سرگردان در دره‌های سکوت/ مرتضا خبازیان

نگاهی به رمان «سکوت‌ها»؛ نوشته محبوبه موسوی

Photo1052از این فریاد تا آن فریاد

سکوتی نشسته است

هراسان در دره‌های سکوت سرگردانم

شاملو

زمامی را می‌توان به خاطر آورد که رنگ‌ها وضوح قابل تأملی داشتند، مناظر بی‌واسطه زیبا بودند و حوادثی که در متن اجتماع جریان می‌یافت و حتی درونیات و تمناهای شخصی نویسنده و شاعر به آسانی به دام توصیف‌ها وتشریح‌ها فرو می افتادند. این‌ها همه از خصوصیات و ابرام‌های اولیه و حتمی جهان ماقبل مدرن بود.

اجتماع بزرگ و بزرگ‌تر شد و جمعیت‌ها از دل جمعیت‌ها بیرون آمدند و لایه‌های جدیدی در ضمیر انسان و اجتماع شکل گرفت و معنا یافت. اولین اتفاق مهم در این جهان مدرن، نفی قطعیت‌ها و حتمیت‌ها بود. جهان مدرن لایه‌های بی‌شمار به خود دید و مردم جهان مدرن، از قطعیت همیشگی ادراکات و احساساتی که به آن خو گرفته بودند فاصله گرفتند. فیزیک در چنین جهانی اصل عدم قطعیت را پیش کشید و فلسفه ـخواهر توأمان ادبیات- به توصیف و تشریح جنبه‌های متفاوت حوادث و لایه‌های اجتماع نشست.

هنرمندی که در متن این اجتماع قرار داشت، مثل ذره‌ای روی امواج بلند این دریای مواج بالا و پایین می‌رفت و تنها می‌توانست نسبت به احساسات خود اشراف داشته باشد. ماجرا آنجا تاریک‌تر و وهم انگیزتر شد که فهمید به همان هم نمی‌تواند اطمینان داشت.

آفرینش ادبی با تحول در اجزا و ساختار زبان و چیدمان دوباره‌ی اجزا پدید می‌آید. در شعر، نحو معمول و غالب بر جملات شکسته می‌شود و فرم جدیدی به انتخاب شاعر برای کلمات پیشنهاد می‌شود که برای خواننده یا شنونده خوشایند است و ذهن و احساسش را به بازی می‌گیرد تا او را به تجربه‌ی ذهنی جدیدی رهنمون شود. اما آنچه که در داستان (علاوه بر الزامات زبانی) تغییر می‌کند، ترتیب و دنباله‌ی حوادث است. اگر روایت نقل عین به عین زندگی باشد، هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده است و خواننده با تجربه ی جدیدی روبه‌رو نخواهد شد. نویسنده‌ی داستان، اجزای زندگی را درونی می‌کند، نظم و ترتیب آنها را به هم زده و تمام آنها را دوباره مرتب می‌کند. داستان نویس، کاری جز پیش کشیدن نظم جدیدی برای زندگی ندارد. در این امتداد نحو زبان در داستان –معمولا- شکسته نمی‌شود اما زبان لایه لایه می‌شود و به تعداد کاراکترها، لحن و گویش و متناظر با آن، شخصیت خلق می‌شود.

ادبیات در طول دوره‌های بسیار، در دوره‌های چپاول و تاخت و تاز و ایلغار، بنا به موقعیت، تحرک نشان می‌داد و رنگ‌به‌رنگ می‌شد و پیداست تا واکنش نسل تحت تجاوز و فشار، به آثار ادبی راه یابد و پالایش شود باید زمان بگذرد تا اتفاقات اجتماعی و حتی تجربه‌های شخصی، درونی شود و بعد از آن به شعر و داستان و نمایش راه یابد. طرفه‌ آن‌که همین گذر زمان باعث می‌شود که نگاه هنرمندانه‌تری شکل گیرد و اثر از ابتداییات و شعارها دور شود.

به بیان دیگر آثار خلاقه تا به سطح آفرینش هنری و اثرگذار برسد، مشمول زمان می‌شود و زمان، تطابق عین‌به‌عین نشانه‌های نهفته در اثر با تحولات اجتماعی را از بین می‌برد. چه بسا به همین دلیل، نسل به آرامش رسیده‌ی بعد از آن سراسیمه‌گی‌ها و دربه‌دری‌ها نتواند به آسانی درک کند که مردم او، در سال‌های گذشته تا چه اندازه درد و رنج کشیده و نتواند به خوبی درک کند که چرا در نظر نسل پیش از او جنگ و اتفاقات مهیب اجتماعی، پدیده‌هایی نکوهیده هستند.

تاثیر اجتماع ناهمگون و درون نامطمئن بر روایت، چیزی جز انفجار روایت نخواهد بود. چنین است که نویسنده‌ی رمان «سکوت‌ها»، برآمده از حوادث هولناک انقلاب و جنگ و کشتارهای معطوف به آن، روایت‌گر روایتی منفجر شده و قطعه‌قطعه است.

رمان سکوت‌ها، فرمی قطعه قطعه دارد که هر قطعه‌ی آن به‌مثابه یک بخش از رمان، حول شخصیت یا شخصیت‌هایی جریان دارد که در عنوان فصل هم آمده است. این فصل‌‌ها بجز فصل‌هایی که حول سیروس می‌چرخد و از زبان سیروس (اول شخص) روایت می‌شود، از زبان سوم شخص روایت شده‌اند که این تفاوت شاید نشان‌دهنده‌ی تعلق‌خاطر نویسنده به شخصیت سیروس باشد.

رمان، روایت غریب دو خانواده است که به‌خاطر گم شدن فردی به نام عباس در مسیر هم قرار می‌گیرند. نویسنده به بهانه‌ی نزدیک کردن ذهن خواننده به زمینه‌ای که باعث گم شدن عباس شده، او را از دالان دردناکی عبور می‌دهد. دالانی که روزنه‌های کوچکی به چشم‌اندازهای وحشتناک دارد؛ جنگ، احتکار، مهاجرت و دربه دری و در این میان به تجربه‌های دشواری مانند سیل و درگیری مسلحانه‌ی گروه‌های سیاسی قبل از انقلاب هم اشاره‌ای گذرا می‌کند تا بتواند به درون‌مایه‌ی اصلی رمان نزدیک شود. گم‌گشتگی، درون‌مایه‌ی اصلی رمان سکوت‌ها است. شخصیت‌ها در برابر هم قرار می‌گیرند اما هر یک به گونه‌ای در جهان خود گم‌ شده‌اند و به همین دلیل حرف چندانی برای هم ندارند و در برابر هم سکوت می‌کنند. اگرچه این سکوت گاهی دردناک و آزار دهنده می‌شود اما حقیقتا نمی‌توان تصور کرد که این شخصیت‌های ساکت اگر به‌زبان می‌آمدند چه حرفی برای گفتن داشتند.

وقتی در ابتدای رمان، عباس نوه‌‌ی پیرمرد به دیدن پدربزرگ خود می‌آید تا خبری به او بدهد، پیرمرد توی ایوان نشسته است و در مقابل نوه، سکوتی مرگبار دارد. از ابتدای رمان سکوت، پتک سنگینی می‌شود و مثل مرگ بر سندان روایت کوبیده می‌شود. عجیب آن‌که وقتی غلام علی ریاحی می‌خواهد با فرزندش حرف بزند، حرفش شنیده نمی‌شود و به دست فرزند کشته می‌شود. چنین است که سکوت بر می‌آید و به اتمسفری تبدیل می‌شود که شخصیت‌ها در آن نفس می‌کشند، بزرگ می‌شوند، عاشق می‌شوند و در سکوت می‌میرند یا گم می‌شوند.

گاهی که شخصیت‌ها علاقه‌ی چندانی به سکوت ندارند و در صدد حرف زدن بر می‌آیند، شکاف و فاصله‌ی بین آنها چنان مهیب است که سکوت مثل رعشه‌ی درد در رابطه‌ی آنها منتشر می‌شود:

«ایستاده بود کنار پنجره و طرح کم رنگ خودش را توی شیشه‌ی پنجره می‌دید. دقت کرد، اما نور بیرون زیاد بود و نمی‌توانست چیزی از اجزای صورتش را ببیند. صدای خفه‌ی کارکردن شکم مرد، با زرت و زورت بادهای بلند روده، در سرش پیچید. به پستو رفت که گوشه‌ای از آن را آشپزخانه کرده بود. دولا شد جلو کاسه‌ی لعابی زیر شیر آب، سرش را پایین برد، عق زد و تا جایی که می‌توانست، بالا آورد. بوی ترشیده‌ی استفراغ که در دماغش پیچید، کمی حالش جا آمد.»(ص78)

به‌راستی آن جا که آدم از بوی ترشیده‌ی استفراغ حالش جا می‌آید چه‌طور جایی است؟ فصل‌های محبوبه، چه آنها که توسط راوی روایت می‌شود و چه آنجا که از زبان سیروس روایت می‌شود از درخشان‌ترین بخش‌های رمان سکوت‌ها است.

نویسنده در طول رمان فضایی را ترسیم می‌کند که رفتن‌های ناگهانی عباس توجیه شود. گاهی این فضا آن چنان ترسناک می‌شود که خواننده بر آخرین رفتن عباس صحه می‌گذارد. تو گویی عباس از نحوستی فرار می‌کند که بر بیشتر شخصیت‌های رمان مستولی است:

«می‌روم… می‌روم با همین نحوست… تا آن را جایی دفن کنم.»

این را عباس می‌گوید آن هم در آشفتگی و هراس روزهای ابتدایی جنگ ایران و عراق:

«با تکان سرش، راه بر اندیشه‌ی آزاردهنده‌اش بست. پشت وانت‌ها پر بود از جمعیت. زن‌ها با چشم‌های از حدقه در آمده، دست‌ها روی بقچه‌های بار و بندیل، چشم دوخته به خالی یک‌دست بیابان… بچه‌ها کز کرده کنارشان، وحشت‌زده… تک و توک مردی اگر بود، خاموش، خیره مانده به انتهای جاده…

عباس پشت سرش را نگاه کرد، دم‌به‌دم قارچی از دود بلند می‌شد و بعد صدایی خفه به‌گوش می‌رسید. جاده را به توپ بسته بودند.»(ص152)

رمان سکوت‌ها توسط انتشارات کتاب ارزان [استکهلم] و خانه هنر و ادبیات [گوتنبرگ] و به همت آقای زراعتی چاپ شده است.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”سرگردان در دره‌های سکوت/ مرتضا خبازیان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s