شقشقیه

میگوید: دندانهایم
دندانهایم را به من پس بدهید.
نه دیگر کاری به کارتان ندارم فقط آن دندان ها را که مثل سنگهای سفید بر زمین باریده جمع کنید تا یکی را از انجم بفرستم بازپسشان بگیرد.
من نگفته بودم اینها مسحور میکند. گفته بودم؟
من فقط مشتی دندان داشتم و شما آنها را از من گرفتید.
پسشان بدهید، دیگر به روی زمینتان نخواهم خندید. بگذارید بخوابم. بی انها خواب نخواهم داشت.
اه بله. یکی انجاست. یک پسر سیاه. دندانهایم را جمع کرده. ریخته توی گونی. توی دهان خودش است؟
دندانهایم وای!
صورت فلکی جوزا دوری در افق زد و گونی را پیش پای ماه پرت کرد.
دندانهایت!
پسر سیاه انها را برای خودش نمیخواست که از مال تو سفیدتر بود. برای مادرش میخواست که نان سنگش را گاز بزند.
ولی آخر اینها دندانهای من است.
حالا میتوانم بخندم.
مادرش انجاست! می بینمش پوشیده در سربندی سپید، بر سر پسرش بوسه میزند.
این دندانها به درد خندیدن نمیخورد.
شقشقیه/4 دسامبر 2014

Advertisements

یک دیدگاه برای ”شقشقیه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s