خانه ای از آن دیگری

از ان زمان که تب و تاب هشتاد هشت از خیابانها به فضای مجازی و اینترنت کشیده شده بود مشغول نوشتنش شدم. قبلا بخش هایی از آن را نوشته بودم و پراکنده در وبلاگم گذاشته بودم به شکل پاورقی با اسم زنی با بوی بد دهان اما بعد رهایش کردم تا تابستان ان سال. سالی که همه در اینترنت مبارزه میکردند و بیشتر مبارزها دنبال دوست یابی بودند. یادم است که اوج فعالیت فیسبوک بود. اوج فعالیت من هم. اما یکدفعه تصمیم گرفتم عقب بنشینم. ان همه هیاهو برای چیزی که دیگر نبود یا به عبارت بهتر چیزی که تبدیل شده بود به ایین دوست یابی مرا به کنجی کشاند. کنج من فرورفتگی کوچک طاق مانندی بود در اتاق خواب طبقه بالا. میرفتم توی ان پستو مانند که اسمش را گذاشته بودم غار می نشستم و داستان را پیش میبردم. داستانی که بیشتر از انکه به گمانم من به پیشبردش کمک کنم او بود که کمک حال من بود برای پیدا کردن خودم در سکوت. وقتهایی که در آن پستو ی تنگ و تاریک با نور کم جان چراغ مطالعه تایپ میکردم به دخترکی فکر میکردم که میگفت با خواهر و برادرهایش کلی جنگیده تا توانسته طاقچه خانه شان را به اسم خودش کند. جلویش پرده بکشد و کتابهایش را انجا بگذارد. معصومه دهقان که دوست داشت هاجر صدایش بزنیم و بعد هیچوقت پیدایش نکردم. دخترکی که در نقاشی به شدت با استعداد بود و اهل کتاب. اوایل میخواستم کتاب را به او تقدیم کنم اما بعد دلم نیامد داستانی را که ترس از سر و رویش می ریزد به نام او کنم. حالا فیپای کتاب آمده. هنوز تا رسیدن به چاپ و نشر اما و اگرها زیاد است اما انگار باری از روی دوشم برداشته شده که موقع تمام کردن رمانم – سکوتها- نداشتم. یادم هست در مشهد بی برف  این چند ساله اخیری که انجا بودم یک شب برف چنان ناگهانی شروع شد که طولی نکشید همه جا سفید شد. همسرم آمد روی همان طاقی. پرده را کنار زد و از پنجره به خیابان نگاه کرد. گفت: محبوبه پاشو ببین چه برفی! و من که این همه چشم انتظار برف بودم نتوانستم چشم از مرد داستانم بکشم و بروم پشت پنجره. گفتم باشد بعد نگاه میکنم و بعد که داستان را به نقطه ای رسانده بودم بلند شدم. برف کاج ها را مخروطی سپید کرده بود. لباس پوشیدیم و رفتیم توی برفها تا رد کفش هایمان را بر پیاده روها حک کنیم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”خانه ای از آن دیگری

    • 🙂
      چند بار خوندم تا متوجه شدم. آره، یادم نبود، خودش به عنوان سمبل درد و رنج ازین اسم خوشش می اومد باید توجهشو به این جنبه قضیه هم جلب میکردم. 🙂

  1. منتظر خواندن داستانتان گاهی فکر میکنم اگر آن حوادث 88 و آن کلاه گشادی که سر جماعت در فضای مجازی رفت (کشیده شدن از فضای واقعی به مجازی) در هر کشوری روی داده بود دستمایه چندین فیلم و داستان و رمان شده بود اما در کشور ما این اتفاق نیوفتاد. البته اگر فیلمهای متعفنی مثل قلاده های طلا و امثال ان رو بشود فیلم نامید.

    • فیلمهای سفارشی در هر دوره ای هستند و به نسیمی غبارشان فرو می نشیند. نه تنها این ماجرا که هزاران ماجرای درد در تاریخ معاصر ما میتواند دستمایه چندین داستان و فیلنامه باشد ولی امان از خود سانسوری و ترس که بزرگترین سانسور است.

  2. چه خوب كه كتابتان دارد چاپ ميشود. اميدوارم اين بار بجاي ايميل فايل پي دي اف اش بتوانم آن را از كتابفروشي بخرم:)

    اميدوارم ناراحت نشويد ولي كمي هم تعجب كردم كه ازهمسرتان گفتيد! فكر نمي كردم همسر داشته باشيد!! آخر چون تا حالا در متن ها و عكس هايتان نديده بودم به ايشان اشاره كرده باشيد فكر ميكردم نداريد.
    باري خوش باشيد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s