اندر حکایت میرزا بنویسی ما

آقای «نون» از کتابفروشی‌اش زنگ زد و گفت شماره مرا از دفتر انتشارات گرفته و اگر اشکالی ندارد به خانمی معصومی نام بدهد. قبول کردم. آقای نون صاحب کتابفروشی نوند را همه در شهر میشناختند. سبیل‌های پرپشتی میگذاشت و حرفهای انقلابی میزد. آن وقت‌ها هنوز کتاب‌های افست رایج نشده بود و کتابهای نایاب را میشد در کتابفروشی او پیدا کرد. همراه با شرح وتفصیلات خودش روی هر کتاب که هم اهل کتاب بود و هم اهل بازار. زمانه، زمانه ممنوعیت کتابها بود و بازار کتابهای نایاب داغ. به گفتۀ خودش او تنها کتابفروشی‌ایی بود در شهر که روز عزاداری بزرگ رسمی، مغازاه اش را تعطیل نکرده بود و سالهای بعد با نزدیک شدن سالگرد آن مراسم برایش اخطاریه می آمد که باید تعطیل کند.
آن سال هم زمستان سوز سردی داشت مثل تمام آن سالها و باران کم میبارید. من و شوهرم همیشه کم پول داشتیم. چندرغازی که در می‌آوردیم نمیدانستیم چطور و کی تمام میشود و خیلی زود وارد دوره‌های طولانی بی‌پولی میشدیم. از طرفی مدتی بود که موضوعات داستانهایم راضی‌ام نمی‌کرد. دنبال چیز تازه‌ای می‌گشتم. چیزی که واقعا ارزش نوشتن داشته باشد. برای همین وقتی آقای نون گفت زندگی خانم معصومی حرفها برای گفتن دارد شال و کلاه کردم و رفتم سر قرارم با خانم معصومی که دوست نداشت بیاید خانه. تازه از خارج آمده بود و میخواست تا آنجا که میتواند خیابانهای شهر را قدم بزند، شاید اینبار آخری باشد که توانسته برگردد.
زن پا به سن گذاشته آراسته‌ای بود. خیلی شیک لباس پوشیده بود. با صورتی به سفیدی قرص ماه ولی خطوط رنج را از چین‌های ریز زیر چشمها و رد اندوه را در چین کنارۀ لبها میشد دید. چادری مشکی صورت سفیدش را قاب گرفته بود که بیشتر از اینکه نشانی مذهبی باشد، مهری بود بر اشرافیت کهنۀ زن. تمام مدت یک دستش زیر چانه، چادر گلدار مشکی‌اش را سفت نگه داشته بود مبادا عقب برود چون بقول خودش روسری سر نکرده بود. گفت خارج که بوده به هر کس داستان زندگیش را گفته، گفته‌اند اگر اینجا بودی تا حالا چندین فیلم و سریال از زندگی‌ات میساختند. جسته گریخته ماجرای طلاقش را تعریف کرد و ظلم خانواده شوهرش که نگذاشته بودند بچه هایش را ببیند. فکر کردم ماجرایی است مثل همه ماجراهای دیگر اگر نشود از دل آن چیزی خلق کرد. دست برد و گردنبندی را از زیر چادرش بیرون کشید. گفت فقط همین را نگه داشتم. هدیه پدرم بود نتوانستند بگیرند. قرار شد چون نمی تواند بنویسد شبها قبل از خواب صدایش را ضبط کند و تکه تکه برایم بیاورد تا چند ماده خام به دست بیاورم. پرسید: عین واقعیت را می‌نویسید دیگر؟ دروغ که اضافه نمی کنید. میخواهم مردم بدانند من چه کشیده ام. گفتم بله سعی میکنم. اما می دانید بهرحال برای اینکه داستان شکل بگیرد و باورپذیر بشد باید رویش کار کنم. نه اینکه دروغ اضافه کنم اما من شیوۀ خاصی برای نوشتن دارم … گفت: میداند داستان نوشتن چه جوری است. کاش کمی انشایش بهتر بود تاخودش می نوشت. اضافه کرد پول خوبی هم میدهد. این را به آقای نون هم گفته. گفته حاضر است هر چقدر لازم است پول خرج کند تا این داستان نوشته شود. قولی به او ندادم. هنوز نمی دانستم چه مادۀ خامی در اختیار دارم. قرار شد اولین بخش ضبط خاطراتش را بیاورد تا در موردش حرف بزنیم. تازه بودن کار به شور و شوقم آورده بود هر چند بعد از یکی دو جمله فهمیدم کنار آمدن با چنین کسی که هیچ از داستان نمی داند راحت نیست. اما باز با خودم گفتم بهتر است دست از این ادا و اصولها بردارم و یکبار کار تازه ای بکنم. به ماشینها و خیابان پردود نگاه میکرد و میگفت چقدر اینجا همه چیز رنگی است. مردم چقدر شادند جتی اگر پول ندارند. برعکس آنجا در خارج انگار همه با هم قهرن. هیچکس از دل دیگری خبر ندارد. گفتم بله. من هم به ماشینها نگاه کردم. به قیافه‌های خسته مسافران اتوبوس. دستهایم توی جیب بارانی نازکم یخ زده بود. گفتم اگر موافق است برویم به یکی از این کافی شاپها و چیزی بخوریم گرم شویم. گفت این‌ها خیلی گران حساب میکنند. عوضش یک قهوه‌خانۀ خوب سراغ دارد برویم آنجا. دلش لک زده برای جاهای سنتی. آن سر شهر بود. گفتم نه خیلی دور است باید برگردم. اضافه کرد: زیارتی هم می کنیم.
-: چادر ندارم.
نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت همیشه یکی تو کیفت بگذار. یک زن باید نصف زندگیش همیشه توی کیفش باشد.
بعد از آقای نون حرف زد. فامیل دورشان بود. پرسید او را میشناسم. گفتم بله، افکار چپ دارد ولی بیشتر از همه تابع بازار است. حالا می‌فهمیدم گرانی کتابهایش به قول گلشیری قیمت خون «اجداد کبارش» بوده است. پرسید: چپ دیگر چیست؟ گفتم هیچی. بعد خنده ای کرد و گفت: ها فهمیدم سبیلهایش را میگویی. باز خندیدیم. هرچه بیشتر داستانش را میگفت کمتر راغب به نوشتنش میشدم. به رنج جاودانگی فکر کردم و اینکه بالاخره باید چیزی باشد، چیزی که بماند از آدم. گفت راستی اسمتان هم روی جلد می‌آید. خندیدم. گفتم حالا کو تا نوشته شود. اگر همان چیزی باشد که خودم میخواسته ام در بیاید اسمم را میگذارم و گرنه شاید از اسم مستعار استفاده کردم.
– ولی زندگی من است. دارم بابتش پول می‌دهم. باید اسم خودم روی جلد باشد.
تا ان لحظه هنوز راجع به پول حرف نزده بودیم. باز به رنج جاودانگی فکر کردم و اینکه اصلا میخواهم چنین چیزی را بنویسم و اگر به خاطر پول میخواهم اینها را بنویسم چرا با خودم صادق نیستم. گفتم صبر کنید ببینیم کار چطور پیش می رود.
روی نیمکت سرد و فلزی ایستگاه اتوبوسی نشستیم. گفت: اینجا اینطور رسم است؟ چطور ممکن است آخر؟ من ان ماجراها را زندگی کرده‌ام.
– اسم مهم نیست. مهم این است که شما آن را نمی‌نویسید. امیدوارم انطور که میخواهید باشد چون ممکن است به نظرتان مطابق واقعیت نباشد و اصلاً داستان را نپذیرید.
به شوخی گفت: اگر ما نباشیم شما نویسنده ها از کجا زندگی می کنید؟ ما بدبختی می کشیم تا شما پول دربیاورید. اسم خودتان را هم روی کتاب میگذارید.
«داسی سرد از آسمان گذشت که پرواز کبوتر ممنوع است.» چه روزگاری بود آن وقتها. هنوز شاملو و گلشیری بین ما بودند و کمتر غریبی میکردیم انگار. گفتم: نمی نویسم. با همان لحن شوخ او ادامه دادم: میرزا بنویسی دیگر لازم است.
گفت هنوز که چیزی نیاورده ام تا ببینید. شما چه از زندگی من می‌دانید وقتی مادرشوهرم تمام طلاهایم را گرفت و پسرش مرا طلاق داد و اوارۀ غربت شدم.
آن لحظه گناه تمام مادرشوهرهای عالم روی دوشم سنگینی کرد. سعی کردم از دست دادن طلا را برای زن قدیم بفهمم اما گناه ازلی نمی‌گذاشت. هنوز هیچی نشده بود داشتم طرف مادرشوهر را می‌گرفتم؟
گفتم بهرحال شما خاطراتتان را ضبط کنید. این یک راه ماندگاری است.
قیافه‌اش درهم رفته بود. گفت: من به آقای نون گفتم حاضرم…
باز به رنج جاودانگی فکر کردم و نسبتش را با پول سنجیدم. دست یخ زده‌ام را به طرفش دراز کردم. دستکشش به سویم دراز شد. گفتم: به آقای نون سلام برسانید.
گفت عزیزم. همه داستان نویسها همین کار را میکنند در خارج.
گفتم: در خارج شاید. اینجا این حرف را به کسی بگویید میخندند.
با خود فکر کردم حتی به ریش من هم میخندند که در سرمای دیماه آمده‌ام اینجا دربه‌در دنبال داستان میگردم. سوز سرما از هر روزنه و درز لباسی اناجوانمردانه روی پوست می‎خزید.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”اندر حکایت میرزا بنویسی ما

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s