خرده جنایتهای روزمره

خوب که نگاه میکنم، می بینم آدمیزاد چه جنایتهایی که نمیتواند انجام دهد. کارهایی به ظاهر جزئی و کوچک، گاهی فقط و فقط سکوت کردن و همین کافی است تا زندگی دیگری کاملا دگرگون شود، غمگین شود، و برای عمری دلمرده باشد. یا نباشد اما هراز چندی که برمیگردد و به آن واقعه نگاه میکند، بازهم سر درنمیاورد که چرا آن کاریکه نباید میشده، پیش امده، فکر میکند در آن دوران، در کجاهای زندگی اش، خراب کرده که چنین شده و بعد دنبال دلایلی میگردد و همین گشتن به دنبال دلایل کافی است که خودش را برنجاند و این رنج، از سوی کسی تحمیل شده که زمانی میتوانسته کمکش کند و این کار را نکرده. کسی که من باشم. راستی چرا هیچوقت به خدیجه. ص نگفتم اشتباه میکند. نگفتم که او هنوز کسی را که به آن دل بسته نشناخته. نه اینکه نشناخته باشد بلکه ازین منظورش اطلاع ندارد.
خدیجه. ص دوست سالهای دورم بود. خیلی دور. دوست نه چندان، شاید ما دو همکلاسی بودیم که هر یک فکر میکردیم از دیگری متفاوت تریم و هر دو در چشم دیگران متفاوت بودیم. این هم مهم نبود. مهم این بود که گاه بیگاه- علیرغم اینکه هیچوقت حرف و بحثی جدی در زمینه مسائل احساسی و نه در زمینه چیزهای معمولی در نمیگرفت- وقتی به هم می رسیدیم از وضعیت دانشگاهی که در ان گیر افتاده بودیم، گله میکردیم و این تنها نقطه مشترک ما بود.
خدیجه دل به پسری شیرازی بست. پسری که برایش کادو می گرفت و میداد من کادوها را به او برسانم. چرا؟ چون ان وقتها حرف زدن دختر و پسر در دانشگاه زیاد رایج نبود یا خدیجه ازین کار ابا داشت و به عبارتی خیلی با ابهت بود که کسی نزدیکش نمیشد. چادر میگذاشت و سرش را بالا میگرفت تا بی اعتنایی هایش را به دیگران نشان دهد، قد بلندش هم بی تاثیر نبود که دیگران خیال کنند او عمدا خودش را برای انها میگیرد و چادر گذاشتنش نیز ناشی از محیط تنگ انهاست. من اما در کتابخانه کار دانشجویی داشتم و هر روز افراد زیادی را می دیدم و همین شاید دلیل موجهی بود که نامه رسان باشم. این چیزی بود که پسر لابد دوست داشت خدیجه اینطور فکر کند. یکبار هم به او گفتم من اینکار را میکنم، یعنی کتابها را به او از طرف ایشان هدیه میدهم اما چرا خودش اینکار را نمیکند؟ جوابی نشنیدم. نه حتی یک خداحافظی ساده. جواب را من می دانستم اما چرا اینطور خودم را به حماقت زده بودم؟ شاید موضوع به این سادگی که حالا فکر میکنم نیست.
این قدر این پسر نامه و کتاب داد که خدیجه دخترک مغرور آن حوالی، نه اینکه غرورش را فراموش کند اما دل باخت و هر دل باختنی خودبه خود با غرور همخوان نیست. بعد درسمان تمام شد. خدیجه گاهی به من زنگ میزد و تلفنی از جفای یار می گفت، آن هم با لحنی نه چندان جدی، همانطور که از او انتظار میر فت که به این راحتی ها خودش را نمیباخت. تازه آن وقت هم میتوانستم به او بگویم چرا این چیزها را به من میگوید. مثلا چرا از من میپرسد که میدانی فلانی چند خواهر و برادرند و یا مثلا چقدر زمین و خانه دارند؟ و من میتوانستم به جای اینکه بازی صراحتم را اجرا کنم که «خب این چیزها را از کجا باید من بدانم؟» باید میپرسیدم که چرا فکر میکند درباره او باید با من حرف بزند؟ یا میپرسیدم که اگر دوستش دارد و کاری از دست من برمیاید بگوید. اما من هیچکدام اینها را نگفتم و با خونسردی بیمارگونه ای شاید فقط گوش کردم. کسی چه میداند شاید در دلم هم خندیدم که چقدر قضیه را جدی گرفته. من همانجا، درست همان لحظه، نشسته پشت گوشی تلفن اتاق کوچکم در خانه پدری داشتم جنایت میکردم و مثل یک جانی حرفه ای انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد خونسرد بودم. خب او داشت میگفت که یارش مدتی است او را بیخبر گذاشته و من که واقعا یار او برایم اهمیت نداشت، به شکل وارونه ای این بی اهمیت بودن را به خود خدیجه سرایت میدادم و انطور که باید همراهی اش نمیکردم چون به نظرم رخ دادن این اتفاق در رابطه انها حتمی بود. خدیجه به راحتی طعمه قرار گرفته بود تا حس حسادت دیگری را برانگیزد و آن حس حسادت لعنتی برانگیخته نشده بود و نه تنها حسادتی ایجاد نشده بود که بلکه به نوعی باعث غنج رفتن دل هم بود که می دید ترفند پسر به سنگ خورده اما گناه خدیجه چه بود؟ خدیجه درس خواند و دکترا گرفت. اخرین باری که به من زنگ زد پریشان بود، خبر ازدواج یارش را داد و غرورش همچنان همراهش بود وقتی که گفت با او تماس گرفته و گله کرده که چرا دعوتش نکرده؟ درست همان وقت ذره ای نقاب را کنار زدم و پرسیدم: واقعا این سؤال را از او پرسیدی؟ نباید اصلا به او زنگ میزدی. و حالا او بود که نقاب به رخ کشیده بود: » نه واقعا دوست داشتم مثل خواهرش در مراسمش باشم و کمک کنم.» این حس خواهرانگی عجیب را البته هیچوقت نمیفهمم. درست مثل همان سکوت بی معنای خودم را که جنایتی را رقم زد به شکل خودش. خدیجه، عشق را اشتباهی فهمید و من نتوانستم یا بهتر بگویم سعی نکردم کمکش کنم تا ازین گمراهی بیرون بیاید. مدتی بعد، خیلی سالها بعد بودم که شنیدم خدیجه هنوز به او فکر میکند، به آن پسر شیرازی لعنتی که مرا شریک جنایت خودش کرد.

Advertisements

8 thoughts on “خرده جنایتهای روزمره

Add yours

  1. کدام جنایت
    عدم وجود رابطه ساده بین دو جنس باعث میشود که ایجاد یک ارتباط برای آشنایی بیشتر منجر به سوء تفاهم شود مگر هر ارتباط ناشی از شوق آشنایی باید به ازدواج ختم شود؟
    جنایت را دوستتان در حق خودش کرده است

    1. موضوع بر سر آشنایی دختر و پسر نیست. چیزی که شما میگویید به عنوان یک نظر محترم است و هر کسی خودش میداند که در رابطه اش به ازدواج فکر بکند یا نه. اما استثنائا در این نوشته ازین موضوع حرف زده نمیشود. لایه ظریف تری از روابط انسانی را نشانه گرفته است. 🙂

  2. «خدیجه به راحتی طعمه قرار گرفته بود تا حس حسادت دیگری را برانگیزد و آن حس حسادت لعنتی برانگیخته نشده بود و نه تنها حسادتی ایجاد نشده بود که بلکه به نوعی باعث غنج رفتن دل هم بود که می دید ترفند پسر به سنگ خورده اما گناه خدیجه چه بود؟ »
    و آن دیگری برای همین حالا احساس گناه می کند که به نظرم نوعی خودآزاری است، گناه آن دیگری چیست که خدیجه «نگرفته»؟!

    حالا یه سوال. این کتاب شما، سکوتها، را چطور می شود خواند؟

    1. مرسی فریبا جان.
      کتاب را میتوانم هر طوری که بخواهی به دستت برسانم. فکر میکنم راحت ترین راه، فرستادن فایل الکترونیکی اش باشد.
      ممنونم از محبتت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: