همدستی با سانسور

دغدغه و سانسور
سانسور بدون پشتوانه و یکدفعه از زمین سبز نمیشود. برای سانسور موفق، تمام شرایط خلق ادبی دست به دست هم میدهند؛ از خودسانسوری نویسنده گرفته تا سانسور رسمی و سلیقه ناشران.
دربارۀ خودسانسوری و سانسور رسمی زیاد حرف زده شده اما کمتر دیده یا شنیده ایم که کسی از سانسور زیرپوستی حرف بزند. سانسور زیرپوستی در واقع همان سلیقه جامعه است، سلیقه‌ای با این معادله: ناشر+خواننده+ رسانه= بازار. اجزای این معادله بدون شک بر هم تأثیر میگذارند، یعنی همانطور که سلیقه جامعه را ناشران و رسانه ها تعیین میکنند، جامعه هم در گزینش این سلیقه دست دارد. اغلب پرسیده میشود که چرا داستان ایرانی اینقدر کم دغدغه است یا به عبارتی بی‌بو و بخار است؟ به عنوان کسی که نه به اندازۀ موهای سرم اما لااقل به اندازۀ دندانهایم با ناشرها سروکار داشته ام، حالا خوب متوجه شده‌ام که کمتر ناشری(بخوانید هیچ ناشری) سراغ چیزی که بو و بخاری داشته باشد نمی رود. نوشته باید طوری باشد که در دل ناشر، در دل جامعه کتابخوان و در دل سانسورچی رسمی، آب از آب تکان نخورد و اگر ناشری با اثری مواجه شود که فقط فکر کند ممکن است، فقط فکر کند شاید ذره ای ازین نوشته بو بلند شود، همان اول نویسنده را جواب میکند. ناشر فخیمه محترمی همین چند وقت پیش خیلی عادی و فرهیخته وار گفته بود، مردم علاقه ای به مسائل بلوچستان ندارند، همان ناشر رمانهای آپارتمانی را مثل آب خوردن چاپ میکند و اصلا هم نگران فروشش نیست، چون میداند جامعه کدام را میخواند. ناشر دیگری یکبار خیلی با مطایبه گفته بود چرا از این مسائل زنان نمی نویسید؟ همین چیزهایی که همه می نویسند؟ و نویسنده مادرمرده فکر کرده بود خب چیزی را که همه می نویسند، چرا مدام باید نوشته شود؟
همه اینها به کنار، دغدغه نویسنده را اما جامعه نباید تعیین کند، اگر نویسنده ای به دنبال سلیقه جمعی قلم بزند،
چیزی به نام دغدغه نوشتن در او نیست و البته که داشتن دغدغه، چیز آسانی نیست.

Advertisements

ترانه های طلب باران

حالا که برف میبارد و زمین سرد و زیباست. یاد ترانه های و ستایش های مردم در وصف باران افتادم و چشمم به این مدخل کتاب کوچه روشن شد. برای اینکه یاد خودم بماند تا بروم و این آوازها را با جزییات بیشتری پیدا کنم و نیز برای اینکه شاید یک یا چند تن از دوستان، این ترانه ها را دوست داشته باشند.فعلا اینجا میگذارم تا بعدتر کاملش کنم. تمام نوشته زیر از کتاب کوچه . با گردآوری احمد شاملو است:

ترانه‌های طلب باران، در هر منطقه از ایران دارای گویش خاصی است و آن‌ها را به فارسی، کردی، ترکی، عربی، بلوچی و … می‌خوانند. اما محتوای آن همه به یکدیگر نزدیک است:
* الف ــ بازگفتن رنج مزارع، حیوانات، زمین و انسان از کمی باران؛ که برخی از آن‌ها چنین است:
بارون نمیاد، یارون
از دست گناه‌کارون.
گندم به زیر خاکه
از تشنگی هلاکه.
[نیریز، فارس]
گاو سیاه ماده
سر به زمین نهاده
برای وقعه‌یی کاه
آهوی لنگ صحرا
فتاده در چراگاه
برای قطره‌یی آب.
***
حیوان خرد، مرده
جون به خدا سپرده.
ــــــــــــ
قره‌داغین بولودو
یتیم لرین اومودو،
آرپا بوغدای کورودو.
[میرک از دهستان پیرتاج (بیجار)]
ای ابرهای کوه سیاه/ ای امید یتیمان/ گندم و جو خشکید.
در ایام گذشته نیز که اهالی روستاهای تبریز از زن و مرد به زیارتگاه‌های ده می‌رفتند و به طلب باران در آن نقاط بست می‌نشستند تا باران بیاید، ترانه‌ی مشابهی را می‌خواندند:
آلا داغین بولودی
یتیم لَرین اومودی،
آلاه، بیر یاغیش اِیلَه
آرپا بوغدا غورودی
ابر کوه ابلق/ امید یتیمان/ ای خدا، بارانی کن/ [که] گندم و جو خشکید
* ب ــ ذکر نام اجراکنندگان مراسم، واسطه‌ها، ابزارها و خدایان و بانو خداها و خدامانندان باران‌ساز در ترانه‌ها:
مانند هارونکی، هالونکی، کوسه، شله، هِشلی‌هِمیلی، عروس، عروسک چمچه‌گِلین، چمچه بالِخ و جز این‌ها.
شُلی، شُلی، شُل بارون
[نیریز فارس]
چمچه گلین چمیستر…
[مراغه‌ی آذربایجان]
هَل‌لو هل‌لو هَل‌لونکی
[لرستان]
هِشلی هِمیلی
[کرمانشاه]
کُسه کُسه نَقَلدی
[آذربایجان]
شال‌لا…
[قشم]
کولی‌قزک
[مشهد]
* ج ــ ستایش کسانی که به شرکت‌کنندگان مراسم خیری داده‌اند:
خُنه‌ی شربت‌قندی
خدا، درش نبندی
* د ــ نکوهش آنان که خست نشان دادند:
ناقالی گنده گنده
صاحب خونه مونده
مثل الاغ وامونده
توی خونه‌ش جا مونده
* ه ــ بخشش طلبیدن از خدا و یاری خواستن از او تا باران بفرستد:
میشک میشکو شال‌لا
گردن‌ریشکو شال‌لا
خدا بارُن هادِت، شال‌لا
به جُو کارُن هادت شال‌لا
به میسکینُن هادت شال‌لا
به فخیرُن هادت شال‌لا
[قشم]
ای میش کوچک، ای میشک کوچک ان‌شاالاه/ ای گردن زخمین، انشاالاه/خدا باران بدهد انشاالاه/ به جو کاران بدهد انشاالاه/ به مسکینان بدهد انشاالاه/ به فقیران دهد انشاالاه.
هُدا بدین بارون
برایی عیال‌دارون!
[کوهنجان]
مدخل 800

خانم مروارید، ابر متفکران همیشه مخالف و آزادی زن

قبل از هر چیز بگویم که من هم ابتدا با واژۀ «یواشکی» در صفحۀ آزادی های زنان مشکل داشتم. فکر میکردم آزادی یواشکی را که همیشه داشته ایم، کلا ما ایرانیها یکی از خصلتهایمان اینست که تخصص زیادی در زیر جلکی زندگی کردن پیدا کرده ایم. اینکه یکجور فکر کنیم و خود را طور دیگری نگاه کنیم. اما بعد مسأله گسترده شد و صفحۀ آزادی های یواشکی زنان، این صفت را تنها به صورت استعاری به دوش می کشید و چه استعاره ای معنادارتر از این که کاری یواشکی برای بیرون آمدن از خفا، به رخ کشیده شود. همواره در جنبشهای اجتماعی اجتماعی به طور خود به خود کلمات بار معنایی تازه ای می یابند، با این وجود حتی اگر بخاطر مجازی بودن این حرکت نتوانیم نقشی مدنی برای آن قائل باشیم، میتوانیم این حرکت را در همین گسترۀ اجتماعی محدود – طبقات متوسطی که از اینترنت استفاده میکنند- بپذیریم.
*
*
این حرکتی نبود که یک شبه انجام شود، هر چند ایده اش ظاهراً به یکباره در ذهن روزنامه نگار خلاق جرقه زده. از مدتها پیش دیده بودم یا در گوشه و کنار میخواندم که زنان جوانی خبر از برداشتن روسری خود برای دقایقی کوتاه در مترو یا دیگر جاهای شلوغ می دهند. آنها می گفتند باید با همین کار شروع کنیم تا ذره ذره ترسمان بریزد و تابوی مردم نیز از دیدن زن بی روسری کمی رقیق تر شود. این تنها چاره ای بود که به ذهنشان می رسید در جامعه ای که مردان و حتا زنان زیادی که غیر معتقد به حجاب هستند، اصلا اجبار حجاب را به روی خودشان نمیاورند و بنابراین حمایتی نمیکنند. دوستان سوپر انقلابی خارج نشینی که از آنجا عکس های کنار دریای خود را مدام پست میکنند وقتی به مسألۀ آزادی حجاب میرسند نظریه صادر میکنند که آزادی که فقط این نیست، آزادی ابعاد خیلی گسترده ای دارد. درست مثل اینکه به زندانی گرسنه ای بگویی خیال میکنی ما بیرون زندان واقعا سیر غذا میخوریم؟ خطاب به این دوستان سوپر انقلابی سوپر متفکر عارضم که آزادی پوشش اولین و بدیهی ترین اصل اجتماع است و تا من یا دیگری نتوانم با خود واقعی خودم در خیابان راه بروم، نمیتوانم به آزادیهای دیگر فکر کنم. این اصل بدیهی از عده ای گرفته شده و طبیعی است که برای رسیدن به آن از هر روشی استفاده کنند. زنانی که چندین سال است با بحران هویت مواجهند و تمام ریشه های خلاقیت، منش، رفتار اجتماعی و … تحت تأثیر این اجبار قرار گرفته است.
*
یواشکیدوستان دیگری دست به تحلیل زده اند که ما ملتی هستیم که همواره در خفا کار انجام می دهیم و اصلا علت رواج ادبیات پر ایهام و کنایۀ ما نیز در همین موضوع نهفته است. گذشته از اینکه ادبیات یعنی بازیابی زبان برای درک استعارات و ایهامات و کنایه ها و حتی اگر این نظریه را قبول داشته باشیم باید بگویم بله ما چنین مردمانی هستیم. مردمانی که زمان حملۀ مغول و بعد از شکست از آن قوم خون ریز، ذره ذره توانستند راه خود را بیابند، دین مغولان را تغییر دهند و همان مغولی که کتابخانه آتش میزد را به جایی برسانند که رصدخانه و کتابخانه بسازد. کاش قبل از اعلام تشعشعات فکری کمی تاریخ بخوانیم و اگر می دانیم کمی دقیق شویم، مخالفت همواره به معنای تفکر متفاوت نیست، گاهی به معنای بلاهت است. حالا خواهش من از دوستان سوپر انقلابی که می گویند آزادی را باید فریاد زد این است که بی زحمت فریاد بزنند، برای فریاد زدن روشهای نو ابداع کنند، اگر نشان دادن این آزادی ها در صفحات اجتماعی اعلام فریاد نیست، انها مثل همین خانم مروارید بروند در خیابان و فریاد کنند، چرا نشسته اند پس؟
انصاف را خدایا!
*
خطاب دوستانه من به تمام دوستان که به مسائل اجتماعی حساسیت نشان میدهند این است که برای یکبار هم که شده، روشهای گذشته را کنار بگذارند و به این نظریه فکر کنند که راه رسیدن به آزادی در هر جامعه ای اول از همه و قبل از هر چیزی از آزادی زنان میگذرد، همانطور که یکی از شاخص های توسعه نیز در جوامع مختلف میزان آزادی و تقید زنان است.

نغمه یا نوحه

از کوه پایین می آمدیم. نزدیک غروب بود اما هنوز تا تاریک شدن هوا فاصله زیادی بود. جمعیت زیادی پای کوه مشغول گشت و گذار بودند و بساط دستفروش ها طبق معمول به راه بود. قبل از اینکه کاملاً به پای کوه برسیم، نوایی از آن پایین به دامنه‌های پایین کوه می‌رسید. فکر کردم هنوز تا اذان مانده، و همان دم با خودم فکر کردم چرا صدای نوحه می‌آید؟ و بلافاصله ذهنم رفت سراغ تقویم و احتمال تاریخ وفات شخصیت مقدسی که از یاد برده‌ام. نه! هیچ‌کس. پس قضیه چه بود؟ تا این فکر تمام شود به پایین رسیده بودیم و همان دم دریافتم، این صدا، صدای نوحه نیست. یکی از دستفروش‌ها سی‌دی‌های فلان خواننده پاپ داخلی را می‌فروشد، و صدا را بلند کرده. چقدر آن آواز به نوحه نزدیک بود، اگر موسیقی را از روی متن ترانه برداشته می‌شد، در واقع نوحه‌ای بود که خیلی بد اجرا می‌شد.
تا مدت‌ها بعد از انقلاب، هر نوع موسیقی پاپ ممنوع بود و بعد ذره ذره این هنرهم مثل دیگر هنرهای ممنوع یاد گرفت که چگونه راه باریک خود را از دل سنگ بگشاید و پیش رود. اولین ترانه‌های پاپِ بعد از انقلاب، دست به عصا بود و بی اوج و حضیض. شعر هم کاملا استاندارد و کلامی بخصوص از عشق در آن دیده نمی‌شد، یا وصف جمال خداوند بود و شکوه طبیعت یا نهایتاً در سپاس از دستان پدری مهربان یا فرزندی عزیز و نه حتی مادری[که مادر زن بود و به آن زودی حرف زدن از زن، امکان‌ناپذیر.) اما هر چه ترانۀ پاپ به سختی راه خود می گشود، نوحه، بازار داغ‌تری می‌یافت. جنگ، خلاقیت نوآورانه‌ای برای این ریتم عزا به ارمغان آورده بود. از آن گذشته به‌خاطر جنگ، نوحه‌خوانان خوش صدا مجاز بودند هر چیزی را با هر ریتمی بخوانند، چون در مقابل محتوای تهییج‌کننده و عزاگونۀ آن، ریتم و شعر، چیزی نبود که در مقابلش حساسیت نشان داده شود.
موسیقی پاپ بعد از مدتی که از دل سنگ گذشته و به این طرف رسیده بود، در حوضچه‌ای نباشته شد و دیگرانی به آن پیوستند و پیروان بیشتری یافت،ذره ذره مفاهیم ممنوعه را به شعر خود راه داد اما در ریتم، همچنان محتاط و کم حافظه بود و چنان بر این امر اصرار ورزید که یکدفعه، تا چشم باز می‌کردی حوضچه‌ای می‌دیدی پر از خانندگان بد صدا که هنوز نمی‌دانستند و نمی‌دانند که هنگام خواندن آواز باید صدا را رها کرد و به آزادی نفس کشید، صداهای انبوه پرشمار خوانندگان پاپ، به میان دماغ‌ها خزید و خواندن تودماغی رایج شد. گروهی اما تاب این محدودیت نفس‌گیر را نداشتند و زبان برنده و تیزتری برای بیان شعر خود می‌خواستند و برای همین از دل همان حوضچه به سنگهای زیرین را باز کردند و به دل زمین فرو شدند تا موسیقی زیرزمینی را بنیان گذارند، بعضی از آنها توانستند بعدها چون چشمه‌ای بخروشند و راه خود را باز کنند. اما انها که باقی ماندند، مجبور به رعایت حدود بودند و چنان در رعایت حدود و خط قرمزها ماندند که فراموش کردند حدود هم ذره ذره تغییر کرده اما ذائقۀ نسل جوان، نه. نسل جوان صدای تو دماغی فلان خوانندۀ خوش چهره را بیشتر می‌پسندید تا صدای رهای محمد نوری را مثلا و حالا با اینکه فضا اندکی بازتر بود و نوحه‌خوانی در حال تجربه‌های ریتمی تازه‌تر- گاه حتی متأثر از موسیقی زیرزمینی- خوانندگی پاپ خط صافی را گرفته واز آن جدا نمیشد. خواننده یک شکل و یک صدا و محتوای شعرها نیز، یکی. جوان‌ترهایی که زمانی به آن صداها گوش می‌دادند، کم‌کم دریافتند که چیزی کم است و از آن صداها فاصله گرفتند. چیزی که تفاوت این نوع آواز را با آوازی از همین جنس اما در آنور آب نشان می‌داد که این یکی چقدر ضعیف‌تر است. اما همیشه همان‌طور که جوان‌هایی هستند که از شنیدن این صدهای یکنواخت خسته می‌شوند، نوجوانانی هستند که این صداها کشف تازه‌شان است و به این صداها گوش می‌دهند، حتی اگر شده بیشتر به خاطر چهره‌شان و عکسشان روی مجلات زرد. اما برای گوشی که مدت‌ها ست جز موارد خیلی معدودی به موسیقی پاپ این ور آب گوش نداده، این صدا، همان نوحه است که موسیقی دارد. حتی نوحه‌‌خوانان، علیرغم از دست دادن طرفداران سنتی‌شان، راه‌های جسورانه‌تری را می‌پیمایند اما خوانندگان مجاز پاپ داخلی کاری به هیچ ندارند، می ایستند، کمی کج، دستهایشان را تکان می‌دهند، صدایشان را توی دماغ می‌اندازند و چیزی می‌خوانند که زمانی به آن نوحه می گفتند و برای خواندنش آخرین چیز مورد نیاز، صدا بود. خط قرمزها کار خود را کرد و برای همیشه، موسیقی پاپ را ازاصالت صدا جدا کرد، چه اتفاقی باید بیفتد جز آزادانه زیستن، تا شاهد تولدی صدا و شعری، متفاوت برای هر کس(به جای یک شکل و یکدست بودن همه) باشیم؟ آواز هم مثل شعر و مثل تمام هنرهای دیگر متأثر از محیطی است که در آن نمو می‌یابد.

نامه‌ها

شین عزیز. امروز باران آمد و من یاد تو افتادم. باران کوتاه بود مثل عبور تو که دمی هستی و باز نیستی.تا حالا زیر باران با تو نبوده ام. باران را دوست داری؟ قدم زدن زیرش را. ترانه خواندن را، سکوت را، آخه لعنتی چرا من نمیشناسمت و باز دلم هوایت را میکند؟ فکر کنم دوست داری زیر باران قدم زدن را اگر تند نباشد. فکر نکنم زیر بارون ساکت باشی ، باید از اونایی باشی که یه بند حرف میزنن و شیطونی میکنن. به نظرم تو همون شادی گمشده زندگی منی.
هِ تنهای تو
——————————————-
پ ن: خواندن نامه‌های دیگران کار درستی نیست، اما وقتی به خانۀ جدیدی اثاث کشی کرده باشی و در طبقۀ بالای کمد دیواری، آن آخر آخر یک دفترچه مچاله پیدا کنی که نمیدانی از کی آنجا مانده، رطوبت خورده، زرد شده، حروف محو شده اند اما لای همان دفترچۀ مچاله چند نامه پیدا کنی که با دقت دور تا دورش نوارچسب خورده، دیگر مال خودت است. و باز کردن نوارچسب دور کاغذها، هیجان رسیدن به گنج را دارد. بخش هایی از این نامه ها را تکه تکه اینجا میگذارم. نمی دانم مخاطبش زن است یا مرد همینطور که جنسیت نویسنده را هم نمیدانم، تنها چیزی که درین نامه ها پیدا ست، رنج و دلگرمی عاشقی دلباخته است.

پایان جهان و طعم تلخ قند

استکان داغ چای را برداشت. در قندان را باز کرد. تمام آب نبات‌ها طبق معمول به هم چسبیده بودند و برق خفیفی از رطوبتِ روی آن به چشم می‌نشست. دوباره درِ قندان را گذاشت و در کنار گوشۀ میزها دنبال شکلاتی گشت. یکی از آن سر میز گفت راستی خانم دال، خبر داغ این روزها را شنیده‌ای؟ استکان به دست بدون اینکه به شکلاتی رسیده باشد رفت کنار همان همکار نشست.
-: نه چه خبری؟
-: ای بابا، پس تو از چی خبر داری؟ کسوف بزرگو می‌گم دیگه.
– کسوف بزرگ؟
استکانش را به لب برد. گفت : بدون قند نمی‌تونم بخورم.
– خب قندون که قند داره چرا بر نمی‌داری؟
– نه از اونا نمی‌خوام، اونا تو دهن، بدتر سنگ می‌شه عوض اینکه طعم چای رو شیرین کنه نه هیچی. حالا کی هست؟
– نه بابا. اون چیزی که خیال میکنی نیس. اینو آقای پرفسور داموس گفته. گفته که در روز نمیدونم چندم میلادی سال دو هزار و دوازده، خورشید کسوف می‌کنه و جهان به تاریکی می‌ره. خلاص. دنیا تموم می‌شه.
– پرفسور داموس؟ ها منظورت نوسترآداموسه؟
– آره آره. میگن هر چی تا حالا پیش بینی کرده درست در اومده. همین‌جوره؟
– آره همین‌جوره. گفته بود سال دوهزار دنیا به آخر میرسه.
– نه سال دو هزار و دوازده. مردم خیال می‌کردن دروغ گفته تو بگو قراره شب یلدا این اتفاق بیفته.
دوباره در قندان را برداشت و به آب نبات‌های خیس خیره شد. به ناچار یکی را برداشت و با بی‌میلی به دهان گذاشت. دوستش ادامه داد: سه روز خورشید کسوف می‌کنه. اگه بعد از اون سه روز خورشید بالا نیاد، پایان دنیاست و وارد عصر یخبندان می‌شیم و تمام.
ریز خنده‌ای کرد: بالاخره تا چند وقتی هنوز دستگاه‌های گرمایشی کار می‌کنن. ما زنده می‌مونیم نگران نباش برای نسل بعد چیزی نمی‌مونه.
– حق داری می‌خندی. خوش به حالت اصلاً اینترنت و این چیزا رو نمی‌خونی، آدم دیوونه می‌شه.
– توی اینترنت اینو دیدی؟
– آره بابا. اگه بری سراغ اینترنت، تمام سایتا پرن. همه خبر دادن که تا پایان دنیا فاصله‌ای نداریم. ولی این چیزی نیست. برای ما یکجور امیدواری هم هست.
زن استکان خالی‌اش را روی میز گذاشت. آب نبات هنوز در دهانش بازی می‌کرد. سرش را به علامت سوال تکان داد.
– بعد این سه روز اگه خورشید در نیاد یعنی ظهور اتفاق می‌افته.
همانطور که با قند آب نرفته در دهانش بازی میکرد دید که رنگ از رخ همکار جوانش پریده. نمی‌فهمید، او می‌بایست خوشحال باشد اما خوشحال نبود. چیزی نگفت. هر حرفی درباره مقدسات او را بیشتر گیج و سردرگم می‌کرد. با بی تفاوتی گفت: صبر می‌کنیم تا برسه. خدا رو چه دیدی، هر چیزی در همین دورۀ ما اتفاق افتاد. چرا نباید پایان جهان اتفاق بیفته؟
زن سرش را پایین انداخت. گفت: راست می‌گی. منم باور نمی‌کنم. اینترنتم خیلی دروغ می‌نویسه. چند وقت پیش نوشته بود یکی گریه می‌کنه و از چشاش به جای اشک مروارید میاد بیرون بعدش معلوم شد دروغه. راستی کی اینا رو می‌نویسه؟
دستمالی از جیبش بیرون آورد و جلوی دهانش گرفت. اهسته آب نبات آب نشده را توی آن بیرون آورد. فکر کرد در پایان جهان و عصر یخبندان همۀ اشکها مرواریدی شکل می‌شوند. دستمال را لوله کرد و در دست نگهش داشت: نگران نباش. کسی نمی نویسه. اونام یکی‌ان مثل خود ماها. هر کسی میتونه بنویسه.
-یعنی منم می‌تونم برم هر چی از ذهنم در اومد رو بنویسم؟
– آره. اگه دنیا به آخر نرسید.
بلند شد دستمال حاوی آب نبات باز نشده را توی سطل انداخت و در سرمایی مثل سردی پایان جهان از اتاق استراحت بیرون آمد تا به نوبت بعدی کاری‌اش برسد.
دنیا داشت به آخر می رسید و هنوز کسی نمی‌دانست باید ازین موضوع خوشحال باشد یا ناراحت؟

روباه و راه

ما چیزی را گم کرده بودیم. به راه زدیم. شهر غریبه بود. جاده را نمی‌شناختیم. ماشین نبود یا نباید سوار می‌شدیم. به راه زدیم، پیاده. اول همه چیز شوخی بود. به گشت و گذاری در جادۀ ناآشنا می‌مانست. او جلو می‌رفت و من پشت سرش. گاه به گاه برمی‌گشت و کلامی با هم رد و بدل می‌کردیم. مسیر زیادی را پیاده رفتیم. این را به یکدیگر یادآوری کردیم و گم کرده، هنوز پیدا نبود. دمی سرم را پایین انداختم. حواسم نبود یا به چیز دیگری بود. گفتم باز خوب است که مِه نیست در این هوایی که همیشه مه‌آلود است. سر بلند کردم، نبود. به یک سه راهی رسیده بودم. می‌توانستم راه را مستقیم بروم یا بپیچم به سمت چپ. پیچیدم سمت چپ. به این گمان که او جلوتر از من، از این سمت رفته. راه فرعی سه‌راهی آن‌قدر عریض‌تر از راه اصلی بود که آدم به‌طور طبیعی آن راه را انتخاب کند. بازهم نبود. به نظرم آمد راه، سربالایی یا سرپایینی است.هم‌سطح نبود. به دوردست افق نگاه کردم. مِه سفید غلیظی داشت پایین می‌آمد. همه جا برف بود. مِه تا صورتم پایین آمد. دو طرف جاده، زمین‌هایی خالی‌ با تک و توک درخت در برف نشسته بود. ماسکم را روی دهان و بینی کشیدم. سرد بود. سربالایی نبود. صدایش زدم. به اسمی عجیب. چیزی مثل حتسوت. دوبار، سه بار گفتم. بعد یادم آمد این اسم به درد اینجا نمی‌خورد. اسم خودش را صدا زدم، اسم اصلی‌اش را. صدایم در اندک هوای اطرافم حبس می‌شد و از بین می‌رفت. طنینی نداشت. نبود، نمی‌شنید.

وقتی به جایی رسیدم که شیب تمام می‌شد، ایستادم. جلویم را نگاه کردم. یک روباه برفی بود. بو می‌کشید و جلو می‌آمد. خواستم بترسم. نترسیدم. ترس نداشت. کاری به من نداشت. روباه همان‌طور که به سمت من می‌آمد، ایستاد. رویش را از جاده به سمت زمین‌ها چرخاند. پشت که کرد، دمش را دیدم. در آن مه که همه چیز به زور دیده می‌شد، رنگ آبی آن پیدا بود. آبی کمرنگی با خطوط برفی در دو طرف. زیبا بود. برگشتم. حالا گمشدۀ اول را پیدا نکرده بودم، گمشده‌ای دیگر داشتم. راه رفته را برگشتم. چادری مشکی به سرم بود که زیر بغل‌هایم جمعش کرده بودم. گرمم می‌کرد اما دست و پایم را می‌بست. راه باز هم سربالایی بود اما شیبش کمتر. دویدم. یادم آمد که خسته‌ام نمی‌توانم بدوم. یا به قصد ورزش نمی‌توانم بدوم. به شکل فرار دویدم. پاهای بی‌رمقم سرعت گرفت، در هم پیچ می‌خورد و بی‌اراده مرا به جلو می‌راند. نرسیدم. نیافتم. ندیدم. از خوابی به خواب دیگر غلتیدم.
هشت آبان نود و یک