خشم منجمد

نگاهی به رمان خوشه های اقاقیا

نوشته نرگس مقدسیان

انتشارات افراز

سال 94

رمان خوشه های اقاقیا در شروع غافلگیرت میکند، رعشه ای بر دست و پایت می اندازد، آب دهانت راه گلو را بند میاورد و نفست بفهمی نفهمی حبس میشود و درست وقتی که حالت مثل حال همان مادر همیشه عزادار میشود، آب سردی رویت می ریزد و نفست را جا میاورد تا بتوانی بقیه اش را بخوانی. حرف از مادر همیشه عزادار شد این الگوی مادرانه، در ذهن ما –لااقل نسلهای دهه چهل و پنجاه و حتا شصت- حک شده است. مادران یا مادربزرگانی همیشه مهربان و همیشه سردرگم در کار پسرانشان. پسرانی که آنها را بیشتر از دخترهایشان دوست دارند، بیشتر تر و خشکشان میکنند، بیشتر نگرانشان هستند و در عوض آنها هی نگرانترشان میکنند. از آنجا که ادامه این بحث ممکن است  منجر به طرح  نگاه مردسالارانه یا نگاه مهروزانه‌ی مادرانه به جنس مذکر ختم شود، این بحث را همینجا رها میکنم تا از واقعیت اصلی داستان دور نیفتیم.

داستان حکایت زنی است جوان که شکل عاصی مادرش است. شکل مادرش است چون او هم درست به اندازه مادرش نگران مردهای خانواده- پدر و برادرش- است و شکل عاصی اوست چون نمیخواهد نقش سنتی مادرش را ایفا کند و برای خود نقشی تازه رقم زده. نقشی که قرار است با نوشتن زندگی او را رنگ تازه ای  بخشد اما این زن- دختر خانواده که اهل نوشتن است بیشتر به فرد دوربین به دستی شباهت دارد که کاملا در مقابل اتفاقاتی که در پیرامونش میگذرد منفعل است او حتا مثل فردی عکاس از ثبت واقعی و کامل اتفاقات عاجز است (چون مریض روی تخت بیمارستان افتاده است) و فقط آنها را جسته گریخته و معیوب نشان میدهد، درست مثل نگاتیو نورخورده عکاسی که تنها چند عکس از درون آن از تاریکخانه سالم بیرون آمده است. او تمام ماجرایش را از روی تخت بیمارستانی که معلوم نیست چرا آنجا ست روایت میکند. آیا  در ماجرای اعدام برادرش لگد خورده؟ زیر دست و پا رفته؟ او حتا نمی داند که برادرش  اعدام شده یا به شکلی دیگر درگذشته است فقط میداند عزادار است و عزاداریش را در تمام داستان کش میدهد و مثل فردی فلج نه تنها از روی تخت بیمارستان تکان نمیخورد بلکه گویی لذتی مازوخیستی را در درد حس میکند، درد او فقط همان چیزی نیست که دکترها را دور سرش جمع کرده و مدام مایعات عجیب و غریبی را به شیوه داستانهای جاسوسی هالیوود درون رگهایش تزریق میکنند، بلکه درد او این است که نمیخواهد چیز بیشتری بداند او گویی از سرگردانی در این جهان منفعل لذت میبرد و به این ترتیب خودش را مبرا از هر تقصیری میکند تا فقط نقش راوی را ایفا کند.

واقعیت این است که داستان خوشه های اقاقیا، داستانی نیست که بشود ساده از کنارش گذشت. این داستان فشرده تاریخ یک دوره از مبارزه است اما از دید زن- مادری که خبر ندارد در سر مردهای خانواده اش چه میگذرد و فقط میداند آنها با مردهای دیگر فرق دارند. مردهایی که او نگرانشان است کتاب میخوانند و فراموش نکنیم که کتاب خواندن در سالهای دهه پنجاه خودبه خود جرم بود. نه کتاب خواندن تنها، کتاب خواندنی که جوانها را تشویق به مبارزه میکرد. از این زاویه، خواننده ای که با تاریخ معاصر آشنا باشد متوجه میشود که شوهر زن و به خصوص دوست او- فرج- دارای دیدگاه سیاسی چپ هستند. انتخاب اسم فرج نمیدانم از سر تصادف است یا نویسنده به عمد این نام را انتخاب کرده تا اندیشه‎ی چپ را با نام کسی نشان دهد که در ذهن نسل این دوره، چپ با نام او گره خورده. به هر حال این تقارن اسمی چندان مهم نیست. مهم این است که نویسنده برخلاف داستانهای رایج این روزها که به خاطر نداشتن تجربه زیست در محیطی خارج از چاردیواری خانه به مسائل پیش پا افتاده روزمره میپردازند، با نگاهی تاریخ نگر و عمل گرا به گذشته ای پر درد روی کرده است اما این گذشته‌ی سراسر عمل گرا و فعال در دام انفعال راوی گرفتار آمده است. راستی این همه انفعال از سر چیست؟ فراموش نکنیم که راوی یا نویسنده داستان کسی از جنس این زمانه است و بر موضوعی مگو انگشت گذاشته است. این داستان اگر قرار بود به هر شکل دیگری غیر از راوی بیمار و ناتوان بر تخت بیمارستان روایت شود خودبه خود دردسرهای زیادی با ممیزی داشت و یا شاید امکان چاپ و نشر نمی یافت اما همینکه راوی خودش را به مریضی زده و در واقع خود را از روند حوادث داستان مبرا کرده است توانسته شمه ای کلی را از نگاه زن- مادر نادان از بحبوبحه حوادثی که دربرش گرفته اند روایت کند اما این روایت واقعا هیچ چیزی را فاش نمیکند. و نه تنها فاش نمیکند بلکه همانطور که شیوه زندگی در این دوره و زمانه است همه چیز را درهاله ای از رمز و راز غیرلازم می پوشاند تا این همه حرف بزند و در عین حال چیزی نگفته باشد. درست مثل اعتراض کردن همه ما هنگامی که با حوادث  سیاسی مواجه میشویم. ما همه روی کاغذ افراد معترضی هستیم اما به محض اینکه میخواهیم اعتراض خود را صریح بیان کنیم به موجودات بزدلی تبدیل میشویم که کلمات را در لفاله می پیچانیم و انقدر حرف می زنیم و حرف میزنیم تا کلمات خود به خود بی معنا شوند. راوی یا همان زن روی تخت بیمارستان از این جنس شخصیت ها ست.

گذشته از آن داستان خوشه های اقاقیا سخت خوان است و علت سخت خوانی اش نه در نبود حوادث داستانی که از قضا داستانی بسیار پر حادثه است که  به شیوه سیال ذهن روایت شده است اما شیوه سیال ذهنی که گاه لبی از چشمه پست مدرن تر میکند تا همه چیز را به هم بریزد برا ی اینکه به سرانجام واضحی نرسد، غافل است از اینکه اینجور به هم ریزی متن، تأویل را سبب نمیشود و نه تنها ضد روایت و حتا چند صدایی را رقم نمیزند بلکه در ذات خود به بی صدای سیاهی فرو می لغزد که در پیان جز راوی هیچ کس نمیداند ماجرا چه بود. این همه پیچیدگی در بیان را ناشی از ترس از سانسور می دانم و نه تنها ترس از سانسور، بلکه ترسی رخنه کرده در زبان که حتا اگر فرض کنیم این داستان قرار بود بدون ترس از سانسور و مثلا برای فضای مجازی نوشته شود بازهم روایت همین بود چه زبان خود به خود بخاطر ترسی فلج کننده زایایی اش را از دست داده و تبدیل به عنصری تهی شده است که جز سر هم کردن ماجراهایی پوچ ره به جایی نمیبرد.

در عین حال داستان خوشه های اقاقیا نکات مثبتی هم دارد. شخصیتهای این رمان در طول حوادث تکامل می یابند و متحول میشوند. این نکته در رمان این روزها بسیار قابل تامل است. رمانهایی که میخوانیم از یک نقطه شروع و در جایی ختم میشود. حوادث تاثیری بر شخصیتها ندارد و به راحتی میشود حوادث را تغییر داد به عبارتی حوادث و شخصیتها هر کدام به راه خود میروند اما نویسنده خوشه های اقاقیا با این داستان نشان داده که اصول اولیه رمان را میشناسد و می داند چگونه از دل این اصول اولیه فضایی مدرن برای داستانش رقم زند. درست است که دختر از اول تا آخر روی همان تخت بیمارستان نقش مادری ناتوان و ضعیف از تصمیم گیری را ایفا میکند اما من خواننده وقتی  کتاب را می بندم می دانم این کسی که الان روی تخت بیمارستان در محاصره پزشکان مانده، همان دختری که در ابتدای داستان وقتی که راه نفسمان بند آمده بود، نیست. و بنابراین میتوان گفت رمان خوشه های اقاقیا همانطور که انتظار می رفت رمانی حادثه محور است و این حوادث هستند که به شخصیتها عمق و بعد می بخشند. کاش نویسنده جوان این رمان ارزشمند بتواند بر ترس رخنه کرده در ناخودآگاه زبان ما فائق آید تا با این تسلطش در قصه گویی ما را به مرزهای ناپیدای رمان برساند.

رمان خوشه های اقاقیا رمان درد است و خشم، خشمی منجمد که جرات بازگو کردنش نیست اما راوی بسته شده بر تخت با تمام ضعفش دارد به ما میگوید که با وجود دوختهشدن زبان، ما را از حافظه ی تاریخی مان علاجی نیست. و این مردها، این مردهای سبیلوی چپ، بخشی از تاریخ مبارزات ما بوده اند و لااقل در هر خانه ای که سر بزنی خاطره ای از کتاب سوزندان یا دفن کتاب در باغچه خانه اش دارد. نویسنده از آن جهت کار ارزشمندی انجام داده که ترس تاریخی ما  را از اسرار مگوی مادرانه به رشته تحریر درآورده. در واقع داستان در ناگفته هایش حکایت از رازهای مگوی مادرانه دارد، رازهایی که نسل جدید و عاصی زن نیز همچنان  آن را چون میراثی  را به دوش میکشد و نشانۀ این ترس همین انفعال زبان و شخصیت است. بیان این ترس، حتا اگر منجمد باشد لاقل یادمان میاورد که  چیزی دست و پای ما را بسته، چیزی به نام ترس و سانسور همزمان.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”خشم منجمد

  1. چقدر خوبه که رمانهای معاصر در حد قابل قبول هنوز بیرون میاد. اما بنظر من متاسفانه تبلیغ براش نمیشه. یا شاید هم میشه و بنده خبر ندارم.
    در ضمن مطلبی هست برای خواندن خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.

    • بله تبلیغ درست و حسابی که بر اساس خوندن باشه و مثلا یکی کتاب رو خونده باشه و به دیگران معرفی کنه انجام نمیشه به دلیلی خیلی ساده: کسی کتاب نمیخونه یا کمتر کسی کتاب میخونه. کتابهایی هم هست که به شندرغاز نمی ارزه اما خوب براشون تبلیغ میشه. بازار، بازار رابطه است.
      مرسی که از هب روز شدنت خبردارم کردی. حتما.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s