شبح سارق؛ نگاهی به داستان بلند سارق چیزهای بی ارزش

1418499654نوشته پیام ناصر

انتشارات مرکز. سال 93

«دیدن جهان در قالب یک رویا بسیار خوب است. آن هنگام که دچار کابوس می شوید از خواب بر می خیزید و به خود تسلی می دهید که تنها یک خواب بوده است. چه بسیار گفته اند که دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم تفاوت چندانی با رویا ندارد.»[1]

شاید اشتباه باشد اما سارق(یا در واقع سارق‌ها- اگر نویسنده را همدست سارق فرض کنیم یا او را نیز سارقی از نوع خود بدانیم که تکه های پراکنده زندگی این و آن را می‌دزدد و کنار هم میچیند و می نویسندشان)، مدام مرا میبرد به شبح سگ؛ فیلمی از جیم جارموش که به اسم راه سامورایی هم ترجمه شده. این اشتباه را ذهن انجام میدهد تا برای خود در ازای چیز تازه‌ای که میخواند، شبیه‌سازی کند و ما به ازایی تصویری شاید از چیزی که در گذشته در ذهن ثبت و ضبط شده بیاید تا به درک سهل الوصولتری از آن برسد. به هر روی حتی حالا بعد از این همه مدت که از خواندن سارق گذشته هر بار به داستان فکر میکنم یاد دخترکی می‌افتم که مردمکهای درخشان و کنجکاوش را به سامورایی می دوخت، درست مثل دختر همین داستان. دختربچه ای که نماد معصومیتی است با آبشخوری کنجکاوانه- خیال پردازانه یا خلاقانه. مرد نویسنده به‌خوبی میتواند نباشد (مثل همان وقتی که در ساختمان نیست و دختر در خانه نویسنده با خواهرش تنهاست)، جای خالی نویسنده به راحتی با دختر بچه پر میشود چه بسا دختر بچه خیلی بهتر از او به فضا جان می دهد. نویسنده مردی است که دنبال سوژه میگردد، زل میزند به خیابان و به مردم و عجیب این است که در ذهن نویسنده جز وراجی‌های معمول آدمی فضول که از پنجره به خیابان نگاه میکند چیزی یافت نمیشود اما به محض اینکه زاویه دید به دختر بچه تغییر میکند و او هم همان کار (یعنی از پنجره به خیابان نگاه میکند) هزاران تصویر در قلم نویسنده جاری میشود. دختر بچه در این داستان شاید ادای دین نویسنده است به عشقی گمشده (همانطور که در جایی از داستان اشاره میکند)، و یا شاید برای نویسنده فقط شروع سفری به آفاق و انفس باشد. نشانه‌ای خوش‌یمن روی پله‌ها و  نگاهبان کتاب که قلم خشکیده او را احیا میکند. غافل از اینکه برای خواننده‌ی دوردست، قلم نویسنده جاری نیست، همچنان صلب و سخت است و نویسنده تنها راوی دوربین به دستی است که قطعات گنگ و پراکنده‌ای را کنار هم می‌چیند به این امید که معنایی از دل آن بیرون آید. نویسنده‌ای که از چارچوب داستان‌های آپارتمانی به تنگ آمده و بلند شده آمده ساختمان جدید تا چاردیواری‌اش را تغییر دهد اما تقصیر او نیست که تجربهِ زیسته‌اش محصور در همان چاردیواری است و برای همین در آنسوی پنجره  به دنبال الهام است به دنبال واقعیتی از زندگی است که محصور نباشد ولی نگاهش گرفتار آن راه‌پله و دخترک کتابخوان میشود و از دل همین حصار داستان خلق میشود. پرواضح است که این داستان شورشی بر علیه روزمره نویسی است، داستانهایی محصور در حصار خانه‌ها بی‌هیچ تجربه‌ی زیسته‌ای و بی‌هیچ فکر چندانی در پس آن و از این جهت به شدت برای خواننده سؤال مطرح میکند.

داستان به شیوه داستان در داستان نوشته شده و ما ماجرای داستانی را که دختربچه میخواند دنبال می‌کنیم و با هر ورقی که کتاب میخورد به داستان جاری در فضای ساختمان وارد و از آن خارج میشویم. گاه خیال می‌کنیم سارق شبانگاهیِ داستانِ دخترک، همان نویسنده است اما نویسنده زود ما را از این خیال خوشمان بیاورد تا گرهی دیگر در کار افکند در آخر نویسنده از شیوه مالوف داستانهای پسامدرن(شیوه ای که در نگاه اول از این داستان به ذهن متبادر میشود) پیروی نمیکند و برای داستانش(لااقل داستانی که دخترک میخواند) یایانی رقم میزند و آن پایان سوزاندن اوراقی است که نویسنده بخت برگشته زمانهای درازی را صرف نوشتن آنها کرده. این نماد گل درشت‌تر از آن است که به چشم نیاید. ما نمی‌دانیم چرا نویسنده – که دقیقاً نمی‌دانیم همان نویسنده داخل ساختمان است که با دخترک دوست بوده یا نویسنده‌ای از جهانی درون کتاب دخترک – دست نوشته هایش را آتش میزند. شاید چون از آنها راضی نبوده کاری که اغلب نویسندگان از بیانش لذت میبرند که نوشته‌های زیادی را سوزانده و از بین برده‌اند یا شاید در این سوختن نوعی ناکامی و نه فخر نویسندگی نهفته باشد. در این صورت به گمان من نویسنده‌ی سارق چیزهای بی ارزش، شگرد خوبی را برای بیان این ناکامی به کار نبرده در واقع از شگردی نخ نما شده استفاده کرده که برای داستانی با این پیچیدگی در شروع، ناباور است. هر چه هست سرنوشت سارق و نویسنده در آخر به هم میرسد و هر دو در ناکامی هم شریک میشوند. سارق چیز بی‌ارزشی برای سرقت نمی یابد و همانطور که از فحوای داستان  انتظارش را داشتیم، نویسنده نیز چیزی از خود به جا نمیگذارد. هیچ چیز بی‌ارزشی برای سرقت و حتی هیچ چیز باارزشی.

حال سوال این است: داستان حکایت چه چیزی بود؟ طبیعتا با ناگفته هایش سعی در بیان حرفی دارد و از این داستانهای ضد مختوا نیست. تمام عناصر: دخترک ، زنان داستان، مرد نویسنده و مرد سارق مدام با سکوتهایشان دارند حرف میزنند و لابه لای سطور مدام خواننده را دعوت به خواندن میخواند. همه دنبال یافتن معنایی برای خود هستند، برای رها شدن از این شتاب این همه روزمرگی و چنان همگی غرق این خواسته‌اند که به سرعت برق از میان سطور میگذرند بی آنکه شخصیتهایشان جز یکی دو نفر عمق و بعدی بیابد. اینکه چرا نویسنده لابه بلای سطور را برای بیان حرفهایش به جای خود سطور انتخاب کرده میتواند به عوامل مختلفی برگردد که من در اینجا قصد قضاوت ندارم اما یکی از بدیهی‌ترین عوامل کلی که در تمام داستاهای این سالها رخنه کرده، عدم قصه‌گویی است. عدم قصه‌گویی یا قصه‌گریزی در این داستان از قضا ناشی از ضعف نویسنده در قصه پردازی نیست(که از قضا قصه پرداز است)، بلکه ناشی از عامل کلی‌تری به نام ترس از قصه‌گویی است. ترس از قصه گفتن خود به ترس بزرگتری برمیگردد به نام ترس از بیان، ترس از حرف زدن یا واضح حرف زدن . این ترس دست نویسنده یا من و شما نیست. ترسی است ریشه دوانده  که موذیانه در تار و پود زبان جاخوش کرده و نویسنده‌ در چهار دیواری یک آپارتمان با زندگی‌های ساده طبقه متوسط، به دنبال راه چاره میگردد. راه چاره‌ی ناخودآگاهش بیان سکوت است. در سارق چیزهای از دست رفته نویسنده در جاهای مختلف این سکوت را توی صورت خواننده میکوبد تا به او حالی کند که درست است این حرف را نوشته اما این همه حرف نیست؛ تقطیع‌های داستانی، گریز زدن از ماجراها و از یک داستان به داستان دیگری پریدن، حرفهای شخصیتها که نصفه نیمه بیان میشوند و همانجا راه به جایی نمیبرند تا در انتهای داستان تمام اینها یکی یکی معنا شوند. در عین حال داستان  در ستایش داستان نوشتن است و این ورد ستایش‌گونه ما را تا آخر داستان با نشیب و فرازهایی گاه تند و گاه کند همراه میکند تا وقتی کتاب را می بندیم به سرنوشت دخترکی با چشمهای درخشان فکر کنیم که حالا دیگر زن شده و امید داریم که داستان بعدی را او تعریف کند، و با شجاعتی که دارد به جنگ سرنوشتش برود و نانوشته‌های لابه لای خطوط را به هم بریزد و آنها را به روی سطرها بیاورد. سارق چیزهای بی ارزش از آن دست کتابهای خواندنی است که به گمان من کم دیده شده و زبان بریده نسلی است که میخواهد حر ف بزند یا چیزی ارائه دهد ولی نه چیزی از انبار بعد از آتش سوزی باقی مانده تا ارائه دهد و نه حنجره همیشه بسته‌اش میتواند حرف چندانی را در گلوی خشکیده‌اش بچرخاند و درست مثل کسی که میخواهد بگوید دوستت دارم و بعد از کلی نقشه کشیدن فقط میتواند بگوید حالت خوب است؟

به داستان کشیده شدن گفتمان سکوت خود قدمی برای شکستن سکوت است، شبیه شبحی با وجدان بیدار آینده. این داستان میتواند آینه‌ای باشد در مقابل دیدگان ما که شکل و زبان زمانه خود را دریابیم.  دخترک روی پله ها شاید زمانی در کودکی خود ما بوده، خود نویسنده که حالا میخواهیم برگردیم و از نو نگاه کنیم تا زبانمان باز شود و شاید برای همین  این دخترک را مثل دخترک همان شبح سگ دوست دارم. چیزی از جنس امید به وجدان بیدار آینده در او هست. این کتاب بسیار ارزش خواندن دارد، نه فقط به خاطر خود داستان بلکه به خاطر داستان لابه لای خطوط نیز.

[1] جمله ای از فیلم گوست داگ یا شبح سگ. کارگردان جیم جارموش

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s