انتشار خانه‌ای از آنِ دیگری و رسم سپاس‌گزاری

1

کاش این رسم سپاس که درابتدای کتابهای منتشر شده در دیگر کشورها هست دراینجا هم رایج شود، چه هیچ کتابی خودبه‌خود و به دست یک نفر یکدفعه سبز نمیشود و اگر نباشد مجموعه‌ای از عوامل همراه، آن کار هرگز به سرانجام نمیرسد. و چون چنین رسمی نیست من سپاس ویژه‌ام را برای این کتاب، اینجا میگذارم:
میخواستم تشکر کنم از همه آنها که با سطر به سطر این کتاب با من همراه شدند و به من آموختند. از مجموعه نشر مرکز؛ از صبوری و انصاف خانم فرزانه طاهری، از دقت و دلسوزی خانم لیلی برات زاده، از تحمل و مهربانی آقای معظمی، از زحمتهای خانم میرزایی، از خانم سایه اقتصادی‌نیا که زحمت ویرایش کتاب را بر عهده داشت، از آقای سعید زاشکانی که زحمت طرح جلد کتاب را کشیده‌اند. میخواستم تشکر کنم از مدیر فرهیخته نشر مرکز، آقای علیرضا رمضانی که تک‌تک داستانها- حتا داستانهای بیرون کشیده شده از مجموعه- را به‌دقت خواندند و جلسۀ قرارداد کتاب، تبدیل به جلسه نقد و بررسی داستانها شد و گذشته از اینکه رابطۀ از پیش تعریف شدۀ ناشر- مولف را تعریفی دوباره کردند، بسیار به من آموختند.
میخواستم تشکر کنم از دو دوست همیشگی‌ام، تهیمنه زاردشت و فرزانه خدابنده و خواهرم، منصوره موسوی که زحمت خواندن داستانها را بسیار پیش از اینکه به فکر انتشارشان باشم کشیدند تا به این سوال من پاسخ گویند که: «راستی بچه‌ها به نظرتان این داستانها را چاپ کنم؟». میخواستم تشکر کنم از مرتضای خبازیان، یارِ غار، که نه تنها چله نشینی‌ام را در پشت پرده تورفتگی آن اتاق در طبقه دوم دوبلکس خانه قدیمی خوب تحمل کرد و با اینکه هنوز هم از آن موضوع ناراحت است خم به ابرو نیاورد بلکه اولین خواننده داستانها بود و مرا زیر تیغ نقدش گرفت. همو که همراهم شد در قدم‌زدنهای شبانه تا خانه پیرمرد را نشانش دهم و وراجی‌هایم را گوش کرد وگوش کرد تا گره‌های داستان لنگه‌کفشها باز شود. او رویاهایم را باور کرد، با من و آدمهای داستانم خندید، خشم گرفت و شاید او هم گریسته باشد و وقتی بسته کتابها را از تهران به خانه رساند هنوز ساکش را زمین نگذاشته کتابها را بیرون کشید. میخواستم تشکر کنم از دوستان دیگری که قبل از انتشار، داستانها را خواندند. میخواستم تشکر کنم از خوانندگان وبلاگم (زمانی این داستان را به صورت پاورقی، با اسم اولیۀ «زنی با بوی بد دهان» منتشر میکردم)، علاقه‌مندی و پیگیری آنها برای این داستان مرا به فکر چاپش انداخت. یادم هست یکی دو نفر از انها ناراحت شدند که این چه رفتار مزخرفی است که بقیه اش را در وبلاگ نمیگذارم به امید انتشار. امیدوارم چند تایی از این دوستان هنوز در فضای مجازی باشند و با گذشت چهار سال هنوز یادشان باشد و اگر خواستند ادامه داستان را پی بگیرند. میخواستم تشکر کنم از باران، زمانی که بر پارک کوچک خیابان فاطمی بارید، و برای کوتاه مدتی من مسافر را در پناه خود گرفت.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”انتشار خانه‌ای از آنِ دیگری و رسم سپاس‌گزاری

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s