خستگی روح

… ودیدار پیام آوران او را هیچ شاد نکرد.

چندی پیش با یکی از این پیام آوران مواجه شدم. کلامش به شکل شعر معجزه بود. من به خودش کاری نداشتم که نمیدانستم کیست و اصلا چرا باید می دانستم، مهم همان معجزه کلامش بود. مثل رویا بود و آن کلمات انگار نه از جنس همیشگی نخ نماشده که تجسد رویا و کابوس بود. مخملی تیره و نرم و با رگه هایی از آبی نیلگون زیبا. من غرق ان شعرها شدم. شب و روز می خواندمشان اما از انجا که خوب استعداد دارم هر چیزی را خراب کنم، نشستم آن شعرها را صفحه بندی کنم که بلد نبودم. با هر قدمی که در صفحه بندی یاد می گرفتم، شعر عقب می نشست. اولش اهمیت نمی دادم، شعرها باید چیده میشد و می توانستم بعد سراغشان بروم و باز معجزه شان را مزه مزه کنم. در حین کار با ان پیام آور هم بیشتر همکلام شدم. همین هم به تجسد بیشتر رویا کمک کرد، به خرابی رویا، به رنج، به تلخی، به خستگی…

تا رسیدم به اینجا که یادم بیاید نه، دیدار پیام آور هم شادمان نکرد. چه خستگی دردناکی. شعرها حالا اینجا هست. دیگر میترسم نگاهشان کنم. میترسم بیشتر از این از دستم بگریزد. خود پیام آور هم … اخر چرا اینهمه زود از چیزی خسته میشوم؟ از کسی؟ … تنها یک امید دارم؛ اینکه شعرها را ببندم و بگذارم برای وقتی که خیلی گذشت. بعد دلتنگشان شوم و بروم سراغشان. کاش تا ان وقت پیام آور شاعر هم مثل پیشترها شعر تازه ای بگوید. شعری که زندگی اش را مزه مزه کنم. اما پیام آور هم حالا آسمانی نیست دیگر، به زمین آمده با تمام رنج ها و مصیبتها وشادی های کوچک و بزرگ خودش.

خستگی!… های خستگی لعنتی.

به یحیا فکر میکنم و صدیقه ای که باید بگریزد. چرا نمی گریزد این لعنتی؟ صفحات جلوی چشمم رج میکشند و صدیقه همانجا که بوده هست و به جای او، یحیا می گریزد. ای کاش… ای کاش… ای کاش… قلمم روان میشد روی کاغذ و صدیقه را از این ترس نجات می دادم. یحیا را از سرگشتگی.  به روزی فکر میکنم که نقطه پایان را بر این رمان گذاشته ام و صدیقه و یحیا آرام گرفته باشند در صفخات کتابی که خودشان نمی شناسندش و هر کدام راه خودشان را یافته باشند.

لعنت به این خستگی بی امان.

این پراکنده ها را می نویسم برای خودم. برای بعدها. عذرخواهم از خواننده احتمالی که نمیشناسمش که نمیشناسدم و این جملات گیجش خواهد کرد. فقط همینکه برایم دعا کند شعری تازه نازل شود از سوی پیام آور جدید و یحیا آرام بگیرد و صدیقه بگریزد، دنیایی مرا مرهون لطف خود کرده.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s