زنبورها

از  هر درز و رخنه ای راه میگشایند تا عاقبت خانه کنند. همه شان ملکه اند با چند نوزاد زنبور که مدام آنها را زیادتر میکنند. آدمها، هر کدام، با داستانهایشان گوشه ای از مغزش را اشغال کرده بودند و خانه های لانه زنبوری شان را مدام درهم تنیده تر کردند. دیگر چیزی از مغزش برای خودش نمانده بود. همه جا در تصرف بود. حتا بر سر تصرف جا با هم کشمکش داشتند؛ تمام جنگها و قتل عامها در سر او میگذشت؛ ملکه ها ونوزادهایشان که هر کدام کارگرانی داشتند که مدام می رفتند و می آمدند.
فکر کرد سرش دارد منفجر میشود. رفت توی تاریکی پشت پنجره ایستاد. بطری خالی آب را محکم پرت کرد توی شیشه. خرده ها که ریخت کف کوچه، هوای تازه هم خزید داخل. همان لحظه پنجره روبرویی روشن شد. پرده ها را کشید روی صورتش. اما دو چشم زرد ترسناک پنجره روبرویی هنوز زل زده بود به او. با پرده ها فرو افتاد. طبقه سی و هفتم بود. توی راه که پایین می رفت تمام زنبورها دمی با هم وزوز کردند ولی روی زمین که رسید همه ساکت شدند. آخرین نفسش را بدون وزوز زنبورها کشید. عمیق بود و سبک. فکر کرد زندگی یعنی همین سبکی بی صدا.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”زنبورها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s