوت‌ها» كه به زودي منتشر مي‌شود. از آن داستان‌هايي بود كه سرنوشت عجيبي داشت. درست مثل بچه‌اي كه پدر و مادرش از پشت سرگذاشتن آن همه پيچ و خم در زندگي‌اش تعجب مي‌كنند. سال 88 به دست ناشري در تهران سپرده شد. آنقدر در آن‌جا معطل شد كه وزارت ارشاد هم سياست‌هاي سختگيرانه‌اش را نسبت به ادبيات خلاق آغاز كرده بود. بعد كه بالاخره به دست ارشاد سپرده شد براي كسب مجوز، نزديك دوسال بي‌خبري محض بود. براي ناشر مشكلاتي درست شد، از آن دست مشكلاتي كه براي تمام ناشرين آثار ادبيات خلاقه به وجود مي‌آيد.مطمئن شدم كه سرانجامي نخواهد داشت. كار را از ناشر و با رضايت خودش پس گرفتم. به يك ناشر معتبر ديگر نشان دادم. كار را قبول كرد اما پيشينه اش را كه در ارشاد مانده و خبري از آن نيست، نه. بالاخره،زمستان90 خبرش از ارشاد رسيد كه با اصلاحيه‌ي بلند بالايي مي‌تواند دوباره براي بررسي به ارشاد سپرده شود. آمدم خانه، مواردي را كه ارشاد با آن‌ها مشكل داشت، نگاه كردم. باورم نمي‌شد. حاضر نبودم سطري از آن كم شود. مدتي در خانه ماند و رفت لاي پوشه‌ي بقيه‌ي كارها. بعد فكري به ذهنم رسيد. فكري كه دوستي عزيز مطرح كرد. امشب آخرين مرور صفحاتش را انجام دادم و خستگي اين سه سال آزگار بيرون آمد.ريشه در زغال حالا با نام تازه «سكوت‌ها» آماده انتشار است، بدون اينكه يك كلمه از آن كم شود و تمام اين‌ها به همت و مهر همان دوست عزيز.

همزاد

مثل سگ کوچه‌های خالی رو تو باد و بوران گز می‌کنم. توفان مجال رو ازم گرفته. نمی‌دونم کجا می‌خواسّم برم. برای چی از خونه اومدم بیرون. خونه؟! کدوم خونه؟نمی‌دونم پاک گیج شده‌‌م. باد منو به هر طرف که بخواد می‌بره. خاکای تو کوچه رو محکم به صورتم می‌کوبه، خرده غذاهای مونده. بعضی وقتا حتی یه تیکه استخوون خشک که پوک و نرم شده.کیا ازین کوچه رفت و آمد کردن؟ آدمایی با کفشای نو و واکس زده آدمایی با کفشای پاره و ژنده . آدمای معمولی،آدمای بی‌کفش. آخه این‌جا همه‌جور آدم پیدا می‌شه. باز فراموش کردم. داشتم چی می‌گفتم؟ها ! کجا می‌خواستم برم؟ راسّی چرا امروز کریم سوپور نیومد که آشغالا رو جمع کنه. نمی‌دونم کیسه‌امو کجا جا گذاشتم، حتما دست نورحسنه. نکنه مال خودش کنه! حالا کجا می‌تونم پیداش کنم؟ وای مث این‌که نرمه شیشه رفت تو چشمم،پوف… ولی نه، به خیر گذشت. باید برم پیش کریم، حتما سر کوچه‌ی دانشگاهه، جایی که دخترا و پسرا رژه می‌رن. چی نیگاهایی هم میکنن انگار که تا حالا آدم ندیدن. نمی‌دونم شاید حق داشته باشن خب هرچی باشه براشون تعجب آوره یه مشت بچه که صبح کله‌ی سحر دور کریم سوپور جمع می‌شن، دنبال چی می‌گردن. از آشغالا چی می‌خوان. اما…نه فکر نمی‌کنم به ما نیگا کنن، اونا خیلی سرشون شلوغه اصلا ما رو نمیبینن. حتی یه روز که جعفر دستشو دراز کرد تا از یه دختره صدقه بگیره دختره که تو حال و هوای خودش بود جا خورد. کلاسورشو تو دستش جا به جا کرد و با دهان باز اول به جعفر بعد به من و کریم و نیگا کرد و رد شد. کریم زد پشت دست جعفر دو تا پسر جوون که اونور خیابون داشتن به طرف ما می اومدن خندیدن اما با ما نبودن، با خودشون بودن. یه بحث خیلی مهم داشتن انگار. اون یکی پرید و سط حرفم و یه چیزایی گفت انگار نه انگار که اصلا حرف منو شنیده. پرتی رفت تو حرف خودش.آخه من داشتم جواب اونو می‌گفتم، خب ولش کن به درک!…داشتم به چی فکر می‌کردم که این پسر اومد؟ آها… نه یادم نمی‌آد. راستی کجا افتاد، غیب شد و رفت تو زمین. خب بالاخره رسیدم به این خونه‌ی لعنتی. خوبه باز یه سقفی هست که تو باد و توفان بکپی توش. تو این توفان سنگ تکه‌تکه میشه تا چی برسه به آدم. این هم از کلید و … وای چقدر خسته‌ام… چه وضعی داره این اتاق تمام کتاب، کاغذا و نوار کاستا رو پخش زمین کردم رفتم… همه چیز زجر آور و خسته‌کننده‌اس درست مثل ظرف‌های نشسته‌ی و گندیده‌ی اون طرف اتاق…

تا فردا بعد از ظهر که رفتم کلاس همش تو این فکر بودم که این پسر خواب بود یا خیال؟ یا باد از سرزمین‌های دور دست پرتش کرده بود این‌جا. راستی کجا رفت که دیگه ندیدمش. شاید بدتر از من ؟… نه اصلا ممکن نیست . چقدر خرافاتی شده‌م. راستی از کجا اومده بود که جلوی من سبز شد وقتی از خیابون جلو دانشگاه رد می‌شدم سوپور محل رو دیدم که داشت آشغالای گاریشو نیگا می‌کرد چند تا پسر بچه‌ی ده دوازده ساله دور گاری حلقه زده‌بودن. انگار نه انگار که اون آشغالا بو میدن سرشونو با حرص و ولع کرده بودن تو گاری و هی می‌گفتن کریم… کریم… من زیاد چیزی متوجه نشدم به نظرم اسم سوپوره کریم بود. کریم یه پلاستیک پاره از تو آشغالا کشید بیرون و داد به یکی: جعفر بگیر!

-:پس ما چی؟

-: دیگه هیچی نیست،برین. شما دیروز گرفتین، امروزم جعفر.

یه لحظه دیدمش. همون پسر رو که دیروز جلوم سبز شده بود. قاطی بچه‌ها بود و یه بچه‌ی خیلی کوچولو پشت سرش یه ظرف شیرو تو دستش گرفته‌بود. هر دوشون از وسط ما دو تا رد شدن. عجیبه هیچ‌کی انگار ما رو نمی‌بینه ولی ما همه رو می‌بینیم. دیگه تو این خیابون دانشگاه همه رو می‌شناسیم ولی هیچ‌کس ما رو نمی‌شناسه یا شایدم اون‌قدر زیاد می‌شناسن که دیگه عادت کردن… ای بابا به من چه؟ من که دیگه حوصله‌م سر رفت. هی با خودم فکر و خیالات می‌کنم جعقر راست می‌گفت می‌شینم با خودم می‌بافم و هی رشته می‌کنم. چه هوایی هم هست، تف! همش گردو خاک، چشم ادم کور می‌شه. راستی اون دختره که اون روز بهش گفتم ده تومن بده برم نون بگیرم چه زود داد بعد که گفتم پنج تومن دیگه بده که یه نون بشه خرید خندید و گفت من از تو بدترم مگه نون 15 تومنی می‌خوری؟ قیمت نون 25 زاره. من از دورغ گفتم ننه‌ام معده‌اش زخمه دکتر گفته نون لواش نخوره فقط تافتون… بعد بازم خندید. منم می‌خواستم بخندم اما لبام خشک شده‌بود. بعد گفت 5 تومن رو برو از یکی دیگه بگیر من دیگه ندارم اگه داشتم می‌دادم. من ول کن نبودم چون می‌دونستم که پول بدهه. همین‌جور دنبالش راه افتادم. او هی رفت و چیزی گفت آخرش گفت از تو بعیده گدایی کنی. گفتم کار نیس. گفت می‌دونم اما نمکی که می‌تونی بشی. ببین مث اون پسر بچه که الان داره میادهیچ کاری نداره یه گاری بگیر دستت نونای خشک مردمو جمع کن و بعد برو بفروش. کاغذ پاره هر چی… و همین‌جور داشتم حرف میزدم کاغذ پاره، روزنامه باطله اول اینا رو جمع کن بفروش یه پولی میشه بعد با پولش نون خشکای مردمو بخر. پشت سرمو نیگا کردم پسر نبود. انگار حوصله‌ی وراجی‌های منو نداشت. چه بادی هم میآد، آدم ذله می‌شه، کجا غیبش زد این پسر؟می‌دونم که دروغ می‌گفت اما کاشکی 5 تومنه بهش داه بودم هر چند باز می‌رفت همین داستانو برا یکی دیگه تعریف می‌کرد اما کاش داده بودم. هر چند 5 تومنم خب برای من پولیه این روزا. اصلا پاک تو حال و هوای خودم بودم. تازگی‌ها انگار من همه رو می‌بینم اما هیچ‌کی منو نمی‌بینه، تو کلاس داشتم حرف می‌زدم که پسره یا اون دختره بود که پرید تو حرفم و بعد دنبال حرف اون گرفتن.هه هه هه…

تا کمر سرشو تو گاری کریم خم کرده بود. کریم می‌گفت برو دیگه چیزی نداره…

– چرا داره… امروزم به جعفر دادی.

– دِ… خب بیا خودت نیگا کن اگه پیدا کردی چیزی؟ خب دیگه حالا برو چیزی نیس دیدی که…دِ … ول کن دیگه شهرداری ایراد می‌گیره.

پسر ول کن نبود چسبیده بود به گاری. کریم از پشت رفت و یقه‌شو چسبید و از گاری کشیدش بیرون. پسر بیرون اومد … تو دستش یه استخوون بود رو کرد به کریم و گفت: این چیه پس؟…

– مرده سگ! اینو میخوای چی‌کار؟ اگه بخوام از اینا بدم که باید همه‌ی گاری‌مو بدم به تو. ..

پسر می‌دوید و داد می‌کشید سگ دروغ گو پس این چی بود؟ بغض بود تو صداش یا شادی که تو هیاهوی صداش نفهمیدم، اما استخونو تو هوا با خوشحالی تکون می‌داد و می‌دوید.

بدون این‌که بفهمم کی و چطور دیدم در کلاس روی یکی از صندلی‌های دسته‌دار نشسته‌ام. استاد پشت پنجره‌های بسته‌ی کلاس درس می‌داد. باد ذرات خاک رو به هوا می‌برد و به شیشه می‌کوبید. درختا امون نداشتن، اما کلاس آروم و ساکت بود. انگار همه‌ی ما تو یه محفظه‌ی شیشه‌ای محصور بودیم. کیفمو باز کردم تا خودکارمو بیرون بیارم . تو دستم یه استخون پوک و سیاه دیدم که گوشت گندیده بهش چسبیده بود. همه‌جا بوی گندیدگی می‌داد. پاک گیج شده‌بودم. بحث کلاس داغ بود. از تحولات سیاسی حرف می‌زدند یا داشتند دعوا می‌کردند. خواستم حرفی بزنم. خواستم شیشه‌های محفظه‌ی شیشه‌ای رو بشکنم … و استخون رو به بیرون پرت کنم… اما… اما… استخون تو گلوم گیر کرده بود…!!

پایان
زاهدان. اردیبهشت 75

دانه های شن

خورخه لوییس بورخسخواب دیدم که روی کف زمین زندانم یک دانه شن است. بی‌تفاوت، دوباره خوابیدم و خواب دیدم که بیدار شده‌ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابیدم و خواب دیدم که دانه‌های شن سه تا هستند. زیاد شدند تا اینکه زندان را پر کردند و من زیر این نیم‌کره‌ی شنی میمردم. فهمیدم که دارم خواب میبینم و با کوشش فراوان بیدار شدم. بیدار شدنم بیهوده بود: شن خفه‌ام میکرد. کسی بمن گفت: تو در هوشیاری بیدار نشدی؛ بلکه در خوابِ قبلی بیدار شدی. این خواب در درون یک خواب دیگر است و همینطور تا بینهایت؛ که تعداد دانه‌های شن است. راهی که تو باید بازگردی بی‌پایان است. پیش از آنکه واقعاً بیدار شوی، خواهی مرد.

حس کردم که از دست رفته‌ام. شن دهانم را خرد میکرد، ولی فریاد زدم: شنی که در خواب دیده شده است، نمیتواند مرا بکشد و خوابی نیست که در خواب دیگر باشد. یک پرتو نور بیدارم کرد. در ظلمت بالایی یک دایره‌ی نور شکل گرفته بود. دستها و چهره‌ی زندانبان، قرقره، سیم، گوشت و کوزه‌ها را دیدم.

انسان، کم‌کم با شکل سرنوشتش همانند میشود؛ انسان بمرور زمان شرایط خودش میوشد. من بیش از اینکه کاشف رمز یا انتقامجو باشم، بیش از اینکه کاهن خدا باشم، خودم زندانی بودم. از هزارتوی خستگی‌ناپذیر رؤیاها، به زندان سخت همچون خانه‌ی خودم بازگشتم. رطوبتش را دعا کردم؛ ببرش را دعا کردم؛ پنجره‌ی زیرزمینی‌اش را دعا کردم؛ بدن پیر دردآلودم را دعا کردم؛ تاریکی سنگ را دعا کردم.
در همین باره بخوانید؛بورخس و نوشته ی خداوند

یوسف از قطار پیاده‌شد

نوشتن رمان بالاخره پایان یافت.هرچند در تابستان پایان یافته‌بود اما ویرایش دوباره و بعد ویرایش حرفه‌ای و بعد بازخوانی و پرینت و بازخوانی مجدد و اعمال متن اصلاح‌شده‌ی نهایی و… چندماهی طول‌کشید تا بالاخره پرونده‌اش بسته‌شد تا بماند چشم‌به‌راه ناشری از ناشران محترم اهالی ادب تا گوشه‌چشمی داشته‌باشد ونشر آن را به دست گیرد . برای من اما کار تمام شده است ، هر چند هنوز موفق نشده‌ام  درست و حسابی با ناشری پایتخت‌نشین وارد گفتگو شوم که وقتشان تنگ و نویسنده‌ی شهرستانی هم البته که چندان محلی از اعراب ندارد.بااین‌همه اما خوش‌بینم . پایان‌یافتن، موضوعی بود که سال‌هاست ذهنم را به خود مشغول کرده و شکل‌های نهایی به خود گرفته‌بود تا بالاخره ایده‌ی فرم نهایی ،تابستان سال گذشته به ذهنم آمد و تمام.

هنوز زری پاکشان در راه است. کودکی سیروس هنوز هم به دنبال اوست و در شتاب این رفتن‌ها ، انبوهی از آدم‌های خیالی را به‌دنبال خود می‌کشد . عباس ، هنوز هم‌چنان چشم به خود دارد و پری بی‌چشم‌به‌راهی سر می‌کند.بااین‌همه، یوسف از قطار جا ماند.شخصیتی که دوستش داشتم.

***

یوسف از قطار پیاده شد و کوله‌پشتی‌اش را به پشت انداخت. قطار با سوت بلندی سرعت گرفت و از کنارش گذشت. گیج و منگ نگاهی به اطراف انداخت.تا چشم کار می‌کرد بیابان برهوت بود . به نظرش رسید که تازه از خواب بیدار شده و هنوز موقعیت را درست تشخیص نمی‌دهد. سرش سنگین بود و ذهنش شلوغ . دهانش طعم تلخ بدمزه‌ای داشت. کوله‌پشتی را پایین گذاشت و همان‌جا در سایه‌سار سنگی نشست تا اختیار ذهن را به دست بگیرد. داشت به سمت جنوب می‌رفت. قرار بود دنبال کسی برود ، چه‌کسی ، یادش نبود . فقط می‌دانست قرار بود که بچه‌ها را ببرد. داشت دنبال بچه‌ها می‌رفت. با خود گفت :تف! چرا این جا پیاده شدم؟

هوا تاریک شد وغبار برخاست.هنوز از شر دانه‌های شن که به سر و صورتش می‌خورد خلاص نشده‌بود که باران، سیل‌آسا شروع به باریدن کرد. حالش کمی بهتر شد اما داشت خیس می‌شد و سرپناهی نبود. باز دور وبرش را نگاه‌کرد.  روبرو، دیواره‌ی سیمانی سکومانندی به چشم می‌خورد . دوان‌دوان از هجوم آن باران گل آلود خود را به آن‌جا  رساند.خرابه‌های یک ایستگاه قدیمی بود که متروک مانده‌بود. زیر سایبان ایستاد و رقص خاک را زیر باران سیل‌آسا تماشا کرد. دانه‌های درشت گل به هم می‌چسبیدند و با ریزش شلاق‌وار باران به هوا می‌پریدند. آسمان و زمین کف می‌زدند.سیگاری از جیب پیراهنش بیرون آورد وبا کبریت نم‌کشیده روشن کرد.

خاطره‌ای دور در ذهنش بود. درون تابوتی بود در حیاطی که فقط در ودیوارهای بلندش را به خاطر داشت. باران به صورتش می‌بارید. دهانش باز نبود. دختری هم بود که روی تابوت ضجه می‌زد . موهای سیاهش شلال بود.

چند قدم تا انتهای دیواره‌ی سکومانند رفت و بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد ایستاد. در کلبه‌ای جنگلی بود. خوب می‌دانست که یکی از جنگل‌های شمال بود.کلبه در انتهای جنگل بود.آنجا که جنگل تمام می‌شد و بعد از ماسه‌های ساحل ، دریا بود. در کلبه از داخل قفل بود. او آن‌جا افتاده‌بود و نفسش بالا نمی‌آمد.یک نفر محکم به در می‌کوفت . با خود گفت :»عباس» ! اما نمی‌توانست در را باز کند.

باران بند آمدنی نبود. او هم به راهی که قرار بود برود فکر نمی‌کرد. انگار اصلا جایی نمی‌خواست برود. همین‌جا پیاده شده‌بود تا باشد و بعد یک‌دفعه یاد زری افتاد. زری هم در قطار بود .  چرا یادآوری‌اش نکرده‌بود که نباید پیاده شود؟ اما زری او را دید که دارد پیاده می‌شود. صورتش را از سمت شیشه به داخل قطار چرخاند. به خاطر زری بود که داشت می‌رفت ؟ اما  زری را که بعد دیده‌بود. اسفندیار هم بود که هیچ‌وقت نتوانست برای حضورش دلیل قانع کنند‌ه‌ای بیابد. هیچ‌وقت دل‌خوشی ازین آدم نداشت، هرچند همیشه به او وابسته‌بود. کم‌کم ذهنش روشن‌تر می‌شد .دختری که داشت بالاسر جنازه‌اش ضجه می‌زد ، سایه بود.دخترش یا دختر خوانده‌اش. فکر کرد این دختر را دوست داشت؟ مسلما دوست داشت اما شخصیت عمیقی نداشت. کاغذی بود . او هم پیاده شده‌بود یا او را هم مثل خودش از قطار بیرون انداخته‌بودند؟در هرصورت کسی این‌جا نبود . دنبالشان نمی‌گشت و بعد معصومه را به‌یاد آورد. معصومه با آن پیت‌های نفتش در زمستان‌های بی‌گاز و سوت‌وکور . با آن اجنه‌اش که امان از یوسف می‌برید. او را هم مثل سایه مجبور بود تحمل کند.  فکر کرد به این دلیل از اسفندیار خوشش نمی‌آمد که به او حسادتمی‌کرده. چون هیچ‌وقت مثل او تابع شرایط از پیش ساخته نبود.سیگارش را زیر پا خاموش کرد.باران کم شده‌بود اما هنوز می‌بارید .نشست و داخل کوله‌پشتی‌اش به کنکاش پرداخت. همه‌چیز آشفته و درهم بود. کجای کار را اشتباه کرده‌بود که حالا این‌جا معطل مانده‌بود و کسی سراغی ازو نمی‌گرفت.هیچ‌کس هیچ‌وقت اسم او را نمی‌شنید ، او که قرار بود شخصیت اصلی داستان باشد . داستان با او می‌خواست شروع شود و پایانش؟ نمی‌دانست. همین بلاتکلیفی‌اش بود که که اعضای قطار عذر او را خواسته‌بودند. و چه بی‌رحمانه رهایش کردند.حتی پری هم بود و زنی که او قرار نبود هیچ وقت ببیند؛محبوبه .

یوسف همان‌جا زیر سکو ایستاد و تمام شدن باران را نظاره‌کرد.حالا دیگر می‌دانست که هیچ‌وقت از این‌جایی که هست تکان نمی‌خورد.به حال خودش افسوس خورد . قطار حالا حتما به جنوب رسیده‌بود وزری حتی یادی هم ازو نمی‌کرد. شاید اگر شبی او به خوابش می‌رفت ، صبح که بیدار می‌شد  فکر می‌کرد که دی‌شب مردی را خواب دیده‌است که در خواب گمان می‌کرد او را می‌شناسد.

در همین رابطه بخوانید:عصرهای چهارشنبه