یکی مثل من

زنگ زده می‎گه نمی‎دونی وقتی دیدمش چقدر یاد تو افتادم. این دختر خیلی شبیه تو بود و جالبه بدونی که همشهریت هم هست. فکر میکنم به کسی که شبیه من است. در ذهنم تجسم می کنم من چه شکلی‎ام تا دیگری را که شبیه من است، شکل بخشم. اما تجسم فایده ندارد، هر کس، کسی را به شکلی می بیند. بارها شده من یک نفر را دیده‎ام و به ایکس گفته‎ام نگاه کن این چقدر شبیه فلانی است و ایکس گفته نه بابا، کجاش شبیه اونه؟ همچین وقتهایی کارم سخت می شود و باید دقیق شوم تا بتوانم چیزی را در چهرۀ مورد نظر پیدا کنم که بگویم این، به این خاطر شبیه دیگری است. گاهی خط کناره لبها، فرم چانه یا فقط طرز نگاه و لبخند باعث شده فکر کنم دو نفر به هم شباهت دارند. برعکسش هم هست که یکی به من بگوید ببین فلانی چقدر شبیه فلانی است و من هر چه بگردم و هر چه او نشانه بدهد، چیزی پیدا نکنم تا باز برسم به همان اصل همیشگی خودم که ما چهره‎ها را مثل هم نمی بینیم.
وقتی دبستانی بودم دو همکلاسی دو قلو داشتم؛ طاهره و طیبه. این دو نفر اینقدر شبیه هم بودند که تشخیصشان همیشه برای من محال بود. می گفتند اگر دقت کنم، یک خال که در صورت یکی بود و دیگری نداشت، نقطۀ تفاوتشان است اما همیشه آن خال را نمی یافتم و اصلا برای صدا کردنش، همیشه نمی شد دنبال خال بگردم، باید درست روبرویشان می ایستادی و زل میزدی توی صورتشان تا بفهمی این کدام یکی شان است. فکر کنم از همینجا بود که وحشت از دوقلویی سراغم آمد. اصلا درک نمی کردم چرا دوقلوها اینقدر هم دیگر را دوست دارند و به هم چسبیده اند. چسبیدن سر دو دوقلوی معروف لاله و لادن که هم دوره ای ما بودند دیگر کابوس بود، فکرش حتی ناراحتم می کرد. خدا می داند با زبان بچگی چند بار خدا را شکر کرده بودم که قل دیگری ندارم. به نظرم آدمها همیشه می بایست با هم متفاوت باشند و اگر نه یک نسخه از همه کافی بود. همین طرز فکر باعث شد لابد که در سالهای نوجوانی و بعدتر دوره جوانی و اوایل دانشگاه از مد، فراری باشم. این درست که بادی توی کله ام بود از آرمانگرایی و تسخر زدن به هر چیزی که خودت نقشی در انتخابش نداشته ای. به گمانم آن وقتها حسابی اگزیستانسیالیست بودم ولی هنوز مطمئن نبودم خداباور باشم یا نه؟
حالا بعد از این همه سال که مسألۀ دوقلویی و شباهت و هیچکس مثل دیگری نیست -حتی از نظر ظاهری- برایم رنگ باخته و دغدغۀ ذهنی ام نیست، یک نفر تلفن میزند و میگوید فلانی حسابی شبیه توست و من همچنان که دارم در ذهن، خودم را به شکل دیگری تجسم می کنم می گویم جدی؟ چطور؟ و در دل فکر میکنم چقدر دوست دارم آن کسی را که شبیه من است ببینم تا از این طریق بتوانم به تجسم او از خودم دست یابم، به شکلی که او از من در ذهن دارد. این «او»، چندان خاص نیست، هر کسی میتواند باشد، اما لااقل فرصتی پیش آمده که بتوانم شکل خودم را در نگاه یک نفر ببینم. در جوابم میگوید: چشمهایش. طرز نگاه کردنش خیلی شبیه توست. باز هم سخت تر میشود؛ طرز نگاه کردن دیگر خیلی پیچیده شد. میگویم باشه، چه جالب! و دوست دارم بگویم عکسی از آن فرد دارد یا نه ولی چیزی نمیگویم. خنده دار است که کسی از شنیدن اینکه یکی شبیه اوست، اینقدر ذوق کند. 🙂

Advertisements

یک دیدگاه برای ”یکی مثل من

  1. ولی من یکبار سالها پیش شخصیت یکی از داستانهای رومن گاری رو توی میدون ولیعصر دیدم. نمیدونم چرا اینطور فکر کردم اما به محض دیدنش شناختمش.
    به من سر بزنید چیزی برای خواندن هست دوست دارم شما هم بخونیدش.

    • اینجور شخصیتها که آدم باهاشون توی یه کتاب زندگی کرده
      وقتی واقعا می بینتشون خیلی لحظه دوست داشتنییه.
      … البته که سر میزنم. همیشه نوشته های شما خوندنی ست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s