وسوسۀ غیاب

از کنارۀ خیابان راه می‌رفت. روی برگهای خشک، زیر درختان لخت. پیاده‌رو، سمت راستش بود. ماشینی بوق کشید. کنار ایستاد تا بگذرد. چند گام جلوتر، ماشین ایستاد. مشکی بود. جلو رفت، در عقب را باز کرد و سوار شد. بدون اینکه نگاه کند، گفت: بریم. ماشین راه افتاد.سرش را بلند کرد. هیچکس در ماشین نبود، نه حتی راننده. همانجا تصمیمش را گرفت. نفس بلندی کشید و به آسودگی سر به پشتی صندلی تکیه داد.
از آن روز به بعد، هیچ‌کس از زن خبر ندارد، هیچ‌جا پیدا نشده و در دفتر محل کارش، غایبی همیشگی است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s