افسانه‎های عامیانه

آدرس میگیرم که بروم. آنجا مقبره شهیدی است به اسم سیدجواد که میگویند شفا می دهد. دنبال بازار سفال بودم که آدرس آنجا را به من دادند و بعد که فهمیدم شهیدی، امامزاده شده، دنبال کردنش برایم جالب تر از خرید گلدانهای سفالی بود. امامزاده یا شازده سیدجواد تنها شانزده یا هفده سال داشته که رفته جنگ. انطور که می گویند فردای روزی که به جبهه می رسد شهید میشود و از ان وقت به بعد روحش مدام به مادرش سر میزده. یکی از سه زنی که با مرد همراهشان به من آدرس میدهند میگوید: مادرش این موضوع را تا سالها مخفی میکند و به محض بیان این حرف، دیگر از سر زدنهای روح پسر به خانه خبری نمیشود و مادر حتی فرصت خداحافظی با روحش را هم پیدانمیکند. زنها میگویند شفا میدهد خیلی بهتر از امامزاده ای قدیمی که باید آن هم همان نزدیکی ها باشد.
-از وقتی شفا دادنش ثابت شد، بنیاد شهید کمی به مادرش رسید و از موقوفات آنجا به او هم سهمی رسید.
مرد همراهشان میگوید یکبار در شبی سخت بارانی، بی خانمانی خیس و سرمازده به مقبره اش پناه می برد و همانجا بیهوش میشود. نیمه های شب که خادم برمیگردد هر کاری میکند نمیتواند بیدارش کند و یقین دارد که مرد مرده است. صبح فردا جلوی چشم همه، بلند میشود می نشیند و تا چشمش به ضریح امامزاده می افتد می زند زیر گریه این یکی از معجزاتش است. زنها به دهانش چشم دوخته اند. مرد زیر لب می خندد و میگوید: طرف مست بوده، صبح فردا مستی از سرش پریده و با سرهم کردن این داستان خودش را از گیر آژانها نجات می دهد.
ولی فقط این نیست. افسانه بعدی را زنها با شک و تردید تعریف میکنند. یادشان می آید که زمانی کمیته، به عروسی ها حمله میکرده تا کسی بساط مشروب به پا نکند(انگار که الان اینجور نیست). در یکی از این عروسی ها خبر میرسد که ماموران در راهند و صاحبخانه و میهمانان هول کرده و ندانم کار مشروبها را قاطی باقیماندهای غذای مانده که قرار است دور ریخته شود میکنند و در نایلونها را می بندد و میگذارند کنار. ماموران با دست خالی برمیگردند. غذاهای مانده را جلوی مرغ و خروس ها میگذارند و الکل بر آنها تاثیر میگذارد. پر پر میزنند و می افتند. صاحب باغ که فردا صبح میرسد می بیند مرغ و خروسهایش مرده اند پر و بالشان را میکند – (حالا چرا برای مرغ مرده همچین کاری میکند، افسانه، چیزی نگفته)- و می برد کنار نهری در جوار امامزاده رهایشان می کند، تا ظهر ده بیست مرغ و خروس پرکنده و لخت، لابلای آب نهر، جان گرفته و می لولند؛ مردم به امازمزاده هجوم میبرند.
تنها تصور خرامیدن مرغ های بی بال و پر، خود به خود صحنه ای گوتیک- وهمی است و به چیز دیگری نیاز ندارد.
زنی از میان آن سه نفر میپرسد: بعدا میتوانند پر دربیاورند؟ دیگران من من کنان میگویند بله اینکه چیزی نیست. نمیدانم زنی که این سوال را پرسید فقط سوالی علمی بود برایش یا مثل من درگیر آن صحنه گوتیک و تجسم خرامیدن همیشگی ده بیست مرغ عریان بود. و بعد هر چهار نفرشان، هر کدام با بیانی به من میگویند ولی این چیزها افسانه است باور نکن، امامزاده شفا می دهد.
باید سفالهایم را از همانجا بگیرم.

Advertisements

2 thoughts on “افسانه‎های عامیانه

Add yours

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: