ریاضی؛ ذهن زیبا، ذهن دقیق

معلم ریاضی، ریزه نقش بود و عینک پنسی میزد و ریش پرفسوری میگذاشت. بعد از یازده سال درس خواندن تازه سال دوازدهم بود که ریاضی را می فهمید. تا قبل از آن به زور شب بیداری‎های قبل امتحان و تک ماده یا نمره‌های لب مرزی به هر ترتیبی بود ریاضی را رد کرده بود و از شرش خلاص شده بود تا سال بعد.
اما آقای جوادی ریاضی را مثل شعر درس میداد. با اشتیاق و علاقه. حرکات و ژست‌های جالبی هم داشت که توجه همه را جلب میکرد. و یک چیز دیگر؛ بر خلاف تمام معلمهای ریاضی که تا آن زمان دیده بود نه خطش بد و کمرنگ بود و نه از دماغ فیل افتاده بود. اما خب این چیزها کافی نبود تا اعتماد به نفس فروپاشیده‌اش در مورد ریاضی به سادگی ترمیم شود. فقط می‌دانست این ریاضی را دوست دارد. بعد از چند جلسه تدریس معلم امتحانی گرفت و جلسه بعد که وارد کلاس شد با همان اداها و ژست های خاص خودش، از پشت عینک پنسی به جمعیت دخترهای کلاس خیره شد. لبهایش را غنچه کرد و گفت فلانی کیه؟ کسی را که او نام برد از قضا همنام دیگری هم در کلاس داشت. هر دو یک فامیلی داشتند با یک تفاوت الف و نون در انتهای فامیل یکی. برعکس خود فلانی که آخرهای کلاس و کنار بچه شرها می نشست، همنامش میز اول بود و همیشه در بحثهای کلاس – هر درسی- شرکت میکرد و بر خلاف او که عادت داشت ساکت و کم حرف باشد و جز در درس تاریخ و انشا نمرات چندان قابل تعریفی نداشت. زنگهای انشا زود انشای خودش را تمام میکرد تا برای بچه‌شرهای آخر کلاس، انشا بنویسد. یکبار که حتا فرصت نکرده بود برای خودش بنویسد، معلم صدایش زد و او دفتر سفید را برداشت و رفت انشای ساختگی فی‌البداهه را همانجا خواند و الکی دفترش را ورق زد. معلم با لبخندی به او 17 داد و گفت خیال نکن که نفمیدم صفحه سفید را میخواندی، سه نمره برای دروغگویی کم شد. دخترک سرخ شد و نشست. برای همین وقتی معلم ریاضی گفت فلانی، آن یکی فلانی با الف و نون اضافه با اشتیاق دستش را بلند کرد. معلم او را میشناخت، گفته نه! این برگه تو نیست. اسم تو را که بلدم. و در اینجا رنگ از رخ این یکی فلانی پرید از ترس اینکه بدترین نمره کلاس را گرفته باشد. با ترس و لرز دستش را بلند کرد. آقای جوادی با شیطنت مخصوص خودش لبخند زود و گفت: آفرین! بهترین نمره کلاس را گرفته‌ای. طفلکی فلانی فکر کرد باز مثل همیشه سیزده گرفته و چقدر خوش شانس است که از بقیه بهتر بوده اما معلم ادامه داد: نوزده و با قدمهای بلند آمد آخر کلاس و برگه اش را داد.
باورش نمیشد که ریاضی اش را نوزده بگیرد. الان هم که فکر میکند به نظرش این آخرین نمره نوزده ریاضی عمرش بوده. زنگ تفریح آن یکی فلانی با الف و نون که سر زبان‌دار هم بود به شوخی، ایشی به او کرد و گفت: شرط می بندم باورت نشده، شانسی گرفتی بابا.
فلانی یادش نمیاید که به حرف آن یکی خندیده یا ناراحت شده اما بعدها که دید دوست ندارد ریاضی را ادامه دهد و پی برد که برای مطالعه ریاضی ذهن دقیق لازم است، باورش شد که آن نمره و آن علاقه شانسی بوده.
برای ذهنی که او داشت و همزمان هزار جور تصویر و کلمه پشت سر هم قطار میشد نظم معنایی نداشت، کمی شلختگی لازم بود. بعدها از کسی شنیده بود، هنر در عین دقیق بودن و ظریف بودنش به کمی شلختگی نیاز دارد و او برای خودش تعبیر کرد مقدار زیادی بی پروایی به اضافه عشقی بی شائبه و پایان ناپذیر و صبری ایوب وار برای نوشتن و نوشتن و پاره کردن.
حالا امروز عکس خانم برنده معتبرترین جایزه ریاضی را اینور آنور می بیند. جایی میخواند که این خانم گفته دوست داشته نویسنده شود. اما در چشم های آن عکس و خطوط محکم صورتش، رازی هست که میگوید برای نابغه بودن باید سرسخت بود، محکم و دقیق درست مثل حروف ریاضی یکی یکی و سوزن سوزن رفت جلو. ذره‌ای بی نظمی کل مجموعه را به هم می ریزد به جای اینکه جهشی ژنتیکی برای خلق صورت گیرد. این خانم جوان و زیبا معنای کامل دقت است و فلانی فکر میکند مطمئنن در مورد خودش تصمیم درستی گرفته و به حرف آقای جوادی گوش نکرده که به او گفته بود تو در ریاضی خیلی موفق خواهی بود. راستی کاش میشد برای یکبار هم که شده این معلم دوست داشتنی ریاضی را ببینم. سالها بعد بود که فهمید علاقه او به دبیر ریاضی نه به خاطر خود ریاضیات که به خاطر شعرهایی بود در کلاس میخواند. بخصوص شعر فعل مجهول که خیلی بعدتر فهمید سراینده این شعر سیمین بهبهانی است. هنوز صدای آقای جوادی را به خاطر دارد و بغضی را که وقت خواندن این شعر در صدایش می یافت:

بچّه ها صبحتان به خير…سلام
درس امروز ما فعل مجهول است
فعل مجهول چيست می دانيد؟
نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آويز
در تهيگاه زنگ می لغزيد
صوت ناسازم آنچنان که مگرـ
شيشه بر روی سنگ می لغزيد

ساعتی داد آن سخن دادم
حقّ گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زآن ميان صدا کردم

ژاله! از درس من چه فهميدی؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت
ده جوابم بده کجا بودی؟
رفته بودی به عالم هپروت؟

خندهء دختران و غرش من
ريخت بر فرق ژاله چون باران
ليک او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران

خشمگين،انتقامجو،گفتم
بچّه ها! گوش ژاله سنگين است
دختری طعنه زد که:نه خانم
درس در گوش ژاله ياسين است

باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پيگير می رسيد به گوش
زير آتشفشان ديدهء من
ژاله آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم حيرانم
آن دو ميخ نگاه خيرهء او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تيرهء او

آنچه در آن نگاه می خواندم
قصّهء غصّه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدايی که سخت لرزان بود

«فعل مجهول» فعل آن پدريست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سيلی کوفت
مادرم را ز خانه بيرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت از تاب شب برادر من
تا سحر در کنار من ناليد

از غم آن دو تن،دو ديدهء من
اين يکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود

گفت و ناليد و آنچه باقی ماند
هق هق گريه بود و نالهء او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهرهء همچو برگ لالهء او

نالهء من به ناله اش آميخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز، قصّهء غم توست
تو بگو،من چرا سخن گفتم؟

«فعل مجهول» فعل آن پدريست
که تو را بی گناه می سوزد
آن حريق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: