درست مثل همیشه

حالا فهمیده بود برخوردش با حیوانات هم درست همان برخوردی بود که همیشه با آدمها داشت. نوازش و تیپا. برخورد همزمان این دو. گربه خانگی همین که به او عادت میکرد و دستهایش را طلب میکرد خوب نوازش میکرد اما همین که از حد می گذشت پایش را به زمین می کوفت که گربه را از خودش فراری دهد. گربه می رفت کمی دورتر در اندیشه اینکه او دوست است یا فریبکار گوشه ای می نشست و نگاهش میکرد. این چیزی بود که گربه یادش داده بود که با آدمها هم همان رفتار را دارد. نیاز به نوازش دیگران، محبت کردنشان و محبت دیدن از انها و بعد ناگهان بسته شدن درهایش به روی خودش. از چه می ترسید؟ این همه در خود فرورفتن آیا عادتش شده بود؟ ترسی موروثی بود یا نگران انتهای دوردست قلمروی محبت بود. به گذشته اش که نگاه میکرد می توانست ببیند چندین نفر از او دلشکسته شده بودند و علت گریزش را در نیافته، تیپایش را پذیرفته و رفته بودند هر چند هنوز آن خاطرات در ذهن مانده بود.
حالا وقتی تیپا میزند به زمین که گربه خانگی دو قدم انورتر از او بنشیند پیش خودش فکر میکند راستی چرا با این اصرار یک عمر همه را از خودش فراری داده؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: