زامبی ها در برف

این یادداشت را برای دوستان گیلانی و مازندرانی ام مینویسم. همانها که طبیعت نعمت را برایشان تمام کرده و از زیبایی چیزی کم نگذاشته. تا پیش ازین که زامبی های اینجا را دریابم تصورم بر این بود که مردم این منطقه بخاطر شکوه و فراوانی طبیعت، بیشتر از دیگران قدردان طبیعت هستند و احترامش را دارند. اما این روزهای برفی روی دیگری از برخورد آنها را با طبیعت دیدم. برخوردی که البته آگاهانه نیست، ناشی از جامعه ای است که هنوز مدرنیته را چنان که باید و شاید تجربه نکرده تا چه برسد به پست مدرن که به قول دوستی احترام به طبیعت از ویژگی های جامعۀ پست مدرن است. مردمی که من دیدم احترامشان به طبیعت آگاهانه نیست، آنها طبیعت را می ستایند چون قوتشان از طبیعت است. با غازها و مرغابی ها و گاوها با احترام رفتار میکنند، چون غذایشان هستند اما همینها هر وقت فرصت کنند و سگ یا گربۀ ولگردی را در خیابان ببینند چنان می زنند که حیوانهای شهری به محض دیدن آدمیزاد، فرار را بر قرار ترجیح میدهند. آنها همان اندازه با طبیعت دمخورند که مردمان عصر کشاورزی و عجیب اینکه با این همه امکانات جدید از راه رسیده، باز هم تفریحشان همان است که اجدادشان در روستاهای دورافتاده و هنگام برف و راه بندان داشتنند؛ شکار. چکمه هایشان را پا میکنند اگر داشته باشند تفنگی بادی به دست می گیرند و دسته دسته به راه می رفتند سمت جنگلهای اطراف تا پرنده های در راه مانده ای را که برف و سرما توش و توان را از آنها گرفته با تیر بزنند، خنده دار است که اسمش را هم گذاشته اند شکار و چه با افتخار گنجشکهایی را که جز مشتی پر و استخوان چیزی ندارند به نخ می کشند و میبرند خانه تا کباب شبشان شود در بزمهای محفلی شان. تازه فقط این نیست این روزها خانه ها و باغهای اطراف ما پر شده از تله هایی که برای گنجشکها و پرندگان دیگر این طرف و آن طرف گذاشته اند. حتی خانم جوان همسایه را دیدم که از پنجره آپارتمانش تله اش را کنترل میکرد و چه کیفی می کنند وقتی گنجشک مادر مرده به هوای چند دانه گندم یا برنجی که برایش پاشیده شده در دامشان اسیر میشود. راستش تحمل دیدن این منظره برای من یکی سخت بود.
تا رسیدن به این فهم که طبیعت فقط برای ما زنده نیست و نقش آن فقط غذا دادن به ما نیست راه درازی در پیش داریم، همان چیزی که لابد ویژگی عصر پست مدرن است، اما درک اینکه مردم اغلب شهرها در زمستانها برای پرندگان گذری دانه می پاشند و کاسه ای آب روی بالکن خانه هایشان میگذارند، چندان نمیتواند سخت باشد. اگر دست از کمر خود برداریم و غیر از خودمان را نیز نگاه کنیم.
———————————-
پ ن: پی نوشت برای آن دسته از دوستانی که زود خشم میگیرند و خشم باعث میشود که دقت خواندن را از دست بدهند این توضیح را اضافه میکنم:
من به مردم روستایی که غذایشان را از طبیعت میگیرند و مرغابی شکار میکنند زامبی نگفته ام. خطابم به آن دسته از جوانان شهرنشینی است که اتفاقا از تمام مواهب زندگی شهری و تفریحات ان برخوردارند و شکار، مثل آیینی کهن، همچنان برایشان مانده اما بخاطر جنبه سرگرمی اش، نه به خاطر غذا بودنش. و گرنه کسی که در حیاط خانه اش دو سه جور ماشین پارک است و هزار جور وسیله تفریح و غذای آنچنانی هم دارد، گنجشک چه جور غذایی میتواند باشد جز سرگرم کردن و خندیدن هم برای شادی و هم به ریش طبیعت و جامعه؟!

Advertisements

30 thoughts on “زامبی ها در برف

Add yours

    1. دوستی دارم که به عادت هر وقت بیکار میشود آه میکشد. یکبار به او گفتم : چرا آه میکشی؟ از چیزی ناراحتی؟ گفت: نه، عادت کرده ام. از آن وقت به بعد حواسم به او بود و هر وقت آه میکشید میگفتم: آه نکش. خودش گفته بود هر وقت این اتفاق افتاد یادآوری اش کنم تا بالاخره گفت چکار به آه کشیدن من داری خب؟ 🙂 من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم آه های تو نشانه ای از غمی فشرده در درونت است که خودت میگویی نیست یعنی خبر نداری و چنان راه نفس را بر تو می بندد که راهی جز این آه یا همان نفس کشیدن بلند نداری. از وقتی این را فهمید، به نظر من کمتر شد. البته هر وقت می دیدمش سعی میکردم شاد نگهش دارم…
      حالا این داستان طولانی برای آه کشیدن شما. آه گاهی تنها کاری است که از دستمان برمیاید.

      1. به فکر تله مالایایی ام. شنیده ام بومیان مالی ازین روش استفاده میکرده اند. گودالی را با چوبهای نوک تیز که تیزی شان رو به بالا باشد پر میکنند و روی آن را میپوشانند. چنین گودالی را سر راه این شکارچیان متعصب میگذارم تا ببینم کی از شکار شدن لذت میبرد، مرد یا پرنده؟ 🙂

      2. آه خوب شد گفتی. نتیجه اینکه امروز ، چند روز بعد از اون برف سنگین همسایه محترم با یه پلاستیک فریزر در دست اومده دم در آپارتمان که اینا رو برای شما آوردم. دو تا گنجشک پرکنده! اینقدر این صحنه مشمئزکننده بود که بالاخره از خجالتش دراومدم و حسابی شرمنده اش کردم اما چه فایده 😦

      3. آخى!!! راستش من هميشه برام اين سوال بوده كه بعضيها چطور دلشون مياد گنجشك رو بكشن و از اون بدتر بعدش بخورنش؟!! يعنى حتى اون موقعى كه گوشت و مرغ هم مبخوردم دلم نميامد در مود خوردن گنجشك فكر كنم!!!

      4. خدا نکنه چیزی رسم و سنت بشه که دیگه انجام ندادنش مثل کفر ابلیس میمونه براشون. من سر در نمیارم ازین مردم،واقعا نمیفهممشون.

  1. سلام. دلیل اینکه تمام کنشها و حالات رفتاری و روحی مردم ایران رو به گذار از سنت به مدرنیته مرتبط میدونی کمی اشکال دارم. هر گذاری باید گام به گام و طی مراحل باشه. یعنی به فرمایش شما بقیه ملل هم این دوران رو طی کردن به این شکل؟ این مردم بیشتر به بچه های لوس و نازپرورده ای میمونن که دوست دارن اسباب بازی هاشون رو مدام بشکنن و روز بعد با گریه از مادرشون چندتا نوش رو بخوان.

    1. والا متوجه ارتباط دو جمله اول با دوم و سومت نشدم. اینکه در کنشها و حالات روحی مردم رو به گذار از مدرنیته به سنت می دونم به همراه قید «تمام» که ذکر کرده ای را متوجه نشدم. من از این دیدگاه به قضیه نگاه کردم و فرد دیگری میتواند از دیدگاه دیگری نگاه کند و از طرفی در جمله دوم خودت گفته ای باید هر گذاری مرحله به مرحله طی شود. بله من هم نگفته ام که باید از روی یک مرحله بپریم و باز هم بله، تمام جوامع در دوران گذار خود مشکلاتی ازین دست دارند هر چند به شکل فرهنگی و وطنی شدۀ خودشان. حداقل این چیزیه که تاریخ انسانی به ما میگه و هر کاری بکنیم نمی تونیم تاریخ رو دور بزنیم و تاریخ تازه ای بسازیم چون تجربه ای ایه که گذشته و ثابت شده. در تشبیه جامعه به بچه های لوس و ننر فکر نمیکنم چندان تعریف علمی ایی نهفته باشد.

    1. تو بهتره چند تا چیزو یاد بگیری: 1) باز کردن چشمها 2) فارسی نوشتن یا انگلیسی نوشتن و هر زبان را با حروف خودش 3) باز هم باز کردن چشمها و غیر از جلوی دماغت را دیدن. چون اگر همین یک کار را فقط میکردی و دور و بر وبلاگ را می دیدی اولا میدیدی مرد خودتی و دوما متوجه میشدی من اهل شمالم. 4) تسلط به اعصاب. 🙂

    1. دوست عزیز ربطی به شمالی بودن نداره اگه در این پست اونها مخاطب قرار گرفتن بخاطر اینه که شکار مخصوص این منطقه است.جمع بستن کلی صفات برای مردم یک منطقه به همان اندازه نشانۀ عقب افتادگی فرهنگی- اجتماعی است که مناسبات مردم عصر شکار و کوچ و کشاورزی بوده. خدای ناکرده در دوره ای زندگی می کنیم که فردیتها معنا دارند.

  2. شما با این نوشته فقط توهین کردی به گیلانی و مازندرانی , زامبی ؟ می تونستی کلمه بهتری بکارببری , من این حرکت شما رو توهین میدونم , بنده نه شکارچی هستم و نه صیاد , دوستار حیوانات هم هستم , اما نوشته شما توهین آمیز بود

    1. گیله مرد گرامی اگه دقت میکردی و پست مرتبط را می دیدی، متوجه میشدی که این وبلاگ صفحه ای درباره محیط زیست دارد و به مخربان محیط زیست لقب زامبی داده. بهتر نیست به جای اینکه مدام دنبال این باشیم که به کی توهین میشود و به کی توهین نمیشود رفتارهای غلط خودمان را اصلاح کنیم؟ شاید بقول شما این توهین(به نظر من بیان بی پروای آنچه هست) تلنگری باشد بر ذهنهای خواب آلوده. من ساکن گیلانم و دیدن این صحنه ها دلم را به درد میاورد، پس به خودم هم توهین کرده ام لابد؟!

  3. متنتون علیرغم اینکه یه خورده عجله درش به چشم میخوره در کل زیبا بود البته به لحاظ معنا و همینطور ملموس حداقل برای من
    اتفاقا وقتی عکسهای برف این روزها رو میدیدم با خودم گفتم اگه ایران بودم حتما با پسرم بعد از برف بازی حتما یه کم آب و دونه میزاشتیم و بعد به لذت بردن پرنده ها نگاه میکردیم و ما هم بسی کیف میکردیم (البته بعضیا هم به زجر کشیدن نگاه میکنن و لذت میبرن)
    البته این کاریه که اون با پدربزرگش هر روز(به معنای واقعی هرروز) انجام میدادن
    دوستان معترض به کلمه «زامبی» عارضم به خدمتتون کهبه نظرتون اونی که به تخم مرغ میگه مرغانه یا مرغنه نمیتونه زامبی باشه؟؟؟؟؟؟؟
    من در آفریقا زندگی میکنم که احتمالا به نظرتون زامبیا اینجا باید زیاد باشن ولی محض اطلاع با افسوس فراوان برای هموطنان و هم استانیهای خودم باید بگم که اینجا پرنده های زیادی تو پیاده رو و پارکها آزادانه میگردن و مردم از غذایی که شاید به سختی تونستن تهیه کنن به اونا میدن یا اینکه با پولی که میتونن باهاش یه ظرف سیب زمینی بخرن و با غذاشون بخورن میرن یه بسته بادوم زمینی میخرن و به سنجاب هایی که آزادنه تو پارک اینور و اونور میرن میدن
    البته من با اجازتون میگم ایران سرزمین زامبی هاست و مدعاشم کف و سوتیه که وقتی یه نفر داره جون میده میشه شنید که اگه اینگونه نبود باید گوشهامون رو میبریدیم تا نشنویم.
    حالا زامبیا بیان و فحاشی رو شروع کنن من حاضرم

    1. مرسی مازنی عزیز. نوشته ات حرف دل بود و لاجرم بر دل مینشیند. تا وقتی سرمان را زیر برف کنیم و خودمان را اشرف مخلوقات بدانیم، از جایمان تکان نخواهیم خورد و همینی که هستیم خواهیم ماند، گو هزار سال دیگر هم بگذرد.

  4. این بحران رفتاری اخلاقی مختص جقرافیای خاصی نیست که به بعضی ها برخورده. دیدی گفتم جامعه ما مثل بچه های لوس میمونه. مثلا مردم حاشیه کویر که به بچه یوزپلنگ هم رحم نکردن فرق دارن با شمالی؟ این جنون حیوان آزاری و تخریب طبیعت خیلی پیچیده شده.

  5. در اینکه احترام به طبیعت از خصوصیت دوران نوگرایی یا پسانوگرایی باشد، تردید بسیار وجود دارد. اتفاقا وضعیت محیط زیست بعد از قرن شانزدهم و بخصوص از قرن بیستم بسیار وخیم تر شده است
    در مورد آزار حیوانات هم هیچگونه مرز بندی جغرافیایی نمیتوان قائل بود
    از شمال گرفته تا کشتار گنجشکها در خوزستان و نهنگ ها در ژاپن و سگها در کره و گاوها در اسپانیا و دلفینها در دانمارک و…

    1. نادر گرامی اگر دقیقتر می خواندید متوجه میشدید که گفته شده توجه به محیط زیست و سالم نگه داشتن آن به عنوان موضوعی پست مدرن مطرح شده نه اینکه در عصر پست مدرن طبیعت سالمتر از قبل باشد. به رمان و هنرهای پست مدرن اگر دقت کنید می بینید که موضوع محیط زیست یکی از شاخصه های اصلی آن است.
      اینکه این اتفاق در شمال کشور افتاده به معنای ان نیست که در جنوب یا مرکز و شرق و غرب احترام به طبیعت فوق العاده است و قصد بنده انتقام گیری از شمالی ها بوده. کمی اگر عینک تعصب منطقه ای را کنار بگذاریم می بینیم که از آن جهت این قضیه گفته شده که ماجرا در شمال کشور گذشته. فقط همین. سپاس از شما بخاطر توجه و دقت نظرتان.

  6. مردم خیلی چیزها ندارند دمام عزیز! فرهنگ! وجدان! عاطفه! احساس!
    نه اینکه کلا نداشته باشند. خیر. بلکه نمی دانند کجاها باید این ها را خرج کنند. این چیزها فقط برای فرزند و پدر و مادر و خاله و عمه نیست. اینها مخصوص نوع انسان نیست! بلکه باید برای تمامی زندگی خرج شود.
    بعضی چیزها برای آدمی از سکه افتاده و برخی هنوز سکه نشده. فردا که بازار عاطفه خرج کردن برای پرندگان زمستانی گرم شد و تبلیغاتی صورت گرفت، خیلی از همین ها می شوند مدافع طبیعت و حیوانات. در صورتی که تفاوتی در واقعیتشان رخ نداده و فقط ادا در می آورند.
    چندش آورترین غذایی که در تمام عمردیده ام، گنجشک هایی که می زنند و در آنی سرش با فشار دست از تن جدا می کنند و بعد از پر کندن، سرخ می کنند. این غذای محبوب شمالی هاست و من این صحنه را در کودکی بسیار دیده ام و خدا رو شکر امروزها کمتر می بینم. در تمام عمرم حاضر نشده ام گنجشک بخورم و بعد از این هم نخواهم خورد. و جالب اینجاست که وقتی به پسرعموهایم اعتراض می کردم، زن عمویم در پاسخ می گفت؛ این ها را فلان امام لعنت کرده است و جالب اینجا همسر یکی از ایت لله های مهربان مشهدی مان هم به گنجشک ها سنگ می زد و از در و بام خانه پرشان می داد می گفت نگذارید بنشینند اینها را فلان امام نفرین کرده و غم می آورند…
    هیهات!

  7. بله. من نمیتوانم تلاش های یک زن را برای دوست داشتن و سعی مرد را برای وفاداری، تغییر هورمون ها بدانم. من تصور می کنم عشق باعث تغییر هورمون ها می شود. نه هورمون ها باعث ایجاد عشق!
    وقتی یک زن عاشقانه تلاش می کند و تمام بدی ها را فراموش می کند، این معجزه ی عشق است نه یک هورمون و یا بوی فرمون!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: