مرگی که حیات می‌بخشد

خب مرگ شتری است که در همه خانه می خوابد. اما نه همه مرگها مثل هم هستند و نه همه بزرگداشتها از یک نوع. از طرفی اینکه در کدام جامعه و بین کدام مردم بمیری، نیز بر امر تقدس یا آزارندۀ مرگ تأثیر می گذارد.

موضوع اینست که در کشور ما، مرگ یک فرد نه تنها باعث میشود که قلم عفو بر تمام کردارهایش کشیده شود بلکه فرصتی است تا دیگران، در مرگ او رخ نمایانند.

فهیمه رحیمی نویسندۀ پرکار و پرفروش و پرخوانندۀ یک نسل، امروز در اثر یک دوره بیماری سخت که عجیب این روزها مد شده- سرطان- درگذشت. او آنقدر نوشت تا نامش ماندگار شود. رمز ماندگاری او، نه نویسنده بودن که نویسنده ماندن است. هر کسی میتواند هنرمند باشد و حتی به تفنن یا به الزام هجوم حس هنری، اثر یا آثاری هم خلق کند اما هنرمند ماندن و مدام روند خلق را ادامه دادن کاری است که معمولا از کمتر کسی برمی اید. قصد این ندارم که دربارۀ کارهای خانم رحیمی حرف زنم که همه می دانیم قلم او نوجوان پسند بود و خودش هم ازین ابایی نداشت. وقتی می گویم نوجوان پسند صرفا به این معنا نیست که برای نوجوانان می نوشت، بلکه برای بزرگسالانی می نوشت که در داستانهای او به دنبال فراموش کردن دنیای جدی و زمخت بزرگسالی بودند، دنیایی رویایی و سرشار از علت و معلو لهای کودکانه که دل را خوش میکرد.

هیچوقت فرصتی دست نداد تا کتابی از او بخوانم. در روزهای نوجوانی اغلب داستانهای خارجی( به همان سبک و سیاق داستانهای فهیمه رحیمی) و یا داستانهای ر. اعتمادی و یا پلیسی می خواندم. شاید اگر کسی از اطرافیانم کتابی از فهمیه رحیمی داشت من هم حتما یکی دو تا از داستانهایش را خوانده بودم. زمانی که دانشجو بودم دو هم اتاقی کرمانی داشتم که دختران ساده دلی بودند، از اینها که در قصه ها درباره شان می خوانیم، صبورانه به انتظار بخت خود نشسته‌اند و فهیمه رحیمی می خواندند آن هم با چه شور و عشقی که همیشه مرا مشتاق می کرد از آنها که دو نفری سرشان را توی کتاب می کردند و داستان را با هم می خواندند، موضوع همان صحنه ای را که به وجدشان آورده بود، بپرسم. آن وقتها، همراهی کوتاهی با آنها می کردم و سرم را توی کتاب خود می بردم و به این فکر میکردم که چطور آدم میتواند اینقدر کودکانه فکر کند.

خوب یا بد، چندین نسل جوان با کتابهای خانم رحیمی رویا دیدند و در آرزوی شهزادۀ رویایشان شبها به خواب رفتند، در حالی که می دانستند عمر داستان خواندنشان تا زمانی است که درِ خانۀ بختشان باز شود. برای بعضی هم فهیمه رحیمی یک شروع بود، شروعی بر رمان خواندن و سر و کله زدن با واژه ها برای درک جهانی که در آن به گیجی دست و پا می زنیم.

تا زمانی که بود به چوب روشنفکران رانده شد و کتابهایش همچنان فروش کرد. آن قدر که نامش مترادف شده بود با رمان و وقتی به کسی میگفتی رمان می خوانی می گفت یعنی فهیمه رحیمی و باید توضیح میدادی که رمان جنبه های مختلفی دارد و سبک خانم رحیمی یک نوع ساده از آن است. اما همین تفاوت و توضیح باعث شد که گروهی دنبال داستان روشنفکرانه راه بیفتند که اتفاقا نوع نگاهشان به همان فضاهای رویایی این سبک وسیاق نوشتن می خورد و اصلا نمی دانم کجای این کار بد است. فاجعه وقتی بود که متن نویسان حرفه ای داستان نویس شدند بی انکه داستانشان، داستان داشته باشد تا بدین ترتیب بین خود و نوشته هایی از نوع رحیمی مرز بگذارند غافل از اینکه اینها شاگردان کلاس ابتدایی او هم محسوب نمی شدند.

زمانی در کانون فرهنگی یکی از شهرستانها برای تابستان کلاسهای هنری گذاشته بودم. نقاشی درس میدادم اما بعد به پیشنهاد دخترها کلاس را تبدیل کردیم به شعر خوانی و حرف زدن دربارۀ شعر تا یک روز یکی از دخترها امد و گفت که چیزی میخواهد بخواند. متنی نوشته بود بلند بالا در وصف یکی از همین چیزهایی که می نویسند، عشق یا طبیعت یا شمع… نمی دانم، یادم نیست. متنش که تمام شد پرسیدم این شعره؟ گفت: نه. گفتم: داستانه؟ گفت: نه! خب آره. اما نه مثل داستانهای فهیمه رحیمی. فکر کردم وقتی دختر شانزده ساله ای که احتمالا با خواندن یکی دو کتاب خانم رحیمی متن نوشتن را یاد گرفته و چنان به خودش مسلط است که او را مسخره می کند در کلاسهای داستان نویسی شهرهای بزرگتر چه اتفاقی می افتد اگر همه فکر نکنند از دم پروست و جویس و یا ویرجینا ولف هستند. حرف بر سر اینست که کسی نمی خواهد دستش را از کمرش بردارد و بگوید پا روی چه جاپاهایی گذاشته است، حداقل در تاتی کردنهای اولیه. آن وقت تنها توانستم به او بگویم ببین او چند تا داستان نوشته، تو هم هر وقت همان تعداد ماجرا در ذهنت داشتی و نوشتی اما به سبک و سیاق مورد پسند خودت همان وقت می توانی اینطور اسمش را مسخره کنی.

این همه را نوشتم تا بگویم، فهیمه رحیمی که درست تا همین امروز تنها بردن اسمش کافی بود که لب و دهانها کج شود و لبخندهای عاقل اندر سفیه بر لب بنشیند، مرگ با او چه کرد که همه در تقدیرش از هم پیشی گرفته اند. شاید مرگ، با صراحت تمام، پرده ها را برمی افکند.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”مرگی که حیات می‌بخشد

  1. نه، مرگ در ایران خاضیتی دارد که همه را خل می‌کند. خیال می‌کنند پشت سر مرده حرف زدن بد است. فهمیمه رحیمی بعد از مرگ هم همان آشغالی است که بود. تنها فرقش این است که الآن آشغال مرده است.

    • ایران یا خارج از ایرانش را نمیدانم اما به نظرم اگر کسی چنین عقیده ای دارد که درست نیست پشت سر مرده حرف زد به این دلیل باشد که متوفی در قید حیات نیست تا پاسخ دهد. در هر صورت، همانطور که متن را خوانده اید، تعریف و تمجیدی به ان شکل نکرده ام اگر بد و بیراه هم نگفته ام. انصاف، بد چیزی نیست، چه برای مرده و چه برای زنده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s