چهره‎ها و یادها

  • – گرفتی لباستو؟
  • – آره، گرفتم. دستش درد نکنه اصلا شده مثل روز اولش.
  • – آره همیشه همینجوره. [مکث]…سلام می رسوندی.
  • – خودش نبود، پسرش بود.
  • – طفلک جلال، خبر نداره توی زندگی تازه اش پسرم داره!
  • اولین بار که دیدمش جا خوردم. نشسته بود روی پله‎ی جلو مغازه اش و من که از خیابان به پیاده رو می رفتم اول او را در ابری از بخار که از مغازه اتوشویی‎اش  به جدول خیابان می‎ریخت، دیدم. به پیاده رو که رسیدم دیگر شک نداشتم که حدسم درست بوده، خودش بود. خود خود جلال آل احمد. با همان طرز نشستنی که در عکسهایش دیده ایم، با همان طرز نگاهش در قاب سه رخ چهره، همان لبخند محو گم شده میان چین و چروک‎های صورت و همان چشمهای دلواپس غریب. آن روز از کنارش گذشتم اما روزهای بعد هر بار به بهانه‎ای وارد مغازه‎اش میشدم و سوالی میپرسیدم. اولین سوالم این بود: شما می‎دانید قالی‎شویی این اطراف کجاست؟ و همین اولین سوال کافی بود که جوش و ولایش را در حرف زدن ببینم. اول از همان‎جایی که پشت پیشخوانش ایستاده بود با دستش آدرس داد اما انگار دلش رضا نداد  و وقتی بیرون آمدم همراهم امد و خوب و دقیق، تابلوهای دوردست خیابان ان طرفی را نشانم داد و تا مطمئن نشد که آدرس را درست فهمیده ام دست از توضیح دادن نکشید. بعدا دیگر برایش لباس و پرده و پتو میبردم تا عیب و ایرادهایشان را درست کند یا بشوید. یکبار وسط حرف زدن دوست داشتم بگویم که چقدر شبیه کسی است که احتمالا نمی شناسدش اما به نظرم رسید این حرف خیلی احمقانه و پرت است. تازه به فرض که بشناسد و خودش متوجه این شباهت نشده باشد، خب بعدش چه؟ مهم این بود که او در ذهن من جلال بود. جلالی که زندگی در تهران و حرص و جوش خوردنهای محافل ادبی و سیاسی را رها کرده و برگشته همان حوالی نیمایش تا در سکوت بارانی یک شهر کوچک سرش به کار خودش باشد و ته دلش گفته باشد گور بابای سیستم بوروکراسی و فساد اداری و مالی و خرافات مذهبی و سانسور و سیاست. گوربابای ادبیات و ترجمه. اصلا لعنت به همه وقتهایی که عمرم را پایشان ریختم حالا میخواهم فقط اینجا بنشینم و بشویم یا اتو بکشم و به  بازی ابر و آفتاب نگاه کنم. تازه پسری هم دارم که کمک کارم است و دیگر به آن سنگی بر گور لعنتی هم نیازی نیست چون خودم هستم همچنان در دیگری و دیگران امتداد می یابم. نمی دانم در طرز نگاه پیرمرد یا در طرز راه رفتن یا حرف زدن و یا دست دادن محکمش با دیگران است که او را نیمه‎ی دیگر جلال می بینم یا در شباهت ظاهری چهره اش(کاش میشد عکسی از او بگیرم تا شما قضاوت کنید حق با من است یا نه؟)، اما لااقل ما دو نفر در این شهر هستیم که او را جلال صدا می زنیم و او تنها فردی نیست که چهره اش هزاران یاد را در ما زنده میکند، بازهم در این باره و چهره ها و یادها خواهم نوشت. جلال حالا مردی است در همسایگی ما با همان مهربانی و با همان مسئولیت شناسی که گوشه خلوتی را برای خودش پیدا کرده و شک ندارم که سیمینش در خانه نشسته و هر ظهر و هر غروب منتظر است که از کار به خانه برگردد و پیاله ای چای به دستش دهد. گاهی کنا رهم یادی از نیما دوست قدیمی‎شان میکنند که: کاش بودم باز دور از هر کسی/ چادری و گوسفندی و سگی.
Advertisements

یک دیدگاه برای ”چهره‎ها و یادها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s