عصر

الان میفهمم چرا باید به عصر قسم خورد. برا خودش خیلی پرستیژ داره. تمام زمانو انگار توی مشت داره. اگه هوا مثل آتیش داغ باشه و فاصله بعد از ظهر تا غروب اندازه خدا تا ثانیه و دقیقه و ساعت طول بکشه.

این عصر لعنتی! عصرای لعنتی تابستون انگار زمان سنگ میشه و هیچ تمومی نداره. خدایا چقدر خسته کننده میشه عصر. مخصوصا که مجبور باشی تمام این عصرو به علاوه شبی که توی راهه پشت میز کارت باشی تا به قولی که دادی عمل کنی و متن معهود رو به زمان مقرر برسونی. موضوع وقتی بدتر میشه که چند تا آمپول گاوی تازگیا زده باشی تا این کمردردِ لعنتیِ دست سازِ مربیِ ناشیِ یوگا رو درمان کنی و نشستن چنان برات غیرقابل تحمل باشه که مدام رو صندلی لق و لوقت وول بخوری و چاره ای نداشته باشی جز نگاه کردن به آسمون پشت پنجره تا ببینی بالاخره کی از راه میرسه عالیجناب شب!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: