پایان جهان و طعم تلخ قند

استکان داغ چای را برداشت. در قندان را باز کرد. تمام آب نبات‌ها طبق معمول به هم چسبیده بودند و برق خفیفی از رطوبتِ روی آن به چشم می‌نشست. دوباره درِ قندان را گذاشت و در کنار گوشۀ میزها دنبال شکلاتی گشت. یکی از آن سر میز گفت راستی خانم دال، خبر داغ این روزها را شنیده‌ای؟ استکان به دست بدون اینکه به شکلاتی رسیده باشد رفت کنار همان همکار نشست.
-: نه چه خبری؟
-: ای بابا، پس تو از چی خبر داری؟ کسوف بزرگو می‌گم دیگه.
– کسوف بزرگ؟
استکانش را به لب برد. گفت : بدون قند نمی‌تونم بخورم.
– خب قندون که قند داره چرا بر نمی‌داری؟
– نه از اونا نمی‌خوام، اونا تو دهن، بدتر سنگ می‌شه عوض اینکه طعم چای رو شیرین کنه نه هیچی. حالا کی هست؟
– نه بابا. اون چیزی که خیال میکنی نیس. اینو آقای پرفسور داموس گفته. گفته که در روز نمیدونم چندم میلادی سال دو هزار و دوازده، خورشید کسوف می‌کنه و جهان به تاریکی می‌ره. خلاص. دنیا تموم می‌شه.
– پرفسور داموس؟ ها منظورت نوسترآداموسه؟
– آره آره. میگن هر چی تا حالا پیش بینی کرده درست در اومده. همین‌جوره؟
– آره همین‌جوره. گفته بود سال دوهزار دنیا به آخر میرسه.
– نه سال دو هزار و دوازده. مردم خیال می‌کردن دروغ گفته تو بگو قراره شب یلدا این اتفاق بیفته.
دوباره در قندان را برداشت و به آب نبات‌های خیس خیره شد. به ناچار یکی را برداشت و با بی‌میلی به دهان گذاشت. دوستش ادامه داد: سه روز خورشید کسوف می‌کنه. اگه بعد از اون سه روز خورشید بالا نیاد، پایان دنیاست و وارد عصر یخبندان می‌شیم و تمام.
ریز خنده‌ای کرد: بالاخره تا چند وقتی هنوز دستگاه‌های گرمایشی کار می‌کنن. ما زنده می‌مونیم نگران نباش برای نسل بعد چیزی نمی‌مونه.
– حق داری می‌خندی. خوش به حالت اصلاً اینترنت و این چیزا رو نمی‌خونی، آدم دیوونه می‌شه.
– توی اینترنت اینو دیدی؟
– آره بابا. اگه بری سراغ اینترنت، تمام سایتا پرن. همه خبر دادن که تا پایان دنیا فاصله‌ای نداریم. ولی این چیزی نیست. برای ما یکجور امیدواری هم هست.
زن استکان خالی‌اش را روی میز گذاشت. آب نبات هنوز در دهانش بازی می‌کرد. سرش را به علامت سوال تکان داد.
– بعد این سه روز اگه خورشید در نیاد یعنی ظهور اتفاق می‌افته.
همانطور که با قند آب نرفته در دهانش بازی میکرد دید که رنگ از رخ همکار جوانش پریده. نمی‌فهمید، او می‌بایست خوشحال باشد اما خوشحال نبود. چیزی نگفت. هر حرفی درباره مقدسات او را بیشتر گیج و سردرگم می‌کرد. با بی تفاوتی گفت: صبر می‌کنیم تا برسه. خدا رو چه دیدی، هر چیزی در همین دورۀ ما اتفاق افتاد. چرا نباید پایان جهان اتفاق بیفته؟
زن سرش را پایین انداخت. گفت: راست می‌گی. منم باور نمی‌کنم. اینترنتم خیلی دروغ می‌نویسه. چند وقت پیش نوشته بود یکی گریه می‌کنه و از چشاش به جای اشک مروارید میاد بیرون بعدش معلوم شد دروغه. راستی کی اینا رو می‌نویسه؟
دستمالی از جیبش بیرون آورد و جلوی دهانش گرفت. اهسته آب نبات آب نشده را توی آن بیرون آورد. فکر کرد در پایان جهان و عصر یخبندان همۀ اشکها مرواریدی شکل می‌شوند. دستمال را لوله کرد و در دست نگهش داشت: نگران نباش. کسی نمی نویسه. اونام یکی‌ان مثل خود ماها. هر کسی میتونه بنویسه.
-یعنی منم می‌تونم برم هر چی از ذهنم در اومد رو بنویسم؟
– آره. اگه دنیا به آخر نرسید.
بلند شد دستمال حاوی آب نبات باز نشده را توی سطل انداخت و در سرمایی مثل سردی پایان جهان از اتاق استراحت بیرون آمد تا به نوبت بعدی کاری‌اش برسد.
دنیا داشت به آخر می رسید و هنوز کسی نمی‌دانست باید ازین موضوع خوشحال باشد یا ناراحت؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پایان جهان و طعم تلخ قند

  1. درود .
    آخرش نشد که قیامت را ببینیم .
    این ( آن ؟ ) چند روز هر کسی کاری برای به آخر رسیدن دنیا . منهم رفتم یک شیپور بزرگ خریدم تا اگر شد خودم را به جای صور اسرافیل جابزنم . نشد که بشود ! صبر می کنیم . مهم نیست !!
    بدرود .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s