یاد بعضی نفرات

(1)
وقتهایی هست که آدم با کسانی نشست و برخاست دارد، هر روز به بهانه ای انها را میبیند. این افراد ممکن است همکلاسی یا همکار یا معلمی قدیمی یا همسایه یا یکی از افراد فامیل باشند و به همین دلیل حضورشان ایجابی است و در مواقعی که با آنها هستی گمان نمیکنی روزی کنارت نباشند یا به بهانه ای از دسترش خارج شوند. بله دقیقا منظورم از دسترس خارج شدن است و نه مرگ و عدم. کسانی که هستند اما نمیتوانی آنها را پیدا کنی (در مورد بعضی دیگر ازین دسته افراد، حتی نمیتوانی بفهمی که زنده اند یا نه؟) بهرحال از کسانی حرف میزنم که حالا کنارت نیستند و احساس میکنی که کاش ان وقتها که بودند رابطۀ قویتری داشتی تا بعدها هم رابطه ات را ادامه دهی. به عبارت ساده تر، برای کسانی دلت تنگ میشود که فکرش را نمیکرده ای یا میکرده ای اما نمیتوانسته ای و نمیتوانی ازین بیشتر کاری بکنی. حتی برخی از این ادمها را میبینی . حداقل سالی یکبار سراغشان را می گیری اما آن دیدن، شبیه دیدنی که مثلا در کلاس درسش داشتی یا وقتی در همسایگی ات بود، یا در محیط کارت نمیشود. مثلا وقتی به دیدنشان میروی، باز آن فضا، فضای نوستالوژیکی که در ذهن داشته ای ، جور نمیشود. عيد سال 41
اولین فرد ازین دسته آدمها را که حالا میخواهم یادش کنم ، کسی است که به گردنم حق استادی دارد، خودش معتقد است من خیلی روی او تأثیر گذاشته ام، او را با جهان ادبیات آشنا کرده ام اما خودم میدانم من از او خیلی چیزها یاد گرفتم. استاد ترجمه بود و به نوعی همکارم اما بخاطر روش خاص تدریسش در ترجمه نیست که این همه به او ارادت دارم- هر چند که ازین نظر دین بزرگی به گردنم دارد- بخاطر منشی است که از او آموختم یا بقول خودش لابد تأثیر گرفتم. شاید مهربانی یا بقول قدیمی ها خوش ذاتی قلبی اش است که فراموش نشدنی است. او از نظر اعتقادی هیچ سنخیتی با من ندارد، هر چند نقطه مقابلم هم نیست، نحوه زندگی و شلختگی های فکری مرا هیچوقت وقتی به سن من بوده نداشته و طبیعی است که حالا هم ندارد، اما با تمام وجود دلم برایش تنگ میشود، برای وقتهایی که در کلاسش باشم و فقط گوش کنم، حتی اگر حرفهایش کمتر از حالا باشد که روابطی خانوادگی داریم. ایندوست- استاد عزیز البته از آن دسته کسانی است ازین جمع که حداقل میتوانم گاهی او را ببینم و احوالش را بپرسم، هر چند ان چیزی نشود که گمان میکنم.
عظیم سرو دلیر، مردی از روستایی به نام گلخندان در آذربایجان یا زنجان- درست نمیدانم- که نیمی از ایران را گشته و حالا در شهری خیلی دورتر از من ساکن است. یادنوشت بهانه ای بود برای اشتراک گذاری یادش با دیگرانی که شما باشید.
———————————————————————————
پ ن: عکس را وبلگش برداشته ام. در توضیح آن نوشته است سال 41، همچنان که برف تا زانو میرسیده، در راه مدرسه بوده.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”یاد بعضی نفرات

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s