«سکوت‎ها» از نگاهی دیگر

دلچسب‎ترین لحظه برای نویسنده زمانی است که وقتی کسی بعد از خواندن داستانش، درباره‎اش حرف میزند نویسنده متوجه شود داستان در ذهنش مانده و این یعنی چیزی که نوشته جدی بوده، توانسته گوشت و پوست خودش را در آن جا بگذارد تا خواننده را به قلمروی خود برد. این به نظرم بزرگترین موهبت برای کسی است که ساعتهای انزوا و ملال تنهایی را پشت سر گذاشته تا افکار و احساسات درهم و گنگش را شکل بخشد و به اصطلاح خواننده را سر کار نگذاشته. وقتی خوشحال تر میشود که می بیند خوانندۀ داستان، داستان را نه از سر وظیفه، نه بخاطر ادای حق دوستی و نه بخاطر هیچکدام از این دلایلی که جایی در ایدۀ اولیه خلق ندارد، مطالعه کرده بلکه داستان را خوانده تا اولا به نمایی از نویسنده در ان دست پیدا کند و دوما صرف کنجکاوی و اهل کتاب بودن او را به خواندن رمان کشانده است. همین بزرگترین هدیه به کسی است که داستان را برای خود داستان میخواهد نه برای مصاحبه های بعدی اش، نه برای از خودش حرف زدن یا تیتر روزنامه ها و سایتها شدن و نه برای ابراز وجود، بلکه ان طور که خودش دوست دارد باشد (و امیدوار است موفق شود) و داستان را برای گفتن چیزی می داند که اگر نکوید، چیزی از هستی خودش کم شده است. و پربیراه نیست که د ر این بازار تبلیغات که ادبیات خلاق هم از ان مصون نمانده یافتن چنین دوستی، نصیب هر کسی نمیشود. دوستی صادق و اهل درد و فهیم مثل آقای داوود دوستار که خود داستان نویس است و داستان را میشناسد و حالا رمان سکوتها را خوانده است و بی تعارف و اغراق نظرش را برایم نوشته است. متن زیر، نامه ای است که ایشان برایم فرستاده اند. حتی اگر با تمام موارد ذکر شده موافق نباشم، باز هم حق خود نمی دانم که از ان دفاع کنم، درباره اش میتوانم حرف بزنم اما دفاع، هرگز. چه داستان راه خودش را می رود و حیات مستقل خودش را در ذهنها دارد. بی اغراق بگویم هیچ دوستی چنین صمیمانه و با شوق به این رمان نگاه نکرده بود که آقای دوستار با تمام ایراداتی که بر آن داشته اند، نگریسته اند:

سلام خانم موسوی!
امید وارم ایام بکام باشد.من همان شب که برایتان پیام نوشتم رمان سکوتها را تمام کردم ،ولی نیاز داشتم چند روزی فکر کنم تا برایتان نظراتم را بنویسم ،البته من اعتقاد دارم ،که یک نویسنده منتقد خوبی نمی تواند باشد ،بدین خاطر به عنوان یک خواننده ،و بر اساس احساسی که از خواندن رمان سکوتها داشتم ،سعی خواهم کرد نظراتم را خلاصه برایتان باز گو کنم.
1. زبان داستانیتان شاید بدون اغراق زیبا ترین و هارمونیک ترین زبانی بود که در عرض ده سال اخیر از ادبیات فارسی (چه تالیف و چه ترجمه ) خوانده ام ، به شما تبریک می گویم. واقعا لذت بردم.،به جز دو -سه جمله کوتاه شاعرانه و یک پاراگراف سه –چهار سطری فلسفی –شاعرانه که در اول یکی از فصلها خواندم و احساس کردم با زبان بقیه داستان یک دست نیست ،زبان داستانی واقعا عالی بود.
2. فضای داستانی و تجسم فضایی – مکانی داستان (که بسیاری در آن دچار اشتباه می شوند)بغایت سنجیده بود ولی بعضا احساس می شد که نویسنده خود چنان واقف به فضا و مکان داستان است که نیازی به توضیح بیشتر در مورد آنها نمی بیند.
3. حال و هوای داستان را کمی سیاه احساس کردم،یعنی؟ این چهار خانواده (خضیرایی ،ریاحی ،خانواده زری اینا و خانواده محبوبه )که قسمتهایی از زندگیشان در یک بازه زمانی از سال چهل و هفت تا هقتاد وشش دارد نقل می شود جز درد و رنج کاری نداشته اند؟نخندیده اند ؟شادی نکرده اند؟ نظر شخصی من به این است که گریه و خنده ،رنج و شادی خواهر و برادر همند،حذف هر کدام از اینها می تواند ،خیلی راحت داستان را در قفسه ادبیات ایدئولوژیک قرار دهد.دیدن اینها تواما در یک داستان هم مطمئنا نمی تواند همگرایی داستان را بهم بزند. پری و عباس عاشق می شوند ، شور عشق آنها را خلاصه می کنیم در اینکه عباس گردن پری را می گیرد و پیشنهاد ازدواج می دهد . محبوبه زیر بمباران دارد انتظار عباس را می کشد ،معلوم نیست که کدام ماجرا از سرشان گذشته که عباس چموش دارد با خودش توی جاده آبادان بلند فکر می کند ومحبوبه پی زیر آوار مانده را بجان می مالد. بنظرم نه حذف شادی بلکه بیشتر کنتراست شادی و غم بهتر می تواند درد و بدبختی انسانی را غیر موجه بنمایاند. خوشحال شدم که لااقل سال انتهایی راهفتاد چهار نگرفته بودید چون دیگر آنوقت آنرا تاویل به سیکل معیوب می کردم و کاملا در قعر نامیدی غرق می شدم .  و …
4. به نظرم این رمان حداقل هفتاد – هشتاد صفحه ای کم داشت.ببینید، روزی در این مملکت حداقل هزار مادر از دست شوهرشان کتک می خورند و تعدادی هم فرزندشان را از دست می دهند، اما نه همه فرزندانی که مادرشان کتک می خورند از خانه فرار می کنند و نه پدران فرزند از دست داده ،از خیابان بچه بی صاحبی را گیر می آورند و پسر خوانده خود می کنند ،باید حتما دلیلی ،تاریخی پشت اینها باشد که تا برای من خواننده باور پذیر گردد . رمان این پرداخت های داستانی را کم داشت.
5. بهترین پرداخت کارکتری که در این رمان دیدم مربوط به کارکتر پری بود ، سیروس کوچلو هم خوب پرداخت شده بود ولی سیروش یزرگه فقط اتیکت خورده بود . و سومین کارکتر خوب پرداخت شده هم پدر بزرگ خانواده خضیرایی بود و باقی کارکتر ها در حد کارکتر های داستانهای کوتاه مانده بودند . (عباس-اسفندیار) به عنوان حلقه اتصال چهار خانواده انتظار خواننده را برآورد نمی کرد.در تواتر عیبت وحضور یک بار عین شور و محبت از او می بینیم که او را تا آستانه پدر کشی می برد . بعد فرار می کند. یک بار عین کارکتر های فیلم های زمان شوروی عین اینکه از دماغ فیل افتاده ،وقعی به هیچ کس نمی گذارد و آسمان را به زمین می دوزد تا انبرش را پیدا کند.دفعه بعد چنان دارد منطقی از پری که می خواهد برود بیمارستان دلجویی می کند که آدم به خودش شک می کند و بار آخر داریم او را خلاف جهت جمعیت رو به محبوبه و آبادان می رود و با خودش کفتگو می کند.یک بار هم سر کوه سه نفر آدم را برده و هیچ نمی داند که می خواهد چه کند با آنها .بگویم آرمان گرا ست ؟ بگویم فرگراست؟ خودخواه است؟ شارلاتان هست؟ دمدمی مزاج هست؟برای هیچ کدام دلیل کافی ندارم . فقط می دانم که به اشتباه می زند پدرش را می کشد ،آنهم در سرزمینی که فرزند کشی رسم دیرین آن خطه است.آن سه نفر هم که به اندازه سه گونی خاک از خودشان رفلکسی نشان نمی دهند نه ترسی از خودشان نشان می دهند ،نه التماس می کنند ،حتی به شنیدن گلوله تفنگ و افتادن نفر وسطی هم رفلکس قابل اعتنایی از خود نشان نمی دهند.
6. من برای کتاب یک شجره نامه خانوادگی رسم کردم که افراد را قره قاطی نکنم ،کاری که برای جنگ و صلح تولستوی نکرده بودم .  دیگر نمی دانم سنمان بالا رفته یا رمان یک کمی پیچیده نوشته شده بود . شاید باور نکنید من پیچیگی رمان های پلیسی را در آن احساس کردم.
7. نمی دانم چرا گرفتن پای پدر توسط اسفندیار قدیم و کشتن واقعی او توسط عباس جدید ،هی برای من دوران قبل کودتا و حتی حوادثات بهمن 49 را برای اولی و انقلاب 57 را برای دومی تداعی می کند . نمی توانم ذهنم را کنترل کنم ،چون آنوقت باید تعریف قدیمی از پادشاهان را که ظل اله و پدر مردم می گفتند را باور کنم که به مزاق ام زیاد سازگار نیست.
8. روایت چند صدایی داستان بلحاظ نفی اوتوریته دانای کل را همیشه دوست داشته ام و در این داستان هم خیلی خوشم آمد ولی کاش راوی ها از جناح های مختلف به یک موردی (مثلا همین عباس ثانی) بعضا زوم می کردند و زوایای اورا از منظر خودشان باز گو می کردند. خیلی زیبا می شد.
9. در کل داستان خوب و چاش برانگیزی خواندم و شما هم اینجا یک خواننده پرو پا قرس پیدا کردید.
امید وارم به هر حال نوشته هایم بدلتان نیاید ،کارتان آنقدر خوب بود که بخوانم و نتوانم از رویش براحتی بگذرم ، بیشتر اینها را که نوشته ام ، شاید همان انتظاراتی باشند که یک خواننده از یک نویسنده خوب دارد و شما هم بنظرم نویسنده خوبی هستید و ننوشتن اینها و حذف آنها بنظرم ظلمی بود در حق ادبیات و صد البته صحبت ادبیات که می شود ما دیوانگان آنقدر احساساتی و حساس می شویم که حتی احتمال دارد ، به ناحق هم چیزی گفته باشیم . امید وارم این موارد را ببخشید و کلا همه موارد را برای رعایت اطمینان به یک ضریب 20 % خطا ضرب کنید.

منتظر کارهای جدید شما هستم.
ایام بکام و با آرزوی موفقیت بیشتر
داود دوستار

Advertisements

یک دیدگاه برای ”«سکوت‎ها» از نگاهی دیگر

  1. تبریک بخاطر کار با ارزشتون. آدم باور نمیکنه هنوز کسانی هستن توی اون کشور که داستان مینویسن و ادبیات رو سرپا نگه میدارن. ایشالا اومدم ایران باید بگیرم کتابتون رو و بعدش نظر بدم 🙂

    • سکوتها. محبوبه موسوی. نشر خانه هنر و ادبیات گوتنبرگ و کتاب ارزان سوئد. سال 2012.
      متأسفانه الان کتاب رو ندارم تا شماره شابک رو بنویسم. در اولین فرصت پیدا میکنم و براتون مینویسم. مرسی از محبتتون.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s