دعا و نفرین برای کتاب

Jeld1
امسال بالاخره چند تا از کارهای ترجمه به نمایشگاه کتاب رسیدند. دو تا از کتابها (نیروی همدلی) و آخرین ضربۀ خنجر پیشتر چاپ شده، اما دو کتاب دیگر الری کویین با اینکه خیلی وقت است مجوزشان رسیده و قرار بود در نمایشگاه سال گذشته منتشر شوذ، برای امسال آماده شد. طرف تاریکی نیز از کتابهایی است که تازه از گرد راه رسیده. این کتاب منتخبی از داستانهای وحشت است که گردآورده و ترجمه کرده ام. داستانهایی از ادگار آلن پو(خمره آمونتیلادو)، آمبروس بایرس( یک شب تابستانی و جاده مهتابی)، گی دو موپاسان(مهمان خانه)، ریچارد کانل(بازی سیاه)- از ان داستانهای فوق العاده، بازگشت(فرناندو سورنتینو)، قفلها راهی به درهای گشوده ندارند(جان والیس هیکس)، ریچارد اشنلزر(کله پاچه – دختری که هر گز نبود- گرگهای برلین)، فرار از سگ(روآلد دال). این مجموعه داستان را خودم دوست دارم و با خون دل جمع کرده ام. درست از همان داستانهایی است که همواره نه تنها ترس، نه تنها بیمی موهوم بلکه حیرتی عجیب را از خود به جا میگذارد، آنقدر که وقتی داستان تمام میشود با خودت بگویی، این بود ماجرا؟ این همان ترسی است که اغلب انکارش کرده ام اما در من هست. ژانر وحشت و وهم همیشه از موضوعات مورد علاقه ام است و به دنبال آن ژانر پلیسی که ترجمه الری کویین ها را به دنبال داشت. امید که علاقه مندان این داستانها، از خواندنشان لذت ببرند و مرا از دعای خیر خودشان محروم نکنند که برای قلم زن جماعت چندان نصیبی جز دعای خیر نیست و البته همین دعای خیر آنقدرها هست که کسی از خواب و خوراکش بزند و بنشیند پای کتابی و کار کند. دعای خیر، شاید همان رضایت از خود باشد بعد از پایان کار که به خودت بگویی، خب! این شد، من هم کاری کردم، روزهایم را بر باد ندادم و لابد گوشه ای از درون آدم دلش غنچ برود برای خودش که چقدر انسان مفیدی است.دعای خیر، شاید لذت همان لحظاتی باشد هنگام کار که ان شبح هولناک از طریق کار از تو دور میشود، شبح هولناکی که وقتی لحظاتی چنین ادمی را بیکار می بیند مثل خوره به جانش می افتد که نگاه کن، بر لبۀ پرتگاه ایستاده ای. نگاه کن که داری بند بازی میکنی تا نیفتی. شبحی که مدام پشت سر یا روبروی آدم نشسته تا به او حالی کند که هی دل غافل، ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز و از هر راهی دنبال چیزی می گردد که بگوید خب، که چه؟ شاید این همه کار برای رهایی از همان خب، که چه باشد. شاید حتی در ان خود مهم پنداری هم نهفته باشد یا شاید خیال معلوم نیست باطل یا برحقی که میگوید باید برای رهایی از ترس زیستن کاری کرد و گرنه مرده ای پیش از انکه باد بر لبه پرتگاه بیفتد.
بهرحال خوب یا بد، ظاهر و باطن این کارها به اضافه یکی دو کار از سالهای پیشین منهای رمان خودم (سکوتها)که ظاهرا به این زودی ها روی چاپ در ایران را نخواهد دید و همچنان باهمان یکبار چاپ خارج از کشورش دارد سر میکند، کارهای امسال من است. اگر خواندید و حوصله دعای خیر هم نداشتید لااقل نفرین هایتان را به گوشم برسانید. نفرین ها در واقع همان نقدهایی است که نفرین شونده را هر چند می آزارد اما خوشحالش میکند چون یاد می گیرد که در آینده چطور گام بردارد تا نفرین کمتری نصیبش شود.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دعا و نفرین برای کتاب

    • بازیچه ها
      یا همان عروسک خودمان. بندی از شعر خیام است:
      ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
      از روی حقیقتی نه از روی مجاز
      یک چند درین بساط بازی کردیم
      افتیم به صندوق عدم یک یک باز

  1. اینت رعد و رباب را منزل
    ساربانا کجاوه ها بگسل
    تبریک دارد… بسیار، اما تبریک اصلی را برای وقتی می‌گذارم که رمان‌هایت در ایران چاپ شود که هر وقت کسی گفت که: بالاغیرتا بیا و کتاب را به من هدیه بده که من اهل کتاب خریدن نیستم، نگویی که خودم دیگر نسخه‌ای از کتاب ندارم و باید برای ناشر دور از وطن ای‌میل بفرستم و بخواهم که چند نسخه … و دیگر او نخواهد دانست که ناشر این وسط به روی خود نمی‌آورد که نویسنده‌ای گفته‌اند و حق‌البوقی و بر او فرض است که جانب اهل نظر… اگر نگه نمی‌دارد لااقل جانب انصاف نگه دارد. نه این که با خود بگوید که تازه نویسنده باید از من تشکرجات ویژدار (همان ویژه‌ی خودمان) هم بکند که در این برزخ کتاب چاپ کردن کتاب او را چاپیده‌ام و داستان ادامه‌ها دارد و او نمی‌داند… هیچ کس نمی‌داند. تنها نویسنده می‌داند که نمی‌داند با این سفیدی لعنتی رو به‌رو چه کند؟ همین که روزی سفیدی کاغذ بود و این روزها شده سفیدی درخشان مانیتور…

  2. یک جایی از یک فیلمی که اسمش رو یادم نیست؛ مرد به پسر میگه؛ پاشو و نور خورشید رو هدر نده!
    یه وقتایی که احساس میکنم کاری انجام ندادم؛ یاد این دیالوگ میافتم؛ نور خورشید رو هدر نده!
    و تو نور خورشید رو هدر ندادی دمادم!
    نور خورشید مهمه!
    نه نظرات من و یه مشت اسکلِ دیگه :p

  3. خسته نباشید سال پرکاری بوده. امید که سایر فعالان حوزه ادب هم گوشه ای از کار نه چندان به سامان این حوزه رو بگیرند. هنوز توفیق نداشتم این کتابها رو مطالعه کنم اما برام جالبه بدونم چقدر ترجمه ها رو ناچار به تلطیف و حک و اصلاح شدید؟

    • سپاس از لطفتان.
      داستانهای پلیسی را اصلا. بدون هیچ اصلاحیه ای، همان را که
      ترجمه کردم منتشر شد. در داستانهای وحشت یکی دو مورد لغت شاید فقط اصلاح شد. و در کتاب همدلی هم فقط یه کلمه. خوشبختانه سال خوبی برای مجوز بود. 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s