گریخته ها

از جایی در دوردست، صدای اذان می ریزد بر تاریکی کوچه. انگار سالها ست این صدارا نشنیده ام. آنقدر دور است که نمیتوانم کلماتش را تشخیص دهم. فقط صدای گرفته موذن است که عبور گاه گاهی اتومبیلی در کوچه بر آن خط می اندازد. مرا میبرد به حیاط خانه پدری و همین صدا می ریزد بر شاخ و برگ درخت گوشۀ حیاط و آلبالوها بر سر شاخه ها رنگ میگیرد. ستاره ها پرنورتر و درشت تر میشوند. انگار همین حالاست که خوشه ای از ستاره ها بر زمین بیفتد و آسمان که چه عمقی می یافت وقتی نگاهش میکردم. معلوم نیست از کی آسمان شب، حجم بی معنای سیاهی شد که لکه های سفید کدری بر آن می درخشد. همان وقتها با این صدای صبحگاهی وقتی به آسمان نگاه میکردم، رویاهایم کف دستم بود و زیبایی، یقینی نزدیک. بعد سکوت شد، رنگها خاموش شدند و جز زمزمۀ قاطع شک چیزی نبود.تا حالا، باد صدایی از اعماق گذشته را بیدار کند. من بوده ام در کادر آن تصویر و ان صدا؟ بسیار دور شده ام از دخترکی که چشمهای سیاهش در آسمان دنبال معنا بود و چه راحت معنا را می یافت وقتی بی پلک زدن به اعماق آسمان خیره میشد.
کوتاه بود نوای موذن، حالا غوکان و اتومبیلها صدا از سر گرفته اند. نگاه میکنم، چیزی از کف دستهایم گریخته.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s