من از کلاغ میترسم

فیلم بازها قانونی ناگفته دارند که هر چند وقت یکبار، سراغ یکی از فیلمهای گنجینه شان می روند و به تماشای چندباره اش می نشینند. کسی نمیتواند آنها را درک کند مگر اینکه خودش هم فیلم باز باشد. اینکه چه دلایلی و چطور باعث میشود که در لحظاتی خاص به یاد فیلم ویژه ای بیفتند نیز برای هر کس به شکل خودش اتفاق می افتد.
در مورد شعر هم همینطور است، جز اینکه لغتی به اسم شعرباز وجود ندارد. هرازگاهی، شعر فال سیاه علی شهسواری در گوشم زنگ میخورد و تا نروم و مجله آدینه قدیمی را از لابه لای مجلات بیرون نکشم [که همیشه برای پیدا کردن شماره اش، احتیاج به کمک دارم] و دوباره نخوانمش، انگار جایی از سنگ بنای تعادلم لق میزند. وقتهایی که ناگهان، خود را در مرکز خطوطی بیابی که هیچ نیستند جز نوارهای منحنی سیاه رنگی که دورت میچرخند و آغاز و انجامشان معلوم نیست. چرا این خطوط هر چند وقت یکبار سر برمیکشند و چطور محو میشوند نیز، پیدا نیست:
… مشتت را ببند
بسته میخوانم
در این خطوط برهوتی می بینم
به وسعتِ «هیچ کسی نیست»
«هیچ چیزی نیست»
اما نه
یک کلاغ آنجا
فرازِ ِ گوهی که هرگز و چرک – آب- خونهای
در شریان جویی که دیگر نیست روان
کلاغ، به درازای آه است
آه
من از کلاغ میترسم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”من از کلاغ میترسم

  1. من مثلا:
    این مادر میهن بیوه شد، مشکل داشت/ شیر تفاخر هم، مسموم بود، پشکل داشت/ صبر از پاچم در رفت عشق در دلم سر رفت/ از اول هر صبح، حوصلمون سررفت… / چرا شتر رنج همیشه اینجا خوابید؟…
    یا مثلا
    نودلز و دبورا و باقی دوستان همراه سرجیو لئونه
    این درد رو به جان حس میکنم خیلی روزها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s