زمانی که ملکه باشیم

10478536_10202471937381072_6204837870719125780_nنشسته بودیم روی ایوان و هوا نوش‌جان می‌کردیم که مگسی به قصد مزاحمت آمد، پراندیمش اما از رو نرفت. مشغول مگس پرانی بودیم که والیۀ محترمۀ آذربایجان شرقی نفس‌زنان اذن ورود خواست. کار داشتیم. گفتیم برود بعد بیاید. مگس را که نفله کردیم و نفس راحتی کشیدیم صدایش زدیم آمد. دل‌گرفته و غمین بود. گفت که یکی از این بانوان خدانشناس آن امارت بلند شده رفته ینگه دنیا و یک گلدانی با خودش آورده که برگ‌هایش به زیبایی بال پروانه‌های رنگی است و گل‌هایش به زیبایی ستاره‌ها. از روزی که این گل را به خانه آورده، به هر بهانه‌ای بانوان تبریزی را به خانه‌اش دعوت می‌کند تا گلدانش را به رخ بکشد. بانوان دل ساده هم هربار از او می‌خواهند قلمه‌ای از آن گل بی‌بدیل به آنها ببخشد، اما حضرت اشرف لبهایش را جمع میکند و می‌گوید قلمه‌زدنی نیست و چون از او اسم و ادرس گل را می‌خواهند تا خودشان بروند تهیه کنند، پشت چشمی نازک می‌کند که ای وای! ازین گلها که در این ملک پیدا نمیشود، رفیقشان یا رفیق شوهرشان یا رفیق رفیقشان برایشان از ناف ریچموند آورده و بنابراین انها چاره‌ای ندارند جز اینکه برای دیدن این گل زیبا به خانۀ او بروند و قر و غمزه‌هایش را بخرند.
گفتیم غمگین الناصیه بگو ببینم عکسی از آن گل داری؟ و چون غمگین الناصیه موبایلش را از جیب شلیته‌اش بیرون کشید و عکس آن گل را نمایاند، خنده‌ای کردیم از ته دل و گفتیم خدا نکشدت، آن را می‌گویی؟ و اشاره‌مان به یکی از گلدان‌های لب حوض بود که داشت در آن هوای مفرح شرجی حمام آفتاب می‌گرفت. غمگین‌الناصیه که اول باور نمی‌کرد ما ان گل داشته باشیم بر تردید خود غلبه کرد و سر چرخاند و چون گل را دید، دهانش بازماند و انگشتش را به دهان برد و مدتی همانجور ماند. بعد گفت: بله، تی بلا می سر.
ما که حوصلۀ این پاچه‌خواری را نداشتیم و نمی‌خواستیم زبان ما را تقلید کند غیظ کرده و گفتیم: بی‌خود! فی‌الفور می‌روی و آن بانوی پشت چشم نازک کن را میاوری اینجا و گلدانش را از او می‌ستانی. کسی حق ندارد ازین گلی که ما داریم داشته باشد. غمگین‌الناصیه بر خلاف عادت معمولش، از قیافۀ مادر مرده‌ای که همیشه به خود می‌گرفت بیرون آمد و لبخندکی زد و گفت اخر سحربانو ذله شده‌اند بس که دنبال این گل گشته‌اند. چون ما را آن لبخند خوش آمد که با نام سحربانو همراه بود، گفتیم: ناقلا نکند خودت هم از کسانی هستی که وقت و بی‌وقت میروی منت ان زنک را می‌کشی که قلمه‌ای به تو بدهد؟ غمگین‌الناصیه در این لحظه انگشتش را از دهانش بیرون آورد و گفت: دروغ چرا، تی… نگذاشتیم حرفش را تمام کند. باغبان را فرستادیم فی الفور برود شیطان بازار – از قضا روز سه شنبه هم بود و بازار محلی برقرار- و تا می‌تواند از ان گلدانهای پروانه‌ای بخرد و بیاورد. دادیم غمگین‌الناصیه همه را با خود برد تبریز و تاکید کردیم که حتما حتما یکی از بزرگترین و زیباترین گلدانها را به سحربانو معلم زبان ترکی‌مان بدهد. والیۀ محترمه نیز چنین کرد. حالا این گلهای پروانه‌ای در تمام خانه‌های تبریز که بانوان زیبا پسندی در آن باشد، پیدا میشود و هر بانوی زیبای تبریزی یکی یک گلدان از انها دارد تا چشمش دربیاید بانوی غمزه فروش و هی ریچموندش را به رخ ملت نکشد. برای سحربانو پیغام خصوصی فرستادیم که من سنی گوردوم آی سودا خاتون، گلدانت را جایی بگذار که هر روز که بانوی پشت چشم نازک کن از زیر پنجره‌ات رد میشود دلش آب شود.
و بدین ترتیب ان روز به نوبۀ خودمان حال ستاندیم از بانوان پرعشوۀ ریچموند برِوی خالی‌بند و به خوبی و خوشی روزمان شب شد. عجیب اینکه در تمام مدتی که مشغول گفتگو با والیۀ اذربایجان بودیم، هیچ مگسی جرأت حضور نیافت و ما باز یاد اقتدار خودمان افتادیم.

از دفتر خاطرات ما، زمانی که ملکه باشیم

Advertisements

یک دیدگاه برای ”زمانی که ملکه باشیم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s