خشونت در چند پرده(2)

پردۀ دوم:
یکی از اقوام نه چندان دور پدری بود که نزد پدرم به دادخواهی امده بود. زیاد با انها رفت و امد نداشتیم اما اغلب در مهمانی ها او را می دیدم. زن چندان شادی نبودو در چشم کودکی من، او زیبا هم نبود. از مدرسه که رسیدم ظهر بود. نشسته بود روی فرش جلوی بخاری و آرام آرام گریه می کرد. از مادرم پرسیدم. گفت چیزی نیست. مربوط به بزرگترهاست. موضوع مربوط به بزرگترها این بود که شوهرش او را کتک زده بود ان هم نه یکبار که چندین بار. چند تایی از دنده هایش شکسته بود و باز ترمیم شده بود و صورتش کبود بود. از پدرم میخواست تا برگه شهادت نامه ای را امضا کند. قبلا این برگه را به برادارنش نشان داده بود و از سوی انها هم با چنین خشونتی مواجه شده بود. کاملا بی پناه بود و چاره ای جز فاش کردن راز شوهرش که سی سال از خودش بزرگتر بود نداشت. راز او که به ظاهر مرد محترمی بود، کتک زدنهای پی در پی همسرش بود.
*پردۀ سوم:
یک مادر بود و بعد از تولد چندین دختر هنوز پسری نداشت. او از سوی خانواده شوهر نه اینکه تهدید شود یا آسیب ببیند بلکه تحریم شده بود. و تنها آرزویش داشتن پسری بود تا سرش را بلند کند. بالاخره ششمین فرزندش، پسر بود و چنان به او وابستگی‌ پیدا کرد که گویی او فرشته نجاتش بوده. آن زن بعد از تولد پسر در سن سی و نه سالگی ایش برای همیشه یائسه شد. صورتش چروک خورد و پیر و رنجور شد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”خشونت در چند پرده(2)

  1. پدرم به اقتضای شغلش در مناطق کرد نشین آذربایجان زیاد رفت و آمد میکرد. بیشتر از چهل سال در این مناطق و در نقاط مختلف آن در سفر بود و خانواده های زیادی از فقیر و غنی را میشناخت.
    زنی را دیده بود و می شناخت که شوهرش شب عروسی بینی او را با چاقو بریده بود. به گفته شوهر، زن از خانه پدری جهاز کمی به همراه آورده بود و باعث سرافکندگی شوهر شده بود.

    دو زن هوو را میشناخت که از شوهر مشترکشان فرزندی نداشتند. بعد از مرگ شوهر، برادرشوهرها که سالها پیش طی دعوایی سخت از شوهر قهر کرده و هرگز سراغ او را نگرفته بودند، آمدند و تمام ارثیه او را در سایه ناآگاهی زنان بیسواد از همان حقوق حداقلی خود، تقسیم کرده و بردند. آن دو زن بعد از عمری جان کندن بر روی زمینهای شوهر، در سیاهی فقر گم شدند و کسی ندانست که چه بر سرشان آمد.

    زنی را میشناخت که برادرش ملا بود. ملا دوستی داشت با خواهری زیبا. ملا به دوستش پیشنهادی کرده بود: خواهرت را به من بده، منهم خواهرم را به تو میدهم. معامله انجام شده بود. خواهر ملا ولی زیبا نبود. مرد خود را زیان دیده می دانست و خواهر ملا که حالا زن مرد بود، تقاص برادرش را بدون اینکه کوچکترین دخالتی در آن معامله پایاپای داشته باشد، پس میداد.

    پدرم همکاری داشت که سالها از او جوانتر بود. همکار جوان، معلم فیزیک پر مدعایی بود و زن جوان و زیبایی داشت. زن به همراه همسر و پدر و مادر او در یک خانه زندگی میکرد و حق بیرون رفتن از خانه را نداشت. دیدار از پدر و مادر، شرکت در مهمانی ها و … برای زن ممنوع بود. زن که از زندان خود به تنگ آمده بود بنای ناسازگاری گذاشت. بزرگترها جمع شدند و مذاکره کردند. در انتهای جلسه ای که زن نوزده ساله در آن فقط یک شنونده بود ، حکم صادر شد: زن باید از همسر خود تمکین کند !!
    یک سال بعد زن جوان نوزاد ده روزه خود را رها کرد و برای همیشه از خانه گریخت.

    • سپاس از امدنتان و سپاس از کلام همدردانه تان. هر کدام از اینها که گفتید خود به تنهایی حکایتی است مستقل و مفصل و چه خوب که گفتید که نوشتید. من دنبال همین تکه های رنج هستم از گوشه گوشه های سرزمینمان. جایی که به نظر نمیرسد این اتفاقات بیفتد اما وقتی به زیر پوست آن دقیق میشویم، جهنمی از تبعیض و رنج را شاهدیم. سپاس از شما

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s