گربه ها

دیشب مثل موراکامی خواب گربه ها را می دیدم. با یکی شان حتی حرف میزدم. دنیای عجیب گربه ها که مدتی است برایم جالب شده حالا تبدیل به نوعی نوستالژی میشود. دیگر گربه ام را نمی بینم. او را در شهر خودش گذاشتم و خودم رفتم به شهری دورتر. آخرین تصویری که از او دارم داشت با بچه هایش روی دیوار حرف میزد. در این مدت زبان گربه ای را هم تا حدی یاد گرفته بودم و حتی می دانستم که گربه ها با بچه هایشان مهربانتر از آدمها رفتار میکنند. لحن و تن صدایش  هنگام حرف زدن با آدمها تا حدی عشوه گرانه و زیر بود ولی موقع حرف زدن با بچه ها یا دیگر گربه ها معمولی بود و تن مهربانه ای داشت و جدی. آخرین بار که دیدمش روی دیوار بود و دنبال یکی از شیطانکهایش میگشت که رفته بود توی بلوکهای سیمانی دیوار و صدایش میزد. بچه سرش را از لای بلوک سیمانی بیرون آورد و مادر میو میو کنان پیشانی بچه را می لیسید. فکر کردم آدمیزاد وقتی بچه اش چنین کاری میکند اول از همه تشرش میزند اگر تو سری به او نزند و تازه اگر خواست ببوسدش، خوب که جیغ و گریه بچه را دراورد اینکار را میکند.

شاید از دلتنگی برای شاپشال بود که دیشب خواب چهار پنج گربه دیدم که به خانه ام امده بودند و توی حیاط بزرگی به خواب رفته بودند. هیچکدامشان به زیبایی او نبود. در رنگهای مختلف بودند و کمی مریض حال و کثیف به نظر می رسیدند. همه به پهلو خوابیده بودند، چفت در چفت هم. جز یکی شان که گربه سیاه و سفیدی با دست و پای نسبتا بلند بود که شلنگ تخته می انداخت توی اتاقها و حیاط و پاهایش را گلی کرده بود. من شلنگ آب را زیر پایش باز کردم، با اینکه می دانستم آب را دوست ندارد، خودش فقط ناله میکرد ولی از جایش تکان نمیخورد. بعد دیدمش که لاستکیش کرده اند؛ درست مثل کاری که با بچه ها میکنند. تعجب کردم و در خواب گویا که این کار خودش باشد از او علت را پرسیدم. گفت تا بدانی که من خانه را کثیف نمیکنم. این را می دانستم. به او گفتم ولی من فقط گربه های ماده را به خانه راه می دهم. متاسفم که اینجور است و ترفندت نگرفت ولی نمیتوانم تو را به خانه بیاورم. به نظرم انهایی که انجا خوابند ماده باشند. با طمأنینه گفت: نر و ماده اند. بعد مکث کرد و پرسید: تا کجا میتوانم به خانه ات نزدیک شوم؟ سعی میکنم فقط از کوچه تان بگذرم یا نهایتا شاید آمدم روی دیوارها و از دور دیدمت. اصلا فکرش را نمیکردم که آدمها برای گربه ها مهم باشند. از شکستن دلش هم ملول بودم. گفتم نه میتوانی همه جا بیایی. حتی توی حیاط هم. فقط نه توی هال و روی فرشها. گربه پذیرفت و آمد که برود. گفتمش آن لاستیکی را از خودت باز کن. چیزی نگفت. چیز ترسناکی به نظرم رسید. بلایی که شاید ادمها سرش آورده باشند- این موضوع عقیم سازی حیوانات خانگی مدتی است که در بیداری فکرم را مشغول کرده و این شکنجه را نمیتوانم هضم کنم، شاید تجلی اش در خواب این بود-. گربه خرامان رفت. بقیه هنوز خواب بودند. یکی شان بچه گربه بود. سفید چرک. من هنوز در فکر گربه خودم بودم که جایی روی دیوار خانه ای در شهری دور جا گذاشتمش. و روز آخر قبل از رفتم آمد سراغم و دل سیر خز نرمش شانه شد. آیا در دنیای گربه ها، یادی از آدمها هست؟ در هر صورت همیشه فکر میکنم گربه ها در مواجهه با ادمها از آنها خردمندترند.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”گربه ها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s