نه

خستگی و بیحوصلگی و استیصال و کلا هیچی. در یک هفته، یعنی در روز یک هفته و آن هم پشت سر هم «نه» شنیدن برای چیزهایی که واقعا تمام انرژی مادی و معنویت را صرفش کرده ای تا به ان برسی. خسته کننده است. هفته ای که از شنبه اش نه بشنوی دارد به تو میگوید تو عضوی زاید در اجتماع همگن انسانهایی. بیرون برو تا توازن مجموعه بهم نخورد و تو سعی میکنی روی الاکلنگی که یک نفره وسطش ایستاده ای تعادلت را نگه داری، مراقبی زمین نخوری و در همین حین، یک چرخش کوچک کافی است که تو  و الاکلنگ معلق هر دو با هم نقش زمین شوید، شاید برای همیشه. از این بازی تعادل خسته ام.

گربه ها

دیشب مثل موراکامی خواب گربه ها را می دیدم. با یکی شان حتی حرف میزدم. دنیای عجیب گربه ها که مدتی است برایم جالب شده حالا تبدیل به نوعی نوستالژی میشود. دیگر گربه ام را نمی بینم. او را در شهر خودش گذاشتم و خودم رفتم به شهری دورتر. آخرین تصویری که از او دارم داشت با بچه هایش روی دیوار حرف میزد. در این مدت زبان گربه ای را هم تا حدی یاد گرفته بودم و حتی می دانستم که گربه ها با بچه هایشان مهربانتر از آدمها رفتار میکنند. لحن و تن صدایش  هنگام حرف زدن با آدمها تا حدی عشوه گرانه و زیر بود ولی موقع حرف زدن با بچه ها یا دیگر گربه ها معمولی بود و تن مهربانه ای داشت و جدی. آخرین بار که دیدمش روی دیوار بود و دنبال یکی از شیطانکهایش میگشت که رفته بود توی بلوکهای سیمانی دیوار و صدایش میزد. بچه سرش را از لای بلوک سیمانی بیرون آورد و مادر میو میو کنان پیشانی بچه را می لیسید. فکر کردم آدمیزاد وقتی بچه اش چنین کاری میکند اول از همه تشرش میزند اگر تو سری به او نزند و تازه اگر خواست ببوسدش، خوب که جیغ و گریه بچه را دراورد اینکار را میکند.

شاید از دلتنگی برای شاپشال بود که دیشب خواب چهار پنج گربه دیدم که به خانه ام امده بودند و توی حیاط بزرگی به خواب رفته بودند. هیچکدامشان به زیبایی او نبود. در رنگهای مختلف بودند و کمی مریض حال و کثیف به نظر می رسیدند. همه به پهلو خوابیده بودند، چفت در چفت هم. جز یکی شان که گربه سیاه و سفیدی با دست و پای نسبتا بلند بود که شلنگ تخته می انداخت توی اتاقها و حیاط و پاهایش را گلی کرده بود. من شلنگ آب را زیر پایش باز کردم، با اینکه می دانستم آب را دوست ندارد، خودش فقط ناله میکرد ولی از جایش تکان نمیخورد. بعد دیدمش که لاستکیش کرده اند؛ درست مثل کاری که با بچه ها میکنند. تعجب کردم و در خواب گویا که این کار خودش باشد از او علت را پرسیدم. گفت تا بدانی که من خانه را کثیف نمیکنم. این را می دانستم. به او گفتم ولی من فقط گربه های ماده را به خانه راه می دهم. متاسفم که اینجور است و ترفندت نگرفت ولی نمیتوانم تو را به خانه بیاورم. به نظرم انهایی که انجا خوابند ماده باشند. با طمأنینه گفت: نر و ماده اند. بعد مکث کرد و پرسید: تا کجا میتوانم به خانه ات نزدیک شوم؟ سعی میکنم فقط از کوچه تان بگذرم یا نهایتا شاید آمدم روی دیوارها و از دور دیدمت. اصلا فکرش را نمیکردم که آدمها برای گربه ها مهم باشند. از شکستن دلش هم ملول بودم. گفتم نه میتوانی همه جا بیایی. حتی توی حیاط هم. فقط نه توی هال و روی فرشها. گربه پذیرفت و آمد که برود. گفتمش آن لاستیکی را از خودت باز کن. چیزی نگفت. چیز ترسناکی به نظرم رسید. بلایی که شاید ادمها سرش آورده باشند- این موضوع عقیم سازی حیوانات خانگی مدتی است که در بیداری فکرم را مشغول کرده و این شکنجه را نمیتوانم هضم کنم، شاید تجلی اش در خواب این بود-. گربه خرامان رفت. بقیه هنوز خواب بودند. یکی شان بچه گربه بود. سفید چرک. من هنوز در فکر گربه خودم بودم که جایی روی دیوار خانه ای در شهری دور جا گذاشتمش. و روز آخر قبل از رفتم آمد سراغم و دل سیر خز نرمش شانه شد. آیا در دنیای گربه ها، یادی از آدمها هست؟ در هر صورت همیشه فکر میکنم گربه ها در مواجهه با ادمها از آنها خردمندترند.

نفرین

وقتی نفرینی مثل داعش از دل بیابانهای تفتیدۀ این جغرافیای ملعون ما سربرمی‌آورد، دوست داریم همه را نفرین کنیم. امپریالیسم غرب و شرق و هر چیزی و هر کسی که دستمان به آن نرسد اما همیشه فراموش میکنیم که نفرت از دل همین زمین جوشیده، همین زمینی که بر آن سر میگذاریم و بیشتر وقتها دست به کمر می زنیم و میگوییم «ما نیستیم، آنها هستند.» فراموش میکنیم در گوشۀ کوچکی از همین خاورمیانه‌ای که ما هستیم، هنوز که هنوز است دختری به جرم دوستی با چاقوی پدرش کشته میشود، آن‌طرفتر در افغانستان زن و مردی بخاطر عشق فراری‌اند و چه گوش و دماغها که همچنان بریده نمیشود. ما نگاه میکنیم و میگوییم ما این نیستیم. شاید به قول نامجو اگر مدرنتیه‌مان را اخلاق سگ نمی‌آورد، رابطۀ بهتری با آن برقرار میکردیم. شاید اگه همه چیزمان اینقدر سگی نبود، روزگار سگی کمتری داشتیم. شاید اگر باران میبارید و بیابان‌هایمان اینقدر مدام خار نمیشد در چشم مردمی که هیچ ندارند تا تنها راه‌حل را در خون بجویند برای تصاحب زمین بیشتر به اسم دین و اصلا خود دین مگر برای همین نبود از اول؟… شاید اگر چشم باز کنیم چیزی شبیه شبح داعش را در خانۀ همسایۀ بغل‌دستی‌مان ببینیم. این نفرین، ما هستیم. خود خود ما که چشم بسته ایم تا نبینیم تا بگوییم آنها هستند و نه ما. ما با تمام این وضعیت اسفناک فرهنگی- تاریخی- جغرافیایی و سیاسی‌مان درین خاورمیانۀ بزرگ شریکیم و اگر نمی‌خواهیم شراکتمان را بپذیریم، لااقل می‌توانیم نگاه کنیم به جوشش این نفرت از دل همین زمین،در همین زمان. نفرتی که زبانه اش میرود تا جهانی را بسوزاند و ما همچنان چشم بسته ایم و لعن و نفرین میکنیم شرق و غرب را.

زنبورها

از  هر درز و رخنه ای راه میگشایند تا عاقبت خانه کنند. همه شان ملکه اند با چند نوزاد زنبور که مدام آنها را زیادتر میکنند. آدمها، هر کدام، با داستانهایشان گوشه ای از مغزش را اشغال کرده بودند و خانه های لانه زنبوری شان را مدام درهم تنیده تر کردند. دیگر چیزی از مغزش برای خودش نمانده بود. همه جا در تصرف بود. حتا بر سر تصرف جا با هم کشمکش داشتند؛ تمام جنگها و قتل عامها در سر او میگذشت؛ ملکه ها ونوزادهایشان که هر کدام کارگرانی داشتند که مدام می رفتند و می آمدند.
فکر کرد سرش دارد منفجر میشود. رفت توی تاریکی پشت پنجره ایستاد. بطری خالی آب را محکم پرت کرد توی شیشه. خرده ها که ریخت کف کوچه، هوای تازه هم خزید داخل. همان لحظه پنجره روبرویی روشن شد. پرده ها را کشید روی صورتش. اما دو چشم زرد ترسناک پنجره روبرویی هنوز زل زده بود به او. با پرده ها فرو افتاد. طبقه سی و هفتم بود. توی راه که پایین می رفت تمام زنبورها دمی با هم وزوز کردند ولی روی زمین که رسید همه ساکت شدند. آخرین نفسش را بدون وزوز زنبورها کشید. عمیق بود و سبک. فکر کرد زندگی یعنی همین سبکی بی صدا.

یکسالگی

فیسبوک میگوید امروز یکساله شده. هیچ فکرش را نمیکردم آن روزهای تلخ سال 88 را که می رفتم توی اتاق کناری. کامپیوتر را خاموش میکردم. روی زمین به پشتی تکیه می دادم و کاغذهای آچار را از طول تا میزدم، با دقت تا را تیز میکردم و بعد از وسط نصف میکردم(چرا اینکار را میکردم؟ کلی زمان میبرد اما مثل مناسکی بود). و روی کاغذهای باریکی که روی تخته شاسی طراحی ام ثابتشان کرده بودم می نوشتم. هر کاغذ باریکی که تمام میشد از گیره درمی آمد و کنار پایم روی ورقهای دیگر می نشست. آن آدمها حالا برایم غریبه نشده اند اما دیگر راز نیستند. سکوتها یک ساله شد.

درست مثل همیشه

حالا فهمیده بود برخوردش با حیوانات هم درست همان برخوردی بود که همیشه با آدمها داشت. نوازش و تیپا. برخورد همزمان این دو. گربه خانگی همین که به او عادت میکرد و دستهایش را طلب میکرد خوب نوازش میکرد اما همین که از حد می گذشت پایش را به زمین می کوفت که گربه را از خودش فراری دهد. گربه می رفت کمی دورتر در اندیشه اینکه او دوست است یا فریبکار گوشه ای می نشست و نگاهش میکرد. این چیزی بود که گربه یادش داده بود که با آدمها هم همان رفتار را دارد. نیاز به نوازش دیگران، محبت کردنشان و محبت دیدن از انها و بعد ناگهان بسته شدن درهایش به روی خودش. از چه می ترسید؟ این همه در خود فرورفتن آیا عادتش شده بود؟ ترسی موروثی بود یا نگران انتهای دوردست قلمروی محبت بود. به گذشته اش که نگاه میکرد می توانست ببیند چندین نفر از او دلشکسته شده بودند و علت گریزش را در نیافته، تیپایش را پذیرفته و رفته بودند هر چند هنوز آن خاطرات در ذهن مانده بود.
حالا وقتی تیپا میزند به زمین که گربه خانگی دو قدم انورتر از او بنشیند پیش خودش فکر میکند راستی چرا با این اصرار یک عمر همه را از خودش فراری داده؟

شقشقیه

میگوید: دندانهایم
دندانهایم را به من پس بدهید.
نه دیگر کاری به کارتان ندارم فقط آن دندان ها را که مثل سنگهای سفید بر زمین باریده جمع کنید تا یکی را از انجم بفرستم بازپسشان بگیرد.
من نگفته بودم اینها مسحور میکند. گفته بودم؟
من فقط مشتی دندان داشتم و شما آنها را از من گرفتید.
پسشان بدهید، دیگر به روی زمینتان نخواهم خندید. بگذارید بخوابم. بی انها خواب نخواهم داشت.
اه بله. یکی انجاست. یک پسر سیاه. دندانهایم را جمع کرده. ریخته توی گونی. توی دهان خودش است؟
دندانهایم وای!
صورت فلکی جوزا دوری در افق زد و گونی را پیش پای ماه پرت کرد.
دندانهایت!
پسر سیاه انها را برای خودش نمیخواست که از مال تو سفیدتر بود. برای مادرش میخواست که نان سنگش را گاز بزند.
ولی آخر اینها دندانهای من است.
حالا میتوانم بخندم.
مادرش انجاست! می بینمش پوشیده در سربندی سپید، بر سر پسرش بوسه میزند.
این دندانها به درد خندیدن نمیخورد.
شقشقیه/4 دسامبر 2014