1347شمسی/اسفنديار

با سوزشِ پوستِ دست از داغیِ نان‌هایِ سنگَک و ترسِ افتادنِ نان‌ها از دست، اسفندیار به خانه رسید. نان‌ها را به درازنا گرفته بود و بلندیِ آنها تا مُچِ پایش می‌رسید. جیغِ مادر در هیاهویِ بچه‌ها پیچید. اسفندیار به شتاب از پله‌ها رفت بالا. مادر نشسته بود رویِ زمین، با مویِ افشان، سر و صورت را در پناهِ دست‌ها گرفته بود. بچه‌ها گریه می‌کردند و در چارچوبِ درِ اتاقِ کناری، قطارشده و ترس‌خورده، مانده بودند. دستِ پدر با کمربند رفت بالا. چرمِ ضخیم در هوا چرخی زد و بر پهلویِ مادر فُرودآمد. فریادِ دورَگۀ اسفندیار بر متنِ مویه‌هايِ مادر با صدایِ ضربِ کمربند، در گلو می‌شکست:
ـ نزن… نزن…
نان‌ها افتاد زمین. آب از بینیِ خواهرِ کوچک‌تر راه افتاده بود. اسفندیار خود را انداخت وسطِ معرکه. پدر مست بود. مادر ‌گفت:
ـ به اون کاری نداشته باش.
در هیاهویِ جیغ و گریه و شلاق، پدر از توپ هم می‌گفت و آن پنج ریالی که اسفندیار با آن توپ خریده ‌بود پُرسر و صدا در سرش می‌چرخید. توپ، از لابه‌لایِ بچه‌هایِ ترسیده، به سرسرا غلتید. پدر توپ را برداشت و با سَگَکِ کمربند سوراخش کرد. توپ تویِ دست پدر مُچاله شد. مادر دیگر کتک نمی‌خورد، اما همچنان گریه می‌کرد. اسفندیار روبه‌رویِ پدر ایستاده بود.
ـ حالا از من دزدی می‌کنی تخمِ سگِ حروم لقمه؟
ـ خودتی… عرق‌خورِ کثافت!
صدایِ مادر بود بر ضربه‌هایِ فُرود آمده بر تنِ اسفندیار. اسفندیار جاخالی ‌داد، ضربه‌ها‌یِ بعدی را رَد کرد، بی‌فریادی، و ناگهان، پایِ پدر را گرفت. مرد، سنگین، تعادلش را از دست داد و خورد زمین. صدایِ گُرومبِ افتادنش لحظه‌ای خانه را لرزاند و درازبه‌دراز افتاد. مادر دست‌ها را از رویِ صورت برداشت. بچه‌ها بلندتر جیغ کشیدند. یکی‌شان دوید، خود را در آغوشِ مادر انداخت. اسفندیار نگاه کرد. چشم‌هایِ پدر بسته بود. آبِ دهان را قورت نداده، به مادر نگاه کرد. مادر ساکت بود. به مرد نگاه نمی‌کرد. آرام گریه می‌کرد.
ـ مامان! مامان! چی شد؟ مُرد؟
ـ چیزی نشده… خوابید.
ـ نه به‌خدا… انگار مرد. خودم دیدم. اول چشاش واز بود، اما حالا بسته‌س.
مادر از جا بلند نشد.
ـ مُرد که مُرد… به دَرَک که مُرد… چرا توپ خریده بودی، به من نگفتی؟ هرچی می‌کشم از دستِ تو می‌کشم.
اسفندیار ترسیده و بی‌اختیار دو دستش را به سر کوفت،گفت:
ـ می‌گفتم… می‌گفتم… مگه گذوشتین؟ اََه…
ـ پاشو این‌جا رو جمع‌وجور کن… یه چیزیم وردار بنداز روش.
اسفندیار نان‌ها را از کفِ اتاق برداشت و بُرد بگذارد تویِ نان‌دان. هیکلِ درشتِ پدر با شکمِ برآمده‌ درازبه‌دراز افتاده بود کفِ اتاق. سرش را بُرد نزدیکِ دهانِ او.
ـ مامان! به‌خدا مرده.
صدایِ زنگِ در بر حواسِ ترس‌خوردۀ اسفندیار نشست. اسفندیار در جُستوجویِ نگاهِ اطمینان‌بخشِ مادر، سر را به اطراف چرخاند. مادر در اتاقِ کناری از پنجره نگاه کرد. اسفندیار یادش آمد که درِ حیاط را نبسته‌. سه مرد بودند، همان دوستانِ همیشگیِ پدرش؛ با صورت‌هایِ برق‌انداخته. هر سه کُت و شلوار تنشان بود و یکی‌شان عینکِ تیره به چشم داشت. اسفندیار دوباره نگاهی به سرتاپایِ پدر انداخت و نگاهی سریع به اتاق. فقط توانست کوچکترین خواهرش را ببیند. توپ را برداشت و پله‌ها را دو تا یکی پایین پرید. به در که رسید، سه مرد لبخندزنان نگاهش کردند:
ـ بابات هست؟
پاسخ نداد و به‌چالاکیِ گربه‌ای، خود را از میانِ آن‌ سه گذراند و به کوچه دوید.
آنقدر دویده بود که وقتی ایستاد کنارِ بُشکۀ آبِ کنارِ خیابان تا آب بخورَد، قلبش داشت از جا کَنده می‌شد. ساعتِ شهرداری دوازده بار نواخت…
——————————————————-
بخش کوتاهی از داستان بلند «سکوت‌ها».
پ ن: راه های دریافت این کتاب را در پست قبل نوشته ام.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”1347شمسی/اسفنديار

  1. زمانی در کانون فرهنگی یکی از شهرستانها برای تابستان کلاسهای هنری گذاشته بودم. نقاشی درس میدادم اما بعد به پیشنهاد دخترها کلاس را تبدیل کردیم به شعر خوانی و حرف زدن دربارۀ شعر تا یک روز یکی از دخترها امد و گفت که چیزی میخواهد بخواند. متنی نوشته بود بلند بالا در وصف یکی از همین چیزهایی که می نویسند، عشق یا طبیعت یا شمع… نمی دانم، یادم نیست. متنش که تمام شد پرسیدم این شعره؟ گفت: نه. گفتم: داستانه؟ گفت: نه! خب آره. اما نه مثل داستانهای فهیمه رحیمی. فکر کردم وقتی دختر شانزده ساله ای که احتمالا با خواندن یکی دو کتاب خانم رحیمی متن نوشتن را یاد گرفته و چنان به خودش مسلط است که او را مسخره می کند در کلاسهای داستان نویسی شهرهای بزرگتر چه اتفاقی می افتد اگر همه فکر نکنند از دم پروست و جویس و یا ویرجینا ولف هستند. حرف بر سر اینست که کسی نمی خواهد دستش را از کمرش بردارد و بگوید پا روی چه جاپاهایی گذاشته است، حداقل در تاتی کردنهای اولیه. آن وقت تنها توانستم به او بگویم ببین او چند تا داستان نوشته، تو هم هر وقت همان تعداد ماجرا در ذهنت داشتی و نوشتی اما به سبک و سیاق مورد پسند خودت همان وقت می توانی اینطور اسمش را مسخره کنی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s