داستان‌های بالاشهری- داستان‌های پایین شهری

اختلاف طبقاتی که موضوع این بحث است،شاید در ابتدا چندان ارتباطی با داستان نداشته باشد و موضوعی جامعه شناختی باشد. اما بامزه جایی است که در مقابل نگاه حیرت زده من به داستان هم تسری می‌یابد. به نظرم تمام دلسوزان عرصۀ فرهنگ باید این زنگ خطر را دریابند و تا دیر نشده فکری برایش بکنند.
در پست قبل دربارۀ فهیمه رحیمی و فروش کتابهایش نوشتم که در فشرده‌ترین حالت، بیانی بود از اینکه جامعه به همه نوع نگاه نیاز دارد یا به عبارت دیگر داستانهای عامه پسند از استقبال بیشتری برخوردارند چون رویاهای کسانی را می گویند که کتاب را به دست گرفته اند. اغلب کامنت‌گذاران یا تأکید بر نخواندن کتابهای ایشان داشتند یا یک کامنت که کتابهای ایشان را متعلق به طبقات پایین دانست.
حرف از رویا شد. راستی رویای فردی در بالای شهر با فردی در پایین شهر چه تفاوتهایی دارد؟ جواب بسیار واضح است. مثلاً اگر دختر نوجوانی در طبقۀ پایین در رویای یافتن همسری ثروتمند و زیبا و خوش اخلاق باشد، دختر دیگری در جایی در بالای شهر نه تنها این رویا را دارد بلکه جزییات آن هم برایش روشن است. سفر به خارج، تور دور دنیا، ماشین مدل فلان و … خب! به نظر شما در مجموع تفاوتی با هم دارند؟ البته که نه. و نیاز به تأکید نیست که این مثالی کلی بود و به معنای آن نیست که تمام نوجوانان دختر چنین رویای در سر دارند یا داشته‌اند.
در ذیل پست قبل دختر خانمی اشاره کرد که شنیده بچه های پایین شهر کتابهای فهیمه رحیمی را می‌خوانند اما او (یا آنها نمی‌خواندند) و این تقسیم بندی داستان به پاین شهر و بالای شهر برایم خیلی خیلی جالب و حیرت انگیز بود. مسلما دروغی در کار نبود و باز هم مسلما در کشورهای دیگر نیز این وضعیت وجود دارد و هر دوره و هر طبقه کتابهای خاص خود را می خوانند. همه می‌دانیم کتابهای گورکی در اوج دوران انقلاب دست به دست می گشت و قشر تحصیلکرده آن کتابها را می خواندند، مسلما طبقات پایین به داستانهایی که چیزی جز شرح زندگی خودشان نبود، اقبالی نشان نمی دادند اما این نه به خاطر وضعیت طبقاتی که بخاطر سطح سواد عمومی یک طبقه است و بیشتر از آن که به طبقه مربوط باشد، به تب طبقاتی مربوط است. هربار و در هر دوره‌ای در بین طبقات بالاتر اجتماع چیزی، تب می‌شود.
چند سالی است در شهرهای بزرگ و بیش از همه در تهران، وجود دو طبقه مشخص و دور از هم، شریک در یک شهر به چشم میخورد. تا همین چند سال پیش و حتما حالا هم کسانی بودند که میگفتند پایین شهر را بلد نیستند و به این موضوع افتخار می کردند، پس مسلما وقتی کسی می گوید بچه های پایین شهر این کتاب را می خوانده اند به همان طیف اجتماعی اشاره دارد. این طیف ذره ذره خرده فرنگ خود را شکل دادند. فرم خاصی حرف می زدند، سر و وضع و آرایش وحتی اطوارشان متفاوت بود و اگر هم ثروتمند نبودند، جزء طبقۀ پایین محسوب نمی شدند در عین حال نمیشد نام طبقه متوسط را به آن ها داد، چون از ویژگی های طبقۀ متوسط این است که تشنۀ هنر است و حامی هنرمندان( از هر دسته ای که باشند) دور بودند. این طبقه را مهرجویی در فیلم هامون با خلق شخصیتی به نام مهشید به خوبی نشان داده است. اما در آن فیلم، سوژه(مهشید) خود هنرمند است اما حالا با دسته ای مواجهیم که به هنرمندانی با این ویژگی ها اقبال نشان می دهد.
موضوع اینست: چطور میتوان بخشی از ادبیات و هنر یک جامعه را حذف کرد و اصلا سراغش نرفت و در عین حال خود را منتقد یا حداقل فرهیخته نامید؟ این درست است که خیلی ها سراغ ادبیات عامه پسند نمی روند نه بخاطر طبقۀ اجتماعی داستان یا خودِ داستان نویس، بلکه بدین خاطر که آن سبک برایشان جذاب نیست. حالا اگر کسی بیاید عدم جذابیت آن سبک را به طبقه مرتبط کند، ناخودآگاه خبر از بحران عمیق طبقاتی در جامعه میدهد. بحرانی که آدمها را به دو دوستۀ خوب و بد( بالای شهر/ پایین شهر ) تقسیم میکند و هر دسته تصوراتی غیر معمول از دستۀ مقابل دارد. آیا ادبیات میتواند پلی بین طبقات بزند؟ جواب اینست که باید اینطور باشد، حداقل در درازمدت باید نتایجش معلوم شود اما چیزی که پیداست و می بینیم تفاوت در ویترین کتابفروشی های بالاشهر و پایین شهر است و نویسندگانی که انها هم نا خودآگاه برای یک طبقه می نویسند. قطعۀ گمشدۀ پازل کجاست؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”داستان‌های بالاشهری- داستان‌های پایین شهری

  1. Che khob marx mide tabaghe shoor adam ro taiin mikone be hamin khater ham be donbal jame bi tabaghe bood 200 sal pish vali hanooz hemaghat irani dast az in arajif bar nemidare bala paiin nadare olagh olaghe o adam adam

  2. Che khob marx mige to jame sarmaedary tabaghe shoor adam ro taiin mikone be hamin khater ham be donbal jame bi tabaghe bood 200 sal pish vali hanooz hemaghat irani dast az in arajif bar nemidare bala paiin nadare olagh olaghe o adam adam

  3. در جایی مثل تهران (و شاید شهرهای دیگه) به‌ نظرم به خاطر وضعیت ناهنجار اقتصادی طبقه‌بندی فرهنگی به شکل بالاشهر و پایین‌شهر دقیق نباشه، کسانی به لحاظ مالی در زمان کوتاه چنان وضعیت‌شون تغییر می‌کنه که سر از به‌اصطلاح بالاشهر درمی‌آرن و از طرف دیگه کسانی هم با داشتن سواد و سطح فرنگی بالاتر مجبورن در محلاتی که بالاشهر محسوب نمی‌شن زندگی کنن. درکل جامعه ما به لحاظ طبقات اجتماعی خیلی به هم ریخته‌ست و این احتمالاً برای تولیدکننده‌ی محصول فرهنگی هم مشکل ایجاد می‌کنه.

    • درواقع به نظر من، وقتی در یک جامعه، منشأ اختلاف فرهنگی، از اختلاف طبقاتی برآمده است باید آن جامعه را دچار وضعیت بحرانی – چه از نظر فرهنگی و چه از نظر اجتماعی- قلمداد کرد. چون فرهنگ نباید چیزی باشد که تفاوتی در بین طبقات داشته باشد. یکی از دلایلش همین که خود شما نوشتید؛ افراد فرهیخته ای که در محله های پایین زندگی میکنند و بسیار دلایل دیگر.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s