زندگی در قاب

کافی است دقیق شویم تا عکسهای ماندگار را از میان خیل خرت و پرتهای رویدادهای گذشته بیرون بکشیم. آن وقت می بینیم زندگی ما را چند تک تصویر شکل داده است.
*
دو تصویر از کودکی در خاطرم مانده مثل نمای یک فیلم یا برشی از یک عکس رنگ و روفته اما زنده. آدمها در آن چنان زنده اند که انگار همین دیروز بود. شش سالگی ام با انقلاب همراه شد و تعطیلی هر روزۀ مدرسه. بعد از آن پیروزی بزرگ، پسرها را از شیفت ما جدا کردند. تا قبل از آن هر روز در حیاط با هم بودیم. آنها دور تا دور حیاط می دویدند و از سر و کول هم بالا می رفتند ما گوشۀ دیواری می ایستادیم و تماشایشان می کردیم. یکبار در حال خوردن سیب سرخی بودم که پسرکی تخس همچنان که دُم لباس دوستش را گرفته بود و می دوید سیب را از دهانم چنگ زد و سیب با دندان لقم کشیده شد. دندان از سیب بیرون آمد اما کنده نشد و پسرک همچنان که سیب را گاز میزد دور شد. دندانم آنقدر لق شد که در دهانم تاب میخورد. یادم نیست گریه کردم یا نه اما خوب یادم است که دهانم را محکم بسته بودم تا معلم دندان آویزانم را نبیند و خجالت نکشم. معلم اما در کلاس حال و روزم را پرسید و من لبهایم را محکم روی هم فشار می دادم تا دندان آویزانم که کمی هم درد میکرد دیده نشود. تا اینکه دوستم برای معلم گفت که سیب از دهانم کشیده شد و دندانم آویزان است. معلم به زور دهانم را باز کرد و گفت چیزی نیست بروم جلوی آبخوری و با دست دندان را بکنم. دل چنین کاری را نداشتم و معلم مدام می گفت چیزی نیست اگر خون هم آمد نترسم و دوستم را با من همراه کرد. آنجا جلوی آبخوری وقتی دندانم را میکَندم دردش آنقدر نبود که وقتی سیب از دهانم کشیده شد. میخواستم را دندان را کف دستم بگیرم و ببرم به معلم نشان دهم که بیخیال شدم و همانجا انداختمش در چاه آبخوری. وقتی برگشتم معلم باز دهانم را نگاه کرد و گفت دیدی چیزی نبود؟ … چیزی نبود اماآن لحظه ای که پسر سیب سرخم را به یغما برد لحظۀ بدی بود، استیصال و ناتوانی را انگار اولین بار آنجا تجربه کردم. هنوز چهره پسرک را با آن سر تراشیده اش بخاطر دارم و خدا میداند شاید یکی از هزاران آدمی باشد که در خیابان از کنارم گذشته باشد.نه! کینه ای از او به دل ندارم. 🙂
*
عکس بعدی آخرین روز مدرسه است. به نظرم کلاس دوم بودم. همه ما بچه ها جمع شده بودیم در کنج حیاط مدرسه حسن کیانی، هنوز اسم بنیانگذارمدرسه با اسم شهید عوض نشده بود. درست کنج حیاطش را بخاطر دارم. باید عصر بوده باشد چون هوا را گرفته و عصری به خاطر دارم. عصر یک روز گرم بهاری و ما بچه های کلاس انگار تنها بچه های باقیمانده در مدرسه بودیم. معلممان ما را گوشه ای از حیاط جمع کرد و گفت بچه ها گلنار میخواهد برایتان آواز بخواند. گلنار دخترکی که روپوش گلبهی پوشیده بود و روسری زمختش را کج گره زده بود چشمهای خیلی غمگینی داشت. حالت نگاه و فرم گردنش که کمی آن را کج گرفته بود، خوب در خاطره هست. گلنار با صدایی خیلی آرام و محزون شروع کرد به خواندن: «گل سرخی، گلسرخی…» و با چنان آرامشی این را خواند که چشمهای کودکانه ما تا آخر بدون پلک زدن روی صورتش ماند. بعد قطره ای اشک ریخت. گمانم معلم بود که اول اشکش سرازیر شد و گلنار که آخرهای آواز صدایش می لرزید با اشک تمامش کرد. نمیدانم معلم چه فکری در سر داشت که همه ما را آنجا جمع کرد. انگار میخواست با اینکار عزاداری بکند و به دل گلنار تسلا دهد. چون بعد از این این سرود رفت و صورت گلنار را بوسید و گفت بچه ها پدر گلنار اعدام شده. تا آنوقت لغت اعدام به گوشم نخورده بود هر چند کمابیش می دانستم چیست اما بیان آن کلمه بر زمینه نگاه معصوم و لبهای لرزان گلنار، خشونتش را یکدفعه فاش کرد. چشم دوختم به گلنار که همانجور بی حرکت ایستاده بود و انگار خودش هم تازه می فهمید اعدام چیست. نمیدانم گلنار الان کجاست و چه میکند. آن روز روز آخر سال تحصیلی و بعد از آخرین امتحان بود.بعد از آن روز هیچوقت گلنار را ندیدم. اما این عکس، این عکس سیاه و سفید که تنها رنگ موجود در آن، خود گلنار بود با لباس گلبهی رنگش هر گز از ذهنم محو نمیشود. گلناری که حتی فامیلش را به یاد نمی آورم، میدانم کسی بود در گوشه ای از حیاط مدرسه که آواز گلسرخی را برایمان خواند و از آنوقت تا حالا امکان ندارد، اسم گلسرخی را بشنوم و گلنار را بخاطر نیاورم.

Advertisements

5 thoughts on “زندگی در قاب

Add yours

  1. هر دو تصویر جالب بودند…

    «معلم به‌زور دهانم را باز کرد و گفت چیزی نیست، بروم جلوی آبخوری و با دست دندان را بکنم. دل چنین کاری را نداشتم و معلم مدام می گفت چیزی نیست اگر خون هم آمد نترسم و دوستم را با من همراه کرد…» چقدر تفسیرپذیره این تصویر اول!

    1. آن وقت بخشیدن زیاد ساده نبود قادر، وقتی که می دیدم از بچگی تمرین گردن کلفتی میکند. اما تنها اندک زمانی بعد بود که فراموش شد و حالا فقط خنده ام میندازد. بخشیده شده یعنی خودبه خود. 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: