برادر سوم

داستانهای شایعه‌ای به عبارتی همان داستانهایی است که مردم، در گوش هم در تاکسی یا مهمانی و یا روضه‌های زنانه برای هم تعریف می‌کنند. شایعه صرفاً به معنای غلط بودن نیست، گاه برخی شایعات یا همان داستانهای درگوشی، درست از آب درآمده و گاه معلوم شده حاصل خیال‌پردازی و رویاهای جمعی مردم بوده است. با این توضیح سراغ داستان درگوشی دیگری از مجموعه داستانهای درگوشی مردم می‌رویم و در آخر درست یا غلط بودن آن معلوم می‌شود.
برادر سوم
آنها سه بردار بودند. اسماعیل و کمال و بهزاد. اسماعیل برادر بزرگتر بیست وسه ساله بود و کمال برادر وسطی بیست ساله، برادر آخری- بهزاد- زمان شروع این واقعه تنها پانزده سال داشت. چند سالی میشد که پسرها را مادر بزرگ میکرد و پدرشان از دنیا رفته بود.
مدتی بود مادر به پسر بزرگ اصرار میکرد که زن بگیرد تا سروسامانی پیدا کند اما اسماعیل زیر بار نمی رفت. کسب و کارش تازه رونق گرفته بود و مغازۀ مکانیکی که راه انداخته بود ذره ذره از زیر بار قسط و قرضهایش بیرون آمده و حالا وقتش بود که آب خوشی از گلویش پایین برود. حق هم داشت، تازه میخواست نفس تازه کند و ازدواج برای او آن هم در آن شرایط که نه دلباختۀ کسی شده بود و نه کسی چشم انتظارش بود، افتادن در مسیر پرخرجی بود که نمی‌خواست به این زودیها درگیرش شود. برعکس برادر وسطی، کمال که خیلی زود کارش در اداره‌ای دولتی سامان یافته بود و با حقوق آخرِماهی که می گرفت نگران خرج و مخارج نبود هم وقت آزاد زیاد داشت و هم می‌دانست که از اوقات فراغتش چطور استفاده کند. برادرها رابطه شان با هم بد نبود و مثل تمام برادرها با اینکه روابط دوستانه‌ای با هم داشتند اما از همنشینی با دوستانشان بیشتر لذت می بردند تا یکدیگر. در این میان بهزاد، هنوز در نظر دو برادر بزرگتر بچه حساب میشد و سرش به کار خودش و مسابقات تیم فوتبال مدرسه گرم بود، وقتی هم که خانه بود یا از خستگی خواب بود یا جلوی تلویزیون می‌نشست و صدای تلویزیون را می‌بست و فوتبالِ بی‌صدا را تماشا می‌کرد. اسماعیل چندان اهل فوتبال نبود اگر جمعه بود و وقت بیکاری پیدا می‌کرد و مسابقۀ تیم همشهری بود، همانطور دراز کشیده و در حال تخمه شکستن تلویزیون نگاه می‌کرد و وقتی بهزاد از هیجان زدن گلی بالا و پایین می‌پرید و اغلب وقتی برمی‌گشت تا عکس‌العمل اسماعیل را ببیند، می‌دید که خوابش برده. در این میان کمال، کلا در سوداهایی دیگر بود. روزهای تعطیل و وقتهای بیکاریش را اغلب در سینما می‌گذراند. شعر می‌گفت و اهل هیچ ورزشی نبود مگر شنا که هر غروب رکاب زنان پانزده کیلومتر از شهر بیرون ئمی رفت تا در در محلی که اب رودخانه تمیز است شنا کند و مادرش تا مدتها همین را هم نمی‌دانست. یک روز که کمال فراموش میکند به عادت همیشه خودش ساکش را جمع کند، مادر تصادفاً ساکش را باز کرد و حوله و مایو را در آن دید و متوجه شد که کمال غیر از سینما رفتن، شنا هم می‌کند. از بقیه کارهایش کسی خبر نداشت. کمال خط خوبی هم داشت و گاه گاهی اشعاری را با خط خوش می نوشت و به دیوار اتاق مشترکشان می زد. که بعدا بهزاد متوجه شد شعرهای خودش است. هر سه برادر زیاد اهل حرف زدن نبودند و برای همین این موضوع عادی بود. در یکی از همین شبهای شعر بود که کمال با دختری آشنا شد و واله و شیدای او شد. چه شعرها که در وصفش نسرود و چقدرحسرتها که در فراقش نکشید که کسی از آن خبر نداشت. تا اینکه یک روز به مادرش گفت که برای خواستگاری واله- دختری که شیفته‌اش بود- برود. مادرش کمی این دست و آن دست کرد؛ اول باید برادر بزرگترش سر و سامان بگیرد و از این حرفها اما بالاخره راضی شد و به خانۀ دختر رفت. حرفهای ابتدایی زده شد و قرار شد که جلسۀ بعدی شکل رسمی‌تری داشته باشد و برای همین مادر این بار با یکی از خاله‌های بچه ها و اسماعیل برادر بزرگتر- به جای پدر- و خودِ کمال به خواستگاری رفتند. این بار پدر واله هم بود و مدام زمین را نگاه کرد. دست آخر که مادر کمال خواست حرف آخرش را بشنود، پدر دختر نه برداشت و نه گذاشت و گفت که دخترش را به کارمند جماعت نمی‌دهد. و همین بود و همین. آنها به خانه برگشتند و کمال در شوک نرسیدن به وصال از آن شهر انتقالی گرفت و رفت. یک سالی که گذشت برادر بزرگتر این بار خودش به مادر پیشنهاد داد تا برایش زن بگیرد. مادر از او پرسید که خودش کسی را در نظر دارد یا او باید چادر سر کند و سراغ در و همسایه برود؟ پسر اول مکثی کرده و چیزی نگفته تا مادر می پرسد مرد بزرگی شدی هنوز خجالت میکشی؟ اندازه کمال نشدی که با جرأت حرفش را زد و رفت و پای حرفش هم نشست؟ که اسماعیل می گوید: واله! مادر دهانش باز می‌ماند که پسر جان نمیشود آنها به ما دختر نمی‌دهند و تازه برادرت خاطرخواه او بود و مگر دختر در این شهر قحطاست که یکراست همه‌تان سراغ او می‌روید؟ اما پسر می گوید که یا او یا هیچکس. و دلیلی هم که برای مادر ساده دلش میاورد این است که باید حالیشان کند که نمی‌توانند به خانواده ما جواب رد بدهند. مادر بالاخره چه کنم چه کنم چادر به سر می‌کند و باز به همان خانه به خواستگاری می‌رود و اینبار پدر دختر رضایت می‌دهد. اسماعیل کارمند دولت نیست و دستش به دهانش می‌رسد این امتیاز بزرگی برای او است. عروسی سر گرفت و تمام مدت برادر وسطی هم بعنوان برادر داماد در عروسی حاضر بود و شاهد از دست رفتن عشق خودش و خیانت معنادار برادرش بود. برادر وسطی از مادرش هم دلخور بود که فریب خورده بود و با دلیل احمقانه‌ای که نباید دست رد بدهند، به حرف پسر بزرگ گوش کرده، اما دندان بر جگر سایید و تمام مدت را در سکوت تاب آورد. شاید بهزاد تنها فردی در آن جمع بود که حواسش به برادر وسطی بود و اصلا به دیدار عروس و داماد نرفت. بعد از عروسی هم تا یکسالی بعد، کمال که حالا در شهر دیگری بود، ازدواج کرد و بهزاد گاه گاهی سراغ او و همسرش می رفت. اما هیچوقت حاضر نشده بود به خانۀ برادر بزرگتر برود و برای نرفتنش همیشه دلیلی داشت؛ یا تیمش بازی داشت یا درست همان وقت که قرار بود به خانه برادر بروند یا برادر به خانه آنها بیاید، دوستانش با او کار داشتند. اما واله تنها کسی بود که می‌دانست بهزاد اتفاقاً نه تنها به خانه برادرش می‌رود بلکه تمام کنار و گوشه‌های اتاق خواب او را هم بلد است. او وقتهایی به خانۀ برادر می‌رفت که اسماعیل در خانه نبود و واله تنها بود. وقتی بهزاد این را برای صمیمی‌ترین دوستش تعریف می‌کرد، می‌دانست این خبر به گوش کمال، برادر وسطی می‌رسد، در واقع می‌خواست برسد، هر چند که حالا نه واله و نه هیچ‌چیزی راجع به او برایش جالب و جذاب بود. آن دوست گفته بود که این کار را بهزاد، نه از سرِ عشق به واله که چند سالی از او بزرگتر بود، بلکه فقط برای انتقام کمال که برادر نجیب و سر به‌زیری بود انجام می داد و با اینکار ، این انتقام خاموش را از برادر بزرگتر می‌گرفت.
راوی این ماجرا که همان دوست بهزاد باشد، گفته است که این داستان، صحت دارد.

Advertisements

داستان درگوشی شماره3

چرا خیانت به اندازه عشق جذاب است؟

درست به اندازۀ داستانهای عاشقانه، گوش برای شنیدن داستان‌های خائنانه هست. در خیانت چه چیزی هست که این همه مخاطب را به خود جلب کرده و علیرغم اکراه و انکاری که به دنبال دارد، همه روزه نیمی از مردم وقتشان را به تماشای سریالهایی ازین دست می گذرانند؟ طبیعی است اگر این داستانها مخاطبی نداشته باشد خود به خود تولید هم نخواهد شد.
خیانت دقیقاً آن روی سکه عشق است. این دو اگر نه همزاد هم اما پابه‌پای هم پیش می‌روند. چه، اگر عشقی نباشد خیانتی نیست. خیانت بدون عشق، بی‌معنا میشود. خیانتهایی که علت وجودی‌ خود را، نبود عشق در رابطۀ دو طرفه‌ توجیه می‌کنند، در این دسته جا نمی‌گیرند چون آنها تا مرز انکار خود پایین آمده‌اند. پس وقتی از خیانت حر ف می‌زنیم دقیقا خیانتی منظورمان است که آن روی سکه‌اش عشق باشد. و خائن، به خاطر وجود همان عشق مجبور به پنهان‌کاری است. چنین ماجرایی تا وقتی جذابیت دارد که راز خائنانه برملا نشود، چون به محض برملا شدن از سکه می‌افتد.
خیانت، وجه مشترکی هم با عشق دارد: هر دو ترسناک و ناشناخته‌اند. وقتی کسی سراغ عشق یا خیانت می‌رود، از پایان بی‌خبر است، او در دالانی تاریک قدم می‌زند که نمی‌داند چه پیش می‌آید. نمی‌داند چطور و تا کجاها خواهد رفت؟ با این تفاوت که در عشق، عاشق به آینده امیدوار است و با امید و ایمان پیش می‌رود اما خائن نه به امید فکر می‌کند و نه می‌خواهد به آینده برسد، او می‌خواهد در همان لحظه متوقف شود. مثل گام زدنهای سنگین کسی روی تردمیل (دستگاه دوی درجا)،که هرگز به جایی نمی‌رسد اما سرعت گام‌ها و ضربان قلبش تند و تندتر می‌شود تا وقتی، بالاخره در نقطه‌ای به این تصمیم برسد که باید دستگاه را خاموش کند. فاش شدن یا قطع رابطه در رابطۀ خائنانه، همان خاموش کردن تردمیل است. و جذابیتش در ماجراجویی است که بیننده- مخاطب را به دنبال خود در قلمرو ناشناختۀ خطرناک می‌کشد. آن‌قدر جذاب که همواره کسانی را پای شبکه‌های تلویزیونی و یا سر فرو برده درون کتاب‌های قطور رمان، بر جا میخکوب می‌کند تا چشم دوخته بر صفحه کتاب یا تلویزیون ببینند که خائن چه می‌کند، به کجاها می‌رود و چه سرانجامی می‌یابد هرچند که شخصیت خائن بر خلاف عاشق، منفور باشد. اما تنفر باعث نمی‌شود که کسی به تماشای راز و رمزش ننشیند.
داستانهای زیادی را درباره خیانت و سراجام خائن شنیده و خوانده‌ایم. جذاب‌ترین آن‌ها داستان‌هایی است که دهان به دهان نقل شده و آن‌قدر ادامه یافته که تبدیل به خبری موثق شده است، هر چند سندیت آن تایید نشده باشد. تصمیم و میل جمعی بر راست بودن آن داستان، بر اینکه درست قلمداد شود،کافی است. مهم راست و دروغ بودنش نیست، مهم داستانی است که تعریف می‌شود.
یکی از معروف‌ترین داستان‌های چند سالۀ اخیر، شهرت و محبوبیت زیادش را مدیون سرشناسی شخصیت ماجراست که ظاهراً نمادی از مهربانی و خوش اخلاقی بود و در یکی از شبکه‌های تلویزیونی برنامه‌ای برای «گسترش اخلاق در خانواده» داشت.
چند سالی که از اجرای برنامه گذشت خبر رسید آن فرد، بر خلاف چهره‌اش، خائنی بی‌مقدار است و همسرش او را به سزای عملش رسانده. عرصه چنان به همسر آن مرد (که نه تنها خیانت‌کار، بلکه ریاکار هم بود و رفتارش دقیقا ضد نصایحش در در تلویزیون بوده است) تنگ می‌شود که زن تصمیم می‌گیرد درسی سخت به او بدهد و چون کسی باور نمی‌کرده که مردی با ظاهر الصلاحی و چهرۀ نورانی او، چنین رفتاری داشته باشد، کاری می‌کند که عبرت گرفتن او مثل توپ صدا کند. بنابراین دست به کار می‌شود و چنان‌که نقل شده، منتظر می‌ماند تا مرد به دستشویی برود. آب را لابد قبلا قطع کرده بوده یا شاید عادت مرد بوده که به شکلی سنتی از آفتابه استفاده کند و اسید درون آن کار خود را می‌کند و صدای مرد را به آسمان. البته آن مرد، بعد از مدتی در برنامۀ تلویزیونی‌اش حاضر شد. اما آن لبخندهای مهربانانه و برق نورانی چهره‌اش، به کلی از چشم مردم پرید. داستان خیانت او و رفتار همسرش تا مدتها زبانزد مردم در هر شهر و دهکوره‌ای بود. کاری که باعث کم شدن شهرت و محبوبیت او نیز شد.
این داستان راست باشد یا ناراست، یکی از هزاران حکایتی است که در پچ‌پچ‌های دوستانه، خانوادگی، در صف‌های اتوبوس و نانوایی و این طرف و آن طرف می‌شنویم و گذشته از آن‌که نقل چنین ماجراهایی و شاخ و برگ دادن‌های بی‌شمار، به تعداد راویان شفاهی، جنبۀ پندآموزی دارد، خبر از یک چیز دیگر هم می‌دهد و آن این‌که داستان‌های خائنانه، داستان‌هایی پرکششند که گوشه چشمی هم به ماجرا‌های عاشقانه دارد.

داستان درگوشی شماره2

سس خیانتکار یا بیماری هولناک

خانم و آقایی که به مهمانی رفته بودند با صورتی برافروخته اعلام کردند که دیگر هرگز پایشان را به اغذیه فروشی نمی گذارند. مرد ناراحت بود که مگر میشود اغذیه فروشی نرفت آن هم وقتی سر کار هست و نیاز به غذای آماده دارد و زن هم ازین ناراحت بود که مرد غذاهای خانگی با خودش نمیبرد. مشاجره ذره ذره بالا گرفت تا اینکه بالاخره زن، قبول کرد نمی‌تواند مدام آشپزی کند و گاهی نیاز به غذای بیرون هم هست.
قضیه چه بود؟
سس‌های فریبکار اغذیه فروشی ها که با ظاهر سس گوجه فرنگی، خون بیماران مبتلا به ایدز را در شهر پخش میکردند. میگفتند علت رواج این بیماری وجود همین سس هاست که بیماران انها را آلوده کرده اند. ماجرا آنقدر داغ شد که کمتر کسی سراغ اغذیه فروشی ها می رفت یا اگر میرفت سعی میکرد از سس گوجه فرنگی که معمولا روی میز هر اغذیه فروش یپیدا میشود استفاده نکند. تا بالاخره اغذیه فروش ها تصمیم گرفتند سس های بسته بندی شده را به مشتریان خود عرضه کنند، این کار حداقل آنقدر بهداشتی بود که با ترس از بیماری ناشناخته، مقابله شود.
موضوع چه بود؟
خبر، مثل ریزش آوار بر سر شهر فرو ریخت. خبر وجود یک بیماری مسری که جز پزشکان و پرستاران، تا حالا کسی اسمش را نشنیده بود، یا اگر شنیده بود خیلی کم، خیلی دور از دسترس، انگار که اصلا این بیماری مال اینجا نیست. متعلق به کشورهایی است که کارهای خلاف اخلاق انجام می دهند نه مردمی که دارای روابط درست و مناسب هستند. اغلب مردم گمان می کردند کسانی که دچار این بیماری وحشتناک می شوند، از مشکلات اخلاقی و رابطه‌ای رنج میبرند و تقریبا مطمئن بودند که در کشور آنها این اتفاق هرگز نمی افتد یا اگر بیفتد خیلی خیلی نادر است. اما حالا این افکار غلط از آب درآمده بود و هرکسی ممکن بود در معرض این بیماری باشد. بیماری چه بود؟ اچ. آی. وی مثبت – نامی که در بدو پیدایش بر رویش گذاشتند- تا حتی از به کار بردن کلمۀ ایدز که زشت و زننده بود پرهیز کنند. اینها همه تصورات مردم در مورد بیماری بود و مبتلایان را انسانهایی فاقد شعور اخلاقی و وجدان می دانستند و در عین حال هر کسی میترسید این بیماری یقۀ خودش را بگیرد.
خبر رسید که تنی چند از مبتلایان درِ سس‌های اغذیه فروشی‌های شهر را باز کرده اند و قطره‌ای از خون خود را در آن چکانده‌اند تا این بیماری را به دیگران هم سرایت دهند. خبر دهان به دهان گشت طوری که با دیدن هرچه سس گوجه فرنگی، لب و دهان مردم با تنفر از آن جمع میشد و کسی هوس سس گوجه فرنگی خوردن در بیرون نداشت. تا مدتی حتی شاید کسی به اغذیه فروشی ها نمی رفت یا حداقل رفتن کم شده بود. اما بعد از مدتی که آبها از آسیاب افتاد و سس های بسته بندی به بازار رسید، ترس مردم هم رفته رفته از سس گوجه فرنگی کم شد ، هرچند که همچنان استفاده از سس های رومیزی کمتر از قبل بود.
این شایعه باعث شد که مردم با داستان سرایی درباره این بیماری ناشناخته یکدیگر را خبردار کنند و بگویند که یکی از راههای انتقال بیماری، خون است اما ماجرای سس اگر دروغ نبود راست هم نبود.
ماجراهای مختلفی ازین داستان بر سر زبان ها بود مثلا کسی که لوازم ارایش خریده و بعد از مصرف متوجه شده که زیر آن نوشته شده به دنیای ایدز خوش آمدید. یا اخیرا شایعه ای بود مبنی بر اینکه افرادی در سالنهای تاریک سینما سوزنی آلوده را به مردم فرو می کنند تا آنها را به این بیماری مبتلا کنند. خبرها درست باشد یا نیمه درست همه نشان از ترس مردم از ناشناخته بودن این بیماری دارد و داستانهایی که خودبه خود باعث میشود، اطلاعات اندک مردم به اشتراک گذاشته شود.

داستان درگوشی شماره 1: مرگ با روغن مار

خانم ها و به خصوص دخترهای جوان، همیشه دوست دارند که موهای بلند و پری داشته باشند. خانم جوانی که تازه ازدواج کرده بود از کم پشتی و لختی موهای خود رنج می برد. او حاضر بود هر کاری بکند تا موهایش از آن حالت بی‌حالی و لختی بیرون آید و پرجلوه و تراکم باشد. بعد از مدتی تحقیق زیاد- احتمالا دیدن فیلم های هندی و تماشای زنان زیبا با موهایی یکدست و بلند، به فکر چاره‌ای افتاد و علت پرپشتی موی زنان هندی را جویا شد، تا بالاخره به این نتیجه رسید که روغن مار علاج مشکل موهای اوست.
اما او دو اشتباه مرتکب شد. اشتباه اصلی و اولش این بود که هنگام استفاده از روغن مار، موهایش را کوتاه نکرد. وقتی خواست به رختخواب برود، گیسوانش را شانه زد و بعد خوب آن‌ها را به روغن مار آغشته کرد و به خواب رفت. اشتباه دیگرش این بود که بعد از روغن زدن موها، مثل همیشه آنها در اطراف بالشتش رها کرد، به جای اینکه موها را در روسری یا دستمالی بپیچد.
خانم جوان تازه عروس، هرگز از خواب بیدار نشد. اهل خانه که صبح هنگام متوجه غیبتش شدند، سراغش رفتند و دیدند هنوز در رختخواب است و گیسوانش چنان انبوه شده که روی صورتش را پوشانده. آنها به زحمت انبوه موهای بلند را کنار زدند و متوجه شدند که زن ، نفس نمی‌کشد. روغن مار، کار خودش را کرده بود موها را چنان بلند و انبوه کرده بود که راهِ نفس زن را بسته بود و او در خواب خفه شده بود.
نتیجه اخلاقی: موهایتان را همانطور که هستند دوست بدارید و به فکر تغییر و بخصوص انبوه سازی آنها نباشید. این داستان- شایعه را در حوالی سالهای 67-68 بین دخترهای مدرسه‌ای دهان به دهان می گشت. زمانی که تنها سرگرمی عامۀ مردم تماشای فیلم های هندی از تلویزیون بود- تنها فیلمهایی که هنرپیشۀ زن داشتند- و تنها سرگرمی خلاف‌کارانۀ دخترهای جوان، تماشای مخفیانۀ عکس‌ هنرپیشه‌های هندی بود که به طور قاچاقی خرید و فروش میشد و اگر عکسی هندی را در کیف کسی پیدا می کردند مجازات سنگینی داشت. طبیعی است که جذابیت موهای زنان هندی، دخترها را به فکر واداشته بود تا موهایی مثل آنها داشته باشند.
—————————-
پ.ن: برای شرکت در این داستان گویی، پست قبل را ببینید.