نقد و نگاهی به رمان سکوتها

رضا اغنمی

سکوتها. نوشتۀ محبوبه موسوی


داستان های این دفتر، جز «پیرمرد» که آغازسخن است، با عنوان کردن سال هایی روایت شده است که ازنظرگاه نویسنده، کم و بیش برخی ازآن سال ها مبداء حادثه ای بوده که مردم و کشور خاطره های ملی و اجتماعی را از سرگذرانده اند و این روش تا پایان کتاب رعایت شده است. عباس، یکی از بازیگران رمان از تهران به اصفهان میرود و در بیمارستانی دنبال پیرمرد میگردد که آنجا بستری بوده است. اما او را پیدا نمیکند. خانم دکتر جوانی میگوید : «از بیمارستان دولتی چه انتظاردارید؟ شاید خودش رفته بی خبر» عباس به خانه میرود و درایوان خانه او را روی صندلی نشسته می بیند که تکیه داده به عصا. اما پیرمرد، چون سلیمان نبی، به سرنوشت فرجامین او گرفتار شده و از هستی رخت بربسته. با تکانی روی زمین می افتد و الفاتحه!

عباس پسرجوان پیرمرد، دراثر تصادف از دنیا رفته. و پیرمرد پسردیگری که نه ساله است درخیابان پیدا کرده به فرزندی می پذیرد. درفصل ۱۳۴۷ علت فرار این پسر بچه ازخانه روایت شده است. پیرمرد، در همان نخستین دیدار، شرح حادثۀ پسرش را به او میگوید: «رفت زیرماشین … همین یه ماه پیش … اسمش عباس بود.» پیرمرد وقتی اسم پسربچه را میپرسد میگوید «عباس». حال آنکه اسم اصلی او اسفندیار است. به خانه اش میآورد و او را به همسرش معرفی میکند. و مانند فرزندی در خانواده بزرگ میشود.

در۱۳۶۲ نویسنده، نشانه هائی به دست میدهد که گویا عباس همسری به نام افسانه داشته و پسری بنام عباس خضیرآبی. مادرش میگوید : «اگه من بودم نمی رفتم سراغش. حتا یه بارم سراغی ازنوه اش نگرفت، نگفت من این بچه رو چه جوری بزرگ می کنم.» اما عباس گوش به حرف مادر نمیدهد حالا که آخرین روز امتحاناتش را گذرانده و درانتظار گرفتن دیپلم است به دیدن پدربزرگ میرود. با همسرعباس (اسفندیار) روبرو میشود. با مشاهده بچه فلج وزندگی نکبت بار و رفتار سرد پری خانم بدون دیدن پدربزرگ خانه را ترک میکند. حیرت آوراین که درپایان همان فصل رفتار و گفتار پیرمرد میرساند که پنداری پسر خود را فراموش کرده و خاطره هایش بیشتر با پسرخوانده گره خورده است.

فصل ۱۳۵۶ در بارۀ حوادث سال هایی ست که در کشور، جنگِ مسلحانه بین گروه های چپ اندیش اوج گرفته بود. از دهۀ گذشته، الگوبرداری از چین وکوبا و فلسطین و سایر سرزمین های دیکتاتور خیز جهان. روشنفکران و جوانان دانشگاهی را که در راه دگرگونی اوضاع سیاسی مبارزه میکردند، به سوی جنگ مسلحانه و کارآئی نیروی تفنگ کشانده بود. آهنگ و نوار «دایه دایه وقت جنگه – تفنگه بالا سره … …» رواج پیدا کرده بود. مهیج اصلی، تجربۀ شکست های گذشته و بیشتر، حادثۀ ۱۹ بهمن سال ۱۳۴۹ سیاهکل و حمله به پاسگاه ژاندارمری و قتل گروه نه نفرۀ جرنی درتپه های اوین و اعدام جوانان از جان گذشته بعنوان تروریست های خیابانی بود. اما درپی آن کشتار ها فضای آرامش قبل از طوفان بیشتر نگران کننده تر بود تا احساس امنیت! تدابیری با آمادگی های ناپخته درادامۀ روش های قبلی دنبال میشد. خلاصۀ کلام اینکه از دیدگاه مبارزان: تنها راه رهائی مردم از جور و ستم غالب، به ویژه فرودستان و زحمتکشان از دیکتاتوری و استبداد؛ در جنگ مسلحانه خلاصه میشد. «فردای روزی که عباس رفت، مأمورها ممد – پسر همسایه – را بردند و بعد دیگرخبری از عباس نشد. بگو مگوهای خانوادگی بین عباس و پدر و نگرانی های همسرش شروع میشود. این فصل که شامل ماجرای ازدواج عباس (اسفندیار) با دختردائی – پری خانم – راویِ اندوهِ فزاینده و نگرانی های دلهره آور یک زن خسته و بی پناه؛ فصلِ درخشانی از مقاومت و مظلومیت و ستم کشی زن است؛ که نویسنده، با زبانِ رسا، دردهای نهفتۀ زن را در جامغۀ مرد سالاری عریان کرده است. باز در همین فصل کتاب است که عباس با کمک دوست هماندیش خود یوسف با تفنگی که در دست دارند، سه فرد مظنون چشم و دست بسته را در کوه های خلوت و برفی به جرم مشکوک لودادن یکی از رفقا به اسارت گرفته اند. اما با همۀ تهدیدها، سرنخی از لو دهنده درهیچیک از آن سه به دست نمیآید و سرانجام در اثر شلیک عباس و کشته شدن نفر وسطی، کارتی ازجیب مقتول پیدا میشود به نام «غلام ریاحی فرزند محمد).

«عباس اسلحه را انداخت، برگشت و به جنازۀ پدرش با آن دهانِ باز و چشم های گشاده از ترس نگاهی دوباره انداخت. این ترس برایش آشنا بود، اما در چهرۀ مادر، نه در چشم های این مرد که زمانی پدرش بود.». درفصل ۱۳۵۷ نیز عباس میگوید: «من بابامو کشتم . . . انگار رفتنم فقط برا همین بود.» غیبت های طولانی عباس، بعد از عروسی باپری، و سکوت دانمی او درمقابل پدر که درسرش چه میگذرد و کجاها میرود و به چه کاری سرگرم است؛ روشن شده است که عباس در فعالیت های سیاسی، به عملیات چریکی رو آورده و به شدت با پنهانکاری های ضروری و گریزان از خانه و زندگی مشترک سرگرم است. در حالی که همسرش پری فرزندی در شکم خود دارد و درانتظار روز زایمان و بی خبر از ناقص الخلقه بودن بچه میباشد. عباس بعد از مدتها که پیدا شده پس از بگو مگو های زیاد پری را به دکتر برده برای معاینه. عباس وقتی از بیمارستان برمیگردد برای پیرمرد تعریف میکند: «دست وپا نداره . . . یعنی داره اندازۀ یک انگشت، فقط یه سر و یه شیکم . . .» در ذهن خواننده، حوادث فصل ۱۳۶۲ عباس خضیرائی ص ۱۳ کتاب، شکل میگیرد. روزی که عباس بعد از گذراندن امتحانات سال آخر متوسطه، به دیدار پدر بزرگ میرود. و وارد خانه میشود « پایش را که خواست ازخاک باغچه بیرون بگذارد دستی پاچه اش را چنگ زد. غافلگیرشده، پایش را تکان داد. چنگ رها شد و حجمی تکان خورد و چندگام آن سوتر افتاد، با همان صدایِ جیغ.» این طفل فلح «با دست و پایی کوچک خیلی کوچک کوتاه تر از دست هایِ خرگوش» فررند پری و عباس (اسفندیار) است.

روایت های رو به پایان کتاب، حوادث جنگ ایران و عراق و حملات ویرانگر هواپیماهای عراقی و کشتار مردم بیپناه و ویرانی شهرهای جنوب ایران است. نویسنده، به طرز ماهرانه ای دلهره های هولناک و نفس گیر بمباران ها، فرار انبوهِ شهرنشینان و رها کردن خانه و زندگی و آوارگی مردم رو به بیابانها، در میان دود و آتش، وحشت و ظلمت فاجعه بارِ بمباران ها؛ بیم و هراس انسان ها را مستند و به نمایش گذاشته است. در وانت یارها و بارکش های گوناگون، ناله و فریاد بچه ها، خواننده را با دنیایی از غم و اندوه جنگ و بیخانمانیِ آن روزهای هولناکِ ملی فرو میبرد. زیان پختۀ نویسنده و روایت های صمیمانه این فکر را تداعی میکند که خانم موسوی با حضور خود در آن صحنه ها از نقش آفریننان رمان بوده است.

عباس درآبادان، برای خروج از منطقه به سراغ شیخ حسن میرود که با شیخ نشین های خلیخ فارس رابطه دارد. خانه شیخ حسن و انبار بزرگ او محل احتکار مواد غذائی ست و این موضوع از چشم ساکنان محل دور نیست. محبوبه دختر جوانی از بندر خمیر، دراین خانه کارمیکند. پرستارشیخ است. شیخ حسن با همۀ فلج بودن و زمین گیر بودن، سرگرم تجارت و احتکار و کارچاق کن ماهریست که در تقلب پاسپورت و اسناد رسمی نیز سابقه ای دارد و در رابطه با شیخ نشینها مشکل گشای نیاز های مردم بومی است. محبوبه، موقع آمدن عباس به خانۀ شیخ از نگاه و سخنان نرم و مجبت آمیز او احساسی از دلبستگی های جوانی دردلش لانه میکند اما سرنوشت و فاجعۀ جنگ خانمانسوز امان نمی دهد در بحبوجۀ حملات هوائی عراقی ها درآتش سوزیِ ناگهانی خانه از بین میرود. در غوغا و هیاهوی بیم و هراس جهنمیِ آتش و دود و فرار از شهر، جدال غارتگران برای چپاول مواد غذائیِ انبار شیخ حسن، بی اعتنائی به نجات محبوبۀ جوان از شعله های آتش و خاموشیِ همیشگی او؛ گوشه هایی از فرهنگ جاری را توضیح میدهد .

مشارکتِ عمدۀ خرده پایان شهری دراین رمان، و شرح گرفتاری ها و مشکلات آنها، به ویژه فاجعۀ حوادث جنگ ایران و عراق، از برجستگی های این رمان خواندنی ست.

خانم محبوبۀ موسوی با احساس مسئولیتِ انسانی خود، در گشودن دریچۀ دردهای اجتماعی، کار شایسته و قابل تقدیری انجام داده که قابل ستایش و تقدیر هستند . با آرزوی موفقیت نویسنده، میباید از حصور این بانوی صاحب قلم، انتظار آثار بیشتر و موثرتری در ادبیات داستانی رئالیستی داشت .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s